فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب شاهزاده‌ای سوار بر ماشین مشتی ممدلی

کتاب شاهزاده‌ای سوار بر ماشین مشتی ممدلی

نسخه الکترونیک کتاب شاهزاده‌ای سوار بر ماشین مشتی ممدلی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب شاهزاده‌ای سوار بر ماشین مشتی ممدلی

از وقتی تلویزیون آمده بود توی آباده مرادبرقی و فیلیپر بیش‌تر از بقیه سریال‌ها گل کرده بود. فیلیپر را عصرها نشان می‌داد. عصر که می‌شد می‌رفتم توی خیابان از جلوِ مغازه‌هایی که تلویزیون را رو به پنجره گذاشته بودند و از کنار پسربچه‌ها و مردهایی که چهارزانو نشسته بودند فقط رد می‌شدم. دختر بودن همین بدی را داشت که اگر می‌ایستادم توی خیابان، برایم حرف در می‌آوردند.

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.67 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۴۳ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب شاهزاده‌ای سوار بر ماشین مشتی ممدلی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



پالتوی پوست پلنگی دختر پادشاه

هر بار تنها می رفتم جایی، تا زنگ را فشار می دادم، دلهره وجودم را می گرفت.
«کیه؟»
بایستی اسمم را می گفتم. اما چه سخت بود. گفتنِ اسم شناسنامه ای هیچ فایده ای نداشت. اصلاً توی دهانم نمی چرخید. این اسم به گوش کسی آشنا نبود. اسمم را با خودم تکرار می کردم. حتی وقتی تنها بودم، بارها تکرارش می کردم تا بتوانم هر جا که لازم شد اسمم را بگویم؛ اما به نظرم خیلی گُنده و ثقیل می آمد. یک جورهایی با آن احساس غریبی می کردم. هر کسی خودش برایم اسمی جور کرده بود و با آن صدایم می زد.
مادربزرگ پدری ام که خانم بزرگ صدایش می کردیم روی «ه» مکث می کرد و می گفت شهری. مادرم خودش را راحت می کرد و شَری صدایم می کرد. برادر بزرگ ترم «او»ی شیرازی ها را به آن می افزود و می گفت شریو. پدرم از سر محبت کاف تصغیری را که معمولاً آباده ای ها به آخر کلمات اضافه می کنند به اسم انتخابی برادرم اضافه می کرد که می شد شریوک و باز هم رضایت نمی داد و می گفت شریوکه. همسایه ها با شنیدن این همه اسم های جورواجور هر حقی به خودشان می دادند و هرچه می خواستند صدایم می کردند. شهرو، شَرو، شرشری، شِری.
بی بی گلی فقط «ه» را برمی داشت و تند و سریع می گفت «شربانو» که آن هم هر وقت عجله داشت به «شربونو» تغییر می کرد. بعضی پسرها در فامیل شِروین صدایم می زدند که خیلی احترام سرم بگذارند.

