فیدیبو نماینده قانونی نشر چشمه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب امید آفتابی من

کتاب امید آفتابی من
نامه‌های احمد شاملو و پسرش سامان

نسخه الکترونیک کتاب امید آفتابی من به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب امید آفتابی من

جز این آرزو ندارم که حالت خوب و فکرت راحت و اعصابت آرام باشد. در کارت توفیق حاصل کنی و پشتیبان روحی پدرت باشی که امیدش هستی و می دانی که درباره ات چه عقیده و چه قضاوتی دارد. در عین حال دلم می خواهد واقعا دنیا را بشناسی و با چشم باز و عقل سلیم در مسائل نگاه کنی و در حالی که جسما و روحا جوانی خود را حفظ می کنی و از زندگی کوتاهی که آدمیزاد در این چهار صباح عمر خود دارد لذت می بری و هر ساعت زندگیت را غنیمتی بازیافته تلقی می کنی. از لحاظ فکر و معرفت هر ساعت پیرتر و جهاندیده تر بشوی. دلم می تپد و آرزو دارم که به این خواست من لبیک بگویی و بکوشی که اینجور باشد.

ادامه...
  • ناشر نشر چشمه
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.39 مگابایت
  • تعداد صفحات ۹۶ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب امید آفتابی من

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

واقعه یی نامنتظر...
در مرداد ماه سال ۱۳۷۹ بعد از سا ل ها برادران گرد هم آمدند، سیاوش، سیروس و سامان، در خانه یی که دیگر پدر در آن خانه نبود، تنها صدای پدر بود و دوستان و دوست داران شاملو در خیابان های دهکده و حیاط خانه یی که صدای قدم هاشان هُرم گرما را به زمزمه ی جویبار بهاری در سایه ی درختان بدل کرده بود.
سامان سال ها شاگرد ممتاز بود، دیپلمه که شد، سال ۱۳۵۳ برای ادامه ی تحصیل به انگلیس رفت. نامه ها و کارت ها و عکس هایی را که می فرستاد، نگه می داشتم.
سامان و ساقی را سال ۱۹۸۰ / ۱۳۵۹ دیده بودم در لندن؛ سامان را بیست سال بعد در سال ۲۰۰۰ میلادی / ۱۳۷۹ در غیاب همسرم و پدر او در دهکده... دیدار کوتاه بود، سامان رفت.
روزگار غریب و تلخ آغاز شد...
در تابستان ۱۳۸۸ بار دیگر سامان به ایران آمد، این بار برادرش سیاوش دیگر نبود، سیال در زمان روزهای خالی می گذشت.
چند روزی بود... با یادها. با هم عکس ها و کارت هایی را که فرستاده بود، گذشته را مرور کردیم.
سامان قبل از رفتن بسته ی نامه های پدرش را به من سپرد. گفت هر طور خواستید... حدود یک سال پیش برایش نوشتیم که نامه های تو و پدر را به ناشر سپرده ایم. عنوان مجموعه را پسندید، او را در جریان مراحل کار می گذاشتیم.
به نظر می رسد که یک یا دو نامه ی سامان در این مجموعه نیست. یک نامه هم از ساقی داشتیم مربوط به روزهایی که نزد سامان زندگی می کرد، به خاطر پیوسته بودن جریان، این نامه نیز در این مجموعه آمده است. برای بازنمایی رابطه ی احمد شاملو و فرزندش نامه های هر دو، پدر و پسر به توالی زمان منتشر می شود.

آیدا
خانه ی بامداد
۲۴ / ۴ / ۱۳۹۴

تهران

جمعه ۱۱ خرداد ۱۳۵۲ / ۱ ژوئن ۱۹۷۳

امید آفتابی من!
اگر تا کنون موفق نشده ایم برایت نامه بنویسیم دو علت داشته. یکی این که دست دست می کردیم پول برسد و با نامه یک جا برایت بفرستیم، و دیگر این که راستش کارهای زیاد من فرصتی نمی داد. البته نامه نوشتن برای تو از هر کاری واجب تر است منتها می دانستم و می دانم که حالت خوب است و نگرانی نداری و در مضیقه هم ــ دست کم تا اواسط هفته یی که امروز جمعه اش است ــ نبوده ای، یا نیستی. و از همه ی این ها گذشته، اگر هم کار فرصت نامه نوشتن نمی دهد، کار و مشغله هم ناظر بر همین موضوع است، یعنی آسایش خانواده و آسایش تو که دور از ما هستی ـ در هر حال امیدوارم آشنایی کاملی که به روحیات هم داریم مانع پاره یی مسائل نشود. یکی این که فکر نکنی اگر احتیاجی برایت پیش آمد در صورتی که برایم بنویسی و یا تلگراف کنی ناراحت می شوم. و دیگر این که مبادا با تصور این که «خوب، پدر وقتی داشته باشد خودش برایم می فرستد» در مضیقه بمانی و فکر کنی ممکن است نامه ی تو اسباب ناراحت مرا فراهم کند. ازت خواهش می کنم این نگرانی خیال مرا برطرف کنی و همیشه یک هفته یی پیش از آن که کفگیر به ته دیگ بخورد برایم تلگراف کوتاهی مخابره کن ــ البته به آدرس فرهنگستان زبان که در مخابره ی آدرس هم صرفه جویی کنی.
تصور می کنم با رسیدن این نامه پول نیز برایت رسیده باشد.
خوب پسرم، می دانی که نبودنت همیشه برای مان محسوس است. خوش بختانه سیروس آمده پیش ما و جای خالی تو را پر کرده. سخت کار می کند و امیدوار است تا یک ماه دیگر نمایشنامه یی از برشت را کارگردانی کند. چاپ سه کتاب من هم تمام شده که به زودی برایت خواهم فرستاد. دیگر گفتنی زیادی برایت ندارم. امیدوارم از محیط لندن خوشت آمده باشد و توانسته باشی دوستان خوبی برای خود پیدا کنی. نمی دانم به آنوشکا سر می زنی یا آن ها پیشت می آیند یا نه. از خبرهای مهم روزگار یکی این که سیم سیم دوباره گر گرفته است! انشاءالله اسباب انبساط خاطر شده باشد!
از این جا چیزی اگر لازم داشتی بنویس تا توسط ایران ایر برایت بفرستیم ــ فکر می کنم در سفارت ایران آن جا دوستانی داشته باشم. در نامه ی آینده برایت خواهم نوشت. موضوعی که حتماً باید برایت بنویسم این است که تو مطلقاً منتظر نشو که هر بار من جواب نامه ات را بنویسم تا تو برداری نامه ی دیگری برایم بنویسی. مرتب مرا در جریان زندگیت بگذار. آییشکا(۱) می بوسدت و خودش برایت نامه ی جداگانه می نویسد. سیروس و بچه ها همه خوبند و آرزوی موفقیت برایت دارند. ازت خداحافظی می کنم و یک دنیا می بوسمت.

