فیدیبو نماینده قانونی ذهن‌آویز و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب نیروی حال

کتاب نیروی حال

نسخه الکترونیک کتاب نیروی حال به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب نیروی حال

این کتاب به دستِ تمامی کسانی خواهد رسید که خواهانِ دگرگونی بنیادی درونِ خویش‌اَند. از ابتدای کتاب تا انتهای آن، گفت‌و‌گوها در دو سطح ارایه شده‌اند. در یک سطح، توجه‌ی تو را به آنچه که در توست و دروغین است جلب می‌کنم. در این سطح، درباره‌ی طبیعتِ ناآگاهی بشر و تَبَعاتِ رفتاری آن سخن می‌گویم. تَبَعاتی که شاملِ کشمکش در رابطه دو فرد تا جنگِ بینِ گروه‌ها و ملت‌ها می‌شود. دانستنِ این چیزها حیاتی‌ست. زیرا اگر دروغ را به عنوانِ دروغ نشناسی، هرگز نمی‌توانی دگرگونی بنیادی بیافرینی. در نتیجه، همواره به توهم‌های خود مُتمایل می‌شوی و رنج می‌بری. در این سطح، نشان می‌دهم که چگونه از آنچه که در تو دروغین و جعلی‌ست، یک «خود» نسازی و مشکلِ شخصی نیافرینی. زیرا آنچه که دروغین و جعلی‌ست، بدین‌سان خود را زنده نگه می‌دارد. در سطحِ دیگر، از دگرگونی ژرفِ آگاهی انسان سخن می‌گویم – نه به عنوانِ امکانی دور در آینده، بلکه امکانی که در لحظه‌ی اکنون در دسترس توست – مهم نیست که کیستی و کجایی. نشان می‌دهم که چگونه خود را از اسارتِ ذهن رها کنی، به ساحتِ روشنِ آگاهی وارد شوی و این روشنی را در زندگی روزمره‌ی خود حفظ کنی.

ادامه...
  • ناشر ذهن‌آویز
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.41 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۵۲ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب نیروی حال

