فیدیبو نماینده قانونی انتشارات برکه خورشید و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب به خاطر لیلا

کتاب به خاطر لیلا

نسخه الکترونیک کتاب به خاطر لیلا به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب به خاطر لیلا

*عقب عقب رفتم و پشتم را به دیوار یخ زده­ی یکی از خانه­ها چسباندم. دوباره نگاهم روی گربه ثابت ماند و از ذهنم رد شد که خوش به حالش. انسان نبود و درد و غم انسان­ها را نداشت. دردش یک لقمه غذا بود و یک جای خواب. مثل من نبود که بعد از سال­ها دوباره دلم لرزیده بود. دیگر نه فکر یک لقمه غذا بودم و نه یک جای خواب. عاشقی، هم اشتها کور می­کرد و هم خواب از چشم می­برد.

ادامه...

بخشی از کتاب به خاطر لیلا

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

به عادت همیشه که عصبی و کلافه می شدم، با انگشت شست و اشاره به نرمه­ی گوشم چسبیدم. ضربان قلبم تند شده بود، پلک زدم و نگاهم روی کاکتوس کنج دیوار، ثابت ماند. یک لحظه تصویر گلدان سبز تیره رنگی با کاکتوس­های بزرگ مقابل چشمانم نقش بست. فشار انگشتانم روی نرمه­ی گوشم شدیدتر شد، صد بار به سوری گفته بودم این گلدان لعنتی را از مقابل چشمانم بردارد اما گوشش بدهکار نبود. هر بار، دیدنِ این گلدان مرا می­برد به گذشته، دقیقا مثل همین حالا که با همه­ی توانم مقاومت می­کردم در میان خاطرات گذشته حل نشوم اما فایده نداشت انگار. حسی شبیه آهن­ربا مرا به عقب می­کشید. با شنیدنِ صدای سوری، تکان خوردم:
-لی­لی جون؟
سر چرخاندم و ناغافل نگاهم روی مرد جوانی ثابت ماند که با اخم های در هم، مقابلِ در ورودی ایستاده بود. از نگاه خیره­اش خوشم نیامد. اصلا از در که وارد شد همه­ی هیجانم ته کشید. نرمه­ی گوشم را رها کردم و به سمت سوری چرخیدم و به زحمت لبخند زدم:
-پس ایشون بودن همون کیس مناسبی که می گفتین؟
و با سر به همان مرد اشاره کردم. سوری با دیدن لبخندم، خودش را جمع و جور کرد. اخلاق گند و مزخرفم را خوب می شناخت، اینطور که لبخند می زدم و با اشاره با او صحبت می کردم یعنی حواسش باشد که قرار است طوفان به پا شود. از روی کاناپه کهنه و از مد رفته بلند شد و دستانش را در هم گره کرد:
-قربونت برم من، شما که هنوز با هم حرف نزدین، حالا این جلسه برای آشناییه.
و دهانش به خنده­ی بی­موقعی باز شد. با دیدن نگاه سرد و سوزنی­ام، خنده روی لبش ماسید، به سمتم پا تند کرد که پشت میز ناهارخوری نشسته بودم. یک قدمی­ام ایستاد و به سمتم خم شد و پچ­پچ کرد:
-قربونت برم، من جلوی هادی آبرو دارما، حالا دو کلمه حرف بزن باهاش، به خدا همونیه که می­خوای.
نگاهم روی موهای بلوطی رنگش چرخید، وز خورده بود و حسابی توی ذوق می­زد. بی اختیار به علامت بخیه­ی روی پیشانی­اش خیره شدم، این بار تصویر لاله با پیشانی بخیه خورده، مقابل دیدگانم نقش بست. پلک هایم را روی هم فشردم. این چند روز اخیر خاطرات گذشته، زیادی به روانم فشار آورده بودند، اصلا خودشان را به در و دیوار می کوبیدند که بیایند مقابل چشمانم. نفسم را رها کردم و به صندلی تکیه زدم.
-اون خانومی که می­گفتی، ایشونن؟... چرا روسری سرش نیست هادی؟
با شنیدنِ صدای مرد جوان، به تندی سرم را بالا آوردم، همزمان سوری کمر راست کرد و چرخید. دوباره نگاهم در نگاهش گره خورد. شش هفت سال از من کوچکتر بود انگار. سی و یکی دو ساله به نظر می رسید، برای همین توی ذوقم خورده بود. از آن ته ریش روی صورتش و دکمه­ی تا زیر گلو بسته شده و مخصوصا موهایی که به سادگی به یک طرف شانه زده بود، اصلا خوشم نیامد. حالا هم که با این حرفش تیر خلاص را زده بود.
قبل از اینکه چیزی بگویم، هادی با خنده گفت:
-مشکل فقط روسریه؟ خوب حالا وقت زیاده، حلش می­کنین، آقا سجاد.
نگاه تندی به هادی انداختم. متوجه­ی من شد و با دلهره به من زل زد. دوباره به مرد جوان خیره شدم. از ذهنم گذشت که اسمش هم خز گرفته و از مد رفته بود، درست مثل قیافه­ی درب و داغان صاحبش. لبم را ترکردم، باید چیزی می­گفتم تا مغز استخوانش بسوزد و دمش را روی کولش بگذارد و برای همیشه گم و گور شود. یکباره چیزی از ذهنم گذشت، بینی­ام را بالا کشیدم و دست بردم داخل جیب سوشرت کهنه­ام و جعبه­ی سیگار کِنت را بیرون کشیدم. سجاد با دیدن جعبه­ی سیگار در دستم جا خورد و با دهان نیمه باز به من زل زد. پوزخند زدم، اصلا انتظار نداشت که سیگاری هم باشم. یک نخ بیرون کشیدم و گذاشتم کنج لبم و با لبخند رو به او گفتم:
-کبریت داری آقا سجاد؟
پشت سر هم پلک زد، قفسه سینه­اش بالا و پایین شد. چند بار دهانش را باز و بسته کرد، انگار به سختی خودش را کنترل می­کرد تا حرف بی ربطی بر زبان نیاورد. ابرو بالا انداختم و با خنده گفتم:
-ای وای، حواسم نبود، توی جیبم فندک هست.