از مدرسه که آمدم پدربزرگ خانه مان بود. فقط او بود که اسمم را خلاصه نمی کرد و تغییر نمی داد. به خودش زحمت می داد و چهاربخشی تلفظش می کرد که می شد «شه ـ رِ ـ با ـ نو». بغلم کرد و بوسیدم. بوی سیگار می داد. بویش تلخ بود و خودش شیرین. دست کشید به موهایم و گفت:
«به به! شهرِبانو گل سرخ علیه السلام.»
عادتش بود. همیشه لقب یا لقب های تازه ای به اسمم اضافه می کرد و هرچه آن لقب ها قشنگ تر می شد برادرم بیش تر لجش می گرفت. یک بار پدربزرگ که رفت، برادرم گفت:
«السلام علیک شهرِ بی نور.»
سرم را برگرداندم. اعتراض کردن فایده ای که نداشت هیچ، شاید اوضاع را بدتر هم می کرد. اخم کردم و محل نگذاشتم؛ اما دست بردار نبود.
«به و به! شهر بی نور، خُل خرس ِ علیه بلام.»
نمی توانستم جوابی برایش پیدا کنم. بغض گلویم را گرفت. بلند شدم و رفتم توی کوچه.
توی خانه ما رسم نبود که به چیزی اعتراض کنی. اگر غذایی را دوست نداشتی بایست سر سفره باهاش بازی می کردی و بعد هم یک جوری خودت را سیر می کردی. «دوست ندارم» و «این را نمی خواهم» توی کار نبود. وقتی در باره غذا نمی توانستی هیچ اظهارنظری بکنی، اسم که جای خود داشت.
یک بار سعی کردم به اسم های عوضی جوابی ندهم تا خودشان درست صدایم کنند. اما اوضاع خراب تر شد. وقتی می دیدند جواب نمی دهم، صدایشان را بلندتر می کردند و می گفتند: «شری! کری؟»
گفتم هر جور شده باید اسمم را عوض کنم. به اسم همکلاسی هایم فکر کردم. بعضی هایشان راستی راستی چه اسم های قشنگی داشتند: میترا، ژیلا، روءیا، لیلا. مخصوصا این اسم های دوبخشی که آخرش «آ» بود بیش تر به نظرم قشنگ می آمد. اصلاً ابهت داشت. صدای «آ»ی کشیده آخرش چه وقاری بهشان می داد. اما آخرِ اسم من یک «او»ی کشیده و دراز بود که کسی حوصله گفتنش را نداشت.

آن روز از مدرسه که رسیدم خانه، باز پدربزرگ آمده بود خانه مان. هر بار می آمد بازار، سری هم به ما می زد. لبِ حوض چهارگوشمان نشسته بود و داشت سیگار می کشید. فواره بسته بود. زیر سایه درخت انار کنارش نشستم. پاهایم را گذاشتم توی پاشویه حوض و فوری دفتر املایم را جلوش باز کردم. در تمام صفحه ها نمره های بیست قرمزرنگ می درخشید. زیر هر بیست خانم معلم با خطی قشنگ نوشته بود آفرین. چون بیست می آوردم دیگر لازم نبود پاکنویس کنم. پدربزرگ وقتی می خواست برود دست کرد توی جیبش:
«آفرین، صد بارک اللّه. این هم یه بیست دیگه برای نورِ چشمی خودم، شهرِبانو.»
سکه درشت را گذاشت کفِ دستم. سکه نو و تمیز بود و زیر نور آفتاب برق می زد. چوب سیگار عاج را از گوشه لبش برداشت:
«مال همین امساله.»
زیر نیمرخ شاه را نگاه کردم. نوشته شده بود ۱۳۵۲. پشت سکه زیر شیر و خورشید نوشته شده بود بیست ریال. سکه را گذاشتم توی جیبم. چقدر چیز می توانستم با آن بخرم. روزهایی که می توانستم از مامان یا بابا پولی بگیرم دو ریال بیش تر گیرم نمی آمد. خیلی که دست کرمشان گل می کرد یک پنج ریالی بهم می دادند.
می خواستم بروم مغازه مشتی محمد. می توانستم بیست تا خروس قندی بخرم. مزه شیرین خروس قندی ها داشت می آمد توی دهانم. دم در بودم که صدای برادرم شیرینی خروس قندی را پراند:
«ده بانو! بیست ریالی برای دهاتی ها خیلی پوله. می رن توی شهر کلی خرید می کنن باهاش.»
برگشتم توی خانه. فکر کردم این جور نمی شود. هر بار اسم من را یک جوری مسخره می کردند. با خودم گفتم باید اسمم را عوض کنم و فکر کردم اگر می خواستم روی خودم اسم بگذارم چه اسمی می گذاشتم. اما هیچ اسمی به ذهنم نمی رسید. فکر کردم اسم گذاشتن هم عجب کار سختی است.