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



پیش گفتار

چگونگی شکل گیری این کتاب

برای من، گذشته اهمیتی ندارد و به ندرت درباره ی آن می اندیشم؛ با وجودِ این، دوست دارم به طور خلاصه به تو بگویم چه شد که شدم یک آموزگارِ معنوی و این کتاب چگونه به دنیا آمد.
من تا سی سالگی در شرایطی پُراضطراب زندگی می کردم. شرایطی که بسیاری را از فرطِ افسردگی به سوی خودکشی سوق می داد. اکنون، وقتی درباره ی آن سال ها حرف می زنم، احساس می کنم درباره ی زمانی در گذشته های دور و یا درباره ی زندگی یک آدمِ دیگر صحبت می کنم.
یک شب، بعد از بیست و نُهمین سالروزِ تولدم، از خواب پریدم و احساس کردم به شدت هراسانم. پیش از آن نیز با حالتی مشابهِ همان حالت از خواب پریده بودم، اما این بار، حالتی داشتم کاملاً متفاوت با دفعه های پیشین؛ بیشتر ترسیده بودم. سکوتِ شب، طرحِ شَبَح وارِ اثاثیه ی اتاق، صدای قطاری که در آن دورها می گذشت – همه چیز چنان بیگانه با من، دشمنِ من و بی معنا به نظر می رسید که از دنیا بیزار شدم. بیش از هر چیز، از وجودِ خودم بیزار بودم. به خودم گفتم: چرا باید این زندگی پُر از نِکبت را تحمل کنم؟ چرا به این تلاش و تقلای بیهوده ادامه دهم؟
احساس می کردم دوست دارم فنا شوم، معدوم شوم، نباشم. این احساس، قوی تر از احساسِ غریزی من برای ادامه ی حیاتم بود.
این جمله مدام در ذهنم طنین می انداخت که: «دیگر حالم از خودم به هم می خورد.» ناگهان فهمیدم که این جمله ، فکری ست در سرِ من. «آیا من تنها هستم، یا دو نفر هستم؟ اگر حالم از خودم به هم می خورَد، پس باید دو نفر وجود داشته باشند: «من» و «خود» که حالِ من از او به هم می خورَد.» فکر کردم: «شاید یکی از این دو نفر واقعیت دارد و آن دیگری وَهمی بیش نیست.»
از این درک و دریافت چنان شگفت زده شده بودم که ذهنم از کار افتاد. آگاه بودم، اما دیگر از فکرها خبری نبود. احساس کردم به گردابی عظیم از انرژی کشیده می شوم. این کشش، ابتدا آهسته بود، اما ناگهان شتاب پیدا کرد. هراسی به جانم چنگ انداخته بود و من می لرزیدم. صدایی در فضای سینه ام پیچید: «مقاومت نکن!» احساس می کردم دارم به درونِ خلایی می افتم. احساس می کردم این خلا در درونِ من است، نه در بیرونِ من. ناگهان احساسِ ترسم ریخت و گذاشتم تا به درونِ آن خلا بیفتم. بعد از آن را دیگر به یاد نمی آورم.
پرنده ای که لبِ پنجره نشسته بود و می خوانْد، از خواب بیدارم کرد. پیش از آن، چنین صدایی را نشنیده بودم. چشم هایم هنوز بسته بود. تصویرِ یک الماس در خاطرم نقش بست. گفتم: «آری، اگر الماس می توانست آواز بخواند، صدای او شبیهِ همین صدایی می شد که اکنون می شنوم.» چشم هایم را باز کردم. نخستین پرتوهای خورشیدِ صبحگاهی از لای پرده های اتاق به درون می تابید. بدونِ هیچ فکری، احساس کردم نور باید چیزی بیشتر از آنی باشد که ما احساس می کنیم. آن نورِ ملایمی که از لای پرده ها به درونِ اتاق می تابید، خودِ عشق بود. چشم هایم پُرِ اشک شدند. بلند شدم و دورِ اتاق قدم زدم. اتاق را می دیدم و می دانستم که تا آن زمان اتاقم را واقعاً ندیده بودم. همه چیز تازه و با طَراوت به نظر می رسید. گویی همه ی چیزها تازه به وجود آمده بودند. اشیا را برمی داشتم؛ یک قلم، یک لیوان، و از زیبایی و حیاتی که داشتند به شگفت می آمدم.
آن روز، در شهر گشتم و معجزه ی زندگی به روی خاک را مشاهده کردم. احساس می کردم تازه به این دنیا پا گذاشته ام.
پنج ماه بعد از آن حادثه را در حالتی از آرامشِ ژرف و سکوت گذراندم. سپس، به تدریج از شدتِ آن احساس کاسته شد. و شاید آن احساس تبدیل به حالتِ طبیعی من شده بود. در جهان بودم و به طور عادی زندگی می کردم، گرچه دیگر می دانستم که همه ی تلاش ها و کوشش های گذشته ی من عملاً نمی توانست چیزی به آنچه که در ابتدا داشتم اضافه کند.
البته، می دانستم که حادثه ای ژرف و شگفت در من اتفاق افتاده است، اما نمی توانستم این حادثه را بفهمم. چند سال بعد بود که، با خواندنِ متونِ معنوی و گفت و گو با استادانِ معنویت، فهمیدم که آنچه که مُنتهای آرزوی همگان است، در من اتفاق افتاده است. فهمیدم که فشارِ شدیدِ رنجِ آن شب، باید آگاهی مرا از دامی رهانده باشد: دامِ بازی ذهن. بازی ذهن، این است که تو خود را با ترس ها و غم های خود یکی بدانی. این رهایی چنان کامل بود که بی درنگ خودِ دروغین و رنجورِ من فرو ریخت. گویی بادِ بادکنکی را ناگهان خالی کرده باشند. آنچه باقی مانده بود، ماهیتِ حقیقی من بود. ماهیتِ همیشه حاضرِ من هستم: آگاهی ای ناب و رها از صورت ها. همچنین آموختم که، با حفظِ آگاهی خود، به قلمروِ بی زمان و نامیرای درون بروم. قلمرویی که قبلاً آن را به شکلِ خلا احساس کرده بودم. در چنان حالتی از لطف و لطافت و قداست غرق شده بودم که حتی تجربه های معنوی گذشته ام در برابرِ آن رنگ می باخت. زمانی رسید که، برای مدتی، دیگر از معاش و معیشت چیزی برایم نمانده بود. رابطه هایم قطع شده بود، شغلی نداشتم، خانه ای نداشتم، و هویتِ اجتماعی خود را نیز گم کرده بودم. دو سالِ تمام، با شور و سرمستی، در پارک ها می گشتم، روی نیمکت ها می نشستم و در شگفتی های پیرامونِ خود غرق می شدم.
اما حتی زیباترین تجربه ها نیز می آیند و می روند. بنیادی ترین تجربه ی من، همان تجربه ی آرامشِ ژرف بود که از آن زمان تا کنون هرگز مرا ترک نکرده است. تجربه ای که گاهی چنان قوی و آشکار است که دیگران نیز می توانند احساسش کنند. گاهی نیز این تجربه جایی در پس زمینه ی وجودِ من است و همچون نغمه ای از دوردست ها به گوش می رسد.
گاهی بعضی ها پیشِ من می آیند و می گویند: «ما تجربه ای را می خواهیم که تو به آن رسیده ای. می توانی آن را به ما منتقل کنی؟ می توانی راهِ رسیدنِ به این تجربه را به ما نیز نشان بدهی؟» و من به آن ها می گویم: «شما چیزی را از من می خواهید که خود دارای آن هستید. مشکل فقط این است که شما نمی توانید آن را در خود احساس کنید. زیرا ذهنِ شما هیاهو راه می اندازد و نمی گذارد صدای آن به شما برسد.» این پاسخ رشد کرد و کتابی شد که تو اکنون آن را در دست گرفته ای و می خوانی.
در ضمن، پیش از نوشتنِ این کتاب، من هویتی ظاهری نیز پیدا کرده بودم. حالا دیگر من آموزگاری معنوی بودم.

