فیدیبو نماینده قانونی انتشارات برکه خورشید و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب شب‌های بی‌ستاره

کتاب شب‌های بی‌ستاره

نسخه الکترونیک کتاب شب‌های بی‌ستاره به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب شب‌های بی‌ستاره

عاشقت شدم، عاشق. آن هم چه عشقی! زیر همان بوته عظیم یاس که ریشه‌اش از زیر پایه آلاچیق پا گرفته و حال تمام دیوار آجری عمارت را در آغوش می‌فشارد و بوی خوشش همه را مست می‌کند. عاشق چشمانت شدم، چه عشقی! از همان عشق‌های آتشین کتاب قصه‌ها که خوانده بودم؛ اما باور نکرده بودم. عجب درد بی‌درمانی است این عشق. عشق همان بوته گل یاس است که از چشمم وارد شد، در مغزم ریشه کرد، در قلبم به گل نشست و تمام وجودم را در بر گرفت. انگار راه فراری هم ندارم. بوی گلش آن‌قدر خوش است که معتادم کرده است و ریشه‌اش بس عمیق که پایبندم.

ادامه...

بخشی از کتاب شب‌های بی‌ستاره

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



۱

تاجی که وارد اتاق گوهر شد، گوهر نفس های آخرش را می کشید. روی تخت چوبی گوشه اتاق محقر و کوچکش بسان اسکلتی که روی آن را پوست چروکیده ای کشیده باشند، می ماند. با دو چشم سیاه از حدقه درآمده که با نگرانی به چارچوب زهوار در رفته در خیره شده بود و انتظار می کشید. انتظار یکی که بیاید و او را سبک کند تا بتواند راحت چشم هایش را ببندد، نفس آخرش را بکشد، بار گناهش را سبک کند و برود.
تاجی که از در اتاق با کبکبه و دبدبه و جبروت ذاتیش وارد شد، گوهر نفس اش را نگه داشت؛ امّا خبری نشد. دلش می خواست هر چه زودتر سبک شود و برود؛ امّا روحش لجوجانه به چارچوب فرسوده بدنش چسبیده بود و قصد رها شدن نداشت. گوهر نفسش را رها کرد، قطره اشکی از گوشه چشمش لغزید.
تاجی دم در اتاق لحظه ای تامل کرد. چشمان آبی اش را کمی ریزتر کرد تا بهتر بتواند دور و برش را ببیند.
بخاری فرسوده گوشه اتاق نیز، همانند گوهر در حال جان کندن بود و گرمی بیش از حد اتاق در آن پیش از ظهر بهاری نفس تاجی را سنگین می کرد. تخت خواب چوبی گوهر جسم استخوانی او را انگار به زور به دوش می کشید. همه چیز در اتاق گوهر بوی مرگ می داد.
هوای اتاق یک باره برای تاجی سنگین و خفه شد. برای اولین بار در عمرش ترس غریبی وجودش را فرا گرفت؛ اما چاره ای نبود، با تردید وارد اتاق شد. صندلی چوبی کوچکی کنار تخت گوهر بود، به آرامی روی آن نشست. چند نفس عمیق کشید تا آرام گرفت. دستکش های چرمی ظریفش را از دست بیرون کشید و روی زانو گذاشت و طبق عادت همیشه به دستان ظریف و سفیدش که تا به حال به سفید و سیاه نخورده بودند، خیره شد؛ بعد انگار که یادش بیاید کجاست، با دستپاچگی چشمش را از دستش به صورت استخوانی گوهر انداخت. در نظرش گوهر شکل دیگری بود. اصلاً این گوهر با آن گوهری که او می شناخت زمین تا آسمان تفاوت داشت. گوهری که او می شناخت، زنی درشت هیکل و قوی که صدای خنده هایش فضای ساکت خانه عمه اعظمش را پر می کرد، نه این اسکلت فرسوده!
تاجی چقدر مضطرب بود. سال ها منتظر این لحظه به انتظار نشسته بود. به گوهر خیره شد. نگاه نگران گوهر انگار کمی او را آرام تر می کرد. آهسته نیم خیز شد، سرش را جلو صورت استخوانی گوهر گرفت و به چشمان از حدقه درآمده گوهر خیره شد وگفت:
((مرا می شناسی؟))
گوهر چشمانش را گشاد کرد و با دقت به صورت تاجی خیره شد. دو چشم آبی تاجی برایش آشنا بود.
((منم، تاج الملوک، تاجی! حتماً مرا به یاد داری! نوه حاج رحمان، بگو ببینم با ستاره چه کرده ای؟))
گوهر آمد چیزی بگوید، نتوانست. آمد گریه کند، نتوانست. چشمانش را چند مرتبه به سختی باز و بسته کرد. آمد تقلایی کند که نشد. یکباره انگار هر چه می خواست بگوید از یادش رفته و زبانش بند آمده بود تا به حال این قدر نترسیده بود.
تاجی نیم خیزتر شد. یقه پیراهن گوهر را در مشت گرفت و او را از روی بالشت به بالا کشید و با تحکم گفت:
((به تو می گویم با ستاره چه کرده ای؟))
گوهر تکانی به خودش داد. دستش را به زور و مکافات از زیر لحافت بیرون کشید و انگشت بلند، کشیده و استخوانی اش را به طرف در صندوقخانه گوشه اتاق نشانه گرفت.
تاجی با وحشت یقه پیراهن گوهر را رها کرد. از جایش بلند شد. دستکش های چرمی اش به روی زمین افتادند. زانوهایش دیگر اختیار خودشان را نداشتند و می لرزیدند. تاجی لرزان و تلوتلو خوران به سمت درصندوقخانه رفت، درصندوقخانه قفل بود. کلید را چرخاند و در را باز کرد. کیفش از سر شانه اش روی زمین افتاد. آهی عمیق از ته دل کشید. گوهر نیز نفسی به راحتی کشید. چشمانش را بست و سبک شد.

