فیدیبو نماینده قانونی نشر نون و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب بی‌سايگان

کتاب بی‌سايگان

نسخه الکترونیک کتاب بی‌سايگان به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب بی‌سايگان

ماجرای بی‌سایگان در پاریس اتفاق می‌افتد. داستان روی زندگی گروهی از پاریسی‌های هنرمند و روشنفکر متمرکز می‌شود. نویسنده از زوایه‌دید سوم‌شخص برای روایت داستان خودش استفاده می‌کند تا تصویری واضح از کاراکترهایش ارائه بدهد. مخاطب به‌طرز دردناکی از گم‌گشتگی و بی‌هویتی شخصیت‌ها آگاه می‌شود، شخصیت‌هایی که هویت فردی و هدف زندگی‌شان را گم کرده‌اند. حتی جاه‌طلبی مثبت بئاتریس، به‌عنوان یک هنرپیشه، هم صرفاً یک جاه‌طلبی تقلیدی است. همین‌طور که شخصیت‌ها نومیدانه به داشتن روابطی اتفاقی با یکدیگر کشانده می‌شوند، پرده‌ی زشتی از ناخشنودی هم رفته‌رفته روی پاریس را می‌پوشاند. این رمان یکی از رمان‌های پرفروش در فرانسه بوده است. درحقیقت، این رمان در برگیرنده‌ی مطالعه‌ای جالب درباره‌ی برخی رویکردهای شخصیت‌هایش است و نوعی انحطاط عاطفی را به تصویر می‌کشد.

ادامه...
  • ناشر نشر نون
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.84 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۳۸ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب بی‌سايگان