حقیقتی که در درونِ توست

این کتاب، عصاره ی آموزه های من را در بَر دارد. البته، من می کوشم آموزه هایم را، حتی المقدور، در ظرفِ کلمات بریزم و با افراد و گروه های کوچک و سالکانِ راهِ معنا درمیان بگذارم. این تلاشِ من در ده سالِ گذشته بوده است. می دانم که کلمات گنجایشِ همه چیز را ندارند. می خواهم با همه ی وجودم تشکر کنم از همه ی آن هایی که شجاعت داشتند و خواستند که تحولِ درونِ خویش را تجربه کنند؛ آن هایی که پرسش های جدّی درافکندند و آماده ی شنیدنِ پاسخ هایم بودند. اگر این آدم های دوست داشتنی نبودند، این کتاب به زیورِ طبع آراسته نمی شد. این آدم ها اقلیتی هستند رو به رشد که طلایه دارانِ معنویتِ عصرِ ما خواهند شد. این ها به جایی می رسند که می توانند پوسته ی الگوهای ذهنی جمعی موروثی را بشکنند و بیرون بیایند. الگوهایی که سال های سال است بشریت را اسیرِ رنج های بسیار کرده است.
من اطمینان دارم که این کتاب به دستِ تمامی کسانی خواهد رسید که خواهانِ دگرگونی بنیادی درونِ خویش اَند. همچنین امیدوارم که این کتاب به دستِ کسانی نیز برسد که محتوای آن را در خورِ توجه می دانند. گرچه آماده نباشند که محتوای این کتاب را زندگی یا تمرین کنند. این امکان وجود دارد که بعدها بذری که در حینِ خواندنِ این کتاب کاشته شده است تبدیل به دانه ی روشنی شود و ناگهان بشکفد، ببالد و درختی غرقِ شکوفه شود. این استعداد در ذاتِ همه ی آدمیان هست.
این کتاب، در پاسخ به پرسش های کسانی فراهم آمده که در سمینارها، کلاس های مراقبه و نیز نشست های خصوصی مشاوره شرکت کرده اَند. بنابراین، من شکل و شمایلِ پرسش و پاسخی محتوای این جلسه ها را حفظ کرده ام. در این جلسه ها، من بیش از مخاطبانم آموخته ام. بعضی از پرسش ها و پاسخ ها را کلمه به کلمه حفظ کرده ام. بعضی ها هم حاصلِ جمعِ پرسش هایی ست که بیش و کم شبیهِ به هم بوده اند. هنگامِ نوشتن، گاهی پاسخ هایی دقیق تر و عمیق تر برای پرسش ها می یافتم و آن ها را جایگزینِ پاسخ هایی می کردم که قبلاً داده بودم. ویراستارِ کتاب نیز برای وضوحِ بیش ترِ مطالب، پرسش هایی طرح کرد که برای آن ها نیز پاسخ هایی ارایه کردم.
از ابتدای کتاب تا انتهای آن، گفت و گوها در دو سطح ارایه شده اند.
در یک سطح، توجه ی تو را به آنچه که در توست و دروغین است جلب می کنم. در این سطح، درباره ی طبیعتِ ناآگاهی بشر و تَبَعاتِ رفتاری آن سخن می گویم. تَبَعاتی که شاملِ کشمکش در رابطه دو فرد تا جنگِ بینِ گروه ها و ملت ها می شود. دانستنِ این چیزها حیاتی ست. زیرا اگر دروغ را به عنوانِ دروغ نشناسی، هرگز نمی توانی دگرگونی بنیادی بیافرینی. در نتیجه، همواره به توهم های خود مُتمایل می شوی و رنج می بری. در این سطح، نشان می دهم که چگونه از آنچه که در تو دروغین و جعلی ست، یک «خود» نسازی و مشکلِ شخصی نیافرینی. زیرا آنچه که دروغین و جعلی ست، بدین سان خود را زنده نگه می دارد.
در سطحِ دیگر، از دگرگونی ژرفِ آگاهی انسان سخن می گویم – نه به عنوانِ امکانی دور در آینده، بلکه امکانی که در لحظه ی اکنون در دسترس توست – مهم نیست که کیستی و کجایی. نشان می دهم که چگونه خود را از اسارتِ ذهن رها کنی، به ساحتِ روشنِ آگاهی وارد شوی و این روشنی را در زندگی روزمره ی خود حفظ کنی.