مقدمه

باز شب شد!
ای وای، از این شب های بی سحر، همان شب هایی که دراز می کشم روی تخت و خیره می شوم به سقف و سعی می کنم به هیچ چیز و هیچ کس فکر نکنم که البته این کار، کار محالی است.
بعد از ساعت ها این رو و آن رو شدن، غلت زدن و تلاش بیهوده برای خوابیدن، سعی می کنم فکر کنم به چیزهای خوب، به تولدها، جشن ها، مسافرت ها و فارغ التحصیل شدن بچه ها که آن هم البته بعد از نیم ساعتی که فکرم را مشغول می کند، جایش را می دهد به سختی ها و دل شکستن ها.
آخ که چقدر دلم برای یک خواب راحت تنگ شده است، از همان خواب های دوران شانزده سالگی ام که همه چیز خوب بود و گذشته کوتاهی در ذهنم داشتم که ارزش مرور کردن نداشت یا بهتر بگویم مرورش کار بیست دقیقه افکار شیرین بود و بعد یک خواب خوش، پر از رویاهای عاشقانه ساده و پاک.
آخ که چقدر دلم برای رویاهای عاشقانه ساده پاک یک ذره شده است. از آن رویاهایی که نهایتاً با خجالت دست طرف را بگیری و تا پشت گوش هر دویتان قرمز شود.
دلم برای آدم های روزگار شانزده سالگی ام هم پر می زند، همان هایی که می دانستم پشت لبخند گرمشان، سردی خشمی نیست و پشت نگاه شیرینشان کینه تلخی و پشت امید دیدارشان دوری سختی.
چرا می گویند زمان چه زود می گذرد؟ پس چرا شب های من این قدر دیر سحر می شوند؟ چرا مهتاب این گونه بی رحم است؟
من از سکوت شب می ترسم، از صدای واضح ساعت و قدم های شبانه گربه همسایه روی بالکنی اتاقم بیزارم. من عاشق نورم، عاشق آفتاب و هوای تازه بهاری، عطر گل یاس و بوی گند سیگار یواشکی زیر پنجره اتاق بچه هایم. من عاشق عشقم، عاشق امید، بوسه های بی انتظار و دست های گرم پر از مهربانی بدون توقع. من عاشق سرکشیدن خورشیدم از پشت درختان کاج سر به فلک کشیده حیاط. من دیوانه شنیدن صدای پرندگان سحرم وشیفته نم نم باران و بی قرار صدای نفس های منظم او روی بالشت کنار بالشتم.
انگار عیب اصلاً از این اتاق است. مگر می شود در یک اتاق پر از خاطره دراز کشید و به هیچ چیز و هیچ کس فکر نکرد؟ آیا تابلوی عکس کودکی بچه ها را می توان ندید؟
بهترین راه نه برای خواب بلکه برای رسیدن به آرامش می دانی چیست؟
همین چهار زانو نشستن روی تخت با یک قلم، یک دفتر و نوشتن داستانی پر از پیچ و خم با موزیک متنِ نفس های مخاطب خاص بغل دستم که از شما چه پنهان، گاه گداری به خرخری منظم تبدیل می شود. انگار توی این دنیا تنها چیزی که روی آن می توان کنترل داشت، همین نوشتن سرنوشت آدم های فلک زده یک داستان است که باید به سازت برقصند و دم نزنند و البته خوشبختانه من عاشق سرانجام های خوب، بوسه های شیرین و تپیدن قلب دو دلداده ام.
دلم می خواهد چشمانتان را ابر بهاری کنم، گاه از سر شوق ببارانم و گاه از سر رنج.
پس بخوانید آنچه را نوشتم:

نظرات کاربران درباره کتاب شب‌های بی‌ستاره