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



یادداشت مترجم

فرانسواز ساگان در ۲۱ ژوئن ۱۹۳۵ در بخش کاژارک از حوزه ی لوت، در جنوب غربی فرانسه، متولد شد. کودکی اش را در لوت گذراند. آنجا با حیوانات بسیار مانوس بود، و این کشش را در سراسر عمر خودش حفظ کرد. او کوچک ترین فرزند والدین بورژوایش بود. پدرش یک کارخانه دار موفق اسپانیایی تبار و مادرش دختر یک زمین دار و مادربزرگ مادری اش اهل سن پترزبورگ روسیه بود. نام خانوادگی پدرش کواره بود اما فرانسواز پس از روی آوردن به ادبیات نام ساگان را از شخصیت شاهزاده ساگان مارسل پروست در رمان در جست وجوی زمان ازدست رفته به عاریت گرفت. فرانسواز تحصیل در دانشگاه سوربن را شروع کرد اما وقتی از عهده ی گذراندن امتحانات برنیامد ترک تحصیل کرد و دیگر هرگز به دانشگاه برنگشت. در سال ۱۹۵۴، در هجده سالگی، رمان سلام بر غم را منتشر کرد. این رمان در فرانسه و خارج از آن توجه و ستایش زیادی را برانگیخت.
شخصیت های ساگان عموماً جوانانی سرخورده و نومید هستند که از بعضی جهات به شخصیت های رمان های سلینجر شبیهند. او در رمان هایش سبک تلخ گویی رمان روان شناسانه ی فرانسه را در پیش گرفته بود، آن هم در دوره ای که زمان رونق رمان نو فرانسوی بود. مکالمات بین کاراکترهای او اغلب زمینه های هستی گرایانه (اگزیستانسیال) دارند. او به غیر از رمان هایش، نمایشنامه، بیوگرافی و اتوبیوگرافی، ترانه و نمایشنامه های رادیویی و تلویزیونی هم نوشته است.
ساگان دو بار ازدواج کرد. نخستین ازدواجش با گای شولر، سردبیر نشریه ی هَشِت، بود که در ۱۳ مارس ۱۹۵۸ آغاز شد و در ژوئن ۱۹۶۰ به جدایی انجامید. شولر ۲۰ سال از ساگان بزرگ تر بود. ازدواج دوم او با باب وستهوف، یک سفالگر جوان آمریکایی، بود که در سال ۱۹۶۲ آغاز شد. این ازدواج هم در سال ۱۹۶۳ به جدایی کشید؛ دنیس، پسر این دو، در سال ۱۹۶۳ متولد شد.
ساگان در ۲۴ سپتامبر ۲۰۰۴ و در ۶۹ سالگی بر اثر آمبولی ریوی در اونفلورِ کالوادوس درگذشت و به درخواست خودش در زادگاه محبوبش، کاژارک، به خاک سپرده شد.
ژاک شیراک، رئیس جمهور وقت فرانسه، در مراسم یادبود او گفت که فرانسه با مرگ او یکی از درخشان ترین نویسندگان پراحساس خودش را از دست داد، یکی از شخصیت های برجسته ی ادبی دوران را.
سرگرمی ساگان راندن اتومبیل های پرسرعت بود، به گونه ای که یک بار در سال ۱۹۵۷ در آمریکا تصادف مرگ باری کرد و مدت ها در کما بود. او پنج اتومبیل داشت.
از او نقل قول های تامل برانگیزی باقی مانده است:
ـ برای حسادت هیچ چیزی وحشتناک تر از خنده نیست.
ـ من تا حد جنون عاشق بوده ام، یعنی واقعاً دیوانه ی دیوانه، یعنی همان چیزی که به آن دیوانگی محض می گویند، و برای من تنها شیوه ی قابل درک برای عشق ورزیدن جنون است.
روی هم رفته، در کارنامه ی ساگان ۲۰ رمان، ۳ مجموعه داستان، ۹ نمایشنامه، ۱۵ اتوبیوگرافی و ۲ بیوگرافی ثبت شده است. بی سایگان سومین رمان ساگان است و در سال ۱۹۵۷ منتشر شده است.
ماجرای بی سایگان در پاریس اتفاق می افتد. داستان روی زندگی گروهی از پاریسی های هنرمند و روشنفکر متمرکز می شود. نویسنده از زوایه دید سوم شخص برای روایت داستان خودش استفاده می کند تا تصویری واضح از کاراکترهایش ارائه بدهد. مخاطب به طرز دردناکی از گم گشتگی و بی هویتی شخصیت ها آگاه می شود، شخصیت هایی که هویت فردی و هدف زندگی شان را گم کرده اند. حتی جاه طلبی مثبت بئاتریس، به عنوان یک هنرپیشه، هم صرفاً یک جاه طلبی تقلیدی است. همین طور که شخصیت ها نومیدانه به داشتن روابطی اتفاقی با یکدیگر کشانده می شوند، پرده ی زشتی از ناخشنودی هم رفته رفته روی پاریس را می پوشاند.
این رمان یکی از رمان های پرفروش در فرانسه بوده است. درحقیقت، این رمان در برگیرنده ی مطالعه ای جالب درباره ی برخی رویکردهای شخصیت هایش است و نوعی انحطاط عاطفی را به تصویر می کشد.
ترجمه ی فارسی از روی نسخه ی انگلیسی انتشارات پنگوئن انجام شده و مترجم انگلیسی آن آن «ایرن اَش» است.

