فیدیبو نماینده قانونی نشر افق و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب بچه‌های کوزه‌ای

کتاب بچه‌های کوزه‌ای

نسخه الکترونیک کتاب بچه‌های کوزه‌ای به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب بچه‌های کوزه‌ای

۱/ خرگوش و انبار ذرّت یکی بود، یکی نبود. دهکده‌ای بود که تمام حیوانات آن کشاورزی می‌کردند. در آن سال، خرگوش و بقیه‌ی حیوانات، مدت‌ها کار کرده بودند. وقتی محصول‌شان رسید، همه با هم ذرّت‌ها را دسته کردند و به انبارهای ذرّت بردند. بعد از چند هفته کار سخت، شبی حیوانات دور آتش نشستند و از هم‌دیگر پرسیدند: «فصل خشک امسال را کجا بگذرانیم؟» خرگوش که چشم‌هایش از حیله‌گری برق می‌زد، جواب داد: «من امسال می‌خواهم پیش قوم و خویش‌هایم بروم. آن‌ها در جایی دور به نام بنشین تو ظرف ذرّت، زندگی می‌کنند.»

ادامه...
  • ناشر نشر افق
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.83 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۳۷ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب بچه‌های کوزه‌ای

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

۱/ خرگوش و انبار ذرّت

یکی بود، یکی نبود. دهکده ای بود که تمام حیوانات آن کشاورزی می کردند. در آن سال، خرگوش و بقیه ی حیوانات، مدت ها کار کرده بودند. وقتی محصول شان رسید، همه با هم ذرّت ها را دسته کردند و به انبارهای ذرّت بردند.
بعد از چند هفته کار سخت، شبی حیوانات دور آتش نشستند و از هم دیگر پرسیدند: «فصل خشک امسال را کجا بگذرانیم؟»
خرگوش که چشم هایش از حیله گری برق می زد، جواب داد: «من امسال می خواهم پیش قوم و خویش هایم بروم. آن ها در جایی دور به نام بنشین تو ظرف ذرّت، زندگی می کنند.»
حیوانات دیگر هم، هرکدام گفتند که باید به جای دیگری بروند. روز بعد، حیوانات گلّه های شان را برداشتند و هرکدام به طرفی رفتند که فکر می کردند چراگاه خوبی وجود دارد.
موقع رفتن خرگوش به آن ها گفت: «خداحافظ... خداحافظ... وقتی که برگردیم، حتماً غذای کافی برای خوردن و دانه ی زیاد برای کاشت سال بعد داریم.»
وقتی حیوانات رفتند، خرگوش برگشت و با سر توی یکی از انبارهای ذرّت پرید و تا جایی که شکمش جا داشت، ذرّت خورد. بعد هم همان جا گرفت و خوابید. وقتی بیدار شد، دوباره تا جایی که می توانست، ذرّت خورد.



