فیدیبو نماینده قانونی انتشارات روزنه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب دیوان حکیم الهی قمشه‌ای

کتاب دیوان حکیم الهی قمشه‌ای

نسخه الکترونیک کتاب دیوان حکیم الهی قمشه‌ای به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب دیوان حکیم الهی قمشه‌ای

از لطف ایزد یافتم حکم جنون را آتش زدم اوراق عقل ذی فنون را هر شب بیاد روی آن معشوق عالم جاری کند عاشق بجای اشک خون را بشنو نوای عشق یار از بلبل جان خوش مینوازد مرغ این باغ ارغنون را ذکر هوالله احد تابان کند ماه پر نور کرد این نام چرخ نیلگون را نپذیر در لوح دلت جز نقش الله گر عاشقی زین نقش زیبا کن درون را در آینه دل روی دلبر می‌توان دید گر پاک سازی گرد اوهام و ظنون را از شاه دین آموز علم عشق و بگزین معشوق جان را نی بت نفس زبون را تا زنده‌دل گردی طلب خضر زمانی با عقل موسی جوی عشق رهنمون را آسایش هر دو جهان خواهی(الهی) از دل برون کن مهر این دنیای دون‌را

ادامه...

بخشی از کتاب دیوان حکیم الهی قمشه‌ای

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

نغمه عشّاق

بیا تا شرح حال خود بگوییم
چو مرغان شاد بر شاخ صنوبر

که چون رفتیم از این گلشن نداند
کس از ما قصّه ما را نکوتر

حکایت کرد مرا پدر که:
«غروب یک روز آفتابی پس از سه روز پیاده روی، با پای خسته و پرآبله، همراه با قافله ای از شهر کوچک قمشه به دروازه اصفهان رسیدم و از همان بیرون شهر می پرسیدم که مدرسه صدر کجاست؟ اصفهانی های شوخ طبع این سوال زودرس را به مطایبه گرفتند و من دریافتم که هنوز راه زیادی در پیش است و بالاخره در آستانه شب به مدرسه صدر رسیدم، همچون عاشقی که به معشوق رسیده باشد:

این یکی چون تشنه و آن دیگر چو آب
این یکی مخمور و آن دیگر شراب

مثنوی

یکسال پیش پدر و مادرم هر دو در فاصله کوتاهی جهان را وداع گفته و باغ و خانه و مزرعه ای بر فرزندان به میراث نهاده بودند. امّا میراث حقیقی من دانه معرفت و نهال اشتیاقی بود که پدر از آغاز کودکی در مزرع دل من می کاشت و می گفت:

هر که در مزرع دل تخم وفا سبز نکرد
زردرویی کشد از حاصل خود گاه درو

حافظ

نیاکانم از سادات بحرین و حافظان قرآن بودند که در زمان نادر به شهر کوچک قشمه کوچ کرده و آنجا رحل اقامت افکنده بودند. نیای بزرگم حاجی ملک و نیایم عبدالحمید در تاکستانهای این شهر حکمت خیز آب و ملک و سود و سودایی داشتند امّا زنار خدمت به میان بسته بودند و در آبادانی شهر از بنای مسجد و مدرسه و حفر قنات و غیره هیچ فروگزار نمی کردند. عبدالحمید در باغهایش پیوسته باز بود و می گفت اکنون که خداوند درهای رحمتش را از زمین و آسمان بر ما گشوده است ما نیز باید این باب رحمت را باز گذاریم و دعا کنیم که:

باز باش ای باب رحمت تا ابد
بارگاه ما لَهُ کفُوا احد

مثنوی

و ما فرزندان او را حاج ملکی می خواندند و هنگامی که دفتر نام و نشان پیش آمد خاندان ما را ملکیان نامیدند و امّا:

