فیدیبو نماینده قانونی انتشارات کتاب کوله‌پشتی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب تارهای جادویی فرانکی پرستو

کتاب تارهای جادویی فرانکی پرستو

نسخه الکترونیک کتاب تارهای جادویی فرانکی پرستو به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب تارهای جادویی فرانکی پرستو

آنجاست، داخل تابوت. در واقع الان هم مال من است. یک نوازنده‌ی خوب تا لحظه‌ای که آخرین نت‌ها نواخته می‌شوند بااحترام آن را نگه می‌دارد. ترانه‌ی این مرد به پایان رسیده، اما عزادارانش از راه‌های دور آمده‌اند تا چند بند دیگر به آن اضافه کنند. آخرین قطعه‌ی پایانی! در نوع خود بی‌همتا! بیایید گوش کنیم! بهشت می‌تواند صبر کند! از من می‌ترسید؟ نترسید. من که مرگ نیستم؛ دروگر ترسناک و کلاهدار با بوی گند تعفن؟ همان‌طور که جوان‌ها می‌گویند: خواهش می‌کنم! نه من قاضی بزرگی نیستم که همه‌ی شما سرانجام از او می‌ترسید. من کی هستم که درباره‌ی زندگی قضاوت کنم؟ فقط در کنار خوب و بد بوده‌ام، همین. هیچ حکمی برای اشتباهاتی که این مرد مرتکب شده ندارم. حتی خوبی‌هایش را هم اندازه نگرفتم. فقط یک چیز مهم را درباره‌اش می‌دانم؛ جادویی که با گیتارش می‌بافت و جمعیتی که با آن طنین روح‌بخش و نافذ شیفته می‌شدند. چه زندگی‌هایی که با همان شش تار آبی‌رنگ دگرگون شدند! می‌توانم تمامش را بازگو کنم.

ادامه...
  • ناشر انتشارات کتاب کوله‌پشتی
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.46 مگابایت
  • تعداد صفحات ۴۵۶ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب تارهای جادویی فرانکی پرستو

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



تقدیم به عمو مایک، اولین نوازنده از میان نوازندگانِ بسیاری که در زندگی ام دیدم
و مرا وادار کردند که بگویم: «می خواهم، این طوری ساز بزنم.»

بخش اول

۱

 آمده ام جایزه ام را بگیرم.

