فیدیبو نماینده قانونی نشر قطره و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب سلامت در شاهنامه

کتاب سلامت در شاهنامه

نسخه الکترونیک کتاب سلامت در شاهنامه به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب سلامت در شاهنامه

در این کتاب، ابعاد چهارگانه‌ی سلامت از دیدگاه سازمان بهداشت جهانی (WHO) پس از تعریف و تبیین، در شاهنامه‌ی فردوسی جست‌وجو خواهند شد و نیز واژه‌های پزشکی، پزشک، تندرستی، دارو و درمان در شاهنامه مورد کنکاش قرار خواهند گرفت. این اثر حاصل یک مطالعه‌ی کیفی و توصیفی از نوع contant analysis است و منبع اصلی آن شاهنامه‌ی حکیم ابوالقاسم فردوسی است. در ادامه‌ی این اثر، اشاره خواهد شد که فریدون، نخستین پزشک حرفه‌ای جهان بوده است. با علمی متمرکز و پویا و زاینده که در حیطه‌های مختلف پزشکی صاحب تجربه و کشف و ابداع بوده است. او در درمان بیماری‌های عفونی، جراحی، درمان سینوزیت و برونشیت، درمان افسردگی، تب، جذام، مارگزیدگی و حتی پوسیدگی دندان صاحب تجربه و نظر بوده است.

ادامه...
  • ناشر نشر قطره
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.77 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۶۲ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب سلامت در شاهنامه

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



پیش گفتار

درمان و درد، همزاد یک دیگرند. با درمان، هیچ چیز عجین تر از درد نیست. برای دست یابی به مفهوم درمان باید به ادراک درد رسید. پس هر زمان که درد آغاز شده، درمان متولد گردیده است و نقطه ی تلاقی این دو، در سایه ی جست وجو و روشنای امید، ابتدای پزشکی است. در این میان، ملتی که بار سنگین نخستین بودن را در پزشکی به دوش می کشد و ادعا می کند که نقطه ی آغاز پزشکی جهان بوده است، باید همواره بیش تر و بیش تر بکوشد تا از قافله ی پرشتاب پزشکی جهان عقب نماند.
پزشکی درروند پرفراز و نشیب خود از طب باستانی و سنتی به طب مدرن و امروزه پست مدرن اگرچه به اهداف درمانی خود دست یافت و پیشرفت های غریب خود را ناباورانه به نظاره نشست اما شاید به دلیل دور شدن از اخلاق و نیز تجاری شدن و بازاری شدن، هر روز از هدف اصلی خود که دست یابی به درجات بالای سلامت در جامعه و حفظ و ارتقای سطح سلامت بود، فاصله گرفت. به طب سنتی و باستانی در این روند، جفا شد و پزشکی مدرن به طور کلی به رد تمام آن چیزی برخاست که خود عمیقاً ریشه در آن داشت.
یادآوری این که ما نخستین ملتی هستیم که پزشکی را به جهان صادر کرده ایم، این که نخستین پزشک جهان ایرانی بوده است و این که طب سنتی و باستانی چه ویژگی های شگفت آوری داشته است، می تواند خودباوری قومی ما را تقویت کند و نیز نهیبی باشد برای بازگشت به ریشه ها و حفظ اصالت ها. از دیگر سو ادبیات که مادرِ فرهنگ است وقتی در مقام یک روایتگر راستگو، تاریخ یک ملت را روایت می کند، نمی تواند از جنبه های علمی و پزشکی ساده بگذرد و شاهنامه به عنوان سند تاریخ باستانی ما از درمان سلامت، پزشکی، پرستاری و دارو سرشار است.
در این کتاب، ابعاد چهارگانه ی سلامت از دیدگاه سازمان بهداشت جهانی (WHO) پس از تعریف و تبیین، در شاهنامه ی فردوسی جست وجو خواهند شد و نیز واژه های پزشکی، پزشک، تندرستی، دارو و درمان در شاهنامه مورد کنکاش قرار خواهند گرفت. این اثر حاصل یک مطالعه ی کیفی و توصیفی از نوع contant analysis است و منبع اصلی آن شاهنامه ی حکیم ابوالقاسم فردوسی است.
در ادامه ی این اثر، اشاره خواهد شد که فریدون، نخستین پزشک حرفه ای جهان بوده است. با علمی متمرکز و پویا و زاینده که در حیطه های مختلف پزشکی صاحب تجربه و کشف و ابداع بوده است. او در درمان بیماری های عفونی، جراحی، درمان سینوزیت و برونشیت، درمان افسردگی، تب، جذام، مارگزیدگی و حتی پوسیدگی دندان صاحب تجربه و نظر بوده است.
یادآوری خواهد شد که نخستین کنگره ی جهان پزشکی برای ارائه ی مشاوره های علمی و دستاوردهای پزشکی در دوره ی انوشیروان ساسانی و در حدود ۱۵۰۰ سال پیش در دانشگاه جندی شاپور برپا شد:

پزشکان فرزانه گرد آمدند
همه یک به یک داستان ها زدند

و به گفته «سرلوید الگود» در کتاب «دانش پزشکی ایرانیان در روزگار کهن»:
«ایرانیان را باید مبتکر و بانی نگره های دانش پزشکی امروز در جهان دانست که بر این پایه، بقراط توانست حدود پانصد سال پیش از میلاد، رساله ی پزشکی مشهور خود را که در آن واژه های ایرانی و هندی فراوان به کار رفته است، بنویسد.»
***
تاریخ جهان و نه فقط تاریخ ایران، تاریخِ جنایتکاری است. چنان که هرگونه سیر و سلوک در آن اگر همراه با درجاتی از ادراک و شعور باشد جز به افسردگی و اندوه و یاس راه نخواهد برد. تاریخی که میراث مکتوب آن ملغمه ی مجعولی از روایات است و دستان فاتح و خون ریز هرگونه مداخله و اعمال نظر و نفوذ در آن را مجاز و محترم شمرده اند.
در این میان صفحه ی سرزمین ما که مردمانش به واسطه ی سلسله ی پیوسته ی تاخت و تازها و تاراج ها و ایلغارها هرگز روی آرامش را ندیده اند، نمونه ی بارز تاریخِ کم تر قابل استنادی است که حتی جنبه های اساطیری و پهلوانی اش از دسترس حسودان تنگ نظر و عنودان بدگهر در امان نمانده است.
کوچه ی بی انتهای مه آلودی است که تنها به طور کل درباره ی آن می توان چنین اظهار کرد که بی شک در جای جای آن اتفاقات فراوانی افتاده است!
و «فرهنگ»، این واژه ی تا بیکران گسترده که آبشخور خرد و اندیشه و جان ساکنان هر سرزمینی است، در میانه ی این تاخت و تازها دستخوش شدیدترین تحولات ناخواسته، آسیب ها، فراموشی ها و گاه شکست ها و شکستن ها شده است و ارباب فرهنگ که بیش تر ساکنان اقالیم هنرند چه روزهای تلخی دیدند و چشیدند تا مرزهای خاموشی و فراموشی.
و چنین است که گاه ادبیات و هنر پناهگاهی می شود برای گریز از آن توالی جاری تلخ وقایع در زمان که همواره خالی از مهر بوده و خالی از صلح و خالی از احترام به مراتب عالیه ی انسانی.
از سوی دیگر اما همین ادبیات و هنر به خاطر آن اکسیر جادویی که همانا ماندگاری به واسطه ی قبول عام است گاه اگر بخت یاری کند و مرد مردانه ای پیدا شود می تواند فرهنگ و تاریخ و هویت ملی یک قوم را در جان خود غسل رویین تنی دهد و کارنامه ای خلل ناپذیر، قابل اعتماد و پرافتخار از روزگاران رفته ی مردمانِ در خور و شایگان، پادشاهان، پهلوانان، دیوها و صفات و اندیشه ها و همه ی آن چه از خرد و اندیشه و هنر و فرهنگ در میانه بوده است، به دست دهد. و وجود مبارک این کارنامه ی بایسته، وجودِ واجبی است بی شک برای اندیشیدن درباره ی ساختار جامعه ای که از تعریف ملت فقط چهارچوب مرزهای جغرافیایی را دارد. جامعه ای که دچار بحران هویت است، بحران هویت ملی. مجمع الجزایر پراکنده ی اقوامی است که اجتماعشان در کنار هم دلیلی موجه تر از مرزهای بسته ی جغرافیایی ندارد و ساختار ایلیاتی اش ـ اکنون محلاتی ـ با تنگ نظری و کینه و ترس و تهدید آمیخته است.
و این جاست که در یک جای این تاریخ پراکنده، فردوسی، شاهنامه اش را پیش می کشد و عرضه می کند.
نمونه ی درخشان تاریخ اساطیری، دارالشفای فرهنگ و اندیشه ای که قرن ها در بستر تب دار خود سوخته است و نسخه ی سرشاری از نمونه های بی بدیل انسان هایی که هم چون نیاکانشان آرام، پاک، تندرست، یار، بخشنده، صلح جو، زیرک، بردبار، و در یک کلام سلامت بوده اند.