و فندک را از جیبم بیرون کشیدم و مقابل چشمان از حدقه در آمده اش، سیگارم را روشن کردم و کام عمیقی از آن گرفتم. یکی از چشمانم تنگ تر شد. سجاد کلافه دستی به صورتش کشید، نگاهم رفت پی هادی که با ناامیدی به من زل زده بود و با زبان بی­زبانی به من می گفت خراب کرده­ام. برای من اما اهمیتی نداشت. او از من خوشش نیامده بود و من هم از او.
دود سیگار را حلقه حلقه از دهانم بیرون فرستادم و با تمسخر رو به سجاد گفتم:
-بلدین اینجوری سیگار بکشین؟
از شدت عصبانیت زیر گلویش سرخ شد. جوابم را نداد و به سمت هادی سر چرخاند و گفت:
-من گفته بودم یه خانوم معقول باشه، ظاهرشم موجه باشه... نگفتم؟
هادی آب دهانش را قورت داد:
-سجاد خان والله موجه... نیست مگه؟
سجاد به سمتم چرخید و نیم نگاهی به من انداخت. انگار در مورد حشره­ی چندش­آوری صحبت کند، جواب داد:
-سر لخت جلوی دو تا مرد غریبه... سیگار هم می­کشه...
مکث کرد و نفسش را بیرون فرستاد:
-مسخره هم که می­کنه.
سری تکان داد:
- من رفتم، یا علی.
چرخید و در ورودی را باز کرد، هادی به سمتش پا تند کرد:
-سجاد خان، ای بابا حلش می­کنیم... چرا زود جوش آوردی؟
سجاد خم شد و کفشش را به پا کرد و گفت:
-نه اخوی، نیازی به حل کردن نیست.
خاکستر سیگارم را روی میز تکاندم، سوری متوجه شد و با غیض گفت:
-نریز روی میز، روزی صد بار دستمال می کشما.
شانه بالا انداختم و با بی خیالی گفتم:
-برای صد و یکمین بارم دستمال بکش.
سجاد، همانطورکه خم شده بود چرخید و با غضب نگاهم کرد، لبخند زدم و سیگار را به سمتش دراز کردم و گفتم:
-نمی­کشی؟ واسه عصبانیت خوبه.
با چشمان گشاد شده رو از من گرفت و قد راست کرد. هادی دستپاچه گفت:
-آقا سجاد، نمی­خوای ببری به مادر و خواهرت نشونش بدی که... اصلا مگه خودت نگفتی قرار نیست کسی بفهمه؟ کی از این خانوم بهتر؟ اهل انزلی هم نیست.
سجاد وارد راهرو شد، هادی به دنبالش رفت:
-چقدر سخت می­گیری شما.
صدای سجاد را شنیدم:
-درسته قرار نیست خانواده­ام بفهمن، ولی قرار نیست با خانوم مسئله دار محرم بشم.
با بی­حوصلگی رو به سوری گفتم:
-برو اون درو ببند.
با حرص گفت:
-خیالت راحت شد؟
سیگار نیمه سوخته را روی میز خاموش کردم، صدای جیغ خفه­ی سوری پنجه به اعصابم کشید:
-باز تو اونو روی میز خاموش کردی؟
نگاهم روی سوختگی­های متعدد میز، چرخید. نفس عمیقی کشیدم و از پشت میز بلند شدم. هنوز صدای هادی به گوش می­رسید که سرگرم چانه زدن با سجاد بود. کش و قوسی به بدنم دادم و دوباره چشمم روی کاکتوس کنج دیوار ثابت ماند. بینی­ام را چین دادم و با نفرت گفتم:
-این کاکتوسو بردار از جلوی چشمام... ببین کی از پنجره پرتش کنم بیرون.
سوری با طلبکاری دست به کمر زد:
-نگران نباش، همین روزها صاحبخونه میاد، جفتمونو با همین کاکتوس از پنجره پرت می­کنه بیرون.
با این حرف، تهِ دلم خالی شد، به چشمان سوری زل زدم، سری تکان داد:
-ها! دروغ می­گم؟.... این شانسمونم که پروندی.
دست برد سمت روسری رنگ و رو رفته­اش و آن را از سرش کشید:
-یه تیکه پارچه می نداختی روی سرت که نمی مردی، اصلا اون سیگار کشیدنت جلوی یارو، چی بود؟
بی توجه به او، رفتم سمت تنها اتاق خانه. می خواستم با خودم خلوت کنم، این روزها اصلا حال و روز خوبی نداشتم. هنوز وارد اتاق نشده بودم که در ورودی یک ضرب باز شد و هادی خودش را پرت کرد داخل سالن و با ناراحتی گفت:
-لی­لی این چه کاری بود که کردی؟
جوابش را ندادم، صدایش را بالا برد:
-به زور راضی کردمش که بیاد. محله رو که دید پشیمون شده بود.... بهش گفتم آدم خوبیه حالا تو بیا بالا.
سوری به پشتیبانی از او گفت:
-یه جوری می­گه این همون کیس مناسبه، انگار یادش رفته خودش تو چه موقعیتیه؟
برگشتم سمت هر دو نفرشان و دست به سینه نگاهشان کردم. هادی مستاصل گفت:
-یه هفته بیشتر فرصت ندارین، صاحبخونه پولشو می خواد، این یارو...
به میان حرفش پریدم:
-این عتیقه رو از کجا پیدا کردی؟
هادی روی کاناپه ولو شد و با خستگی گفت:
-گند زدی لی­لی، دیگه کلاهشم بیوفته، این ورا پیداش نمی­شه.
دستم را در هوا تکان دادم:
- می­گم از کجا پیداش کردی؟
-آشنای یکی از مشتری­هاست که میاد دم دکه... گفت یکی از دوستاش دنبال خانومیه واسه عقد موقت، نمی خواد به گناه بیوفته.