آنجاست، داخل تابوت. در واقع الان هم مال من است. یک نوازنده ی خوب تا لحظه ای که آخرین نت ها نواخته می شوند بااحترام آن را نگه می دارد. ترانه ی این مرد به پایان رسیده، اما عزادارانش از راه های دور آمده اند تا چند بند دیگر به آن اضافه کنند.
آخرین قطعه ی پایانی! در نوع خود بی همتا!
بیایید گوش کنیم!
بهشت می تواند صبر کند!
از من می ترسید؟ نترسید. من که مرگ نیستم؛ دروگر ترسناک و کلاهدار با بوی گند تعفن؟ همان طور که جوان ها می گویند: خواهش می کنم!
نه من قاضی بزرگی نیستم که همه ی شما سرانجام از او می ترسید. من کی هستم که درباره ی زندگی قضاوت کنم؟ فقط در کنار خوب و بد بوده ام، همین. هیچ حکمی برای اشتباهاتی که این مرد مرتکب شده ندارم. حتی خوبی هایش را هم اندازه نگرفتم.
فقط یک چیز مهم را درباره اش می دانم؛ جادویی که با گیتارش می بافت و جمعیتی که با آن طنین روح بخش و نافذ شیفته می شدند.
چه زندگی هایی که با همان شش تار آبی رنگ دگرگون شدند!
می توانم تمامش را بازگو کنم.
یا آرام بگیرم.
البته من همیشه برای استراحت وقت دارم.
فکر می کنید خجالتی هستم؟ من در زمان جاری هستم؛ شیرین و آرام بخش، ناهنجار و خشن، و حتی سخت و آسان. به نرمی ریگ روان و به سوزانیِ سر یک سوزن.
من موسیقی هستم. و برای روح فرانکی پرستو(۱) به اینجا آمده ام؛ البته نه تمامی روحش، فقط همان بخش بزرگی که موقع دنیاآمدنش از من گرفت. البته بهتر است بگویم مالکیتی در کار نبود و همه اش عاریه بود. موقع بازگشت دوباره آن را به خودم بازگرداند. باید نبوغ فرانکی را جمع کنم تا دوباره آن را در ارواحی تازه بدمم. و روزی هم همین کار را با شما خواهم کرد. بی دلیل نیست که وقتی برای اولین بار موسیقی گوش می کنید، متعجب می شوید و یا وقتی صدای درام به گوش تان می رسد، پای تان را بر زمین می کوبید و ضرب می گیرید.
همه ی آدم ها ذاتاً موسیقایی هستند.
و گرنه چه دلیل دیگری دارد که خداوند به شما یک قلب تپنده داده باشد؟
***
البته بعضی از شما نسبت به بقیه، از من سهم بیشتری می گیرید. اگر بخواهم اسم ببرم، مثلاً؛ باخ(۲)، موزارت(۳)، ژوبیم(۴)، لوئیس آرمسترانگ(۵)، اریک کلاپتون(۶)، فیلیپ گلس(۷) و پرینس(۸). دست های کوچک تک تک آن ها را موقع به دنیاآمدن لمس کردم، دست های شان به سمت من کشیده شده بود و به من چنگ می زدند. بگذارید رازی را بگویم: «استعداد این طوری تقسیم می شود. قبل از اینکه نوزادان چشم های شان را بگشایند، ما جمع شان می کنیم. نورهای درخشانی در مقابل شان ظاهر می شود و آنگاه که برای اولین بار دست های کوچک شان را به سمت رنگی دراز می کنند که بیشتر از بقیه توجه شان را جلب کرده، آن استعدادها تا همیشه با آن ها می مانند. خوش شانس ترین شان (البته از نظر من، خوش شانس ترین شان) مرا انتخاب می کنند؛ موسیقی. از آن لحظه به بعد، من در هر سوت و همهمه، هر زخمه ی تار و هر دنگ دنگ کلید پیانو زندگی می کنم.»
نمی توانم تا ابد شما را زنده نگه دارم. چنین قدرتی ندارم.
اما در شما می دمم.
و البته بر مردی که در تابوت آرمیده هم دمیدم؛ فرانکی پرستوی اسرارآمیز و ناشناخته، که کل جمعیت سالن اشباع شده ی کنسرت فستیوال شاهد مرگش بودند و پیکرش قبل از اینکه مثل پوسته ای بی جان روی صحنه بیفتد، به سمت ستون ها بالا رفت. باعث شد همه مبهوت شوند. حتی همین امروز هم در کلیسای قدیمی، مردم همین طور که دور هم جمع می شوند، می پرسند: «کی فرانکی پرستو رو کشته؟»چون هیچ کسی مثل او، این گونه نمی میرد.