چیزی نگذشت که انبار اول خالی شد. خرگوش با خودش گفت: «باید به انبار دیگری بروم؛ اما بهتر است اول این انبار را با سنگریزه پر کنم.»
خرگوش توی انبارهای دیگر هم همین کار را کرد و بعد آن ها را با سنگریزه پر کرد. او تمام فصل خشک و گرم را همین طور سر کرد و تمام ذرّت هایی را که حیوانات بیچاره برای خودشان ذخیره کرده بودند، خورد.
وقتی اولین باران بارید، دیگر یک دانه ذرّت هم در انبارها باقی نمانده بود. همه ی انبارها پر از سنگریزه بودند.
چند روز بعد، حیوانات از ییلاق برگشتند. آن ها می پرسیدند: «خرگوش کجاست؟ او همیشه قبل از دیگران برمی گشت.»
یکی از آن ها گفت: «خرگوش امسال به جای دوری رفته است. مگر یادتان نیست که گفت می خواهد به بنشین توی ظرف ذرّت برود؟»
حیوانات گفتند: «بیایید صدایش کنیم. شاید رسیده باشد.»
همه با هم فریاد زدند: «خرگوش... خرگوش... کجایی؟» خرگوش مکار که همان دوروبرها خودش را پشت بوته ها پنهان کرده بود، با صدای ضعیفی - که مثلاً از دوردست ها می آمد - جواب داد: «دارم می آیم! دارم می آیم!»
- می شنوید؟ او خیلی دور است؛ اما صدای ما را شنیده است.
- خرگوش... خرگوش... کجایی؟
این بار، خرگوش با صدای بلندتری جواب داد و گفت: «دارم می آیم! دارم می آیم!»
بعد کمی آب روی سر خودش پاشید تا حیوانات فکر کنند که او عرق کرده است.
حیوانات باز او را صدا می زدند و خرگوش هم هربار با صدایی بلندتر از دفعه ی قبل جواب می داد. تا این که بالاخره از پشت بوته ها بیرون پرید و وسط جمعیت شروع به هن وهن کرد. یعنی که من راه زیادی را دویده ام.
یکی از حیوانات گفت: «خب، حالا برویم به انبارهای ذرّت سر بزنیم و ببینیم همه چیز سر جایش هست یا نه.»
خرگوش گفت: «خودتان که می بینید. من آن قدر خسته ام که نمی توانم یک قدم هم بردارم. می خواهم کمی بنشینم و استراحت کنم.»
چیزی نگذشت که صدای فریاد و ناله ی حیوانات به آسمان بلند شد. آن ها به انبارهای ذرّت سر زده بودند؛ اما به جای ذرّت چیزی غیر از سنگریزه ندیده بودند. همه از هم می پرسیدند: «چه کسی ذرّت ها را دزدیده است؟ حالا چه طور بدون دانه کشاورزی کنیم!» بعد با صدایی بغض آلود گفتند: «حتماً یکی از خود ماست؛ چون هیچ کس به جز ما این جا نمی آید.»
دعوایی سخت بین آن ها درگرفت. حیوانات شروع کردند به زدن، گاز گرفتن و لگد زدن. بالاخره شب شد و همگی از خستگی روی زمین افتادند.
شغال گفت: «بیایید بخوابیم. اولین کسی که نور ماه رویش بیفتد گناهکار است.»
حیوانات می دانستند که ماه همه چیز را از آن بالا می بیند. به خاطر همین موافقت کردند؛ اما خرگوش که خیلی مکار بود به سنجاب گفت: «پیش من بخواب! آخر سفر طولانی ام آن قدر مرا خسته کرده که اگر کسی مرا تکان ندهد، خشک می شوم!»
سنجاب که خیلی مهربان بود، آمد و کنار خرگوش خوابید. حیوانات دیگر هم که همه از راه دور آمده بودند، به خواب عمیقی فرو رفتند؛ همه جز خرگوش. او که در طول این چند ماه اصلاًً از جایش تکان نخورده بود، تمام شب بیدار ماند و چشم به ماه دوخت. او می دانست که اگر ماه بیرون بیاید، حتماً اول روی او خواهد تابید.
آن شب، هوا ابری بود و ماه دیرتر از همیشه بیرون آمد و وقتی آمد، نورش روی خرگوش افتاد؛ اما روی سنجاب که کنار خرگوش خوابیده بود هم افتاد. خرگوش که خیلی حیله گر بود، آرام جایش را عوض کرد و آن طرف تر خوابید. بعد هم آرام آرام شروع به خواندن آواز کرد. بعد از مدتی صدایش را بلندتر و بلندتر کرد. با صدای او چند حیوان از خواب بیدار شدند. خرگوش با دیدن آن ها چشم هایش را مالید و وانمود کرد که تازه از خواب بیدار شده است. بعد به طرفی که سنجاب خوابیده بود، اشاره کرد و گفت: «سنجاب دزد است. سنجاب است که ذرّت های ما را خورده. ماه بهتر از هر کسی می داند.»
سنجاب بیچاره حتی فرصت نکرد که از خودش دفاع کند. حیوانات روی سرش ریختند و او را تکه تکه کردند.
هیچ کس نفهمید که دزد واقعی خرگوش بوده است؛ اما هروقت درباره ی جایی حرف می زدند که اسمش "بنشین تو ظرف ذرّت" بود، خرگوش آهسته دور می شد و خودش را پنهان می کرد.

