فیدیبو نماینده قانونی انتشارات برکه خورشید و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب خوشبختی‌های کوچک

کتاب خوشبختی‌های کوچک

نسخه الکترونیک کتاب خوشبختی‌های کوچک به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب خوشبختی‌های کوچک

جیغ دختر فرانک تنم را می‌لرزاند. متین، پسر غلامرضا می‌دود به سمت سفره‌ی هفت سین. بقیه‌شان عین ماهی گلی که از تنگ آب بیرون افتاده بالا و پایین می‌پرند. مهدیه داد و بیداد می‌کند سر بچه‌ها و حالا فرانک و حمیدرضا هم از اتاق بیرون آمده‌اند. بنفشه می‌دود و ماهی گلی را که کف سالن تقلا می‌کند به زحمت بر می‌دارد. لیلا جون از آن طرف با یک کاسه آب سر می‌رسد و ماهی قل می‌خورد میان آب شفاف درون کاسه. حالا جیغ و داد همه‌شان بالا رفته. هرکدام دنبال پیدا کردن مقصر است. ماهی بی خیال از دعوا و مرافعه توی کاسه سرخوشانه چرخ می‌زند. انگار زندگی من است که تنگ محکمش شکسته، حالا من هم باید بگردم دنبال مقصر؟ یا مثل ماهی گلی لیلا جون بی خیال، زندگی‌ام را بکنم؟

ادامه...