این حقیقت دارد.
***
می دانستید نام واقعی اش«فرانچسکو» بوده؟ مدیر برنامه هایش سعی می کرد این را پنهان کند. به نظرشان «فرانکی» برای طرفداران آمریکایی ملموس تر بود؛ طوری که دخترهای جوان در کنسرت ها اسمش را فریاد می زدند: «فرانکی! عاشقتم فرانکی!» فکر می کنم حق با آن ها بود. اسم های کوتاه تر بهتر به هیجان پاسخ می دهند. اما شما نمی توانید گذشته تان را تغییر بدهید، فرقی نمی کند آینده تان را چطور بسازید.
اسم واقعی اش فرانچسکو بود؛
فرانچسکو دی آسی پاسکوآل پرستو(۹).
من که بیشتر دوستش دارم.
شب نام گذاری اش آنجا بودم.
***
درست است، من تمام جزئیات ناشناخته ی تولد فرانکی پرستو را می دانم، حتی چیزهایی که برای تاریخ نویسان و منتقدان موسیقی و حتی خود فرانکی مثل راز بود. می توانم به شما بگویم، البته اگر مایل باشید.
برای تان جالب است؟ من هم خیلی دلم می خواهد با چنین قصه ی دلنشینی شروع کنم. خب، چرا تاخیر؟ من شبیه استعدادهایی مثل منطق یا ریاضی، کُند نیستم. من موسیقی هستم. اگر استعداد آوازخواندن را به شما ببخشم، با اولین تلاش تان در این کار، می توانید آواز بخوانید. آهنگ سازی؟ بهترین قطعات من معمولاً در نت های نخستین هستند؛ مثل یک شب کوچک(۱۰) موزارت: دام، دادام، دادام دادام دادام. وقتی با پیانوی فورته اش این قطعه را نواخت، زد زیر خنده. کمتر از یک دقیقه طول کشید. می خواهید بدانید فرانکی پرستو چطور سر از این دنیا درآورد؟
برای تان می گویم. خیلی ساده.
***
اینجا، در ویارئال(۱۱) اسپانیا، شهری نزدیک دریا که بیش از هفت قرن پیش توسط یک پادشاه بنیان گذاشته شد. من ترجیح می دهم که هر چیزی را با زمان دقیق اش شروع کنم؛ پس، اوت ۱۹۶۳ را در نظر بگیریم با تمپو ۵/۶ نامنظم، چون در تاریخ این کشور دوره خونینی به حساب می آید؛ جنگ داخلی. چیزی به نام ترور سرخ(۱۲) در گوشه و کنار شهر، مخصوصاً در این کلیسا نجوا می شد. بیشتر کشیش ها و راهبه ها به خارج شهر فرار کرده بودند.
آن روز عصر را خوب به خاطر دارم. (بله من حافظه دارم. حافظه ای بی پایان، بدون کالبد.) رعدوبرق می زد و باران پیاده رو را کاملاً خیس کرده بود. مادر جوان و پا به ماهی با عجله به قصد دعا کردن برای فرزندی که در راه داشت وارد کلیسا شد. نام اش کارمنسیتا(۱۳) بود. با گونه ای استخوانی و برجسته، صورتی نحیف داشت، در قاب موهای موجدار به رنگ انگورش. دو شمع روشن کرد و با دستانش صلیب کشید، بعد دستانش را روی شکم برآمده اش گذاشت و ناگهان دردش بیشتر شد. زایمانش آغاز شده بود.
فریاد کشید. راهبه ای جوان با چشمانی فندقی و دندان های فاصله دار، به سمت اش آمد و او را بلند کرد و گفت: «ترانکوئیلا!(۱۴)»
و دستش را روی صورت کارمنسیتا کشید. اما قبل از اینکه بخواهد او را به بیمارستان برساند، درهای اصلی شکسته شدند.
شورشیان از راه رسیده بودند.
انقلابیون و شبه نظامیانی که از دست حکومت عصبانی بودند، آمده بودند تا کلیسا را ویران کنند؛ همان طور که در سرتاسر اسپانیا این کار را کرده بودند. به مجسمه ها و محراب ها بی حرمتی کردند، پناهگاه ها در آتش تبدیل به زغال شدند، کشیش ها و راهبه ها در جایگاه های مقدسان کشته شدند.