صاحبان فره ی ایزدی و پهلوانی جویندگان رزم ها و بزم ها، نیاکان ما.
شاهنامه فردوسی، نامه ی خِرَد است و نسخه ی سلامت و در عینِ سند بودن در تاریخ و اسطوره از مرزهای داستان و شعر و روایت فراتر می رود. در تشریح واژه ی سلامت در ادامه به جایی خواهیم رسید که گفته می شود علی رغم همه ی تعاریف و دستورالعمل های جهانی ارائه شده، هر جامعه باید خود مسیرهای دست یابی به آن مفهوم ناب را بر اساس سنت های جاری در خود بیابد تا آن مسیرها برایش پذیرفتنی و به کاربستنی باشد.
شاهنامه، نقشه ی مسیرهای منتهی به سلامت است. بهترین نمونه های انسان سالم، چه سلامت جسمانی و چه روانی و چه معنوی و یا اجتماعی در شاهنامه وجود دارند و این نوشته کاوشی است در آن معدن عظیم.
***
همواره گمانِ به رنج آلوده ای داشتم که از اندیشیدن گریز هست اما از نوشتن نیست و این چنین با وسواس و بسیار می نوشتم. سال های نخستین تحصیل من در دانشکده ی پزشکی در مدار مسدود کلاس های کسالت بار می گذشت و آن ذهن هیجان دوست پر جست وجو را هیچ چاره نبود.
و اکنون فکر می کنم که اصلاً من چه قدر در زندگی به هیجان آمده ام؟ هرچه بوده می توانم به تفکیک به آن ها فکر کنم و به یاد بیاورمشان با تمام جزئیات و شاید یکی از این به هیجان آمدن ها درک محضر استادی بود که با بیانی متفاوت از مفهوم و تعریف سلامت می گفت و برای اثبات ادعای پزشکی اش از ادبیات شاهد می آورد! و من با دهان بی آواز و نیم باز، نگاهش می کردم. کشفی عظیم در عین ناباوری... و این نوشتار شاید حاصل آن هیجان و سیلان روح است و آن چه در ادامه خواهد آمد بیش از هر چیز و پیش از هر چیز، وام دار خطوط متعالی اندیشه ی آن استاد فرزانه ـ دکتر محمدعلی حیدرنیا ـ است.
***
به هر روی، درک و استخراج مفاهیم مربوط به سلامت ـ به ویژه سلامت اجتماعی ـ از متن شاهنامه، ما را از شناخت زمان و زمانه و زیستگاه فردوسی و نیز متونی که آبشخورهای سرایش شاهنامه بوده اند ناگزیر می کند، لذا در این اندک نوشتار ابتدا به تشریح مختصری از زندگانی حکیم ابوالقاسم فردوسی و اوضاع زمانه ی او و منابع و دست مایه های فردوسی در سرایش شاهنامه پرداخته خواهد شد و سپس دیدگاه WHO درباره ی سلامت بررسی می شود و آن گاه بحث، در ابعاد چهارگانه ی آن گسترش می یابد.
آن گاه در نگاهی روایت محور و با نگرشی جامع نگر، این ابعاد چهارگانه در تمام شاهنامه جسته خواهند شد و تمامیِ ابیات مرتبط با موضوع در چندین مدخل واژگانی مورد تحلیل قرار خواهند گرفت.
شاید بهتر باشد گفتن این نکته که ذکر بسیاری از مطالب در این نوشتار حاصل خوانده ها و دانسته های نویسنده است و هر جا که مطلبی به صورت عینی از کتابی نقل شده در گیومه نشسته و نشانی آن در پی نوشت ذکر گردیده تا اصل امانت داری در حدود توان، رعایت گردد.
تاریخ، سنگین و صبور می گذرد و ما را از این عبور بی درنگ گریز نیست. پس بگذار در تلفیق سلامت و فرهنگ، شاهنامه راهبر باشد. بگذار عشق ما را از «انسان» ناگزیر کند.
بگذار این مور بارِ خود را به دوش گیرد و از گردنه ی تاریخ بالا ببرد و در هر حال خرسند باشد، تبسم کند و بنویسد.