علیرضا دوراندیش

یک

برنارد وارد کافه شد. یک لحظه زیر نگاه های کنجکاو چند مشتری که زیر چراغ های ازریخت افتاده ی نئون نشسته بودند تاملی کرد و بعد با عجله به طرف صندوقدار رفت. صندوقدارها را دوست داشت، زنان چاق وچله و محترمی که سرشان در لاک خودشان است و فقط جیرینگ جیرینگ پول یا صدای کشیدنِ کبریت آن ها را به خودشان می آورد. زنِ صندوقدارِ اخمو، با نگاهی پر از خستگی، سکه ای به او داد. ساعت تقریباً چهار صبح بود. جعبه ی تلفن کثیف و گوشی آن هم خیس بود. شماره ی ژوزی را گرفت. تمام شب را در پاریس راه رفته بود تا به اندازه ی کافی خودش را خسته کند و بدون هیچ هیجان و احساسی به او زنگ بزند. اما چه معنی دارد که آدم در چنین ساعتی به یک دختر زنگ بزند. معمولاً ژوزی رفتارهای بد او را به رویش نمی آورد، اما این کار به خودی خود نشانه ی نوعی مزاحمت بود؛ و برنارد آن را کوچک به حساب می آورد. عاشق ژوزی نبود اما می خواست بداند که الان ژوزی داشت چه کار می کرد، و این فکر در تمام طول روز آزارش می داد. تلفن زنگ خورد و صدای خواب آلود مردی از آن طرف گفت: «الو» و بعد، تقریباً ناگهانی، ژوزی بود که پرسید: «شما؟»
برنارد تکان نخورد. از ترس اینکه مرد حدس بزند کیست قفل کرده بود و از ترس اینکه مظنون به جاسوسی از او بشود. لحظه ی ترسناکی بود. گوشی را گذاشت و سیگاری گیراند. اندکی بعد، داشت در مسیر بارانداز راه می رفت و به خودش ناسزا می گفت. در همان حال، صدایی از درونش می گفت که ژوزی به او هیچ تعهدی ندارد. ژوزی ثروتمند بود و آزاد، و او حتی دوست رسمی اش هم نبود. اما پیش از این فهمیده بود برای مدتی آن شکنجه و عذابی که او را به طرف تلفن کشانده بود قوی ترین حسی خواهد بود که به سراغش خواهد آمد. او زمانی نقش مردِ جوان روزگار را بازی کرده بود و با حالتی حاکی از بی میلی درباره ی زندگی و کتاب هایش حرف زده بود. بعد یک شب را با او گذرانده بود، و باید اعتراف کرد که آپارتمان ژوزی از آن آپارتمان هایی بود که این کار را راحت تر می کرد.
و حالا برنارد داشت به منزل برمی گشت، آنجا که رمان چرندش را می یافت که آش ولاش روی میز تحریر افتاده بود و زنش را می دید که روی تخت خوابیده. همیشه در چنین ساعتی زنش خواب بود؛ چهره ی لطیف و کودکانه اش به طرف در می چرخید و با دلواپسی حتی در خواب هم منتظر شوهرش بود، گویی از ترس اینکه او هرگز برنگردد. این کار هر روزش بود.

مرد جوان گوشی را گذاشت. ژوزی وقتی دید که او گوشی را برداشته، طوری که انگار در خانه ی خودش است، عصبانی شد ولی خودش را کنترل کرد.
با ترش رویی گفت: «نمی دانم مردک کی بود، قطع کرد.»
ژوزی پرسید: «چرا می گویی مردک؟»
مرد جوان خمیازه کشان گفت: «خوب همیشه این یک مرد است که وسط شب به یک زن زنگ می زند و بعد قطع می کند.»
ژوزی با کنجکاوی به او نگاهی انداخت. داشت با خودش فکر می کرد که چرا اجازه داده است بعد از شامِ خانه ی آلاین او را برساند و پس از آن به خانه اش هم بیاید. مرد جوان واقعاً خوش قیافه بود اما سطحی و ملال آور بود. خیلی کم هوش تر از برنارد بود و تا اندازه ای کم جاذبه تر و نچسب تر. مرد جوان روی تخت نشست و دستش را برای برداشتن ساعتش دراز کرد.
بعد گفت: «ساعت چهار است. چه زمان وحشتناکی!»