شاید فکر کنید وقتی چنین اتفاق مهیبی رخ می دهد، زندگی در شوکی منجمد فرو می رود. اما این طور نیست. نه شادی و نه وحشت هیچ کدام نمی توانند یک تولد را به تاخیر بیندازند. فرانکی پرستوی بعد از این، هیچ خبری از جنگ بیرون از رحم مادرش نداشت. آماده ی آمدن بود. و البته من هم همین طور. راهبه ی جوان کارمنسیتا را از پله های مخفی به سمت یک پناهگاه که قرن ها پیش ساخته شده بود، کشاند. در همان حال که شورشیان طبقه پایین کلیسا را خراب می کردند، او نیز مادر فرانکی را روی یک پتوی خاکستری رنگ، در گوشه ای که با نور شمع روشن شده بود، خواباند. هر دو تندتند نفس می کشیدند و نفس های شان ریتم داشت؛ دم، بازدم.
راهبه زیر لب می گفت: «ترانکوئیلا. ترانکوئیلا.»
باران مثل چکش بر سقف می کوبید. صدای رعدوبرق شبیه درام نقاره بود. در طبقه پایین، شورشیان سالن اصلی را به آتش کشیده بودند. شعله های آتش مثل صدای همزمان صدها کاستانِت(۱۵) ترق و تروق می کردند. آن هایی که از کلیسا فرار نکرده بودند با صدای بلند فریاد می کشیدند و جیغ های ملتمسانه شان با صدای داد و هوار افرادی که مرتکب جنایت می شدند برخورد می کرد؛ صداهای بلند و صداهای آرام، زیر و بم، ترق و تروق آتش، صدای شلاق باد، ضربه های باران و رعدوبرق توفنده، سمفونی خشمگینی آفریده بودند که به اوج می رسید و درست وقتی که شورشیان گور سنت پاسکوآل را گشودند و می خواستند به استخوان هایش بی حرمتی کنند، ناقوس های کلیسا به صدا درآمدند و همه به سمت بالا خیره شدند.
درست در همان لحظه، فرانکی پرستو به دنیا آمد.
دست های کوچکش گره خورده بودند.
و او تکه ای از من را گرفت.
***
آیا من محکوم به روایت کردن این داستان هستم؟ آه! آه! آه!
باید چیدمان را در نظر بگیرم. داستان تولد را تعریف کردن یک چیز است و کل زندگی را حکایت کردن چیز دیگری. بگذارید یک لحظه تابوت را تنها بگذاریم و بیرون برویم؛ جایی که خورشید مردم را وادار می کند وقتی از ماشین های شان، که در کوچه های باریک پارک شده اند، بیرون می آیند، چشمان شان را از شدت نور ریز کنند. فقط تعداد کمی از راه رسیده اند. حتماً باید بیشتر باشند. با محاسبات من (که البته همیشه درست است) فرانکی پرستو در زمان حیاتش با بیش از سیصد و هفتاد و چهار گروه ساز زد.
بی شک فکر می کنید که این به معنای یک تشییع جنازه ی بزرگ است.
اما هر کسی در طول زندگی اش به گروهی می پیوندد.
البته فقط بعضی از آن ها موسیقی می نوازند.
فرانکی، شاگرد گرانبهای من، چیزی فراتر از یک گیتاریست، یک خواننده و یا یک هنرمند مشهور بود که در بهترین نقطه ی زندگی اش ناپدید شد. وقتی بچه بود، رنج زیادی متحمل شد و به خاطر این رنج پاداشی نصیب اش شد؛ یک دست سیم که به او قدرت می داد تا زندگی ها را تغییر دهد.
شش سیم.
شش زندگی.
برای همین است که فکر می کنم این وداع باید جالب باشد. پس اینجا می مانم تا «سمفونی بی نظیر فرانکی» را از زبان عزاداران بشنوم؛ آن طور که توسط آن هایی که او را می شناختند، نواخته شد. البته موضوع مرگ اسرارآمیزش هم هست و سایه ای که او را از قبل دنبال می کرد.
می خواهم این ماجرا حل شود.
موسیقی دقت می خواهد.
اما الان باید استراحت کنم. همین حالا هم نت های زیادی پراکنده شده اند. آن مردها را که روی پله های کلیسا سیگار می کشند، می بینید؟ آن یکی با کلاه لبه دار پشمی؟ او هم یک نوازنده است، نوازنده ی ترومپت. روزگاری دست های چابکی داشت، حالا اما پیر شده و با بیماری می جنگد.
یک لحظه به او گوش کنید.
هر کسی در طول زندگی اش به گروهی می پیوندد. فرانکی زمانی در گروه او بود.