دستی به زانویش کشید:
-چه حماقتی کردی، مهریه می­داد، نفقه می­داد، از در به دری بهتر نبود؟
نگاهم رفت پی سوری که با چانه­ی لرزان به هادی زل زده بود، پلک زد و اشک روی گونه­اش سر خورد:
-من نمی­خوام شبا تو دکه بخوابم.
هادی، کلافه دستی به میان موهایش کشید:
-خیله خوب، حالا غمبرک نزن.
دوباره به من نگاه کرد:
-فقط شرطش این بود که خانواده­اش نفهمن... کی از این بهتر بود، ها؟
پوزخند زدم:
-رفتی برای من بچه امل پیدا کردی؟ دکمه­ی پیرهنشو تا زیر گلو بسته بود.
سوری دوباره به میان بحث­مان پرید:
-تو چی کار داری امله یا نه؟ مگه می­خوای یه عمر باهاش زندگی کنی؟ یه سال عقد موقتی تا ببینیم بعدش چی کار می­کنیم.
یکباره، بعضش ترکید و به هق­هق افتاد:
-من نمی­خوام برم کلفتی خونه مردم... من جون ندارم اصلا، کم سن که نیستم نزدیک شصت سالمه.
کف دستم را گذاشتم روی ملاجم. من حوصله­ی امل­ها و بچه مثبت ها را نداشتم. فکر می­کردند زمین برای آنهاست و بقیه آدم نیستند، به هر کسی که می­رسیدند، دهانشان باز می شد به موعظه و نصیحت. از نظر آنها همه چیز هم بد بود و چشمشان به هر کس و نا کسی هم که می افتاد بلافاصله می­گفتند: "استغفرالله". ناگهان با این فکر تکان خوردم، این­بار تصویر آقا بزرگ آمد مقابل چشمانم که همیشه با تسبیح دانه درشت سبز رنگش، می­نشست روی تخت چوبی وسط حیاط و زیر لب ذکر می­گفت و تکیه کلامش هم بود: "استغفرالله".
لب­هایم لرزید. گذشته­ی من از من جدا نبود انگار. چشمم سوخت، بی آنکه جواب سوری را بدهم رفتم سمت اتاق. گریه­ی سوری شدیدتر شد. خودم را منقبض کردم، دلم نمی­خواست گریه کنم. صدای هادی را شنیدم:
-گریه نکن حالا، یکی دو روز دیگه میرم سراغش، شاید راضی شد.
و به عمد صدایش را بالا برد:
-البته اگه بعضی­ها تر نزنن به نقشه­های ما.
وارد اتاق شدم و در را به نشانه­ی اعتراض، محکم به هم کوبیدم. صدای جیغ سوری را شنیدم:
-مگه حرف ناحسابی می­زنه؟... چه بهش بر می­خوره.
خودم را پرت کردم روی رختخواب ولو شده­ی وسط اتاق و فریاد زدم:
-من، نه روسری روی سرم می­ذارم، نه سیگارمو می­ذارم کنار، اون زپرتی هم بیخ ریش خودتون.
***
زل زده بودم به سقف چوبی اتاق، هادی رفته بود. فقط صدای هق هق خفیف سوری از سالن به گوش می­رسید. دوست داشتم می­خوابیدم و وقتی بیدار می­شدم، کابوس بی­خانمانی همراهم نبود. اصلا تا همین دو سه ماه پیش همه چیز خوب بود. هر دو نفر می­رفتیم یکی از کارخانه های شهرک صنعتی انزلی برای کارگری. حقوقمان بخور و نمیر بود اما می زدیم به زخم زندگی­مان. رییس کارخانه و شرکایش زدند به تیپ و تاپ یکدیگر، کارخانه تعطیل شد و من و سوری افتادیم به گدایی. نه هنری داشتیم و نه آشنایی برای پیدا کردن کار. هر چه پس­انداز داشتیم خوردیم و حالا، تنها راه باقی مانده این بود که آقا بالا سری پیدا کنم تا برای چند ماه جور هر دو نفرمان را بکشد.
با باز شدن در اتاق، از افکارم جدا شدم. سر چرخاندم و نگاهم روی صورت گریان سوری ثابت ماند. وقتی گریه می­کرد، زیادی زشت و بی ریخت می­شد. اصلا حالم به هم می­خورد به او نگاه کنم. می دانستم همین حالا می­آید ور دل من و تا خود صبح، زر می­زند. اخم کردم و به سمت تنها پنجره­ی اتاق چرخیدم. چند ثانیه بعد، سوری خودش را پرت کرد کنارم و سرش را چسباند به شانه­ام و هق زد:
-بدبخت می­شیم، پرتمون می­کنه بیرون.
بینی­اش را پر صدا بالا کشید:
-بابا، الان کسی صیغه نمی­کنه که، همه می­خوان یه حالی کنن بعد برن دنبال زندگیشون... این یارو نفقه می ده، می­دونی یعنی چی؟ می فهمی یعنی چی؟
با اینکه سر چرخانده بودم، بوی تند عرق تنش پیچیده بود زیر بینی ام و نفسم را بند آورده بود. اصلا سوری هیچ وقت نمی فهمید نظافت بدن یعنی چه. پنجاه و هفت ساله بود و نمی­دانست حالا که مام ندارد، آن زیر بغل بی­خاصیتش را شب به شب بشورد. خودم را به گوشه­ی رختخواب کشاندم. سوری دوباره مثل کنه چسبید به بازویم:
-آبروی منو جلوی هادی نبر، لی­لی جون، قربونت برم، اون روی من یه جور دیگه حساب باز می­کنه.
نفس عمیق کشیدم و با گوشت تلخی گفتم:

-توی این پنجاه و هفت سال عمرت، فقط کلاس گذاشتنو خوب بلدی... هادی اصلا تو رو آدم حساب می­کنه؟
میان هق هق گریه گفت:
- چرا آدم حسابم نکنه؟ من کم کَسی­ام؟
پوزخند زدم:
-آره، نوه­ی فلان الدوله، نتیجه­ی بیسار الدوله.... شازده قجری.
همزمان شانه­ام را چپ و راست کردم و صدایم بالا رفت:
-نچسبون خودتو به من وقتی این­قدر بوی گند عرق می­دی.