سپاس نامه:
با سپاس از استاد فرزانه ی یگانه، جنابِ محمدعلی اسلامیِ ندوشن که حقِ بزرگواری را بر کهتران تمام کرده اند و با درود بر حضرت بهاءالدین خرمشاهی که مهر بی دریغ و ماه بلند خصایل انسانی است.
و نیز هزار آفرین برای استاد میرجلال الدین کزازی به پاس مهر بی پایانشان.
با تشکر از راهنمایی های استاد بزرگوار دکتر محمدعلی حیدرنیا
با تشکر از جناب بهرام فیاضی مدیر محترم نشر شریف قطره.
با سپاس از دوست دانشمندم جناب میثم کرمی، به خاطر پیگیری ها و تشویق ها.
و با تشکر از همسرم که سایه سار ابر حمایتش تا ابد بر سر این سرا گسترده است.

بخش یکم: زندگی نامه ی فردوسی

خراسان

سرزمینِ خراسان که پیشوند نام خورشید را با خود دارد دیار پربار عرفان و هنر و فلسفه با باغ ها و رود کنارانش، نیشابور و سبزوارش و مرزهایی که پهناوری اش را به تمدن هند و چین و گویی به تمام جهان پیوسته بوده اند، به چشم اقوام دور و نزدیک همیشه دست نیافتنی، دل فریب و آزانگیز جلوه کرده است و روزگار مردم این دیار همواره در کشمکش میان جریان های خیر و شر و آبادی و خرابی گذشته است.
از یک سو حمله ی تازیان و ترکان و مغولان را داشته و از دیگر سو نهضت سربداران را در آغوش پرورده و نیز وزیران دانا را و سرداران توانا را و البته متفکران و صاحبان اندیشه و هنر را.
خراسانِ قدیم، شامل تمام خراسان امروزی و ناحیه ی شرقی و شمالی آن تا ماوراء النهر بوده است.
در تمام طول تاریخ شناخته شده ی سرزمین ما، سهم خراسان در پرورش و معرفی چهره های تابناک و شاخص در عرصه های فوق، چشمگیر و مثال زدنی بوده است و این چنین که زخم های کاری را بر پیکر پهناور خود دیده، درود جاودانه ی تاریخ را برای این نام روشن و درخشان تا ابد به جان خریده است. ملک خورشید، سرزمین روشنای خردورزی... خراسان.

آل شنسب یا غوریان

«شنسب»، مردی بود که طبق روایات در صدر اسلام به دست علی بن ابی طالب (ع) اسلام آورد و آل شنسب و ملوک غور خود را از اعقاب او می دانسته اند.
تاریخ سلاطین غور را صاحب «طبقات ناصری»، منهاج السراج و فخرالدین مبارکشاه مرورودی نوشته اند و جمله بر آنند که: «اهل غور در زمان خلافت امیرالمومنین و یعسوب الموحدین اسدالله الغالب علی بن ابی طالب علیه السلام مسلمان شدند و حاکم غور در آن زمان شخصی بود از نژاد ضحاک بیوراسب و او منشوری به خط ید مبارک امیرالمومنین علی (ع) به نام خود در باب حکومت غور حاصل کرده بود و اولاد او بدان مباهات کردندی و آن منشور تا زمان بهرامشاه غزنوی در دست ایشان بود و بعضی ارباب تواریخ آورده اند که چون بنی امیه در ایام حکومت خود حکم کردند که در جمیع بلاد اسلام خطیبان بر منابر زبان به سُب امیرالمومنین علی بن ابی طالب و اولاد او علیهم السلام بگشایند همه ی مردم از امر ایشان اطاعت کردند به جز حاکمان غور که به هیچ عنوان پیرامون این معنا نگردیدند»
در این باب شعری هست از فخرالدین مبارکشاه که می گوید:

به اسلام در، هیچ منبر نماند
که بر وی خطیبی همین خطبه خواند

که بر آل یاسین به لفظ قبیح
نکردند لعنت به وجه صریح

دیار بلندش از آن شد مصون
که از دست آن ناکس آمد برون

از این جنس هرگز در آن کس نگفت
نه در آشکار و نه اندر نهفت

نرفت اندر او لعنت خاندان
بدین بر همه عالمش فخردان

همین پادشاهان با دین و داد
بدین فخر دارند بر هر نژاد۲

غوریان، بر مساحت گسترده ای از این سرزمین حکومت می کرده اند: ایشان منطقه ی تحت حکمرانی خود را در چهارشعبه و با یک مرکز اصلی، اداره می کردند. این چهار شعبه عبارت بودند از: امرای غور، امرای طخارستان، امرای غزنین و امرای هندوستان. پایتخت ملوک غور، فیروزکوهِ افغانستان و مرکز پادشاهان غور، طخارستان بامیان بوده است. «ابن حسین بن سام» ملقب به علاء الدین، اولین فرمانروای آل شنسب بوده است.
آن چه در همین ابتدای امر ضروری به نظر می رسد لزوم درنگ بایسته ای است در جهت گیریِ جریان های مذهبی اهالی خراسان که شاید به سبب پشتوانه ی فکری مذهبی کهن و نیز به دلیل داشتن فاصله ی نسبتاً زیاد از مرکز خلافت گرایش عمیقی نشان دادند به آن جریان ـ جریانات ـ مذهبی خاص که از جانب دستگاه خلافت، حمایت نمی شد و بلکه مبغوض و گاه منفور واقع می گردید.
جریانی که بیش تر با تفکرات، آیین ها و اسطوره ی ایرانیان آمیخته بود، دستاویزی برای مقابله با فرهنگ متجاوز، مرهمی بر عمق کاری زخم ها و این نبود مگر گرایش به جریانی که در کل ارادتمند علی (ع) بود و سوگ حسین (ع) را در دل داشت در ادامه سوگواره ی سیاوشان و فردوسی فرزند چنین حافظه ی تاریخی مذهبی است.
باری یکی از امرای غور، محمدبن سوری نام، معاصر محمود غزنوی است و غوریان و غزنویان را در عداوت و آزار و نبرد، داستان هاست.
درباره ی فتنه هایی که یکی دیگر از این غوریان پس از دوران محمود غزنوی به نام علاءالدین حسین غوری برانگیخته است، نظامی عروضی سمرقندی چنین آورده:
«... و این آدم در شهر غزنین و سایر بلاد قریب، زنان و کودکان را به جرم این که آن گاه که سیف الدین غوری برادرش را به حکم بهرامشاه بر گاوی نشانده و در شهر گردش می داده اند، آن ها با اشعاری طنزگونه به استهزای او پرداخته بودند همگان را قتل عام کرده بود و از شدت کین خواهی، اجساد پادشاهان غزنوی را از گور درآورده و آتش زده بود و همه ی عمارات و کاخ های سلاطین محمود و مسعود را که از نظر هنر و زیبایی شهرتی عالم گیر داشت خراب کرد و هرچه را که شاعران در مدحت محمود و سایرین سروده بودند به دست آورده و سوزانده بود.»۳
و این گزارش نظامی عروضی سمرقندی را شاید آن گروه از پژوهشگران که اعتقاد دارند ابیاتی که در شاهنامه به مدح خارق العاده! محمود غزنوی اختصاص دارد از فردوسی نیست، بتوانند شاهد بگیرند در اثبات رد انتساب آن ابیات به حکیم طوس. اگرچه در بخشی از این نوشتار درباره ی انتساب ابیات فوق الذکر به فردوسی بحث کوتاهی خواهد آمد.

چغانیان

چغانیان یا آل محتاج، در ماوراء النهر، شمال خراسان و مسیر علیای آمودریا (جیحون) اقامت داشته اند. اینان از ممدوحان رودکی، فرخی و دقیقی بوده اند و با سامانیان که فردوسی عمده دوران حیاتش با حکومت ایشان قرین بوده است، گاه به جنگ و بیش تر به صلح گذرانیده اند.

سیمجوریان

سیمجوریان از موالیان سامانیان بوده اند، چنان که چون نصربن احمد سامانی در جنگ سیستان به سال ۳۱۴ ری را به تصرف درمی آورد، ابوالحسن سیمجور را به عنوان حاکم به آن منطقه می فرستد. اینان به واقع امرای معروف قهستان و نیشابور بودند و موسس این خاندان «سیمجور دواتی» بوده است.
بین سال های ۳۳۰ و ۳۳۱ قلمرو حکمرانی سیمجوریان تا گرگان و سپس نیشابور گسترش می یابد.
در سال ۳۹۱ در جنگی خونین، محمود غزنوی با غلبه بر ابوابراهیم سامانی و فتح تمام قلمرو سیمجوریان ایشان را به ورطه ی انقراض می کشاند.