مارکوس بلگریو(۱۶)

نوازنده ترومپت جاز؛ مارکوس بلگریو و گروه پنج نفره اش، گروه ری چارلز(۱۷)؛
جاز زن اصلی مک کوی تینر(۱۸)، دیزی گلسپی(۱۹)، الا فیتزجرالد(۲۰) و دیگران...

بذار سیگارم رو روشن کنم... م م م...م م م...ممنونم...
نه! اوم. اوم، نمی تونم باور کنم. هیچ کس این طوری نمی میره. اما دارم بهتون می گم، فرانکی چیز عجیبی داشت؛ چیزی شبیه جادو، ورد، چیزی مثل... هرگز این داستان رو برای کسی نگفتم اما قسم می خورم که حقیقت داره.
توی یکی از کلوب های شهر دیترویت ساز می زدیم، سال ۱۹۵۱ یا شاید ۵۲ بود، در منطقه ای که به آن بلک باتم(۲۱) می گفتند. قبلاً کلوب های زیادی اون جا بود اما بعد از جنگ به شدت خطرناک شد.
بگذریم، جمعه شبی در حال ساز زدن بودیم، چهار بار؛ هشت، ده... نیمه شب و دو صبح. فرانکی هم با ما بود و فقط همین نوجوان لاغر استخونی گیتار می زد. این داستان مربوط به قبل از زمانیه که آهنگی ضبط کرده باشه یا حتی شروع به خوندن کرده باشه. لعنتی! حتی فامیلیش رو هم نمی دونستم؛ فقط «فرانکی» البته به خاطر جوونیش عضو گروه نبود بلکه چون نه از ما و نه از صاحب کلوب تقاضای پول نمی کرد، با ما بود. فکر می کنم بیست و یک سال داشت. می دونید چی می گم؟ ما اجازه دادیم ردیف عقب بشینه، خارج از نور. ماهوتی از موهای سیاهش توی سایه ها می چرخید. آخر شب، یه بشقاب جوجه مجانی گیرش میومد و ما هم یه گیتاریست مجانی داشتیم.
بله، بله، تعریف می کنم. کلوب یه جورایی سطح پایین شده بود. تجهیزات ضعیف بود و ما هم داشتیم آهنگ بلوز «خانه دودی»(۲۲) رو می زدیم و یه مرد ریشو با دختری بلوند، با یه عالمه ماتیک که مثلاً می خواست سنش رو بیشتر نشون بده، نشسته بودند یه گوشه.
خب، حتماً جریانی هست دیگه که ریشو می پره و دختره رو می چسبونه به دیوار و صندلیش پرت می شه عقب و یارو یه چاقو می ذاره زیر گردن دختره. داره خفه اش می کنه، داد می زنه و همه جور دری وری به دختره می گه. تیلی(۲۳)، پیانیست ما به سمت در خروجی میره، این طوریه دیگه «تیلیِ دردسر نخواه»، سابق این طوری صداش می کردیم. ما هم هاج و واج، با آکوردها ریف می زدیم، مثل وقتی که نمی خوای چیزی رو ببینی اما نمی تونی رو برگردونی. انگار اگه ما نمی زدیم ریشو دختره رو می کشت. حالا داشت هوار می کشید و چاقو رو تکون می داد، دختره داشت خفه می شد و هیشکی هیچ کاری نمی کرد چون یارو خیلی گنده بود.
خب، چیز دیگه ای که یادم میاد اینه که فرانکی می پره جلو و شروع می کنه به ساز زدن، اون هم با سرعت زیاد و واقعاً با صدای بلند. اون قدر خوب می زنه که مردم نمی دونند کجا رو نگاه کنند. و فرانکی داد می زنه: «هی!...» ریشو برمی گرده و صدایی از رو مستی از خودش در می آره. اما فرانکی فقط تندترش می کنه. من، تونی(۲۴) و الروی(۲۵) می خوایم بهش برسیم اما اون یه جای دیگه س، انگار انگشت هاش طلسم شدن.
