فیدیبو نماینده قانونی انتشارات برکه خورشید و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب سایه‌‌ها

کتاب سایه‌‌ها

نسخه الکترونیک کتاب سایه‌‌ها به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب سایه‌‌ها

ما آدم‌ها گاهی خیلی سنگدل می‌شویم. بی‌رحمی ما وقتی به اوج خود می‌رسد که بفهمیم کسی واقعاً دوست‌مان دارد. مامان می‌گفت که نمی‌دانم حکمت خدا چیست؟ اصلاً این عشق یک طرفه برای چی به وجود می‌آید؟ چرا گاهی نمی‌شود یکی را با آن همه خوبی و محبت دوست داشت؟ نمی‌شود به کسی از صمیم قلب محبت کرد؟ عشق‌ها درست خرج نمی‌شود. مثل کود حیوانی که بریزی پای علف هرز! این‌ها را نمی‌توانم حلاجی کنم. نه من، نه مادرم که چهل سال از من بزرگ‌تر و پر تجربه‌تر است. هیچ‌کداممان نمی‌توانیم زندگی را درست و حسابی درک کنیم. هم خجالت­زده می‌شوم و هم به خودم حق می‌دهم؛ اینکه دوستش نداشتم حق من بود و اینکه دوستش می‌داشتم حق او.

ادامه...