در این سطح، کلمه ها نمی خواهند اطلاعاتِ تو را زیاد کنند، بلکه می کوشند تو را به قلمروِ آگاهی تازه بکشانند. مدام می کوشم تا تو را با خود به قلمروِ بی زمانِ آگاهی ژرف ببرم. آگاهی ای که در لحظه ی حال است. بدین سان، می کوشم طعمِ روشن شدگی را به تو بچشانم. تا موقعی که نتوانی گفته های مرا تجربه کنی، ممکن است بعضی از حرف هایم برایت تکراری به نظر برسند. با وجودِ این، به محضِ تجربه ی گفته های من، درمی یابی که این گفته ها نیروی معنوی شگرفی در خود دارند. به علاوه، چون همه ی آدم ها بذرِ روشن شدگی را در دلِ خویش دارند، من آن داننده ای را در تو موردِ خطاب قرار می دهم که ورای آن هویتِ متفکرِ تو ساکن است. همان داننده ای که خویشتنِ حقیقی توست و حقیقتِ معنوی را می شناسد، از صدای آن به لرزه درمی آید، و از آن نیرو می گیرد.
این علامت(***) به معنای آن است که شاید لازم است برای لحظه ای دست از خواندنِ کتاب بکشی، آرام شوی، و حقیقتِ آنچه را که گفته شده، احساس و تجربه کنی. در بعضی از قسمت های کتاب نیز ممکن است تو خود به این نتیجه برسی که لازم است قدری تامل کنی و به تجربه رو بیاوری.
ممکن است در ابتدای کتاب، معنای بعضی از واژه ها، مانند «هستی» یا «حضور» برایت کاملاً روشن نباشد. به خواندن ادامه بده. در حینِ خواندنِ کتاب، ممکن است پرسش هایی یا مخالفت هایی در ذهنِ تو ایجاد شود. به احتمالِ زیاد، در قسمت های بعدی کتاب و با عمیق تر شدن در خویش، پاسخِ این پرسش ها را خواهی گرفت.
این کتاب را فقط با ذهنِ خویش نخوان. در خواندنِ این کتاب، واکنش های احساسی و درک باطنی تو نیز اهمیت دارند. من قادر نیستم حقیقتی معنوی را به تو بگویم، مگر آنکه تو پیشاپیش آن را در اعماقِ وجودِ خود دانسته باشی. تنها کاری که از دستِ من برمی آید، آن است که به یادِ تو بیاورم آنچه را که فراموش کرده ای.آنگاه، در یکایک سلول های بدنِ تو، دانشی زنده، باستانی و هنوز تازه و با طراوت فعال و رها خواهد شد.
ذهن دوست دارد مدام طبقه بندی و مقایسه کند. اما اگر اصطلاحاتِ این کتاب را با اصطلاحاتِ کتاب هایی که تا کنون خوانده ای مقایسه نکنی، بی تردید، از خواندنِ این کتاب نتیجه ی بهتری عایدت خواهد شد. در غیرِ این صورت، گیج خواهی شد. من واژه های «ذهن»، «شادمانی» و «آگاهی» را برای معنی هایی به کار می برم که ممکن است دیگران آن ها را برای این معنی ها به کار نبرده باشند. وابسته ی واژه ها نشو. واژه ها نردبان اَند؛ وقتی به بام برآمدی، نردبان را رها کن.
گاهی به بودا و مسیح اشاره می کنم، اما قصدِ مقایسه ندارم. فقط می خواهم این نکته را گوشزد کنم که حقیقتِ معنوی یکی ست، گرچه در صورت ها و بیان های گوناگون عرضه می شود. وقتی از ادیان یا آموزه های باستانی نقلِ قول می کنم، هدفم آشکار کردنِ معنای ژرفِ نهفته در آن هاست تا بتوانم از نیروی دگرگون کننده ی آن ها بهره ببرم – به ویژه برای کسانی که پیروِ این ادیان و آموزه ها هستند. من به این افراد می گویم: «لازم نیست در جایی دیگر به دنبالِ حقیقت بگردید. بگذارید نشان تان دهم که چگونه به ژرفای چیزی بروید که در شماست.»
کوشیده ام تا از اصطلاحاتی بی طرف استفاده کنم تا مخاطبانِ بیش تری داشته باشم. این کتاب را می توان بیانِ تازه ی آموزه های معنوی بی زمان تلقی کرد؛ همان آموزه هایی که در ادیانِ آسمانی آمده است. این آموزه ها را از منابعِ بیرونی نگرفته ام. این آموزه ها را از منبعِ درونِ خویش گرفته ام. بنابراین، این آموزه ها، نظریه پردازی یا فلسفه بافی نیستند. من از تجربه ی درونی خویش سخن می گویم. اگر گاهی با تحکم سخن می گویم، برای آن است که از لایه های ضخیمِ ذهنی تو عبور کنم و به جایی در وجودِ تو برسم که تو پیشاپیش در آن جا می دانی همان چیزی را که من می دانم؛ جایی که حقیقت، به محضِ شنیده شدن، تجربه می شود. در همان جاست که وَجد و زندگی متعالی را احساس می کنی؛ درست زمانی که صدایی در درونِ تو طنین می افکند که: «آری. من می دانم که این حقیقت است.»