۲/ سنجاب چه دید؟

روزی از روزهای گرم تابستان، مار سبز کوچکی بعد از این که غذای سیری خورد، هوس کرد جای راحتی پیدا کند و کمی استراحت کند. او علفِ نرم و درازی را در زیر درختی پیدا کرد و بعد روی آن چنبره زد و به خواب عمیقی فرورفت.
بالای درختی که مار زیرش خوابیده بود، سنجابی زندگی می کرد. آفتاب روی پولک های پوست مار افتاد و او را براق و درخشان کرد. سنجاب با دیدن درخشش پوست مار، از حضور او با خبر شد و شروع به سر و صدا کرد، همان طور که همیشه سنجاب ها با دیدن چیزهای براق، صدا می کنند. سر و صدای سنجاب، به گوش یک شکارچی رسید که از کنار درخت می گذشت. او با خودش گفت: «نمی دانم چرا سنجاب این قدر سر و صدا می کند!»
شکارچی آرام آرام به طرف درخت رفت. آن جا چشمش به مار چنبره زده افتاد که زیر آفتاب برق می زد. گفت: «پس این همان چیزی است که سنجاب به خاطرش این همه سر و صدا راه انداخته است. این حیوان نه نیشی برای گزیدن و نه گوشتی برای خوردن دارد، بهتر است او را به حال خودش بگذارم.»



چیزی نگذشت که سر و صدای سنجاب به گوش شکارچی دیگری رسید. او با خودش گفت: «باید ببینم چه چیزی سر و صدای سنجاب را درآورده است.»
او نیزه اش را آماده نگه داشت و آرام به طرف درخت رفت؛ اما وقتی چشمش به مار افتاد، گفت: «اگر این مار را برای شام به خانه ببرم، زنم حتی یک تشکر خشک و خالی هم از من نمی کند. در ضمن، این مار آزاری به کسی نمی رساند که بخواهم نیرویم را برای کشتنش تلف کنم.» بعد هم راه افتاد و رفت.
تمام این مدت، یک مار کبری در آن اطراف خودش را پنهان کرده بود. او روز سختی را پشت سر گذاشته بود. سه شکارچی، سه بار او را به خاطر سَم و گوشتش دنبال کرده بودند. او هر سه بار توانسته بود فرار کند؛ ولی می ترسید بالاخره به دست شکارچی ها کشته شود.
وقتی مار کبری دید آن دو شکارچی کاری به مار سبز علفی ندارند، پیش خودش گفت که شاید جایی که مار علفی خوابیده جایی سحرآمیز است. مار فکر کرد که اگر او هم آن جا بخوابد، کسی به او آزاری نمی رساند. او که چنبره زده بود خودش را صاف کرد و به طرف مار علفی خزید و فش فش کنان او را بیدار کرد. مار علفی وحشت زده بیدار شد و به طرف بوته های جنگلی فرار کرد. مار کبری همان جایی که مار علفی خوابیده بود، خوابید و با خودش گفت: «فیش... حالا می توانم با خیال راحت این جا بخوابم. این جا کسی آزاری به من نمی رساند.»
سنجاب که از بالای درخت همه چیز را می دید، دوباره با صدای بلند شروع کرد به سر و صدا؛ اما مار کبری که به این صداها عادت داشت، به خواب عمیقی فرورفت.
همین وقت، شکارچی دیگری که چیزی به دست نیاورده بود از آن جا می گذشت. با خودش گفت: «چه می شنوم؟ سنجاب ها هیچ وقت بی دلیل سر و صدا نمی کنند. اگر صدای او را دنبال کنم، چیزی برای شام گیر می آورم.»
شکارچی آرام و آهسته، در حالی که چماقش را بالا گرفته بود، به طرف درخت حرکت کرد. چشمش به مار کبری افتاد که لابه لای علف ها خوابیده بود. با یک حرکت چماقش را بالا آورد و با ضربه ای محکم مار را از پا درآورد. بعد هم آن را از زمین برداشت و توی کیسه ی چرمی اش انداخت. لبخندی زد و طعم شامی را که آن شب می خورد، در دهانش احساس کرد. مرد سرش را بالا گرفت، نگاهی به سنجاب کرد و گفت: «ممنونم سنجاب. اگر تو نبودی، من هیچ وقت این مار را این جا پیدا نمی کردم.» بعد با خوشحالی به طرف خانه و پیش همسرش رفت.
سنجاب هم که ماجرا را از اول تا آخر دیده بود، با خودش گفت: «حالا می فهمم جایی که برای یک موجود امن و راحت است، ممکن است برای موجودی دیگر خطرناک و ناامن باشد. پس من هم باید حواسم خوب جمع باشد تا توی چنین دامی نیفتم.»

نظرات کاربران درباره کتاب بچه‌های کوزه‌ای