بخشی از کتاب سایه‌‌ها

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

فصل اول

پیمان معین

باید زن باشی تا بفهمی خاطره یعنی چه. بعد از بیست سالگی یک حسی در تو شروع می کند به جان گرفتن و بزرگ می شوی با یک درد مشترک بین تمام زن های عالم.
می گویند بیست سالگی سن بحران است. بحران را که رد کنی، می رسی به آرامش و می‎افتی سرازیری و به اصطلاح بزرگ ترها پوست می اندازی. چهل ساله که شدی، پخته ای.
باید زن باشی تا بتوانی بیست سالگی ات را بدون هیچ کم و کاستی به یاد بیاوری. درست در چهل سالگی ام، خاطرات بیست سالگی مثل نوارهای ویدئویی در ذهنم مرور می شود.
از اوایل جوانی که حس کردم باید خاطراتم را بنویسم و جایی نگه دارم، شروع کردم به تایپ کردن و نوشتن فصل فصل زندگی ام. تمام نوشته هایم را در پوشه مخصوصی نگه می داشتم. از یک جایی به بعد، نوشتن برایم تمام شد؛ برای اینکه کسی نتواند در گذشته ام سرک بکشد همه را ریختم روی یک فلاپی و در کمد بی بی مخفی اش کردم. خانه قدیمی بی بی را فروختیم و از آن روز به بعد احساس می کنم تازه زنده شده ام. وسایل را که جمع می کردیم از زیر خرواری آت و آشغال، فلاپی کهنه ام را بیرون کشیدم. در این سال ها خیلی به سرم زده بود برگردم و خاطرات تلخ و شیرینم را مرور کنم؛ اما درست و حسابی یادم نمی آمد فلش را کجا گذاشته بودم؟ شاید عمداً گُمش کرده بودم. دقیق نمی دانم. شاید لازم بود چند سالی از خاطراتم فاصله بگیرم و زندگی بدون تاریخچه ای را از نو شروع کنم.
شوهرم رفته است، برای خودش چایی دم نکرده. طبق معمول چایی کیسه ای بی مزه ای را انداخته در لیوان آب نیمه جوش و با سرعت سر کشیده است، آن هم نصفه نیمه! حتماً سرویسش نیم ساعتی دم در معطلش مانده و بوق می زده که نتوانسته چایی اش را تمام بنوشد.
اطلاعاتم را می برم برای چاپ. در مغازه هر ورقی که بیرون می آمد ناخودآگاه اشکم را در می آورد. حالا من بودم و دنیایی از خاطرات تلخ و شیرین بیست سال پیش.
مغازه دار خیره شده است به من، به زنی میانسال با کودکی در بغل که به کاغذهای سیاه نگاه می کند و منقلب می شود و اشک می ریزد. شاید برای مغازه دار این کار زن چهل ساله خیلی بی معنی باشد. شاید برای تمام مغازه داران دنیا اصلاً جالب نباشد؛ اما هیچ کس جزء خودم این زن به بلوغ رسیده، نمی توانست در آن واحد هم چهل ساله باشد و هم بیست ساله. با دیدن اسم پیمان معین حالم منقلب شد. همان جا شروع کردم به خواندن صفحات نخست. بعد از خواندن چند خطی از فصل پیمان، چشمانم را بستم و او را تصور کردم، درست همان پیمان معین بیست سال پیش را.
اوایل بیست سالگی ام بود، اوج انتخابات ریاست جمهوری، در کش و قوس های سیاست حل شده بودم. تا آن موقع نه می دانستم سیاست چیست و نه چیزی از آن همه نظریه و مکتب های قلنبه سلنبه سر در می آوردم.
داستان زندگی ام ربطی به سیاست ندارد؛ اما آشنایی من با پیمان در سیاست گره خورده بود.من خبرنگار بودم و پیمان فعال سیاسی.او را در یک گروه تندرو پیدا کرده بودم. زمانی که برای رای آوردن کاندیدای مورد علاقه اش سخنرانی می کرد. از صحبت کردنش خوشم آمد، از لهجه غلیظ شهرستانی اش، از بلغور کردن سریع کلماتش، که گاهی فعل هم نداشت و باید انتهایش را خودت حدس می زدی. اگر باهوش بودی می توانستی بفهمی چه می گوید و اگر نبودی باید هی می پرسیدی: «ببخشید. چه گفتید؟»