تو ذهنِ خود نیستی

بزرگ ترین مانع برای رسیدن به روشن شدگی

روشن شدگی چیست؟

گدایی سی سال کنارِ جاده ای نشته بود. یک روز، غریبه ای از کنارِ او می گذشت. گدا، به طور اُتوماتیک، کاسه ی خود را به سوی غریبه گرفت و گفت: «بده در راهِ خدا!» غریبه گفت: «چیزی ندارم تا به تو بدهم.» آنگاه از گدا پرسید: «آن چیست که رویش نشسته ای؟» گدا پاسخ داد: «هیچی! یک صندوقِ قدیمی ست. تا زمانی که یادم می آید، روی همین صندوق نشسته ام.» غریبه پرسید: «آیا تا کنون داخلِ صندوق را دیده ای؟» گدا جواب داد: «نه، برای چه داخلش را ببینم؟ در این صندوق هیچ چیز وجود ندارد.» غریبه اصرار کرد: «چه عیبی دارد؟ نگاهی به داخل صندوق بینداز.» گدا کنجکاو شد و سعی کرد درِ صندوق را باز کند. ناگهان درِ صندوق باز شد و گدا با حیرت و ناباوری و شادمانی مشاهده کرد که صندوقش پُر از جواهر است.
من همان غریبه ام که چیزی ندارم به تو بدهم، اما به تو می گویم نگاهی به درون بینداز. نه درونِ صندوقی، بلکه درونِ چیزی که به تو نزدیک تر است: درونِ خویش.
صدایت را می شنوم که می گویی: «اما من گدا نیستم.»
گدایند همه ی کسانی که ثروتِ حقیقی خویش را پیدا نکرده اند؛ همان ثروتی که شادمانی از هستی ست؛ همان چشمه ی آرامشِ ژرف که در درون می جوشد. آن ها اگر میلیون ها دلار پول نیز داشته باشند، باز گدایند. این گونه آدم ها، با کاسه ی گدایی در دست، بیرون از خویش پرسه می زنند تا از این و آن ذره ای لذت یا رضایت کسب کنند. آن ها اعتبار، امنیت و عشق می خواهند و نمی دانند که گنجی بی پایان در درونِ خویش دارند؛ گنجی که بیش تر از همه ی آن چیزهایی ست که دنیا می تواند به آن ها پیشکش کند.
واژه ی روشن شدگی، ما را به یادِ دستاوردهای بعضی از اَبَراِنسان ها می اندازد. نَفْس دوست دارد همین معنا را به واژه ی روشن شدگی بدهد تا آن را بسیار دور از دسترسِ ما قرار دهد. اما روشن شدگی چیزی نیست جُز حالتِ طبیعی احساسِ یگانگی تو با هستی. روشن شدگی، وضعی ست که در آن تو خود را با حقیقتی اندازه ناپذیر و فناناپذیر در ارتباط می بینی؛ حقیقتی که هم تویی و هم چیزی ست بزرگ تر و فراتر از تو. روشن شدگی، پیدا کردنِ حقیقتِ خودت است؛ حقیقتی که ورای نام ها و صورت هاست. ناتوانی در درک این ارتباط، موجبِ توهمِ جدایی از خود و از جهانِ پیرامونِ خود می شود. در این صورت، خود را، آگاهانه یا ناآگاهانه، همچون پاره ای جدا و منزوی در نظر می آوری. بدین سان، ترس ها زاده می شوند و خصومت با درونِ خود و بیرونِ خود، تبدیل به قاعده ی زندگی تو می شود.
من تعریفِ ساده ی بودا از روشن شدگی را دوست دارم: «پایانِ رنج». در روشن شدگی، چیزی فراانسانی وجود ندارد. آیا دارد؟ البته، این تعریف، کامل نیست. این تعریف، فقط می گوید که روشن شدگی چه چیزی نیست: نبودِ رنج. بودا درباره ی روشن شدگی سکوت می کند و سکوتِ او بدین معناست که تو خود باید معنای آن را تجربه کنی. بودا برای روشن شدگی تعریفی سَلبی به کار می برد تا تو از آن باور نسازی و آن را دستاوردی فرااِنسانی و دور از دسترس ندانی. علی رَغمِ این دور اندیشی، در باورِ اکثرِ بودایی ها، روشن شدگی چیزی ست که فقط نصیبِ بودا شده است و نصیبِ مردمانِ دیگر نخواهد شد، حداقل در این دنیا.

