فیدیبو نماینده قانونی انتشارات روزنه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب باغ‌های مرمر

کتاب باغ‌های مرمر

نسخه الکترونیک کتاب باغ‌های مرمر به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب باغ‌های مرمر

چند روزی می‌شد که عجیب در اندیشه سرانجام کار او بودم. او مرده بود، امّا نه به مرگ طبیعی. آیا روحش در آرامش به‌سر می‌برد یا معذّب است؟ آیا در دنیایی برزخ‌گونه به‌سر می‌برد یا خداوند با دیده رحمت به او نگریسته است؟ آیا بار گناهانش را به دوش می‌کشد یا در خواب و فراموشی ابدی فرورفته است. به‌راستی اکنون او در کدامین زمین فرود آمده است؟ تصوّر اینکه ممکن است به عذاب گرفتار شده باشد، مرا آرام نمی‌گذاشت. آیا این عادلانه بود که من با طنین صدای او در آسمان خیال‌انگیز فروروم و حتی تصوّر گناه از من دور شود و دنیای مادی در نظرم جلوه خود را از دست بدهد و در یاد خداوند غرق شوم، امّا او در آتشی به نام آتش اعمال بسوزد؟ این تصوّرات ریشه افکارم را می‌سوزاند زیرا معتقد بودم به هر حال روح او زنده است و در دنیای ناشناخته‌ای به‌سر می‌برد. آیا می‌توانستم بی‌خیال و آسوده به زندگی عادّی خود ادامه دهم و راجع به سرانجام ناپیدای او هیچ تصوّر و خیالی نکنم؟ او اکنون کجاست و چه حالی دارد؟ آیا دعا و نماز من قادر است او را از عذاب برهاند؟ آیا اصلاً دعای من بر حال او اثری دارد؟

ادامه...

بخشی از کتاب باغ‌های مرمر

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

زبانم نامی وصف ناشدنی را زمزمه گر بود.