سامانیان

سامانیان یا آل سامان نام دودمان و سلسله ای است از پادشاهان اوایل ظهور اسلام در ایران که نَسَبشان به فردی به نام «سامان خُداه» می رسید و این «سامان خداه» از اعقاب بهرام چوبینه بود.
سامان خداه در ده سامان نزدیک شهر بلخ تولد یافت و چون در حدود سال ۱۶۶ ه در بلخ شورشی برپا شد از آن جا گریخت و به نزد اسدبن عبدالله والی خراسان رفت و در آن جا به گفته مجلدی گرگانی: «دست از دین بِهی برداشت و آیین مسلمانی پذیرفت.»۴
باری آخرین عضو این خاندان، «المنتصر اسمعیل بن منصور» برادر «عبدالملک بن نوح» است که پس از شکست عبدالملک بن نوح و فتح بخارا در سال ۳۸۹ چندی با ترکان و غزنویان می جنگید و مدتی در خراسان و طبرستان متواری می زیست و عاقبت در سال ۳۹۵ کشته شد.
سامانیان چنان که «هرمان هسه» می نویسد: «در توسعه علم و ادب ایرانی تاثیر شگرف داشتند و برای پیشرفت و گسترش زبان و ادب فارسی به طور بی سابقه ای به تشویق و ترغیب شاعران و نویسندگان و ادیبان و مترجمان پرداختند».
دوره ی سامانیان یکی از دوره های شگفتِ علم و ادب ایران است.
در این عصر هنر و ادبیات با این که از حمایت دربار برخوردار بوده است هنوز به استخدام آن درنیامده بود. به عبارتی نه اُمرا و سلاطین آن چنان طعم شیرین قصاید و مدیحه های گاه و بیگاه شاعران را چشیده بودند و نه سکه های زرناب امرا زیر دندان طمع شاعران و ادیبان خریدارانه امتحان شده بود!
بسیاری از شاهکارهای علمی و ادبی دوره های بعد غزنویان و سلاجقه هم یا حاصل طبیعی این روزگار است که به غلط به نام اعصار بعدی شهرت یافته مانند شاهنامه فردوسی و یا شکوفیدن جوانه هایی است که در این عصر، به درخت فرهنگ و تمدن ایران جلوه گر شده است.
خراسان که در آستانه ی قرن دوم اسلامی توانسته بود با پرورش سرداری چون «ابومسلم» خاندان امیه را که نمایشگر تعصب عربی و خوارداری مسلمانان غیر عرب بودند به خاک بکشد و پرورنده ی تفکر «ایران دوستی» در خاندان سامانی گردد، فردوسی را نیز پرورش داد.
فردوسی، برگزیده ی دهقانان ایران بود. دهقانان که بیش از همه ی طبقات از ستم ها و ناروایی های دست نشاندگان خلیفه زجرکشیده بودند، این بار درصدد احیای قومیت ایرانی و جاودان ساختن تاریخ خود برآمدند.
محیط حکومت سامانیان نیز برای چنین آغازی که نیاز به یک همت عالی داشت آماده بود، فردوسی در این باره نخستین کس نبود اما با خلق شاهنامه، بهترین کس شد.

شاید این چند خط تصویری کلی از سیمای دیار خراسان در زمان حیات و بالندگی حکیم ابوالقاسم فردوسی به دست داده باشد و کمکی باشد برای تبیین جایگاه رفیع مردی که در روزهای انحطاط و بیماری مدام جامعه اش عزت فرهنگ و خرد و اندیشه را در حیطه ی وجودی انسان چنان سرود که بررسی ابعاد سلامت در آن ها و نتیجه ای که در ادامه ی آن حاصل می گردد مایه ی مباهات و شگفتی است.