دختر تهرانی که وارد مدرسه شد اسمش مثل توپ صدا کرد. اولین بار بود که اسم شیلا را می شنیدم. زنگ های تفریح بچه هایی که می خواستند باهاش دوست شوند همراهش توی مدرسه از این طرف حیاط به آن طرف می رفتند. خوراکی هایشان را به او تعارف می کردند. اما او زیاد به کسی محل نمی گذاشت. من هم دلم می خواست باهاش دوست بشوم. اما نمی توانستم داخل گله ای بشوم که زنگ های تفریح دنبالش راه می افتادند و موس موس می کردند. از جلوم که رد می شد من برای او قیافه می گرفتم، او برای من. اما فقط اسمش نبود که برای ما جلوه داشت. تهرانی حرف زدنش، کفش های براق مشکی اش، پالتوی پوست پلنگی اش. شاید برای همین پالتو بود که اسمش هم این قدر به نظرمان زیبا می آمد. توی آباده هیچ مغازه ای نبود که پالتویی مثل پالتوی او داشته باشد. ماها اصلاً پالتو نمی پوشیدیم. همه مان زمستان ها ژاکت هایی را می پوشیدیم که مادرهایمان برایمان می بافتند.
صبح های شنبه دفتر کلاس را می نوشتم. چون مبصر بودم و خطم بهتر از بقیه بود، معلم نوشتنِ دفترِ کلاس را به من واگذار کرده بود. آن صبح شنبه به شهربانو که رسیدم نمی توانستم بنویسم. فقط شین را نوشته بودم که یکدفعه فکر کردم کاش اسمم شیلا بود. فکر کردم پالتوی پوست پلنگی را که نمی توانم داشته باشم. اما اسم شیلا را که می توانم روی خودم بگذارم. بله، چرا اسم من شیلا نباشد. می نویسم شیلا. شینش به اسم قبلی ام می خورد. آخرش هم الف است و ابهت خودش را دارد. دو بخش هم بیش تر ندارد و نمی توانند هیچ جوری سبکش کنند.
زنگ اول خانم معلم حاضر و غایب می کرد. به اسم من که رسید کمی مکث کرد. رو کرد به من:
«شاگرد جدید اومده؟»
بلند شدم. مِن و مِن کردم:
«چیزه... یعنی... یعنی اسم من عوض شده.»
عینک گردش را با نوک انگشت داد بالا و از توی عینک زل زد توی چشم هایم.
«توی شناسنامه ت هم عوض شده؟»
جوابی ندادم. پایم شروع کرده بود به لرزیدن. نیمکت را گرفتم که نیفتم.
دستش را مشت کرد زیر چانه اش و آرنجش را تکیه داد روی میز:
«رفته ید ثبت احوال؟»
باز هم جوابی ندادم. معلم خط کشید روی شیلای قشنگم و بالای آن نوشت شهربانو.
دفترِ کلاس را که بردم توی دفترِ مدرسه، مدیر که گوشه دفتر نشسته بود صدایم زد. مثل همیشه لباس ساده ای به تن داشت. زنگ خورده بود و معلم ها همه رفته بودند.
«راست می گن که تو می خواستی اسمت رو عوض کنی؟»
ساکت ایستادم. حتی مِن و مِن هم نمی کردم. از لحن سوالش معلوم بود که منتظر جوابی نیست. سعی کردم چشم هایم را به زمین بدوزم. اما نمی شد. چشم دوختم به کره جغرافیای روی میز. خانم مدیر انگشتش را کنار کره برده بود و آن را تکان می داد.
«می دونستی اسم تو اسم زنِ امام حسینه. مادرِ امام سجاد؟»
کره جغرافیا شروع کرد به چرخیدن. خانم معلم همان روز حرکتِ وضعیِ زمین را درس داده بود.
«تازه ریشه ایرانی هم داره.»
ایران را نمی توانستم پیدا کنم. اگر ایران را پیدا می کردم می فهمیدم کجای این کره ایستاده ام.
«اسم دختر یزدگرد ساسانی بوده. همین که می گم شده زن امام حسین.»
منتظرِ جمله آخرش بودم. اما مشکل این جا بود که نمی توانستم بفهمم کدام جمله آخرین جمله است. وقتی که گفت «گاهی وقت ها آدم قدر چیزهایی رو که داره نمی دونه.» کره جغرافیا دیوانه شده بود و تندتند دور خودش چرخ می زد. دیگر محال بود بتوانم جای خودم را پیدا کنم. ایران رفته بود لای کشورهای دیگر و گم شده بود. دستم را بردم طرف کره دیوانه که آرامش کنم. شاید این جوری می توانستم جای خودم را پیدا کنم.
«نکن! دست نزن! چرا دفتر رو نمی ذاری سر جاش؟»
دلم می خواست بگویم «اگر امام حسین هم اسم زنش رو این قدر مسخره می کرد و هر بار یک جوری صداش می کرد، خوب اون هم صداش در می اومد و اعتراض می کرد و به سرش می زد که اسمش رو عوض کنه». اما مدیر ما هیچ وقت جوری حرف نمی زد که جواب لازم داشته باشد. حرف اول و آخر مالِ خودش بود.
«مگه مسخره بازیه که هر کی هر وقت دلش خواست اسمش رو عوض کنه؟! می خوای یه مُدِ تازه توی مدرسه راه بندازی؟!»
کشوی میزش را قفل کرد.
«به جای این فکرها بچسب به درس و مشقت. کلاس پنجمی مثلاً.»
انگار همین جمله آخرین جمله بود. فرصت خوبی بود برای بیرون دویدن. نگاهی کردم به کره جغرافیا که حالا آرام گرفته بود. اما باز هم نمی شد ایران را پیدا کرد.
فوری پنجم الف را پیدا کردم و دفتر را گذاشتم سر جایش. خانم مدیر هنوز داشت حرف می زد.
«امسال امتحان نهایی دارید. باید توی آباده نفر اول بشی.»
از دفتر که آمدم بیرون، بادِ سرد خورد توی پیشانی عرق کرده ام. سردم شد. فکر کردم هر جور شده باید اسمم را عوض کنم. دلم نمی خواست با این اسم توی آباده اول بشوم.