پیمان بهترین سخنرانی بودکه تا به حال دیده بودم و البتّه زیباترین پسری که می شناختم. اگر از من می پرسیدند طرفدار کدام حزبی؟ می گفتم فلان حزب، بعد اگر پیمان برایم صحبت می کرد و طرف دیگری را می گرفت، با آن بازی عجیبش با کلمات طوری ذهنیتم را شست و شو می داد که فکر می کردم تا آن موقع واقعاً احمق ترین آدم بوده ام!
واقعاً عجیب است با نگاه کردن در این چنین چشم هایی جزء تسلیم کاری از تو بر نمی آید. شاید باورش سخت باشد؛ ولی تو می مانی و یک حس مبهم از اینکه چرا لال مانی گرفتی؟ چرا قدرت ادای کلمات در تو مرده است؟ تیر یک نگاه عجیب چطور تو را خشک کرده؟
حالا که چهره هوس انگیز پیمان را در خاطراتم مرور می کنم به خودم حق می دهم، به دختر بیست ساله بی کله ای که جسور بود و مغرور. به آن دختر حق می دهم در دام عشق مردی با شمایل پیمان معین گرفتار شود، به خصوص وقتی که لبخند موزونی روی لبش نقش می بست نمی توانستی دیوانه اش نشوی!
ورق زدن دفتر خاطرات حس عجیبی به آدم می دهد. مثل بو کردن عطری خاص یا شنیدن آهنگی که با آن خاطره داری. بعضی حس ها عجیبَند. لعنتی، انگار دستت را می گیرند و پرتت می کند وسط ماجراهای عشقی گذشته ات.
دلم می خواهد تا صبح همین جا بنشینم و خاطراتم را ورق بزنم. صفحه های اولش را خیلی دوست دارم. فصل پیمان همیشه برایم عجیب بوده. اولین عشق یک زن توصیف نکردنی است. تازه چند ماهی بود برای اینکه کمک خرج خانه باشم کار خبرنگاری را در یکی از نشرهای دانشگاهی شروع کرده بودم. حقوق بازنشستگی بابا از ارتش و درآمد آرش از مغازه کوچکی که در آن کار می کرد، کفاف زندگی و خرج دانشگاه آزاد را نمی داد.
من جسور بودم و به این خاطر خبرنگاری خیلی به دردم می خورد. از آن دخترهای شر و شیطان و به قول مامان، بی کله ای که برای گرفتن یک خبر هر چند بی ارزش به آب و آتش می زدم، فقط برای اینکه خودم را به سردبیر مغرور و بد عنق مان ثابت کنم. اولین بار که دیدمش، رفته بودم برای مصاحبه کردن با چند تا از این جوان های نترسی که فکر می کردند سیاست را قورت داده اند. همان هایی که تمام زندگی شان خلاصه شده بود در جوسازی ها و شعار های الکی. دانشجوهایی که کله های شان بوی قورمه سبزی می داد. درس و دانشگاه را ول کرده بودند و عشقشان برگزاری جلسه و ساعت ها بحث سیاسی بود. نه تنها خسته نمی شدند؛ بلکه هر اتفاق کوچکی در سیاست ذوق زده شان می کرد.
مانتو مشکی براقی پوشیده بودم؛ ولی زیاد به تنم نمی نشست. آرایش صورتم معمولی بود و کفش های کتانی ساده ای پوشیده بودم. در شلوغی سالن دانشگاه، روز ثبت نام ترم اولی ها بود، با قد نسبتاً بلندم بین جمعیت خوب می توانستم پیمان را نشانه بگیرم. او هم آمده بود واحد بگیرد. دقیقاً ساعت سه بعد از ظهر یکی از روزهای تابستان بود. تی شرت سفید مایل به شیری تنش بود و لیوان آب خنکی سر می کشید تا گلویش را که بعد از یک نطق طولانی برای هیئت داوران خشک شده بود تازه کند.
گفتم: «سلام.»
خشک تر از آن بود که فکر می کردم.گفت: «علیک سلام. بفرمایید.»
خیلی تو ذوقم خورد. با آن حالت تهاجمی و آن همه انرژی کلمه سلام را شلیک کرده بودم توی صورتش و او با بی حالی تمام حتی سرش را هم بالا نیاورده بود و بی آنکه نگاهم کند گفته بود: «علیک سلام.» و آن قدر بی حس و حال گفت که فکر می کردی از دوی ماراتن آمده است. خستگی را می شد به وضوح در چهره اش دید. صورت استخوانی، چشم های گیرا، نگاه نافذ و موهای مشکی براقی که روی پیشانی بلندش از یک طرف ریخته بود. بینی ریزی داشت و صورتش مستطیل شکل بود، با اندامی خوش فرم و مردانه. ریش و سبیل هم نمی گذاشت.
«ببخشید! وقت مصاحبه می خواستم.»
«مصاحبه؟ برای کجا می خواهی؟»
«من از نشریه خود دانشگاه هستم.»