پدرت
امضا

تهران

چهارشنبه ۴ اردیبهشت ۱۳۵۳ / ۲۴ آوریل ۱۹۷۴

آقای خوبم.
خیلی وقت است برایت نامه ننوشته ام. علتش چند چیز است: یکی این که کاغذ نوشتن برایم بیش و کم حجّ اکبر است. دو هزار صفحه بخوانم و دو هزار صفحه بنویسم، امّا یک صفحه کاغذ ننویسم! ــ دیگر این که فی الواقع مطلب نوشتنی ندارم. سلامی و بس. این هم که مطلبی نیست. هر کجا هستم و هر کجا که تو باشی نه فقط سلامم، که سلامتیم و زندگیم انگیزه اش شماها هستید. یادت هست در لندن در باب بیمارستان رفتن و معالجه کردن به من چه گفتی؟
خوب، در عین حال همیشه برای نوشتن نامه دنبال فرصتی می گشتم که متاسفانه گیرم نمی آمد. دانشگاه، فرهنگستان، و کارهای خودم به راستی مجال نمی دهد، از طرفی هنوز خستگی عمومی ناشی از بیماریم کاملاً برطرف نشده و نمی توانم خستگی زیاد را تحمل کنم. امروز حالم قدری بهتر است و به وضع خوبی احساس بهبود می کنم، و بلافاصله دست به کار نوشتن نامه شدم.
یک علت دیگر نامه ننوشتنم هم این است که آدم، معمولاً وقتی نامه می نویسد که خیالش ناراحت باشد و من هرگز و در هیچ حال خیالم از بابت تو ناراحت نبوده و نیست.
با تمام این حرف ها نامه ننوشتن تو هیچ دلیلی ندارد. یعنی اگر من نمی توانم برای تو نامه بنویسم، تو نباید در فرستادن نامه کوتاهی کنی، و دست کم دو هفته یک بار باید یک کارت پستال هم شده برای من بفرستی. به ات گفته بودم و حتا ازت خواهش کرده بودم که هر وقت می بینی حساب مالیت دارد ته می کشد یک هفته پیشش به من اطلاع بده. تا حالا که این کار را نکرده ای (گو این که احتیاجی نبوده) ولی چندی پیش در روزنامه ها خواندیم که زندگی در آن جا چند درصد ترقی کرده. این اواخر دلم شور تو را می زد که نکند بی پول شده باشی و مثلاً تعارف اجازه ندهد که برایم بنویسی. اگر این جور باشد جداً از تو خواهم رنجید. یک مطلب دیگر که هیچ وقت روشن نکرده ای این است که دقیقاً مخارج تو در آن جا چه قدر است. این ها را همین الآن بردار برای من بنویس. یک بار نوشتی، ولی جمع کلت از جزئیات مخارج پانزده بیست پوند کم تر بود. خلاصه سر درنیاوردم. ــ فراموش نکن عزیزم. این نکته همیشه اسباب خیال من است.
اگر از تهران چیزی لازم داری بنویس برایت بفرستیم. کتاب های اخیرم را برایت پست می کنم. احتیاجاتت را روشن کن و مخصوصاً از وضع مالیت هر چه زودتر اطلاع بده. من دیگر خداحافظی می کنم و روی نازنینت را می بوسم. عمه سودابه این جاست و رویت را می بوسد.
یادت نرود که از این به بعد هفته یی یک کارت پستی لااقل باید برایم بفرستی!
پدرت
امضا

سامی جان سلام.
امیدوارم حالت خوب باشد و خوش باشی. خوش حالم که مشغول درس خواندن هستی. ما همه خوب هستیم. اگر چیز بخصوصی از این جا می خواهی بنویس برایت بفرستیم. قربانت آیدا. سودی جان سلام می رساند.

نظرات کاربران درباره کتاب امید آفتابی من