زندگی نامه ی فردوسی، منابع و دستمایه های سرودن شاهنامه

حکیم ابوالقاسم فردوسی شاعر نامور و حماسه سرای بزرگ ایران از مردم طوس خراسان است که در دهِ «باژ» از ناحیه ی «طابران» در حدود سال های ۳۲۹ و۳۳۰ هجری قمری دیده به جهان گشود.
مقارن ایام جوانی اوست که در شهر وی، مردی نژاده و بزرگ به نام ابومنصور محمدبن عبدالرزاق که مدتی حکومت طوس داشت و سالیانی دگر به منصب سپهسالاری خراسان رسید، همت به جمع آوری داستان ها و روایات تاریخی ایران گماشت و برای این کار فرمود تا فرزانگان و جهان دیدگان را از شهرهای دیگر گرد آورند و از آن جمله بودند:
۱ـ ماخ پسر خوراسان از هری
۲ـ یزدان داد پسر شاپور از سیستان
۳ـ ماهوی خورشید پسر بهرام از نیشابور
۴ـ شادان پسر برزین از توس
کار نوشتن این نامه ی نامور در محرم سال ۳۴۶ به پایان رسید و این زمان، مقارن با روزهایی است که فردوسی، جوان است. شاهنامه ی ابومنصوری بی شک از منابع مهم تاریخی اساطیری ایران بود که فردوسی با دست یابی به آن توانست قسمت های مهمی از آن را به نظم کشیده و در شاهنامه جای دهد.
این گفتار را فردوسی در چند بیت به شرح زیر می آورد:

یکی پهلوان بود دهقان نژاد
دلیر و بزرگ و خردمند و راد

پژوهنده ی روزگار نخست
گذشته سخن ها همه باز جست

زِهر کشوری موبدی سال خورد
بیاورد و این نامه را گرد کرد

بپرسیدشان از نژاد کیان
و زان نامداران و فرخ گوان

که گیتی به آغاز چون داشتند
که ایدون به ما خوار بگذاشتند

چگونه سرآمد به بداختری
برایشان همه روز کند آوری

(شاهنامه خالقی مطلق، ج ۱، گفتار در فراهم آوردن کتاب، ۱۱۷-۱۲۳)

شاهنامه ی ابومنصوری به نظم نبوده است و این به نظم نبودن یعنی مسلح نبودن به آن جذبه و جادوی ماندگار کننده و تضمین گر حیات ابدی... زیرا که شعر بی شک هنر نخستِ ایرانیان است و این چنین، هرچه را که خواستارِ مانایی اش بودند به شعر می کشاندند.
ابتدا «دقیقیِ» شاعر، که مداح دربار سامانیان بود، به منظوم ساختن شاهنامه ی ابومنصوری همت گماشت و از داستان گشتاسب و ارجاسپ، بیتی هزار به رشته ی نظم کشید، دقیقی به سال ۳۶۷ یا ۳۶۹ کشته می شود. فردوسی در این میان اما با به نظم کشیدن داستان هایی از اساطیر کهن ایران گویی مشغول طبع آزمایی و آماده سازی ناخودآگاه خویش است برای آن امانت گران بار که تقدیر تاریخی اش بر دوش خواهد گذاشت.
پس از مرگ دقیقی، دوستی متن شاهنامه ی ابومنصوری را به دست فردوسی می رساند و این دوست کسی نیست جز فرزند ابومنصور محمدبن عبدالرزاق و این که چرا فردوسی نامی از وی جز به ایما و اشاره نیاورده شاید به دلیل کدورت و نقاری است که میان «البتکین غزنوی» با «ابومنصور عبدالرزاق» یعنی مابین عبدالرزاقیان و غزنویان برقرار بوده است.۵
فرزند والاگهر گردآورنده ی شاهنامه ی ابومنصوری، فردوسی را نه تنها در دست یابی به متن شاهنامه ی منثور مدد می دهد بلکه به مال و برآمدن نیازهای معیشتی سالیان سنگین سرودن شاهنامه یاری اش می کند. و این چنین در کشاکش روزهای پرتنش خراسان است که نظم اولیه ی شاهنامه پایان می یابد ـ سال ۳۸۴ هجری.
سرودنی بی انقطاع و جان فرسا، کاهیدن تن، از دست رفتن سوی چشم، خردینگی سرمایه و از کف دادنِ مایملک جمله به بهای جستنِ حاصلی جاودانه.