خودش را مچاله کرد و کمی از من فاصله گرفت. چرخیدم تا نگاهش کنم، این­بار نگاهم روی گنجه­ی کنار دیوار چرخید. صورت گرد و تپل خانم بزرگ جلوی چشمانم آمد که نشسته بود کنار گنجه و یک قواره پارچه صورتی رنگ از آن بیرون می­کشید. قلبم تیر کشید، روح و روانم به هم ریخت و فریاد زدم:
-فقط افتخارت اینه من از نسل مظفرالدین شاه قاجارم، خوب حالا چی شد؟ نونمون شد یا آبمون؟
سوری با آستین لباسش کشید به بینی­اش و با دلخوری گفت:
-اون روزی رو که در به در دنبال یه جا واسه خوابیدن بودی یادت میاد؟... اون روز من خوب بودم، الان بدم؟
روی تشک، نیم خیز شدم و گفتم:
-همین الان جل و پلاسمو جمع می­کنم می­رم... تو بمون و مظفرالدین شاهت.
سوری هراسان از جا پرید و دوباره چسبید به بازویم:
-لی­لی، قربونت برم من...
بوی ترشیدگی بدنش دوباره زد زیر بینی­ام. نزدیک بود بالا بیاورم، نفسم را حبس کردم و گفتم:
-برو عقب دیگه.
با همه توانش چسبیده بود به من و زار می زد:
-منو ول نکن، نرو لی­لی جون. من که کسی رو ندارم، مگه چی گفتم؟
و این­بار، از تهِ دل گریست:
-لی­لی؟
صدای تیزش، مثل مته رفت داخل سرم. پلک زدم و به دیوار رو به رو خیره شدم. صورت گریان مادرم را روی سفیدی دیوار دیدم که دستانش را به سمتم دراز کرده بود. خودم را شل کردم. سوری مرا کشید، دوباره پرت شدم روی تشک. سوری تند تند صورتم را بوسید:
-من غلط کردم، من می­گم همه چی دست توئه، تو بخوای ما دوباره به نون و نوا می­رسیم. به­ خدا من چیزی نگفتم که.
آب دهان و خیسی صورتش کشیده شد روی گونه­ام. دلم می­خواست با مشت و لگد بیافتم به جانش. چقدر نادان بود که اصلا فکرش را به کار نمی­انداخت. من اگر جایی را داشتم که بروم، لنگ صیغه شدن کسی مثل سجاد می­ماندم؟ نفهمیده بود فقط یک تهدید تو خالی کرده بودم برای اینکه حساب کار دستش بیاید. کف دستم را گذاشتم روی پیشانی­ام و به آرامی گفتم:
-میری بیرون سوری یا نه؟ خیلی روی اعصابمی.
دوباره گونه­ام را بوسید:
-نمی­ری که، نه؟
چانه بالا انداختم. میان گریه خندید:
-قربونت برم، اصلا هر چی تو گفتی همونه، این سجادم آدم نبود.... آره، قربونت برم.
دوباره به سمت صورتم خم شد، خودم را عقب کشیدم:
-می ری یا نه؟
از جا پرید و به سمت در اتاق پا تند کرد:
-رفتم قربونت، ببین دارم می­رم.
و در یک چشم به هم زدن از اتاق بیرون پرید. صدایم را بالا بردم:
-برو حموم، دوش بگیر.
دستپاچه جواب داد:
-چشم چشم... الان دوش می­گیرم.
دوباره زل زدم به سقف اتاق. تصویر لیدا و لاله و غلامرضا، روی سقف پدیدار شد. آب دهانم را قورت دادم. انگار همین امشب باید خودم را رها می­کردم که بروم به خاطرات گذشته­ام. از ذهنم گذشت که چرا اینقدر مقاومت می­کردم؟ خاطراتم مثل یک مهر داغ چسبیده بود به پیشانی­ام. یاد خانم بزرگ افتادم که همیشه می­گفت: "پیشونی، منو کجا می شونی؟" حالا کجا بود تا ببیند پیشانی­ام دقیقا مرا نشانده بود وسط خانه­ی زهوار در رفته­ای، پشت بقعه­ی بی­بی حوریه و سه ماه کرایه­ی همین خانه، پا در هوا مانده بود. همخانه­ام زن بد بویی بود از نسل قجرها و اصل و نصبش همه­ی افتخارش بود اما نمی­دانست یک زن نباید اینقدر کثیف و حال به هم زن باشد. پلک زدم، دلم می­خواست بروم به گذشته و کمی از زمان حال فاصله بگیرم. اینقدر سگ دو زدن و حرص خوردن چه فایده ای برایم داشت؟ نگاهم دور تا دور اتاق چرخید و روی پنجره ثابت ماند. یکباره انگار دیوارها از هم فاصله گرفتند، سقف خانه بلندتر شد، اتاق روشن­تر شد و من پرت شدم به گذشته...
-لیلا جان، زای (۱) کجایی؟
مثل کسی که مچش را هنگام دزدی گرفته باشند، پرده توری اتاق را رها کردم و از پنجره فاصله گرفتم. چند ثانیه بعد، خانم بزرگ همانطور که دستش را گذاشته بود روی یکی از زانوهایش و به سختی راه می رفت بین چهارچوب در اتاق ظاهر شد. با عصبانیت به او زل زدم. بی موقع آمده بود داخل اتاق. داشتم داخل حیاط را نگاه می­کردم، همین حالا سر و کله­ی مسعود پیدایش می­شد. اصلا هیچ کس در این خانه حریم شخصی را نمی فهمید.
-اینجایی لیلا جان؟
چشمانم را درشت کردم و با بد اخمی گفتم:
-باز بهم گفتی لیلا؟ صد بار نگفتم بهم بگین لی­لی؟... ایش.
و پشت چشمی نازک کردم. خانم بزرگ وارد اتاق شد و با ملایمت گفت:
-زای جان، قربان تو بروم، لیلا اسم بدیه؟ اسم به این قشنگی، چرا اینطور میگی آخر؟
قری به سر و گردنم دادم:
-چی کارم داری حالا؟
لبخند زد و لپ­های گردش سرخ و سفید شد:
-سجاده و چادر نماز مرا ندیدی مار؟(۲)
چشمانم را درشت کردم:
-ایش، مگه من برداشتم؟
دوباره لبخند زد:
-حواس پرتی گرفتم زای.