پدر دانشوری بُد بوالحسن نام
چو شیخ خارقان جانش منوّر

نبردی گر سبق در شهرت عشق
کجا زان بوالحسن بوده است کمتر

الهی قمشه ای

و هنگامی که او چون موج سر به دریای هستی فرو برد نوجوانی بودم پانزده ساله و پرشور و حال که در کوچه باغهای اطراف شهر شعر می سرودم و هر کجا محفل درسی و مجلس انسی بود غنیمت می شمردم که تمامی وجودم را شوق به دانایی شعله ور کرده بود:

عشق آن شعله است کو چون برفروخت
هر چه جز معشوق باقی جمله سوخت

مثنوی

در این احوال برادر مهین را که روانش خوش باد مکرّر می گفتم: مرا به اصفهان فرست تا از بزرگان آن دیار دانش طلبم و بزرگی آموزم. برادرم می گفت در این شهر فرزانه باکمالی است که با وجودش از رنج سفر و تحمّل غربت بی نیاز خواهی بود. مقصودش شیخ ملاّمحمّد هادی فرزانه بود که الحق دانشی فراگیر داشت و من تا آن زمان نزد او چند کتاب خوانده و چه بسیار چیزها که آموخته بودم، امّا برادرم از خمار ما بی خبر بود و نمی دانست که «کفاف کی دهد این باده ها به مستی ما» از این رو سحرگاهی بی خبر نان و زاد مختصری برداشتم و به مصداق: یاتونَ رِجالا و علی کلّ ضامر (قران)، پیاده راهی اصفهان شدم و مدّتی در مدرسه صدر در حجره ای که متولّیش می گفت روزگاری شیخ بهایی در آن درس می خوانده است اقامت گزیدم. در آن ایام شهر زیبای اصفهان حوزه گرم و پررونقی داشت و علاوه بر آبهای زاینده رود اَنهار شیر و شراب معرفت نیز در گوشه و کنار آن جریان داشت. امّا گویی روزی مرا به شهر دیگر فرستاده بودند و زنجیر جاذبه ای پنهان مرا به شهر قدس آشیان طوس کشید:

زنجیر زلفش هر طرف دیوانه وارم می کشد
با اشتیاقم می برد بی اختیارم می کشد

الهی قمشه ای

در این شهر شور و غوغای دیگری بود و زاینده رود آن که از سرچشمه فیاض ولایت آب می گرفت جوش و خروش دیگری داشت. آنجا دانشگاهی بود که طالب را بر حسب مراتب استعداد از صورت تا معنا و از صرف و نحو و معانی و منطق تا کلام و تفسیر و از تفسیر تا حکمه الاشراق و از اشراق تا عرفان و از عرفان تا معروف هدایت می کرد.
در ادبیات عرب و عجم استاد مطلق ادیب نیشابوری بود که مقامات حریری و دُرّه الغوّاص درس می گفت: هر بامداد موکب شکوهمند تعلیمش همچون قافله روم و چین در باغ و رواق مدرسه بار می افکند و چهارصد مشتری مشتاق را خلعتهای رنگین می بخشید. دفتر حضور و غیاب و زنگ و ساعت و مدرک در کار نبود، همه شوق بود و جذبه بود، طالب استاد را به ذوق خود برمی گزید و استاد با ابراز شایستگی خود را بر کرسی تعلیم می نشاند.
شیخ عارف و حکیم بُرسی و آقا حسین فقیه و استادان دیگر هر یک حلقه درس و میدان جاذبه ای خاص خود داشتند. امّا یوسف گم گشته من قیل و قال عالم الفاظ و بحث و جدال فیلسوف و متکلّم و موشکافیهای علم اصول و چون و چرایِ عقل بوالفضول نبود، من در پی صاحبدلی بودم که به نفس مسیحایی در کالبد بی جان این علوم صوری بدمد و طالب را از علم به معلوم رساند چنانکه جلال الدین گفت:

یک حمله مردانه مستانه بکردیم
تا علم بدادیم و به معلوم رسیدیم

و حافظ همین آهنگ را در پرده ای لطیفتر نواخت که:

ما درس سحر در ره میخانه نهادیم
محصول دعا در ره جانانه نهادیم

و خوانده بودم که زمین هیچگاه از مردان خدا و عاشقان کبریا خالی نیست و به مصداق سخن مولانا که گفت:

ای دقوقی با دو چشم همچو جو
هین مَبُر امّید و ایشان را بجو

پیوسته در طلب بودم و می گفتم:

کجاست رهبری ای عاشقان به کوی حبیب
که رفت عمر و بماندم در آرزوی حبیب

الهی قمشه ای

و آن شور و طلب که به شناخت اوصاف پارسایان و پاکبازان در آغاز نغمه الهی در قصه همّام حکایت کرده ام به حقیقت شرح درد اشتیاقی است که خود در آن ایام داشتم:

شنیدم عاشقی پروانه خویی
در آئین محبّت راستگویی

رفیق خلوت آن سلطان دین را
حریف صحبت آن عشق آفرین را

یکی دلباخته پیش شه عشق
علی گنجینه سرّ اللّه عشق

بیامد نزد آن شه با دل پاک
دلی چون گل ز داغ عشق صد چاک

بیامد تا نشان زان یار جوید
طریق وصل آن دلدار پوید

بیامد تا شود مست از می عشق
هیاهویی کند از هی هی عشق

همی گفت ای علی ای سرّ اسرار
ز سرّ پاکبازان پرده بردار

تویی چون دُرّ وصف خویش سُفتی
«وَ لایرقی الیّ الطّیر» گفتی

بگو اوصاف مرغان چمن را
که بگسستند از هم دام تن را

که چون بر آشیان جان پریدند
که چون در کوی جانان آرمیدند

که چون آن تشنه کامان آب جستند
در این تاریک شب مهتاب جستند

تا بخت یار آمد و سخن مولانا که گفت:

تو بهر حالی که باشی می طلب
آب می جو دائما ای خشک لب

کاین لب خشکت گواهی می دهد
که در آخر بر سر منبع رود

خشکی لب هست پیغامی ز آب
کاو به مات آرد یقین در اضطراب

بحقیقت پیوست و من هنوز بیست سال نداشتم که به حضور با کرامت آقا بزرگ خراسانی بار یافتم.
این فرزانه افروخته که در آن روزگار پاسبان عهد الهی و عارف وقت خویش بود مرا با اوّلین دیدار چنان مجذوب کرد که تمامی جان در کار او نهادم و:

دل به شاگردی عشقش دادم
یک زیان کردم و استادم کرد

و نزدیک به ده سال نزد آن حکیم عرش محضر، جرعه نوش چشمه حکمت شدم چنانکه خواجه شیراز فرموده بود:

حافظ از چشمه حکمت به کف آور جامی
بو که از لوح دلت نقش جهالت ببرد

و در همان ایام غزل آفتاب عشق را در ثنای آن عاشق راستگوی پروانه خوی سرودم که ابیاتی از آن چنین است:

ای جمال دانش و دین پرتو روی شما
آفتاب عشق و ایمان تابد از کوی شما

ای همای دولت ارباب معنا پای بند
چون دل اهل نظر در دام گیسوی شما

گر پذیری چون شهان آیم به کویت ورنه باز
می کشم ناز گدایان سر کوی شما

گر الهی را زبان شیر است در صید سخن
نیست الاّ ز التفات چشم آهوی شما

نظم چون آب روان افشاند بر خاکت که داشت
دل هوای آتشین لعل سخنگوی شما

و چون برق غیرت خرمن عمر استاد را بسوخت و آن شرق شهود به عنقای مغرب پیوست و به تعبیر مولانا:

عالم معنی عروسی یافت زو
لیک بی او این صور بگریستی

تاثّرات خود را در سوک آن غزال صحرای عشق در غزلی چند باز گفتم و خویش را تسلّی دادم که:

هزار گنج گهر داشت جانش از دانش
بر او ز دیده الهی گهر چه می باری

خوشترین دوران زندگی من همان ایام تحصیل در طوس بود که بعدها نقشی از آن روزگار خوش و ایام شباب و سرمستی را در قطعه شعری با عنوان قصیده طاووسیه چنین تصویر کردم:

در روزگار عشق و عهد نوجوانی
خوش بود ما را با بتان عیش نهانی

بُد محفلی با دوستان دور از رقیبان
در محفلی رشک بهشت جاودانی

خوبان به کار داستانی مست و بی باک
ما عاشقان سرگرم کار جان فشانی

مطرب عراقی لحن و ساقی ماه شامی
می همچو اشک چشم عاشق ارغوانی

شب از فراز کوه مه را سیم پاشی
روز از خلال ابر خور را زر فشانی

باد صبا از لطف یزدان داشت فرمان
تا در چمن گردد به رسم دشتبانی

باغ و بهار ما و ساقی گلعذار ما و شراب و شمع و شاهد ما همه در حجره و ایوان مدرسه و حلقه درس و بحث و گفتگو با طالبان دیگر خلاصه می شد که به گفته خواجه طوس:

لذات دنیوی همه هیچ است نزد من
در خاطر از تغیر آن هیچ ترس نیست

روز تنعم و شب عیش و طرب مرا
همچون شب مطالعه و روز درس نیست

باد صبا، نفس «آقا بزرگ» بود و ساقی، کلام او و شاهد، راه و رسم زندگانی او بود که بر درستی راه گواهی می داد. آقا بزرگ خود از شاگردان آقا محمدرضا قمشه ای بود، عارف شوریده ای که:

یک دهان خواهم به پهنای فلک
تا بگویم شرح آن رشک ملک

مثنوی

آقا محمدرضا از معاصران حاجی سبزواری و میرزای جلوه بود و اهل معرفت او را از آن هر دو بزرگ در احوال و مقامات عرفانی و شور درویشی و قلندری برتر دانسته اند و آقا بزرگ از دست پروردگان گزیده آقا محمدرضا بود. وقتی کتابی را درس می گفت به الفاظ و عبارات چندان اعتنایی نداشت و تمام جهدش بر آن بود که به نفس رحمانی دلهای طالبان را برباید و در طرّه گیسوی شاهدی در بند کند. سخنش جذبه الهی و زنگ نبوت داشت و نگاهش از زبانش گویاتر بود.
باری چون آقا بزرگ پای در آن سفر بدون بازگشت نهاد مرا نیز هوای سفر در سر افتاد:

از آن جنت پس از ایام تحصیل
مرا مسکن به تهران شد مقرّر

به تهران آمدم تا کز ری و قم
شتابم زی عراق و کوفه یکسر

«عرفت اللّه من فسخ العزائم»
به ملک ری مرا انداخت لنگر

در ملک ری به غوغای عالم کثرت و شئون ماده و صورت گرفتار شدم و تا به خویش آمدم جوانی را پشت سر نهاده بودم و جوانانی پیش روی داشتم. اشتغالم تدریس در منزل و دانشگاه و فراغتم صحبت یاران یکدل یا تالیف و تصنیف و سرودن شعر بود:

سیه کردم بسی اوراق دانش
که ماند در جهان نقشی مصوّر

به چندین سال در تدریس حکمت
عرض را راز نگشودم ز جوهر

ز عشق آور الهی داستانی
حدیث این جهان بگذار و بگذر

بیا تا کوه را از نغمه عشق
به رقص آریم چون سرو و صنوبر

بیا تا حال یکدیگر بپرسیم
فروزیم از چراغ مهر خاطر

که می ترسم ز اطوار زمانه
جدا مانیم ما هر یک ز دیگر

این قصه را از زبان پدر به اختصار تمام باز گفتم و از هزار یکی نکته در قلم نیامد:

از هزاران من نمی گویم یکی
زان که آکنده است هر گوش از شکی

مثنوی

آثار پدر چندان زیاد نیست اما هر یک در نوع خود قبول عام یافته و مقبول طبع صاحب نظران افتاده است. و می توان آنها را به سه دسته تقسیم کرد:

الف - آثار شعری و ادبی:
۱ - نغمه الهی: مشتمل بر متن خطبه همام از نهج البلاغه همراه با ترجمه منثور و شرح منظوم. در این منظومه که بر وزن خسرو و شیرین نظامی است کلمات علی علیه السلام جمله به جمله شرح شده و گاه به مناسبت موضوع، حکایتی آمده است.
۲ - نغمه حسینی: این منظومه بر وزن مخزن الاسرار نظامی در شرح زندگی و شهادت سرحلقه عاشقان حضرت حسین بن علی (ع) است. در این منظومه قطعه مناجات آن حضرت با شاهد یکتای عالم از قطعات برجسته کتاب است.
۳ - نغمه عشاق: این کتاب مجموعه غزلیات و قصاید و رباعیات و ترجیعات الهی است که نقطه کمال شعری اوست. مجموعه سه کتاب فوق همراه با منظومه های کوتاه عرفانی و اخلاقی دیگر در یک جلد با عنوان دیوان الهی، شکوفه های عرفان و غیره، مکرر چه در زمان حیات و چه پس از درگذشت الهی به طبع رسیده است.»

ب - آثار فلسفی و عرفانی:
۱ - حکمت الهی جلد اول، شامل مهمترین مباحث حکمت اسلامی.
۲ - حکمت الهی جلد دوم، شامل متن و شرح فصوص الحکم حکیم ابونصر
فارابی همراه با ترجمه و شرح خطبه توحید از نهج البلاغه و رساله اخلاق مرتضوی در اخلاق
۳ - توحید هوشمندان، شامل مقدمه در کلیات فلسفه اسلامی و متن و ترجمه فصوص الحکمه فارابی
۴ - رساله در سیر و سلوک عارفان

ج - آثار دینی و مذهبی:
۱ - ترجمه قرآن کریم که به علت اشتمال بر نکات مهم تفسیر به خلاصه التفاسیر شهرت یافته است.
۲ - ترجمه و شرح صحیفه سجادیه
۳ - ترجمه ادعیه مفاتیح الجنان
۴ - تصحیح و تحشیه تفسیر ابوالفتوح رازی
الهی قمشه ای در شامگاه ۲۴ اردیبهشت سال ۱۳۵۲ در ۷۴ سالگی در حالی که قلم در دست داشت و آخرین پیرایش را در ترجمه خود از قرآن در کار می آورد جهان را بدرود گفت و گفته اند:
هر که روزگارش در طلب دانش سرآید در شمار شهیدان است.

سلام بر عاشقان کوی حق باد
حسین الهی قمشه ای

یادداشت های طیبه الهی قمشه ای (تربتی)

چند یاد از چهل سال مصاحبت با الهی

مادرم از سادات حسینی و از نواده های شیخ مفید بود و پدرم مرحوم ابوطالب تربتی زنجانی از علما و زهاد پارسا و روشن اندیش تربت حیدریه بود که پس از تحصیلات از تربت به تهران آمده حلقه درس و ارشاد مذهبی گسترد و فرزندان خود را نیز اعم از ذکور و اناث به علم و تقوی تشویق می کرد. پس از پایان تحصیلات دبیرستانی مدتی به کار تدریس پرداختم. در هجده سالگی لطف الهی مرا، که پیوسته مشتاق مصاحبت اهل ادب و معرفت بودم، به آرزوی دیرین واصل گردانید و به مواصلت مردی در آورد که در تمام زندگی هرچه گفت از خدا گفت و هر چه کرد برای خدا کرد و هر چه دید از خدا دید و جز حق هیچ معشوقی نگزید و مانند حافظ گفت: «گلعذاری ز گلستان جهان ما را بس.»