«چرا این را می گویی؟»
مرد جواب نداد اما برگشت و از پشت شانه اش به زن زل زد. زن نگاهش را به خودش برگرداند و بعد شروع کرد به کشیدن ملافه برای اینکه خودش را بپوشاند. می دانست که مرد الان داشت به چه چیزی فکر می کرد. او ژوزی را به خانه اش رسانده بود و حالا با خونسردی تمام داشت به او نگاه می کرد. اما مرد جوان اهمیت چندانی نمی داد که ژوزی چطور است و درباره اش چه فکری می کند. ژوزی در این لحظه به این مرد تعلق داشت و برای همین از گستاخی اش نه احساس رنجش می کرد و نه عصبانی بود، اما نسبت به او تنها یک حس حقارت عمیق داشت.
مرد چشم هایش را متوجه صورت زن کرد و به او دستور داد که ملافه را پایین بکشد. همین طور که با تامل به او خیره شده بود، زن ملافه را پایین کشید. زن احساس شرم کرد و وقتی که چرخید نه دیگر توانست حرکتی بکند و نه حتی توانست جمله ای سرسری و دم دستی بیابد، از آن ها که معمولاً به برنارد یا هر کس دیگری می گفت. در هر حال، مرد چیزی حالی اش نشد و خندید. زن می دانست که او درباره اش عقیده ی ثابتی داشت که هرگز تغییرش نمی داد. قلب زن داشت به شدت می تپید. او با حسی حاکی از پیروزی فکر کرد: «گم شده ام.» مرد جوان به طرفش خم شد و در همین حال لبخند رازآمیزی روی لب هایش بود. زن بدون اینکه پلک بزند نزدیک شدنش را تماشا می کرد.
مرد همین طور که به طرفش حمله می برد گفت: «ما هم می توانیم از این مکالمه ی تلفنی استفاده هایی ببریم.» زن چشم هایش را بست.
زن فکر کرد: «هرگز دوباره نمی توانم به سادگی از این موضوع بگذرم. این موضوع دیگر هرگز چیزی ساده و یک نمایش شبانه نخواهد بود. از این به بعد، زیر نگاه و مراقبت او خواهد بود.»
***
«نمی توانی بخوابی؟»
فنی مالیگراسه نالید:
«به خاطر آسمم است. آلاین، محبت کن برو یک فنجان چای برایم بیاور.»
آلاین مالیگراسه به آرامی از تختخوابش بیرون آمد و با دقت لباس خانه اش را پوشید. فنی و آلاین سال ها در کنار هم خوشبخت بودند، سال ها تا زمان جنگ. بعد از چهار سال جدایی، وقتی در پنجاه سالگی دوباره همدیگر را یافتند، متوجه شدند خیلی عوض شده اند. تقریباً به شکلی ناخودآگاه نسبت به هم یک فروتنی تاثرآور در پیش گرفته بودند. هر کدام سعی کرده بود تغییرات مربوط به سال های سپری شده را از دیگری پنهان کند. در همان زمان، هر دوی آن ها روابط گسترده ای با جوانان برقرار کرده بودند. مردم با همدردی نسبت به مالیگراسه ها می گفتند که آن ها همیشه دوست دارند جوانان دوروبرشان باشند، و برای یک بار هم که شده آنچه مردم درباره ی آن ها می گفتند حقیقت داشت. آن ها جوانان را دوست داشتند، نه فقط به خاطر سرگرمی و تفریح بلکه برای اینکه جوانان را جذاب تر از هم سن وسالان خودشان می یافتند. طراوت و تازگی جوانان آن ها را جذب می کرد و از هر فرصتی برای تقویت و تحکیم این دوستی ها استفاده می کردند.
آلاین همین طور که سینی را روی تخت همسرش می گذاشت با مهربانی به او نگاه می کرد. صورت کوچک، لاغر و سبزه اش از بی خوابی برافروخته شده بود. فقط چشمانش بودند که زیبایی شان بدون تغییر باقی مانده بود، چشمانی با رنگ آبی ـ خاکستری تاثرآور، روشن و سرزنده.
فنی در حالی که فنجان را برمی داشت گفت: «شب خوبی بود، این طور فکر نمی کنی؟»
همین طور که زن چای اش را می نوشید، آلاین به گلوی نسبتاً چروکیده ی او نگاه می کرد، اما ذهنش جای دیگری بود. سعی کرد جواب بدهد، و گفت:
«نمی توانم درک کنم چرا برنارد همیشه بدون همسرش می آید. هرچند، باید اعتراف کرد که ژوزی هم واقعاً جذاب است.»
فنی در حالی که می خندید گفت: «بئاتریس هم همین طور.»