سر و صدای احوالپرسی از حیاط به گوشم رسید. دل توی دلم نبود، ببینم چه کسی وارد حیاط شده. حتما مسعود بود و خانواده اش. به تندی گفتم:
-من ندیدم.
-میای با من پیدا کنی گوله دختر؟ (۳)
مقل فنر از جا پریدم:
-به من چه؟... برو به لیدا بگو، به لاله بگو، اصلا.
سری تکان داد:
-زای، تو ماشالا بزرگ شدی، عصای دست ما باید باشی که، دیگه چهارده سالته، مار.
انگشت اشاره­ام را در هوا تکان دادم:
-من پونزده سالمه، فهمیدی؟
-خا (۴) زای، تو پانزده سالته، حالا میای کمک من؟ من پا درد دارم به­ خدا نمی­توانم هی از این اتاق، بروم آن اتاق.
دلم می­خواست سرم را بکوبم به دیوار. می خواستم از پشت پنجره مسعود را تماشا کنم. بین آن همه جمعیت که نمی شد زل بزنم به صورتش. آن وقت پدر و مادرم و خاله مولود و عمو پرویز باید صد بار برای من می­رفتند بالای منبر. اصلا این مادربزرگ پیر و خرفت چرا موقعیت من را نمی­فهمید؟
به سمتش پا تند کردم:
-به مامان بگو، خودش برات پیدا می­کنه.
و دستش را گرفتم و به سمت بیرون از چهارچوب در هدایتش کردم. لب برچید:
-دست مادرت بنده زای، تو زیر زمین غذا درست می کنه، تو بیکاری که آخر.
از چهارچوب در، فرستادمش داخل راهرو و گفتم:
-فقط من که تو این خونه نیستم، لیدا و لاله چی؟ اصلا اِبی و سولماز چی؟... چرا همش من؟... اصلا برو دیگه.
بغ کرده، زل زد به صورتم. اصلا دلم برایش نسوخت. با لب های آویزان گفت:
-لیلا جان...
به میان حرفش پریدم:
-لی­لی، این صد بار.... اسم من لی­لیه.
-خا، تو لی­لی هستی، بیا دیگه زای، نمازم قضا میشودها، لاله که دیگه نامزدش مسعود آمده حواسش پرته... لیدا کمک مادرته، آخر دختر من...
گر گرفتم و اجازه ندادم حرفش به پایان برسد. در اتاق را مقابل صورتش به هم کوبیدم و دویدم سمت پنجره اتاق و پرده را بالا زدم. حدسم درست بود، مسعود و پدر و مادرش ایستاده بودند وسط حیاط. پدر و آقا بزرگ و لاله و لیدا حلقه زده بودند دورشان و با آنها تعارف تیکه پاره می­کردند. نگاهم رفت آن سوی حیاط و روی خاله مولود و عمو پرویز و سولماز ثابت ماند که به سمتشان می­آمدند. صدای مادر را شنیدم که می گفت:
-الان میام... الان دارم میام بالا.
دوباره نگاهم روی مسعود ثابت ماند که مثل همیشه خوش پوش و آراسته ایستاده بود بین حلقه خانواده. دلم برایش ضعف رفت.
دستم را گذاشتم روی قلبم و زمزمه کردم:
-الهی لی­لی قربونت بره، چقدر تو نازی آخه.
و از شدت هیجان مقابل پنجره در جا زدم و بالا و پایین پریدم و لبم را غنچه کردم:
-بوس، بوس، بوس، واسه تو عزیزم.
یکباره تکان خوردم و نگاهم روی لاله ثابت ماند که با لبخند زل زده بود به مسعود. مسعود هم به رویش لبخند زد، لاله سرخ و سفید شد و سرش را پایین انداخت. خار حسادت دلم را نیش زد. دلم می خواست سر به تن لاله نباشد. مثلا پیش خودش فکر کرده بود مسعود می­شود شوهرش؟ کور خوانده بود، داغش را می­گذاشتم روی دلش. مسعود اول و آخر می­شد برای خودم. اختلاف سنی چهارده سال هم برای من مهم نبود. لاله­ی بیست و پنج ساله هم برای من مهم نبود. من از مسعود خوشم آمده بود، اصلا عاشقش بودم.
با پایین کشیده شدن در اتاق دوباره از جا پریدم:
-لیلا جان... زای، من پا درد دارم که به خدا...
دیوانه شدم و به سمت در چرخیدم. خیره شدم به چشمان چروکیده خانم بزرگ و گفتم:
-اَه، باز تو اومدی اینجا؟ من چی کار کنم تو پا درد داری، آخه؟....
ایش، ایش ایش ایش...
رفتم سمت در اتاق. خانم بزرگ، سرش را فرو برد بین گردنش و خودش را چسباند به چهار چوب در. بی توجه به او از کنارش گذشتم و وارد راهرو شدم. دوباره صدایم کرد:
-لیلا جان!
دستم رفت سمت نرمه گوشم. وقتی به دنیا آمدم خودش اسم مرا گذاشت لیلا، یعنی دیگر اسم بهتری نبود تا روی من بگذارد؟ معلوم بود راه به راه، شاهکارش را به زبان می آورد. به سمت اتاق لیدا و لاله پا تند کردم. آنقدر عجله داشتم که متوجه گلدان سبز رنگ کاکتوس کنار دیوار نشدم و انگشتم کوبیده شد به آن. جیغ خفه­ای کشیدم و خم شدم و به انگشتم چسبیدم. خانم بزرگ با نگرانی گفت:
-زای چه کار کردی آخر؟
جوابش را ندادم و غرغر کنان وارد اتاق شدم. لنگان لنگان رفتم سمت میز توالت و کشوی اول آن را بیرون کشیدم. نگاهم روی رژ لب قرمز رنگی چرخید. رژ لب لاله بود. چند ماه پیش مادر اجازه داده بود برای خودش وسایل آرایشی بخرد. گفته بود دیگر دختر نشان کرده­ای است و اگر کمی آرایش کند ایرادی ندارد، مسعود هم خوشش می­آید. رژ لب را از غلافش بیرون کشیدم و خودم را خم کردم سمت آینه. ذق ذق انگشتم از یادم رفت. به لب های قرمز رنگم خیره شدم. حتما در نظر مسعود زیبا می شدم. گره­ی روسری ام را زیر گلو سفت کردم و از اتاق بیرون پریدم. خانم بزرگ داخل راهرو ایستاده بود، با دیدنم روی دستش کوبید:
-آئو، زای ماتیک سرخ چرا زدی؟
پشت چشمی نازک کردم:
-خوب کردم.