فرانکی دوباره داد می زنه: «هی!..» و مثل رعدوبرق گیتار می زنه و البته تک تک نت ها درست و سر جای خودش. لعنتی اگه یارو برگرده و چاقو رو بندازه سمتش چی! انگار که به مبارزه دعوتش کرده.
ریشو می ناله: «تندتر...»
و فرانکی تندترش می کنه. مردم شروع می کنن به داد و هوار، انگار بازیه. حالا فرانکی «خانه دودی» رو تموم کرده و «پرواز زنبورِ عسل(۲۶)» رو شروع کرده، می دونید که بخشی از همون اپرای روس. حالا من دارم سعی می کنم نت ها رو روی سازم پیدا کنم و الروی همچین می کوبه به پدال که الانه پای بدبختش از جا کنده بشه.
و دوباره یارو داد می زنه: «تندتر!...»
حالا ما فکر می کنیم که روی زمین خدا راهی وجود نداره که بشه از این تندتر هم زد، اما قبل از اینکه فکر ما تموم بشه، فرانکی دوباره نت ها رو می کشه بالا، انگشت هاش از سیم های پایین به بالا کشیده می شن. قسم می خورم الانه که یه دسته زنبورِ عسل از دل گیتار بزنن بیرون. حتی به دستاش نگاه هم نمی کنه. فقط با لب های تقریباً باز، موهایی که روی پیشونیش ریخته، به یارو خیره شده و همه دارن دست می زنن و سعی می کنن با الروی ضرب بگیرن و فرانکی این بار از دورترین نتِ فرِتِ بالا شروع می کنه و ریشوِ لعنتی نزدیکه که هیپنوتیزم بشه و میاد نزدیک تر تا بهتر ببینه. فرانکی به دختر ماتیکی خیره شده و دختره هم به اون. با سرش اشاره ای می کنه و دختره مثل گلوله می زنه به چاک.
و حالا کل جمیعت دارن داد و هورا می کشن: «هو! هو! هو! هو!...»
پسره لب هاش رو روی هم فشار می ده و بالاترین نت رو اجرا می کنه؛ صدایی مثل پروندنِ یه بچه گنجشک به هوا. و ریشو چسبیده به لبه ی صحنه و فرانکی هم با گردن، درست یارو رو نشونه گرفته؛ درست مثل یه مسلسل لعنتی: «بنگ بنگ بنگ بنگ بنگ بنگ بنگ بنگ بنگ بنگ!...» و کارش تمومه. تموم. گیتار رو بالای سرش می چرخونه و کل جمعیت هیجان زده می شن. به سختی نفس می کشه، رفیق، پسرک کارش رو بلده و ما خوشحالیم کسی نمرده. بعد فرانکی بیرون می زنه و میره دنبال دختره. اما نکته اینجاست؛ به گیتارش نگاه می کنم. یکی از سیم ها آبی شده. قسم می خورم. انگار از وسط آتیش دراومده بود.
با خودم گفتم: «نمی دونم این بچه از کجا اومده. شاید هم نمی خوام بدونم.»
***
خب حالا نکته مهمی هست. اگر فرانکی کاری نکرده بود، ممکن بود دختر بلوند ماتیکی بمیرد. اما فرانکی برای اینکه این طور چیزها را بفهمد خیلی جوان بود و حتی نمی دانست که چنین قدرتی دارد...

نظرات کاربران درباره کتاب تارهای جادویی فرانکی پرستو

یک رمان ممتاز، گیرا و دلنشین، البته من ترجمه مهر آیین اخوت رو خوندم
در 2 سال پیش توسط سید محمد مهدی شبیری
واقعا ارزش خوندنو داره
در 8 ماه پیش توسط mar...adi
فوق العاده فوق العاده فوق العاده! خیلی دلنشین و لطیف و زیبا!
در 8 ماه پیش توسط فاطمه حیدری
من کاملشو نخوندم اما بنظرم جالب و متفاوت اومد.امتحان کنید
در 3 سال پیش توسط sam...uje