سرآمد کنون قصه یزدگرد
به روز سپندارمذ ماه ارد

ز هجرت شده سیصد از روزگار
چو هشتاد و چار از سرش برشمار

(همان: ج ۸، یزدگرد شهریار، ۸۹۵-۸۹۳)

در همین حدود و حوالی، جوانی سرکش و جاه طلب، «محمود» نام، که خود متولد ۳۶۰ هجری است به جای پدرش «ناصرالدین سبکتکین»، سپهسالار خراسان می شود.
سبکتکین در سال ۳۸۷ هجری درگذشت و محمود پس از هشت ماه کشمکش با برادرش «اسماعیل»، بر سر جانشینی پدر سرانجام در سال ۳۸۹ هجری رسماً از جانب «القادر بالله» خلیفه ی عباسی، عنوان سلطنت گرفت و در بلخ تاج گذاری کرد و بلامنازع شد.
ده سال اول سرایش شاهنامه، سال های خوشی بود. حضور یاری موافق و دوستی یک دل که شاعر را به مال و جان یاری می داد اما بعد چنان که رسم همواره ی روزگار است در نیمه ی دوم دهه ی هشتم قرن چهارم، خراسان میدان جنگ های سران سامانی با یک دیگر شد و آن دوست حامی فردوسی، گرفتار گردید و به بخارا فرستاده شد و در بخارا زندانی بود و بعد سرنوشتی نامعلوم پیدا کرد.
و روزگار، چنین بر شاعر آزاده سخت گرفت. همسر مهربان رفت. فرزند جوان در ۳۹۶ هجری راهی دیار خاموشان شد و این گونه ابزار شکستگی شاعر طوس بیش از پیش فراهم آمد. با این همه شاهنامه در مسیر تدوین دوباره ی خود بود و این تدوین دوم، در سال ۴۰۰ هجری نهایی گردیده است.

سرآمد کنون قصه یزدگرد
به روز سپندارمذ ماه ارد

ز هجرت شده پنج هشتاد بار
که من گفتم این نامه نامدار

(همان: ج ۸؛ یزدگرد شهریار، ۸۹۳-۸۹۵)

به تقارن حکایاتی که در شاهنامه آمده و تاریخ اتفاق افتادن آن ها می توان دریافت که فردوسی به طور مداوم در کار ویرایش و افزودن اضافاتی بر متن اصلی بوده است. و پرواضح است، البته که فردوسی نمی تواند به دستور محمود به سرودن شاهنامه پرداخته باشد، با او قرارداد بسته باشد، کتاب را با پای خود به غزنین برده باشد و نه محمود ممکن است به جای شصت هزار سکه ی زر به او شصت هزار سکه ی سیم داده باشد و نه حتی انتساب هجونامه ی محمودی به او سندیت دارد و نه آن گونه مداحی ها!

مآخذ فردوسی

تئودور نولدکه خاورشناس و پژوهنده ی آلمانی به نقل از مقدمه ی بایسنقری می نویسد:
«در سال ۳۴۶ امیر ابومنصور عبدالرزاق که در آن زمان فرمانروای طوس بود دستور خویش ابومنصور العمری را بفرمود تا شاهنامه ای به نثر تدوین کنند» این امر منجر به تولید شاهنامه ابومنصوری گردید.
فردوسی گذشته از این که احتمالاً شاهنامه ی ابومنصوری را بنیان کار خویش قرار داده است، هم چنین برای تکمیل نوشتار خویش، از بخش هایی از داستان «بیژن و گرگین»، «اکوان دیو»، «سوگنامه ی سهراب»، «هفت خوان رستم» و دیگر رزم نامه های موجود در آن دوران و نیز از کتاب های دیگری چون «اخبار رستم» و «اسکندرنامه» های گوناگون سود برده است.
هم چنین آن چه اثر او را از تمام آثار مکتوب مشابه متمایز می کند بهره بردن فردوسی از روایاتی است که بی واسطه و مستقیم از زبان آگاهان و دانایان زنده ی معاصر خویش شنیده و نقل کرده است.
برای نمونه در آغاز داستان رستم و شغاد می گوید:

یکی پیر بد نامش آزاد سرو
که با احمد سهل بودی به مَرو

دلی پر ز دانش سری پر سخن
زبان پر زگفتارهای کهن

کجا نامه خسروان داشتی
تن و پیکر پهلوان داشتی.

(همان: ج ۵، داستان رستم و شغاد، ۱-۴)

و یا در آغاز پادشاهی هرمز پسر نوشیروان می گوید:

یکی پیر بد مرزبان هری
پسندیده و دیده از هر دری

جهان دیده ای نام او بود ماخ
سخن دان و با فر و بایال و شاخ

بپرسیدمش تا چه داری به یاد
ز هرمز که بنشست بر تخت باد

(همان: ج ۷، هرمزد نوشین روان، ۱۵-۱۸)

نظرات کاربران درباره کتاب سلامت در شاهنامه