و به سمت در سالن دویدم....
ایستاده بودم وسط حیاط و با خوشحالی با مسعود و پدر و مادرش سلام و احوالپرسی می کردم. یک لحظه نگاهم روی چشمان گرد شده­ی لیدا چرخید که بهت زده به من خیره شده بود. برایم اهمیت نداشت. چطور لاله می توانست رژ لب بزند؟ تازه یکی دوبار، لیدا هم آرایش کرده رفته بود عروسی. فقط من در این خانه زیادی بودم؟
با صدای منیژه خانم، مادر مسعود چشم از لیدا گرفتم:
-خوبی لیلا جان؟
با شنیدنِ اسم لیلا پکر شدم. به زحمت لبخند زدم:
-مرسی.
صدای مادرم از پشت سرم به گوش رسید:
-خانوم بزرگ، کو لیلا؟
به سمتش چرخیدم، با چشم و ابرو به لب هایم اشاره زد. شانه بالا انداختم. به آرامی کوبید روی دستش. زیر چشمی به آقا بزرگ نگاه کردم که تسبیح سبز رنگش را در دستش می چرخاند. دوباره به سمت مسعود چرخیدم که در جواب سوال پدر گفت:
-اوضاع خوبه... شکر، راضی ام.
از اینکه مرا نمی دید لجم گرفت. با صدای بلند گفتم:
-سلام آقا مسعود.
مسعود به سمتم چرخید:
-سلام لیلا خانوم، خوبی؟
دستم را پشت کمرم حلقه کردم و خودم را تاب دادم:
-آره.
مادر، خودش را به من رساند و با خنده گفت:
-خوب، اینجا سر پا بده، بیاین رو ایوون بشینین.... الان سفره­ی ناهارم پهن می کنم.
همگی رفتند سمت پله ها. خواستم دنبالشان بروم که مادر چسبید به دستم:
-لیلا، این رژ لب چیه زدی به لبت دختر؟... زود برو بشور.
نگاهم روی سولماز ثابت ماند که رفت سمت حوض و روی لبه­ی آن نشست. مادر تکانم داد:
-دختر با تو ام... زشت نیست اینجوری سرخاب سفیداب کردی؟ برو بشور مادر.
دستم را از دستش بیرون کشیدم:
-خوب کردم رژ زدم، چطور لاله می تونه رژ بزنه؟
مادر مات و مبهوت شد:
-لیلا؟
پا به زمین کوبیدم:
-لیلا نه، لی­لی، هیچ وقت نمی فهمین اسم واقعیمو بگین.
همانطور که با دهان باز زل زده بود به من، به سمت پله ها دویدم...
دور سفره نشسته بودیم، همه­ی حواسم پیش مسعود بود که بین آقا بزرگ و پدر خودش نشسته بود. سرش پایین بود و به کسی نگاه نمی کرد. سه چهار ماهی می شد که به عنوان نامزد لاله وارد خانواده مان شده بود. همسایه­ی دختر عمه­ی پدرم بود. با واسطه معرفی شد به خانواده مان. پدر و عمو پرویز و آقا بزرگ رفتند برای تحقیق و گفتند پسر خوب و خانواده داری است. لاله هم از او خوشش آمده بود. اما هیچ کس نفهمید همان شب خواستگاری، من خودم عاشق مسعود شدم. به لاله حسودی می کردم. مسعود برایش شده بود "هلو برو توی گلو". اصلا چه چیزش از من بالاتر بود؟ خودم یک بار که پشت دیوار آشپزخانه فالگوش ایستاده بودم، شنیدم که مادرم به پدرم می گفت: "لاله لیسانسش را گرفت و نشست توی خانه". تازه قیافه قشنگی هم نداشت، چرا مسعود باید از او خوشش می آمد؟ یکبار خاله مولود به مادرم گفته بود لاله و مسعود به هم می آیند اما من مطمئن بودم برای دلخوشی مادرم این حرف را زده. هر چه نباشد هم جاری بودند و هم خواهر، وگرنه لاله­ی ریزه میزه، کنار مسعود خوش تیپ و خوش لباس، اصلا دیده نمی شد. امیدوارم بودم کوفتش شود. بیکار و بی هنر نشست توی خانه، مسعود هم از گرد راه رسید و از او خواستگاری کرد. اما من نقشه های خوبی داشتم. می خواستم سر فرصت به مسعود بگویم دوستش دارم، می خواستم همه­ی بدی های لاله را یکی یکی رو کنم. اینکه سر کار نمی رفت و بعضی وقت ها تا لنگ ظهر هم می خوابید. یکبار آقا بزرگ غر زده بود که: "دختر، به جای تا لنگ ظهر خوابیدن چرا نمی ری کمک مادرت زیر زمین؟" لاله هراسان از خواب پریده بود. من اگر جای لاله بودم هر چه به دهانم می آمد به آقا بزرگ می گفتم تا خواب شیرینم را حرام نکند. تازه یکبارهم لاله و لیدا و سولماز، رفته بودند بیرون برای خرید. یک ساعت دیرتر به خانه برگشتند. عمو پرویز و بابا بهروز هر سه نفرشان را دعوا کرده بودند. می خواستم همه­ی اینها را به مسعود بگویم تا لاله از چشمش بیافتد.