*شما از واژه ی هستی استفاده کردید. ممکن است توضیح دهید منظورتان از این واژه چیست؟
هستی، حیاتِ جاودانه ی همیشه حاضر است که ورای صورت های گوناگونِ زندگی ست؛ صورت هایی که در معرضِ تولد و مرگ اَند. با وجود این، هستی، نه تنها ورای همه ی صورت های گوناگونِ حیات است، بلکه ذاتِ نامیرا و نامشهودِ همه چیز و همه کس نیز هست. یعنی هم ورای ظاهرِ همه ی موجودات است و هم باطنی ترین باطنِ آن هاست. هستی، به عنوانِ ذاتِ حقیقی تو، در دسترسِ توست، خوشتنِ خویشِ توست. اما سعی نکن هستی را با ذهنِ خود بفهمی. اصلاً سعی نکن آن را بفهمی. تو وقتی هستی را خواهی شناخت، که غبارِ ذهنِ تو فرو بنشیند. هنگامی که تو حضور داری، هنگامی که توجه ی تو به طور کامل و تمام معطوف به لحظه ی حال است، آنگاه، هستی را تجربه می کنی. اما هرگز نمی توانی هستی را با ذهنِ خویش بفهمی. گشودنِ چشم به روی هستی و ساکن شدن در حال و مقامِ «احساس – شناخت»، روشن شدگی ست.
(***)
*وقتی شما درباره ی هستی سخن می گویید، آیا منظورتان خداست؟
واژه ی «خدا» در طولِ تاریخِ هزاران ساله ی گذشته موردِ سوء استفاده قرار گرفته است. من این واژه را با صرفه جویی به کار می برم. منظورم از سوء استفاده، آن است که بسیاری از آدم ها بدونِ آنکه حتی نظری به قلمروِ بی مُنتهای عالَمِ قُدس، که در پسِ این واژه قرار دارد، انداخته باشند، این واژه را چنان به کار می برند که گویی می دانند درباره ی چه چیزی صحبت می کنند. یا بعضی ها خدا را انکار می کنند، گویی می دانند چه چیزی را انکار کرده اند. این سوء استفاده از واژه ی خدا، باورهایی غلط را در ذهن ها به وجود آورده و موجبِ ابرازِ نظراتی سخیف شده است. مانند این که: «خدای من، یا خدای ما تنها خدای حقیقی ست و خدای تو باطل است!» یا این گفته ی مشهورِ نیچه که: «خدا مرده است!»
واژه ی خدا، به مفهومی بسته تبدیل شده است. هنگامی که این واژه اَدا می شود، تصویری در ذهن نقش می بندد: پیرمردی با ریش و موهای بلند و سفید، کسی یا چیزی که بیرون از توست!
نه واژه ی خدا و نه واژه ی هستی، هیچ کدام، نمی توانند حقیقتی را توصیف کنند که در پسِ این واژه است. پرسشِ اصلی این است: آیا این واژه برای تجربه ی آنچه که به آن اشاره می کند، کمکی به ما می کند و یا مانعِ چنین تجربه ای می شود؟ آیا این واژه به ورای خود، به آن حقیقتِ استعلایی اشاره می کند یا نه؟ آیا این واژه به مفهومی ذهنی شده است که تو به آن باور داری، اما تجربه اش نمی کنی؟ آیا این واژه بُت شده است. به تعبیرِ شبستری، عارفِ ایرانی:

هرچه منظورِ عقل و دیده بُوَد،
عقل داند که آفریده بُوَد.
صورتِ ذهنی، آفریده ی توست؛
زانکه محدودِ فهم و دیده ی توست.
کرده مخلوقِ خویشْ نامْ الله!
تا کی از بُت پرستی ای گُمراه؟