فصل اول

تا دقایقی دیگر خورشید غروب می کند و همه زمین و آسمان و موجودات آن بی اراده و طبق قانونی ازلی و الهی و فارغ از هرگونه شعور و آگاهی به سوی خواب و فراموشی کشانده می شوند. امّا در وجود من چیزی سر برمی آورد. آرام و بی صدا و در خاموشی پر اسرار خود، از فراز تپه محقّر قلبم خورشیدی طلوع می کند، آن گونه که ناگهان خود را در برهوت و برزخ وجودم تنها و سرگردان می یابم.
من می دانم زندگی اسرار فراوانی دارد و بی گمان یکی از این اسرار شگفت به من تعلق دارد. مدّت هاست به این راز خارق العاده آگاهی یافته ام و همچنان آن را در پرده های خاموشی و سکوت از چشم اغیار پنهان نگاه داشته ام. چه روزها و شب های بی شماری راجع به این ماجرای عجیب و غیر قابل باور اندیشیدم. امّا باور و گمانم مثل غبار از هم پاشید و همچون موج فرونشست و همانند بخاری محو شد و یا در انبوه ابرهای زندگی برفراز سرم گم و گور شد. من ماجرای این گنج آسمانی، این عشق باستانی را سال های سال است که در گوشه قلبم، در کنجی از روح حیرت زده ام مخفی کرده ام تا هیچ موجودی هر چند کنجکاو و جستجوگر به آن دسترسی پیدا نکند زیرا همه اجزای وجودم، همه احساس و آگاهی ام از یک حقیقت جنون انگیز حرف می زنند و آن اینکه این گنج باستانی، این تحفه سرزمین فراعنه به من تعلق دارد. این هدیه آسمانی ماجرای عجیبی دارد که هر کس بشنود انگشت حیرت به دهان خواهد گرفت. این حکایت قداست هزار رویای صادقه را دارد و خدا می داند که کلمه به کلمه این ماجرایِ سرگیجه آور را با صداقت خواهم نوشت. من برای بازگو کردن این جادوی آسمانی مدّت ها در فکر و خیال پرآشوبم به جستجو پرداخته ام تا مسیر صدق و صفا را بیابم و به سرچشمه پاکی ها و نیکی ها برسم. زیرا این یک قصه معمولی نیست، تمام اجزای آن را باید گفتار و کلامی سرشار از صداقت تشکیل دهد. اگر تقدیر آن گونه رقم زده باشد که این داستان پراسرار نقش کاغذ شود آن وقت دست به کار می شوم و اجازه نخواهم داد حتی یک خیال شیطانی و یا یک وسوسه بیهوده دنیایی به حریم آن تجاوز کند.
امشب شب عجیبی است. شبی است که صداقت حکومت می کند و خداوند ستارگان را در بی کرانه آسمان جابجا می کند و تقدیرهای نیک و یا بد فرجام را رقم می زند. در این شبی که جز پهنه بی کران اشک و عشق و آسمان سرشار از صداقت، هیچ راهی به حقیقت و سعادت نمی انجامد، فقط باید به خداوند پناه برد.
آیا در این شبی که به خداوند و فرشتگان تعلق دارد و ساکنین زمین به قدر ذرّه ای از آن فیض می برند، بار سنگین اندوهی جانکاه را از دوشم بر خواهند داشت؟ شب عشق و جنون، زیر طاق آسمان خدا آغاز شده و به ظاهر سهم منِ فرود در اندوهی بی پایان است.
امّا از اینها گذشته، با آن که همه وجودم سعی می کند این حادثه همچنان مخفی بماند، با این حال نیرویی مرا وامی دارد آن را نقش اوراق سفید کنم. این تضاد مرا به ستیزی درونی می کشاند و من برای آنکه مطمئن شوم این نفس سرکشم نیست که مرا به سوی فتنه و تظاهر می کشاند، ناچارم روزها و شب ها، در خواب و بیداری به جنگ فرشته یا اهریمنی بروم سرشار از عشق و نفرت، آرامش و اضطراب و دوستی و دشمنی، امّا همیشه پایانِ این نبرد با شادی من همراه می شود، زیرا حکایت من از گزند سارقین در امان می ماند. تو گویی به افسانه طلسم شده ای می ماند که در دهلیز تاریک و نمناک مقبره ای متعلّق به یکی از خاندان های فراعنه مصر باستان در اعماق هزار تویی ساکت و خاموش به خواب ابدی فرورفته است. و من با آسودگی تمام هیچ گاه نگران هجوم دزدان و غارت گنجینه فراعنه نخواهم شد، زیرا این گنج مخفی رمزی دارد که تنها با حضور آگاهانه روح حسّاس و قدیمی من گشوده می شود. با این حال هرگاه تلقینی قوی موفّق می شد فکر مرا به نوشتن این وقایع مشغول سازد، به خودم چنین می گفتم: آیا چگونه می توانم راز قلبم را آشکار سازم و آن را همچون نمایشی در معرض دید همگان قرار دهم؟ چطور حاضر خواهی شد چشم های ناپاک او را ببینند و یا صدای طلسم کننده او را بشنوند. نه. باید از دستبرد شیاطین شهوت پرست و فاسد مصون بماند. گوش های این افراد خاکی و بدبخت از بس صداها و آوازهای مبتذل و سطحی را شنیده دیگر قادر نیستند روح ملکوتی یک صدای آسمانی و یا یک آوازی که متعلّق به دوره دقیانوس است و از حنجره یک آوازه خوان حقیر و عاشقی برخاسته، تشخیص دهند. این آدم ها به این زندگی زمینی و این احتیاجات روزمرّه و شهوی عادت کرده اند و هیچ گاه روح کدر و غبارآلود آنها از این جامه دلگیر و غم انگیز بیرون نمی آید. پس چگونه ممکن است این داستان خیال انگیز را در گوش آنها بخوانم بی آنکه تعفّن و آلودگی های نفسانی و زمینی روح پاک او را نیازارد. بی شک هرگاه وسیله ای در دسترس عموم قرار گیرد دیر یا زود کهنه و فرسوده می گردد و آثار دست ها و چشم ها و ارواح طیبه و خبیثه، آن را از لطافت و یک دستی و شفّافیت می اندازد.