ناگهان نگاهم روی صورت مسعود ثابت ماند که به سمت پدرش خم شده بود. چشمم را تنگ کردم، پچ پچش را شنیدم که به پدرش گفت:
-آقا جون دوغو بی زحمت به من می دین؟
پدرش سر بلند کرد و رو به لاله که نشسته بود، گفت:
-عروس گلم، دوغو...
نتوانست حرفش را به پایان برساند. خم شدم و پارچ دوغ را از مقابل دستان اِبی برداشتم. تازه برای گرفتنش دستش را دراز کرده بود، حیرت زده گفت:
-چی کار می کنی؟
بی توجه به او نیم خیز شدم:
-اینا این دوغ.
همگی چرخیدند و به من زل زدند. حتی مسعود هم به من نگاه می کرد. خوشحال از اینکه توجهش به من جلب شده، رفتم میان سفره. مادر با نگرانی گفت:
-لیلا جان، لاله دوغو می­ده، تو بشین.
با عصبانیت نگاهش کردم. لاله، پارچ دوم را از وسط سفره برداشت. دلم نمی خواست مقابل او کم بیاورم، پدر با تحکم گفت:
-بشین غذاتو بخور لیلا.
این "لیلا لیلا" گفتن­هایشان دیوانه­ام می­کرد. خانم­بزرگ رو به من کرد:
-مار، بینیش دِه تی غذایا بوخور(۵)
مسعود لیوانش را به سمت لاله دراز کرد. پارچ آب را در دست فشردم و قدم دیگری داخل سفره برداشتم. مادر با دستپاچگی گفت:
-لیلا بشین... وسط سفره راه نرو.
باز هم قدم دیگری برداشتم و با لجبازی گفتم:
-من خودم دوغ می ریزم.
یک لحظه نزدیک بود بروم داخل دیس پلو. صدای "هین" دست جمعی زن ها بلند شد، خواستم تعادلم را حفظ کنم اما نتوانستم.
خانم­بزرگ فریاد زد:
-زای، الان میوفتی که.
پای راستم را بلند کردم تا از سفره بیرون بیایم اما ناغافل رفتم روی ظرف سبزی خوردن. پارچ دوغ را در دستم جا به جا کردم، دوباره پای راستم را گذاشتم همان جای قبلی، پای چپم را بلند کردم و خواستم بپرم که این­بار نتوانستم خودم را کنترل کنم و وارد ظرف خورشتِ آلو مسما شدم. کف پایم سوخت، جیغ کشیدم و خودم را پرت کردم جلو و به همراه پارچ دوغ وسط سفره ولو شدم...
نشسته بودم روی لبه­ی تخت و پرصدا می­گریستم. لیدا مقابلم نشسته بود و تلاش می­کرد چسب زخمی را روی زانویم بچسباند. مادر تکیه داده بود به چهار چوب در و غر می زد:
-آبرومون رفت، حیثیتمون رفت... اون همه غذا، اون همه تدارک، همه شد نصیب سطل آشغال.... آخه ذلیل شده، مگه نگفتم خودش پارچِ دوغو برمی­داره؟... آخه یکاره پریدی وسط سفره که چی بشه؟
روی دستش کوبید و با بغض گفت:
-نکنه همینو بهونه کنن بگن ما دختر نمی­خوایم؟... یا پنج تن، به فریادم برس.
با این حرف مادرم، هق­هقم بند آمد. یعنی ممکن بود مسعود بگوید لاله را نمی خواهد؟ آخ که اگر این اتفاق می­افتاد، دیگر از خدا هیچ چیز نمی­خواستم. لیدا به سمتش چرخید و افکار خوشم را پراند:
- ا، مامان؟... یعنی خونواده­ی آقای مسلمی اینطوری ان؟
مادر سری تکان داد:
-آخه مادر، مگه ندیدی این دختره، ظرف دوغو پرت کرد رو سر مسعود و باباش؟
با یادآوری صحنه­ای که وسط سفره پهن شده بودم، دوباره به گریه افتادم. دوغ پاشیده شد به سر تا پای مسعود و پدرش. همه­ی ظروف غذا شکست و همه چیز به هم ریخت. پدر مجبور شد زنگ بزند به رستوران سر کوچه برای همه ناهار سفارش دهد. من را هم کشان­کشان آورده بودند داخل اتاق تا زانوی زخمی­ام را پانسمان کنند. مادر دوباره کوبید روی دستش:
-آخه تو سر پیاز بودی یا ته پیاز؟... دیگه روت میشه تو روی منیژه خانوم نگاه کنی؟
سر بلند کردم و گریان گفتم:
-معلومه که روم میشه... آدم کشتم مگه؟
مادر چشمانش را درشت کرد:
-مار بزنه زبونتو که اینقدر با من یکی به دو می­کنی.
دستم را به کمر زدم:
-من وسطِ...
لیدا چسبید به بازویم و تکانم داد:
-بسه دیگه، صداتو بیار پایین. بابا و عمو خیلی عصبانی ان.
خواستم رو به او بتوپم و با درشتی جوابش را بدهم که ناگهان متوجه مادر شدم که با دستپاچگی چرخید به سمت راهرو و گفت:
-الهی من بمیرم، روم سیاه به­ خدا.... الهی من فداتون بشم.... شما منو ببخشید، آقا بهروز سفارش داده الان غذا میارن.
صدای منیژه خانم را شنیدم:
-فدای سرت خواهر، پیش میاد دیگه، بچه است... خودش خوبه الان؟
-آره خوبه، به خدا نمی­دونم چرا یه دفعه اینجوری کرد... آقا مسعود، خوبین شما؟
با شنیدنِ صدای مسعود، نیم خیز شدم:
-خوبم، طوری نیست... لباسای غلامرضا رو پوشیدم.
کمی مکث کرد و با خنده گفت:
-ای بابا، لاله خانوم، گریه چرا؟ به خدا اینم خاطره است... مگه نه مامان؟
مات و مبهوت به لیدا نگاه کردم که نفسش را از سر آسودگی بیرون فرستاد و زمزمه کرد:
-به خیر گذشت.