بخشی از کتاب خوشبختی‌های کوچک

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

بزرگترین هدیه عاطفی همسران به همدیگر، دادن احساس درجه یک بودن به طرف مقابل است.
کلمه ها توی سرم جدا جدا هجّی می شوند: «لوح افتخار...»
«و...»
«نشان کارآفرین نمونه...»
«در حوزه کسب و کار آنلاین...»
«تقدیم می شود،به:»
«سرکار خانم فیروزه صبور،»
«مدیر وبگاه سوگلی....»
پس این سمیه گور به گوری کجا مانده؟ سعی می کنم به هر و ر کارآفرینان غیرنمونه ای که ازشان جلو زده بودم فکر نکنم ولی کلمه ی گوگولی مگولی سوگلی... حتی سمیه هم خندید. نامرد! من از کجا می دانستم یک روزی این فروشگاه فسقلی اسمی در می کند و کلی مشتری می آیند سراغش؟ اگر حدس می زدم حتماً اسمش را می گذاشتم بانو، یا چه می دانم مادر. خاله فَفَرهم گفت این اسم خنک و نچسب است. برای آنها خنک و نچسب است ولی برای من یک بچه است، که خودم زاییدمش و بزرگش کردم، بعله!
سمیه در ماشین را به ضرب باز می کند و خودش را عین یک گونی پر از خرت و پرت توی صندلی پرت می کند. منتظرم دوباره کرکر بخندد به سرکار خانم فیروزه صبور و فروشگاه نمونه اش. خودم هم نیشم تا بناگوش باز است ولی سمیه نمی خندد.
- هی سُمی چی شده؟
شانه بالا می اندازد: خوشم نیومد
دقیق می شوم در اجزای صورتش. به لب هایش و خط های نازک کنارش و به پل شکسته ی روی بینی اش. صورتش وقتی ناراحت است واقعاً وحشتناک می شود و حالا ناراحت است. نگران می گویم: از چی خوشت نیومد؟
دستش را توی هوا تکان می دهد: از همین لوس بازیا... چند ماهه جون کندم واسه شوی زنده، مجوز ندادن بعد میان پشت تریبون فرت فرت....
حرفش را می خورد و به آدم هایی نگاه می کند که حالا یا مثل من از این که اسمی ازشان برده اند خوشحالند یا مثل سمیه از هزار و یک چیز ناراحت و شاکی اند. آدم هایی که از آسانسور برج میلاد بیرون می آیند و می روند سوار ماشینشان شوند. ماشین را روشن می کنم. این جور وقت ها باید ساکت بمانم. یک جورهایی بهم برخورده، حداقل حالا می توانست دلخوری مجوز نگرفتنش را نگه دارد برای یک وقت دیگر... تا بخواهم بقیه فکرم را ادامه بدهم دستش می نشیند روی دستم و صورتش از هم باز می شود:
-آفرین، خیلی خوب بود. خیلی خوشم اومد. حالا که سوگلی جونت معروف شد باید یه سری مانتوی خوشگل موشگل طراحی کنم دیگه!
شادی اش سرایت می کند به من. شادیِ رنگی و کودکانه اش. خوشحالم که خودش را بخشی از کار من می بیند. با لحنی شوخ می گویم: آره، فقط جون هرکی دوست داری چهارتا طرح مردم پسند هم کار کن. نشه همش طرح های آوانگاردت که هرچی زحمت کشیدی رو دستمون بمونه!
غش غش می خندد: ای عوضی.... چطو دانشجوهای دوزاری کار آوانگارد بکنن خوبه، به من که می رسه بزنم تو خط سری دوزی؟
تا بخواهم جوابش را بدهم ادامه می دهد: اتفاقاً می خوام یه کالکشن بزنم روی اون انترخانم رو کم کنم!
انترخانم، رقیبش است. همان که به قول سمیه کارهایش فقط رنگ خالی اند و هیچ خلاقیت و تکنیک جدیدی ندارند. همان که به قول سمیه با باندبازی و مصاحبه در کردن این طرف و آن طرف اسمی به هم زده. حرف هایش را چشم بسته قبول دارم. خلاقیت و هوشش را هم همین طور.
می گویم: سمی رفتم روی سن، ملت چی می گفتن؟
می داند منظورم چیست.پُقی می زند زیر خنده و تا بخواهد حرفی بزند می گویم:
-مرض، مثلاً تو باید هوای منو داشته باشی، باهاشون کرکر خندیدی ها!
خنده اش را می خورد و موهای چتری و لَختش را مرتب می کند: خب چیکار کنم. اسمش لوسه... دیدی که اون مجری عصا قورت داده شون هم «ی» آخرش رو درز گرفت و گفت «سوگل»!
زیر لبی غر می زنم: ولی بچه ها از خجالتش دراومدن بلند بلند هوار کشیدن سوگلی...
می خندد: اونا هوار نکشن کی هوار بکشه؟ نون آورشون تویی مادر!
می زند پشت شانه ام: ولی مهم اینه که الان کارآفرین نمونه شدی. اگه ملت بدونن همه ی نیروهات سرجمع خودتی و خاله فَفَر و من، نشون کارآفرین نمونه رو ازت پس می گیرن.
به حرفش بلند می خندم اما عقب نمی نشینم: پس اون دانشجوهای یالغوزی که از فروشگاه من به نون و نوا رسیدن چی؟ اونا کشک؟
جدی و مهربان می شود: نه شوخی کردم. فیروزه! خیلی خوشحالم برات، به جون مامانم!
قسم به جان مادرش، یعنی از ته دل برایم خوشحال است. صدای زنگ موبایلم نمی گذارد، ادامه بدهم. بی آنکه بگویم از لای دوتا صندلی ماشین کیفم را می آورد جلو و می گذارد روی پاهام. می گویم: حتماً وحیده...
می گوید: خب جواب بده.
شانه بالا می اندازم: نمی خوام!
توی آیینه به چشم های خودم نگاه می کنم. حقم این قدر بود که برای این مراسم بیاید. نبود؟
سمیه می گوید: برنگردی خونه بق کنی!
معترض می گویم: نه، توخودت جای من بودی ناراحت نمی شدی؟
موبایل دوباره زنگ می خورد. سمیه اصرا می کند: حالا جوابش رو بده، بعد برو باهاش اخم و تَخم کن.
گوشی را می کشد بیرون و به شماره نگاه می کند: وحید نیست.
-کیه؟
- چه می دونم. تو هم با این زنگ موبایلت. جواب بده سرم رفت.
یک دست به فرمان، گوشی را جواب می دهم: بله؟
صدای سرزنده، پرانرژی و کمی تا قسمتی حرصی جنتی می ریزد توی گوشم. قیافه اش موقع خواندن اسمم می آید جلوی چشم. مردک حسود. می گویم: سلام آقای جنتی.
سمیه صورتش می رود توی هم. انگار جنتی دشمن خونی او باشد. جنتی امان نمی دهد و شروع می کند به تبریک گفتن و آرزوهای خوب خوب کردن برای فروشگاه اینترنتی ام. ارواح عمه اش. من که می دانم توی دلش قل قل می کند. مردک کوتوله، با آن طرز مو شانه کردنش. هنوز مشغول چاپلوسی است و من جز "ممنونم، شما لطف دارید و امیدوارم دفعه دیگر نوبت شما باشد" و هزار تعارف بی خاصیت دیگر چیزی ندارم بگویم. توی صندلی ام جابه جا می شوم. انگار یکی زیر صندلی بخاری گذاشته. این آدم حتی وقتی حرف می زند، حتی وقتی آرزوهای خوب می کند عذابت می دهد. وحید می گوید: «انرژی منفی داره.» بالاخره خفقان می گیرد. پشت چراغ قرمز، پایم را آرام می گذارم روی پدال ترمز و می شنوم که می گوید: «هنوز پیشنهادم رو دارم. این دفعه شرایط شما رو دربست قبول دارم.» لبم را کج و معوج می کنم و سمیه با دست می پرسد چی می گوید. ولی با این طرز نگاه بیشتر منظورش این است که چی زر می زند. سربالا می اندازم و رانندگی را بهانه می کنم: «چشم آقای جنتی....من الان دارم رانندگی می کنم. اجازه بدین فردا با هم صحبت می کنیم.» تماس را که قطع می کنم نفسی می کشم و دوباره راه می افتیم.
سمیه می گوید: یه وقت گولش رو نخوری ها.
می خندم: مگه خلم. یادته دستی دستی می خواست کاری کنه سایت فیلتر بشه؟ خاک بر سرش. مرد این قدرررر حسود؟
موبایلم دوباره زنگ می خورد و سمیه نچی می کند. این یکی حتماً وحید است. الان بعد از صحبت با جنتی واقعاً احتیاج دارم باهاش حرف بزنم. احتیاج دارم دلگرمی ام بدهد ولی هنوز ازش دلخورم. گوشی را می گذارم روی سایلنت و سمیه بی مقدمه می گوید: حالا چرا نیومد؟
چرا نیامد. چون کار داشت. چون مشتری مهم داشت. چون... نه هیچ توجیهی را قبول ندارم. مگر وقتی اولین بار سمینار گذاشت و نگران بود آن سالن پنجاه نفری پر نشود من از همه ی کارهایم نزدم؟ مگر بچه های دانشکده هنر را بسیج نکردم بیایند سمینار که آقا توی ذوقش نخورد؟ مهم نیست که گاهی تشویقم می کند، مهم این است که وقتی احتیاج دارم، کنارم باشد.
سمیه می گوید: فیروزه جان، خودتم برات پیش اومده، سرت شلوغ بوده، نبوده؟ من خودم....