اداره ثبت احوال را پیدا کردم. کنار بانک صادرات بود. سر فلکه دوم. از راهروِ باریک که رد شدم دو تا اتاق جلوم بود. رفتم داخل یکی از آن ها. دور اتاق قفسه هایی بود پر از پوشه. مردی پشت میز نشسته بود و داشت چای می خورد. شناسنامه ام را که یواشکی از صندوق سندهای توی خانه برداشته بودم از لای پوشه هایی که روی میزش بود رد کردم و دادم دستش.
به شناسنامه نگاه نکرد. سر تا پایم را برانداز کرد:
«خُب، چه کار داری؟»
«اسمم... می خوام اسمم رو عوض کنم.»
شناسنامه را باز کرد. زیر لب اسمم را خواند: «شهربانو. خُب، شهربانوخانم، مگه اسمت چه شه؟»
«چیزه... یعنی اینه... یعنی می خوام اسمم رو عوض کنم.»
رو کرد به همکارش که آن طرف تر پشت میزش نشسته بود.
«اسم دختر پادشاه رو گذاشته ن روش، ناراضی هم هست.»
همکارش از آن طرف جواب داد:
«باید یه بزرگ تری با خودت می آوردی.»
مگر می شد توی خانه ما از این حرف ها زد. بغض توی گلویم ترکید.
«شما رو به خدا اسمم رو عوض کنید.»
«ما فقط اسامی مستهجن رو عوض می کنیم.»
«چی چی جَن؟»
«همین. اگر بخوای این اسم رو عوض کنی باید نامه از دادگاه بیاری.»
دادگاه! فکر می کردم هر کس برود دادگاه حتما بعدش باید برود زندان. ترسیدم.

نظرات کاربران درباره کتاب شاهزاده‌ای سوار بر ماشین مشتی ممدلی