از ذهنم رد شد که یعنی مسعود نامزدی اش را به هم نمی زد؟ اصلا برایش مهم نبود که مهمانی ناهارشان حرام شده بود؟ نگاهم افتاد به چهارچوب در اتاق و مسعود را دیدم که با موهای به هم ریخته به من نگاه می­کرد. با دیدنش دستی به روسری ام کشیدم. لیدا به عقب چرخید و بلافاصله سر پا ایستاد و با شرمندگی گفت:
-تو رو خدا ببخشید... به خدا از خجالت نمی­دونم چی بگم.
مسعود خندید:
-این چه حرفیه، فدای سرتون.
و رو به من کرد:
-خوبی شما؟ زانوتون چیزیش نشده؟
چشمم افتاد به مادر که به من اشاره می­کرد لنگه­ی شلوارم را که تا زانو بالا رفته بود پایین بیاورم. چشم غره­ای نثارش کردم و با بغض گفتم:
-خوبم... شما طوریتون نشد؟
با مهربانی گفت:
-نه، فقط دوغی شدیم رفت.
و به لاله نگاه کرد:
-گریه نکن دیگه خانوم.... چیزی نیست.
و از مقابل چشمان حسرت زده­ام گذشت. منیژه خانم نگاهی به داخل اتاق انداخت و با مهربانی به من دلداری داد. اصلا نفهمیدم چه گفت و چطور جوابش را دادم. همراه تعارفات پشت سر هم مادر، از راهرو گذشت و رفت. لیدا دوباره مقابل پایم نشست، با لب های آویزان به چهارچوب خالی در زل زدم. یعنی مسعود باز هم نامزد لاله بود؟ پس مادر برای خودش حرف در آورده بود؟ الکی امیدوار شده بودم. اصلا من شانس نداشتم. لیدا با بدخلقی گفت:
-یه ببخشید می­گفتی چیزی می­شد؟... هیچ می­ دونی چی کار کردی؟
به چشمان عصبی اش زل زدم و آنچه در سرم چرخ می خورد بر زبان آوردم:
-یعنی مسعود، نامزدیشو با لاله بهم نمی زنه؟
انگار حرفم را طور دیگری برداشت کرده بود که با دلسوزی سری تکان داد:
-نه بابا، مسعود خیلی آقاست... نگران نباش.
دلم می­خواست به یقه اش بچسبم و بگویم خیلی هم نگران هستم، وقتی آن لاله­ی زشت ایکبیری، با خود شیرینی جلوی مسعود و مادرش اشک تمساح می­ریزد و مسعود هم دلداری اش می­دهد. با صدای لیدا تکان خوردم:
-لیلا، پاتو بیار بالا... حواست کجاست؟
همه­ی خشم و غضبم را بر سرش خالی کردم و فریاد زدم:
-تا وقتی اسم واقعیمو نگی، اصلا حرفتو گوش نمی­دم... فهمیدی؟
لیدا نیم خیز شد و دستش را بالا برد تا به دهانم بکوبد. خودم را یک ور کردم و گفتم:
-نکن­آ، بزنی منم می­زنم... فکر کردی می­ترسم؟
لیدا دستش را مشت کرد و نفس عمیقی کشید و زیر لب گفت:
-بی ادب، حیف که مهمون داریم، نمی­خوام بازم شر بشه.
و با غضب از اتاق بیرون رفت...
***

نظرات کاربران درباره کتاب به خاطر لیلا

خیلی زیبا بود یه رمان اجتماعی روانشناسی
در 2 سال پیش توسط محمد ...
عالی واموزنده
در 2 سال پیش توسط Min...ami
داستان کشش زیادی داره و خواننده رو به ادامه ترغیب میکنه. موضوعش هم جالب بود و خوب پردازش شده بود. خاطرات گذشته در خلال زندگی حال به سبک جالبی روایت میشه و خواننده ای که به دنبال جزئیات و تفاسیر باشه خوشش میاد. اما انتقاد من نسبت به پردازش شخصیت اصلی کتاب هست که بنظرم خیلی اغراق شده بود. لیلا پر از ناهنجاری بود که اوایل کتاب میشد این رو به بحران مرحله بلوغ ربط داد ولی در ادامه کتاب هم کمتر جایی شاهد رشدش هستیم. و تقریبا هیچ کجا نمی بینیم که تلاشی برای بهتر شدن داشته باشه. همواره خودش رو قربانی میدونه و فکر میکنه دیگران باعث شدن که همچین سرنوشتی داشته باشه. و در آخر باید بگم که بنظر من نویسنده پایان خوبی برای قصه اش انتخاب نکرد.
در 2 سال پیش توسط لی لا سهی
خیلی رمان خوب و پرکششی بود. فقط شخصیت لیلا یکم زیادی رو اعصاب بود و خودخواهی و نادانیش یکم اغراق شده بود. ترجیح میدادم روی رفتار و واکنش های لیلا ظریف تر کار میشد.
در 2 سال پیش توسط فاطمه
بسیارعالی بود پیشنهاد میکنم همه بخونن
در 1 سال پیش توسط mar...052
کتاب قشنگی بود. سوژه ای جالب و کمتر پرداخته شده داشت. این کتاب رو در کتابخانه ی ۹۸یا خونده بودم و همون موقع به نظرم مناسب چاپ رسیده بود. جای خوشوقتی ست که الان چاپ شده.
در 2 سال پیش توسط شهرزاد همامی
کلا کارهای خانم پورنسایی رو بشدت میپسندم..این کارشون هم بسیار زیبا بود..فوق العاده رمانهاشون پرکششه و خواننده رو ترغیب میکنه برای ادامه دادن..براشون آرزوی موفقیت میکنم و امیدوارم بیشتر از ایشون کار ببینیم
در 1 سال پیش توسط dan...i91
کتاب خوب و جذب کننده ای بود و آخرش غیر منتظره بود . حتما بخونید
در 1 سال پیش توسط علیرضا نظری
این کتاب و کتاب های دیگر خانوم پورنسائی بر اساس شخصیت های واقعی نوشته شده پس پایانش هم بر اساس واقعیته
در 1 سال پیش توسط نگار شجاعی
رمان اجتماعی خوبی بود. خوندنش خالی از لطف نیست.
در 2 سال پیش توسط Aban B