واژه ی هستی، چیزی را وَصف نمی کند. البته، واژه ی خدا چنین نیست. هستی، مفهومی گشوده است. واژه ی هستی، آن بی مُنتهای نامشهود را در مفهومی محدود و بُت واره جای نمی دهد. هرگز نمی توانیم صورتی ذهنی از هستی داشته باشیم. هیچ کس نمی تواند هستی را در انحصارِ خود درآورد. هستی، ذاتِ توست. تو بدونِ واسطه با هستی خود در تماس هستی. هستی تو، حضورِ توست. من هستم، مقدم است بر من این یا آن، یا چنین و چنان هستم. بنابراین، با برداشتنِ فقط یک گام، می توانی از واژه ی هستی به تجربه ی هستی برسی.
(***)
*بزرگ ترین مانعِ تجربه ی این حقیقت کدام است؟
بزرگ ترین مانع برای تجربه ی این حقیقت، یکی پنداشتنِ خود و ذهن است. این خطا، موجبِ گریزناپذیری فکر می شود. ناتوانی در توقفِ فکر، بزرگ ترین مصیبت است، اما ما متوجه ی این نکته نمی شویم زیرا تقریباً همه از آن رنج می برند و این رنج عادی شده است.
هیاهوی بی وَقفه ی ذهن، مانعِ پیدا کردنِ قلمروِ ساکتِ درون می شود؛ قلمرویی که از هستی جدا نیست. هیاهوی ذهن، همچنین، «خودِ» ذهنی و دروغین می آفریند و همین «خودِ» ذهنی ست که سایه ای از ترس و رنج بر زندگی ما می افکند. این موضوع را به طور جزئی تر مورد بحث و بررسی قرار خواهیم داد.
دکارتِ فیلسوف عقیده داشت که بنیادی ترین حقیقت را یافته است: «من می اندیشم، پس هستم.» او، در واقع، اساسی ترین خطا را به زبان آورده بود: مساوی پنداشتنِ فکر و هستی و یکی پنداشتنِ خود با فکر. کسی که به فکر معتاد است – که همه به آن معتادند – در حالتی از جدایی، در دنیای پیچیده در مشکلات و درگیری زندگی می کند. دنیایی که تکه پاره شدن های روزافزونِ ذهن را منعکس می کند. روشن شدگی، حالتی ست از وحدت، یگانگی و در نتیجه، آرامشِ ژرف. یگانگی با زندگی ای که در همه ی صورت ها ظهور کرده است، یگانگی با جهان، یگانگی با خویشتنِ خویش و حیاتِ ناپیدا – یگانگی با خدا. روشن شدگی، فقط پایان گرفتنِ رنج ها و درگیری های مدامِ درونی و بیرونی نیست، بلکه پایانِ سلطه ی وحشتناک فکرِ بی وَقفه نیز هست. آه، چه رهایی باشکوهی!
یکی دانستنِ خود و ذهن، توفانی پُرگَرد و غبار از مفاهیم، برچسب ها، تصورها، واژه ها، قضاوت ها و تعریف ها می آفریند که چراغِ همه ی رابطه های حقیقی را خاموش می کند. یکی دانستنِ خود و ذهن، حجابی ست که تو را از تو دور می کند، تو را از آدم های دیگر دور می کند، تو را از طبیعت دور می کند، تو را از خدا دور می کند. همین حجابِ تیره ی فکر است که توهمِ جدایی می آفریند، توهمِ این که «تو» هستی و یک «دیگری» کاملاً جدا از تو. آنگاه، این نکته ی اساسی را فراموش می کنی که زیرِ سطحِ ظواهرِ همه ی چیزها و صورت های جدا از هم، تو با همه چیز و همه کس وحدت داری. منظورم از فراموش کردن، آن است که دیگر واقعیتِ این وحدتِ بدیهی را احساس نمی کنی. ممکن است باور کنی که چنین وحدتی وجود دارد، اما نمی توانی این وحدت را بشناسی یا تجربه کنی. آری، باور تسکین دهنده است. اما تجربه ی خودِ توست که رهایی می بخشد.
فکر، به بیماری تبدیل شده است. بیماری زمانی اتفاق می افتد که چیزهای در بدن از حالتِ تعادل خارج می شوند. برای مثال، جدایی سلول های بدن و تکثیرشان هیچ اشکالی ندارد، اما وقتی این اتفاق بی ارتباط با کل اندام رخ می دهد، سلول ها به شدت افزایش می یابند و ما دچارِ سرطان می شویم.
ذهن، اگر از آن درست استفاده شود، ابزاری ست عالی و مفید. اما اگر از این ابزار استفاده ی درستی نشود، ویرانگر می شود. به عبارتِ دقیق تر، نه اینکه تو از ذهن استفاده ای نابه جا می کنی – بلکه اساساً از ذهنِ خود هیچ استفاده ای نمی کنی. این ذهن است که تو را در دستِ خود می گیرد و از تو استفاده می کند. بیماری، همین است. تو باور کرده ای که عینِ ذهنِ خود هستی. این باور، توهمی بیش نیست. ابزار بر تو چیره شده است.