نظرات کاربران درباره کتاب خوشبختی‌های کوچک

صرف نظر از پایان بالیوودی کتاب، کل اثر خوب و نزدیک به حقیقت نوشته شده. نسبت به سایر آثار نویسنده خیلی پخته تر و معقول تر بود.
در 2 سال پیش توسط شهرزاد همامی
داستان جالبی داره.
در 11 ماه پیش توسط شیرین حسنی درآباد
باورم نمی شه نویسنده ی این کتاب همان کسی یاشه که خواب های طلایی رو نوشته... این کتاب عالیه. مدت ها می دیدمش ولی اسمش برام دافعه داشت ، همینطور طرح جلد لوسی که به خواننده نمی گه؛ بیا منو بخون! فکر می کردم با یک رمان عاشقانه ی آبکی طرفم ولی چند صفحه که خوندم متوجه اشتباهم شدم و حالا که تمام شده خوشحالم که پس از مدت ها، یک رمان ایرانی خوب، خیلی خوب خوندم. یک ستاره ندادم فقط به خاطر اسم و طرح جلد، ولی برای خود داستان، ده ستاره هم کمه...
در 9 ماه پیش توسط افسانه ن.
کتاب متوسط رو به پایینی بود به نظرم... هرچند نکات روانشناسی جالبی داشت ...
در 2 سال پیش توسط مریم خیاط زاده
من پایان کتاب رو دوست نداشتم. به نظرم نیمه اول کتاب بهتر و پر کشش تر بود نسبت به نیمه دومش. نیمه دوم کتاب طولانی و خسته کننده بود. ولی در کل برای یکبار مطالعه کتاب مناسبی هست.
در 4 ماه پیش توسط min...009