«ما عاشقان غیر از خدا یاری نداریم
با یاریش حاجت به دیاری نداریم

عالم به چشم ما گلستانی است بی خار
در پای دل غیر از غمش خاری نداریم

تنها خیالش صبح و شامان مونس ماست
انسی دگر با یار و اغیاری نداریم»

چهل سال مصاحبت من با این شاعر آسمانی و عارف ربانی سرشار از هزاران خاطره تلخ و شیرین است که به قول مولانا: «گر بگویم شرح این گردد دراز» اما به مصداق «مالایدرَک کلُهُ لایترَک کلُهُ» چند خاطره که روشنگر خلق و خو و ذوق و احساس مرحوم الهی است در این مجموعه که به یاد او نوشته شده و سایه ای از مصاحبت با او را دارد برای علاقه مندان نقل می کنم.

من آن طاووس رضوان آشیانم

در اوان زندگی مشترک مرا با استاد الهی کدورتی افتاد که چند روزی به خانه پدر رفتم. مرحوم الهی با چند نامه کدورت را به صفا و تلخی را به شیرینی بدل کردند که از آن جمله قطعه زیر است که برای من فرستادند:

به نام ایزد یکتای ذوالمن
که اشراقش جهان را کرده روشن

درودش بر پیمبرهای مُرسل
خصوصا خاتم فرقان مُنزل

به پاسخ از من این گفتار بنیوش
ز شیرین گفته کن تلخی فراموش

سراپا جلوه طاووس پیکر
عیان باشد، تو پای زشت منگر

من آن طاووس رضوان آشیانم
چرا تابی عنان از آستانم

درختی کان همه بارش کمال است
ز پا افتادن از بادی محال است

درختی کان ز باد صبح لرزد
گر از پا اوفتد کاهی نیرزد

درخت ار شاخه را گوید برو باز
همی گوید بیابی صحبت و ناز

اگر آیی به بستان خود آیی
نباشد برکست رنج و عنایی

وگر نایی سبک باشد دماغت
گلی را خوار پنداری به باغت

بدین شیرین سخن کز طبع جویم
روا باشد که پیش آیی به سویم

«الهی» را الهی راد فرما
دل فرزند و اهلش شاد فرما

وصل به حق

در ایام قحطی سالهای پیش از ۱۳۲۰ که بیشتر مردم از جهت آذوقه در سختی بودند و مرحوم الهی گاه صبح به دکه نانوانی می رفتند و ظهر با یک نان و گاهی دست خالی باز می گشتند یکی از دوستان ایشان که در دستگاه دولت صاحب مقام و نفوذی بود به ایشان پیشنهاد کرد که اگر اجازت دهند یکی دو خروار آرد برای ایشان به صورت خصوصی تامین کند و ایشان چون نمی خواستند ابراز محبت او را به طور مستقیم رد کنند فرمودند فردا به شما خبر خواهم داد. و فردا وقتی آن دوست به دیدارشان آمد گفتند دیشب خواب دیدم که سروشی در آسمان یک رباعی باباطاهر را که فقط یک عبارت آن را تغییر داده بود به آوازی بس لطیف می خواند. اصل رباعی باباطاهر این است:

خوشا آنان که اللّه یارشان بی
به حمد و قل هواللّه کارشان بی

خوشا آنان که دایم در نمازند
بهشت جاودان بازارشان بی

اما آن سروش غیبی بیت اول را اینطور می خواند:

خوشا آنان که اللّه یارشان بی
توکلت علی اللّه کارشان بی

سپس از آن دوست تشکر کردند و گفتند: «انبار ما به انبار حق وصل شد و دیگر نیازی نیست.»

رحمت حق

در یکی از تابستانها تب شدیدی برایشان عارض شده بود فرمودند دوای من ده دانه لیموی شیرین است. خانه ما در کنار شهر و در کوچه باغهای شمیران بود، خدمتگزاری که در خانه بود اظهار داشت که آقا یا خودشان یا خانم و یا من یکی باید برای تهیه این خواسته به شهر برود وگرنه لیمویی در کار نیست. حکیم «الهی» گفتند به رفتن هیچ کس احتیاج نیست خدمتگزار گفت آقا یادتان باشد که از آسمان هم لیموی شیرین نازل نمی شود. لحظاتی بعد از این مکالمه پیرمردی با ده دانه لیموی شیرین که در دستمال سفیدی بسته شده بود به دیدار آقا آمد و دستمال و لیموها را گذاشت و رفت.