من کاملاً موافق نیستم. درست است که ذهنِ من نیز، مانند ذهنِ بسیاری از آدم ها، پُر است از فکرهای بی هدف. اما من هنوز می توانم از ذهنم استفاده کنم و با استفاده از ذهنِ خود، به چیزهایی برسم یا کارهایی را انجام دهم.

فقط به این دلیل که می توانی جدولِ روزنامه ها را حل کنی یا بمبِ اتمی بسازی، نتیجه نگیر که بر ذهنِ خود تسلط داری و تویی که آن را به کار می گیری. همان طور که سگ دوست دارد دندانِ خود را در استخوان فرو کند، ذهن نیز دوست دارد دندانِ خود را در مسئله ها فرو کند. به همین دلیل است که ذهن جدول حل می کند و بمبِ اتمی می سازد. تو هیچ علاقه ای به این چیزها نداری. بگذار از تو بپرسم: آیا می توانی هر وقت که خواستی از ذهنِ خود رها شوی؟ آیا کلید «خاموشِ» ذهن را پیدا کرده ای؟

*منظورتان این است که ذهن را به طور کل کنار بگذارم؟ نه، نمی توانم. شاید برای یکی دو لحظه بتوانم این کار را انجام بدهم.

بنابراین، ذهن است که تو را به کار گرفته است. تو ناآگاهانه خود را با ذهنِ خویش هم ذات پنداشته ای، بنابراین، حتی نمی دانی که تن به اسارتِ ذهن داده ای. مثل این است که جن زده شده باشی و خودت خبر نداشته باشی. تو این وضعیتِ جن زدگی را عینِ خودت می پنداری. آغازِ رهایی، هنگامی ست که تو درمی یابی که وجودِ حقیقی تو همان حالتِ جن زدگی تو نیست – یعنی همان حالتِ متفکر. اگر این نکته را بدانی، حقیقتِ خویش را مشاهده خواهی کرد. به محضِ آنکه شروع به تماشای متفکر می کنی، سطحی بالاتر از آگاهی را در خویش فعال می سازی. آنگاه، می فهمی که قلمرویی بی کرانه از آگاهی وجود دارد که ورای فکرِ توست، و نیز می فهمی که فکر پاره ای کوچک و حقیر از آن قلمروِ بی کرانه ی آگاهی است. البته، این نکته را نیز درمی یابی که تمامی آنچه که مهم است – زیبایی، عشق، خلاقیت، شادمانی، آرامشِ درون – آن سوی ذهن جوانه می زنند و می بالند. بدین سان، بیدار می شوی.
(***)

نظرات کاربران درباره کتاب نیروی حال

یه کتاب بینظیر که زندگی منو متحول کرد
در 2 سال پیش توسط mah...d91
این کتاب ، در واقع فقط یک کتاب نیست . بلکه یک آگاهی متحول کننده است .
در 2 سال پیش توسط محمد شمس
عالیه این کتاب.فقط همینو میتونم درموردش بگم باید بخونین تا بفهمین کلی زندگی توش نهفته اس
در 2 سال پیش توسط zahra fattahi
کاش کتاب تمرین نیروی حال ترجمه خلنم فرناز فرود راهم میذاشتین
در 2 سال پیش توسط Ger...y77
کتابی عالی که کلید زندگی کردن در این دنیایی پرتکاپو رو بهتون نشون میده البته لازم به ذکر است که این کتاب انرژی و وقت زیادی نسبت به دیگر کتب هم رده جهت درک کاملش می طلبد
در 2 سال پیش توسط سیدرضا امام پناه
کتابی غربی براساس مفاهیم عرفان شرقی. فقط میشه گفت عالی.
در 1 سال پیش توسط مصطفی .م
قبل این کتاب زندگی، پر از تنش و استرس بیخود تجربه میکردم. با خوندن این کتاب بهتر شدم و من هر روز این کتاب مطالعه میکنم.چون تازه مفهوم زندگی، خدا رو میفهمم.از طرفی کاملا باورپذیره، چون سراسر عرفان ما رو در جای جای کتاب میشه مشاهده کرد.
در 9 ماه پیش توسط jaf...yam
خیلی عالیه
در 2 سال پیش توسط esm...ime
۳ بار این کتاب خوندم هر دفعه حالمو بهتر میکنه حس عجیبی بهم میده.
در 1 سال پیش توسط داریوش تمیزی
به نظر من چکیده تمام کتاب های رفتار درمانی و روانشناسی و خود شناسی این کتابه که اگه درست درک بشه زندگی آدمو میسازه
در 2 سال پیش توسط elnaz mirdamadi