آلاین هم شروع کرد به خندیدن. تعریف و تمجید او از بئاتریس همیشه منبع سرگرمی و تفریح بین او و همسرش بود. اما فنی نمی توانست درک کند که این شوخی چقدر برای آلاین دردناک شده بود. هر هفته، بعد از میزبانی دوشنبه شان، آن طور که آن ها به شوخی به آن اشاره می کردند، آلاین در حال لرز به رختخواب می رفت. بئاتریس زیبا بود و بی پروا؛ وقتی که به او فکر می کرد، این دو ویژگی بودند که خودشان را به ذهنش تحمیل می کردند و او به طرز نامحدودی می توانست آن ها را برای خودش هی تکرار کند: زیبا و بی پروا. بئاتریس وقتی می خندید صورت سبزه و حزن انگیز خودش را پنهان می کرد، طوری که گویی خندیدن برازنده اش نیست، همین طور وقتی که با عصبانیت درباره ی حرفه اش حرف می زد، چرا که هنوز در حرفه اش هیچ موفقیتی به دست نیاورده بود؛ بئاتریسِ واقعاً سبک مغز، آن طوری که فنی او را خطاب قرار می داد. سبک مغز، بله، او کمابیش سبک مغز بود، اما همیشه این سبک مغزی با ریتمی موسیقایی همراه بود.
آلاین بیست سال در یک موسسه ی انتشاراتی کار کرده بود. آن ها به سختی حقوقش را می دادند. او آدمی تحصیل کرده و بافرهنگ بود و بسیار علاقه مند به همسرش. اما چه اتفاقی افتاد که شوخی همیشگی آن ها درباره ی بئاتریس تبدیل به باری بزرگ شده بود، باری که هر روز صبح وقتی از خواب بلند می شد باید آن را به دوش می کشید؟ باری که هر روز آن را حمل می کرد، تا وقتی که دوشنبه می آمد؟ برای اینکه همیشه دوشنبه ها بئاتریس به جلسات آن ها می آمد، و او نقش یک مردِ میان سالِ روشنفکر و خوش رو، بذله گو و حواس پرت را بازی می کرد. او عاشق بئاتریس بود.
فنی گفت: «بئاتریس امیدوار است در نمایش جدیدِ ایکس نقش کوچکی داشته باشد. ساندویچ ها کافی بودند؟»
مالیگراسه ها برای اینکه همچنان دوستانشان را سرگرم کنند به هچل افتاده بودند. رسم ویسکی دادن در مهمانی ها برایشان به فاجعه ای بدل شده بود.
آلاین جواب داد: «فکر می کنم آره.» روی لبه ی تخت نشسته بود، در حالی که دست هایش میان زانوان لاغرش آویزان بودند. فنی با مهربانی و همدردی داشت تماشایش می کرد.
فنی گفت: «فردا پسرعموی کوچکت از نرماندی می رسد. امیدوارم دلِ پاکی داشته باشد و روحی آزاد، و ژوزی هم عاشقش بشود.»
«ژوزی هیچ وقت عاشق کسی نمی شود. بهتر نیست یک خرده بخوابیم؟»
آلاین سینی را از روی زانوان همسرش برداشت، پیشانی و گونه ی او را بوسید و دراز کشید. با وجود اینکه رادیاتور روشن بود، احساس سرما می کرد. پیرمرد بود و سردش می شد و همه ی ادبیات جهان هم نمی توانست کمکش کند.
***
در یک ماه، و در یک سال
ما چه دردی که می کشیم
آه، خدای من
میان من و تو
چه پرشمار دریاهایی
که جدایی می افکنند.
روزها آغاز می شوند
و
پایان می گیرند
بی آنکه تیتوس
به برنیس برسد.
بئاتریس با لباس خانه مقابل آینه ایستاده بود و به خودش زل زده بود. اشعار مانند گل سنگ از میان لب هایش فرو می ریختند. فکر کرد: «این شعر را کجا خوانده بودم؟» و بی اندازه احساس اندوه کرد. اما در عین حال عصبانی بود. در پنج سال گذشته، برنیس را از بر خوانده بود، اول برای شوهر سابقش و بعد برای آینه اش. آرزو می کرد اکنون مقابل دریای تاریک و خروشانِ یک سالن تئاتر باشد، حتی اگر برایش هیچ چیزی بیش از این نباشد که بگوید: «شام آماده است، مادام.»
یواشکی به تصویرش در آینه گفت: «من به خاطر آن ممکن است به هر کاری دست بزنم،» و تصویرش به او لبخند زد.
***
و در مورد آن پسرعموی اهل نرماندی، ادوارد مالیگراسه ی جوان، هم همین طور؛ که در آن لحظه داشت سوار قطاری می شد که قرار بود او را به پایتخت بیاورد.

نظرات کاربران درباره کتاب بی‌سايگان

روشنفکرها یکی از سیاه ترین زندگی ها رو دارند واقعا. سیاه و ناامید
در 1 سال پیش توسط mas...gan