حکم جنون

حضرت امیر (ع) در خطبه هَمام در اوصاف پارسایان گفته اند که: «مردم می گویند ایشان دیوانه اند، آری اشتغال به کاری بزرگ ایشان را دیوانه کرده است».
الهی نیز از این گونه سرمستان و دیوانگان بود و به تعبیری که در اشعار خود اشاره کرده از لطف خداوند حکم رسمی جنون داشت و گاهی به طنز و شوخی از آن به «دکترای جنون» تعبیر می کرد:

از لطف ایزد یافتم حکم جنون را
 آتش زدم اوراق عقل ذوفنون را

جنون او بهانه گریز از خانه به کوه و صحرا بود. اعتقادی راسخ داشت و به کوه و صحرا می رفت تا آنجا دور از چشم رقیبان ناله عشق سر دهد.

گیرم ارتوانم به باغ جان آشیانه
افکنم به گلشن ز ناله شور و فغانه

سر به کوه و صحرا نهم از این شهر و خانه
نیست چاره باید کنم جنون را بهانه

توحید هوشمندان

روزی نقل می کردند که در چاپخانه به تصحیح یکی از کتابهای خود به نام «توحید هوشمندان» مشغول بودم نویسنده دیگری نیز در کنار من مشغول تصحیح کتاب خود بود. ضمن تصحیح از من پرسید کتاب شما چیست؟ گفتم «توحید هوشمندان»، گفت از قضا کتاب من هم کتاب توحید است اما توحید عوام و بعد اضافه کرد که کتاب شما مشتری چندانی نخواهد داشت زیرا هوشمندان در عالم کمند اما کتاب من هزاران مشتری خواهد داشت از آن که عامه مردم عوامند. فرمودند به او گفتم «آری درست است اما یکی از مشتریان کتاب من از همه مشتریان کتاب شما ارزنده تر است.»

اُنس با ستارگان

استاد الهی همه عمر شبها از نیمه شب تا سحرگاه به راز و نیاز و ذکر و ثنای حضرت حق مترنم بودند و با آسمان که به تعبیر ایشان رمزی از عالم بی نهایت و موجب اتصال روح به لامکان است عشق می ورزیدند و با ستارگان اُنسی داشتند و اختران را انگیزه تفکر در آیات الهی می دانستند. اشعاری که در کتاب «نغمه الهی» درباره آسمان و راز و نیاز عاشق با اختران سروده اند بیش از هر چه بیان حال خود ایشان است:

شنیدستم شبی شب زنده داری
به گردون داشت چشم اشکباری

همی دید آن «نظرباز» شبانه
کواکب را به چشم عاشقانه

فلک می دید و لعل از دیده می سفت
به یاد حق سخن با ماه می گفت

لبش خوش نغمه سبوح می زد
دلش در پرده ساز روح می زد

به یاد آوردش از یار نهانی
تماشای جمال آسمانی

حدیث دل به شام تار می گفت
غزل بر باد زلف یار می گفت

سروش غیب گفتش ناگهانی
خدابین شو ز نقش آسمانی

در این آئینه حسن یار پیداست
به چشم جان رخ جانان هویداست

به جز حیرت در این نه پرده ره نیست
گدا را ره به کاخ پادشه نیست

که هر شمعی در این محفل جهانی است
زمینی با زمین و آسمانی است

همه افلاکیان مستند و مدهوش
به اسرار نهان گویا و خاموش

کمر بسته به حکم عشق سرمد
ندارد ملک عشق یار سرحد

نظرات کاربران درباره کتاب دیوان حکیم الهی قمشه‌ای