حتّی سرش را هم بالا نیاورده بود تا نگاهم کند.
«من کی هستم که می خواهی با من مصاحبه کنی؟»
«می­گویند شما این طرفدارها را دور هم جمع کرده­اید؟»
«می­گویند؟ کیا می­گویند؟»
انگار او داشت از من مصاحبه می گرفت. حس بدی داشتم. مثل دختر بچّه کوچکی که یک مرد سی ساله دستش می اندازد و می خواهد دست به سرش کند. گفتم: «فقط چند تا سوال ساده ست.»
سرش را بالا آورد و موهای لختش را از صورتش کنار زد.
((پس که ا ین طور، چند تا سوال ساده داری؟ خب بپرس.))
از لحن صدایش که حالت مسخره کردن داشت، بهم برمی خورد و از صحبت هایش که انگار دارد با بچّه حرف می زند، بدم آمد.
((خب، دختر خانم! بپرس. منتظرم.))
عصبی شده بودم. پیمان معین من را جدی نمی گرفت. برای او دختر بچّه ای بودم که ارزش نداشت به خاطرش حتّی سرش را بالا بگیرد و در چشم هایش نگاه کند.خیلی ها از خبرنگارها خوش شان نمی آید؛ اما این یکی انگار کسی را آدم حساب نمی کرد چه برسد یک خبرنگار بچّه!
((می خواستم بدانم از کی فعالیت تان را شروع کردید و خواسته نهایی شما چیه؟))
توی صورتم که نگاه کرد، دلم هری ریخت. نگاهش یک حالت عجیب داشت. هنوز حس مسخره کردن و دست انداختن را می شد در چشم هایش دید، با آن لبخند مرموز دیگر شورش را در آورده بود. از مردهایی که وقتی به آدم نگاه می کنند و لبخند بی معنی گوشه لبشان سبز می شود، حالم بهم می خورد.
((من خیلی وقت نیست وارد گروه شدم. سردسته اصلی شخص دیگری ست. فعالیتم را تا زمانی که کاندیدای مورد نظرم رای بیاورد،
ادامه می­دهم.))
((اگر رای نیاورد؟))
خندید و نگاهش را از چهره ام بر نداشت.
((شما ا ین طوری فکر می کنید؟))
((نه، ولی خب در سیاست همه چیز قابل پیش بینی نیست.))
انگار که از حرفم خوشش آمده باشد.کمی جدی ام گرفت و گفت: ((پس که این طور، شما فکر می کنید سیاست قابل پیش بینی نیست. خب این حرف درستی ست؛ ولی چرا به فکر خودم نرسیده؟)) و قاه قاه خندید. متوجه شدم حرف زدن با این مردک فایده ای ندارد. خواستم بی اعتنا باشم.
((اگرکاری ندارید من بروم. فکر کنم کارهای مهم تری هست که باید انجام بدهم.))
((هرطور مایلید!))
من رفتم و آن لبخند کودکانه شیطنت آمیز را یادگار بردم. او من را تحقیر کرده بود. نه، غرورم اجازه نمی داد دوباره به سمتش بروم.
آن شب تا صبح مدام فکر کردم و با دیوارهای اتاقم حرف زدم. آنها دوست من بودند.تنها دیوارهای سرد و خاموش اتاقم به حرف هایم گوش می دادند و با سکوتشان تاییدم می کردند. روی همین دیوارها گاهی سایه پدر پیدا می شد، پر ابهت و عظیم!
((بابا، دلم برایت تنگ شده. بابا، حالم خوب نیست.))
((الان وقتش نیست. سایه هنوز بیست ساله ای!))
((من حالم عوض شده بابا. دختر بچّه نیستم. نشانه های بلوغ در من رشد می کند.))
خندید، پر ابهت و مهربان! کاش سایه اش می توانست لمسم کند؛ اما دیوارها نمی گذاشتند. آنها سایه بابا را بردند.
مامان با اینکه خیلی وقت ها بداخلاقی می کرد؛ اما ته دلش خیلی مهربان بود آن قدر که بعضی حرف ها اشکش را درمی آورد.

نظرات کاربران درباره کتاب سایه‌‌ها

نمونش رو خوندم برام جذاب بود و روان
در 2 سال پیش توسط محمد ...
از کتاب‌هایی است که مخاطب نوجوان می‌پسندد.
در 2 سال پیش توسط Aban B
خیلی رمان پر کششی بود. واقعا انگار زندگی واقعیه! قلم نویسنده خیلی پخته است دوستش داشتم
در 2 سال پیش توسط mas...isi
دوستش نداشتم
در 5 ماه پیش توسط maryam saberi
یه کتاب پر از تجربه های واقعی
در 2 سال پیش توسط مریم مرهون کار
افتضاح بوود این کتاب .
در 1 ماه پیش توسط مهتاب عالی