نه، هرچه فکر می کنم می بینم نمی توانم این راز پنهان قلبم را همچون کالایی عادّی و بی ارزش در جمعه بازار اجناس زمینی به زیر قیمت واقعی آن در معرض نمایش و یا فروش بگذارم. باید آن را همچون گوهری نایاب در جامه ای ابریشمین و یا حریرگونه بپیچانم و حصاری از طلسم های ناگشودنی و دعاهایی که هیچ جادوگری قادر به فروریختن آن نباشد، به دور آن بکشم تا از گزند حوادث زمینی و آسمانی در امان بماند. آری اگر انسان یاقوت گرانبهایی داشته باشد و بخواهد از بازار تجمّلات دنیایی و از زیر طاق های ضربی آن عبور کند، بی اعتنا به روزنه های آسمان و نور خورشید و کاملاً هوشیارانه از کنار کاسب ها، مشتری ها، دلاّل ها و باربرها و حمّال های گرسنه عبور می کند تا مبادا گنج او را بربایند، زیرا می داند، هیچ تاجری در زیر آن سقف رنگین که پر از اطعمه و اشربه و البسه زمینی است قادر به خرید یاقوت شگفت انگیز او نیست و بنابراین هرگاه به وجود چنین گوهر گرانبهایی در نزد او آگاه شوند به قصد فریب او قدم پیش خواهند گذاشت. چه باک! زیرا گنج من در جیبم جای نمی گیرد تا دلواپسی مفقود شدنش و یا دیده شدنش را داشته باشم، امّا با این حال در دنیای من با همه گنج های سلاطین مشرق و مغرب زمین پهناور برابری می کند و بنابراین هرگز فریب نوادگان و فرزندان فریب کار آن سلاطین معدوم شده را نخواهم خورد.
با این همه اعتراف می کنم انسان همواره نیازمند همدمی است تا از ناگفته های پنهانش با او سخن بگوید و اگر کسی را نیابد آن را با خود زمزمه می کند و از بیداری به سوی خواب و رویا می رود و در مسیر ناپیدای چشمه حوادث آسمانی و یا برزخی گام خواهد زد به گونه ای که عطش و نیازش در پیچیدگی خواب و رویا و امیال زمینی و حرف های آسمانی خود فروکش کند تا آنگاه که راز سینه اش به خاموشی پناه ببرد.
و اینک با گذشت سال ها به تجربه دریافته ام من هم نیاز دارم از راز پنهان زندگیم حرف بزنم. امّا چگونه؟ ابتدا سعی کردم اضطراب و نگرانی را از خود برانم و بعد بی آنکه جلب توجّه کنم، تلاش کردم گوشه ای از این حکایت خارق العاده را برای شخصی که از میان آدمیان برگزیده ام، بازگو کنم، آن هم به این دلیل که از آزردگی روحم بکاهم و از طرفی شگفتی سرنوشتم را در برق چشمان آن شخص بنگرم. می خواستم بدانم آیا این ماجرا همانقدر که برای من عجیب و غیر قابل باور است برای دیگری نیز تعصّب انگیز است یا آن که همچون اتّفاقی عادّی به سادگی از کنار آن خواهد گذشت. یکی دوبار چنین کردم و بی آنکه یک بار بین این حکایت و خودم ارتباطی برقرار کنم، گوشه ای از آن را برای دیگری تعریف کردم. آن دوست قدیمی که ساعتی برای من از سیاست و فرهنگ و اوضاع اقتصادی و فعّالیت های متنوّع خود سخن می گفت ناگهان در برابر پاره ای از حکایت من طلسم شد. گویی آگاهی و تجربیات و دانش عقلی او در هم فرو شدند و نقش یک جادوی ویرانگر در برابر چشمان متحیرش قرار گرفت. مثل اینکه پشت فرمان به خوابی شگرف فرورفته باشد. مات و متحیر به سکوتی ژرف پناه برده بود. در همین هنگام او را صدا زدم و گفتم: چه شده، به چی فکر می کنی؟ گفت: باور نمی کنم.
و من با تمام وجودم دیدم و احساس کردم که چطور گوشه ای از این ماجرای شگفت، حرف های معمولی و تجربیات گرانمایه او را به غبار بی ارزشی مبدّل ساخت و فکر و ذهن او را در هاله ای برزخ گونه و ناشناخته فرو برد. او چنان مجذوب این پاره حکایت شگفت شده بود که حتی مرا تا خانه ام رساند و هنگام جدایی آرام چنین زمزمه کرد: عجب. چطور ممکنه. واللّه قسم من هنوز از چیزهایی که گفتی گیجم! این ماجراش چیه. حقیقت داره؟
از او خواستم هرچه را تعریف کردم فراموش کند و در این رابطه با کسی صحبتی نکند.
- باشه امّا به شرطی که یک روز برام بگی موضوع چیه؟
مدّتی بعد برحسب اتّفاق به دوستی برخوردم که ایمان راسخی به صداقت و پاکی او داشتم. او را به رازداری و صدق و صفا می شناختم و مطمئن بودم یک موجود بهشتی است که در روی زمین گام می زند. ازقضا آن شب مسیر ما یکی بود و هر دو ترجیح دادیم نیمی از راه را پیاده طی کنیم. ناگهان در طول راه تصمیم گرفتم از ماجرای پنهان خود با او حرف بزنم فقط از او خواستم حکایتم را جایی فاش نسازد و بعد بی اعتنا به عابرین، عبور ماشین ها و ویترین رنگارنگ مغازه ها، من گوشه ای از داستان مجذوب کننده خود را برایش بازگو کردم، زیرا می دانستم بیان این ماجرا برای او که قلبی سرشار از عشق به خدا دارد، هیچ گزندی بر گنجینه من وارد نمی سازد و بنابراین با خیالی آسوده برایش تعریف کردم که چگونه وجودم با این حکایت طلسم گونه پیوند خورده است. آیا باورکردنی است؟
و از آنجا که روح و جان آن مرد متوجّه آسمان و خداوند یکتا بود، احساس و نظر او راجع به این قضیه برایم بسی باارزش بود.
به او گفتم: این چی می تونه باشه؟
گفت: جالبه. من در این قصّه رگه های درخشانی می بینم. حیفه، نگذار حروم بشه.
- چی کار کنم.
- بنویس.
- نمی تونم، دوست ندارم راجع به اون با کسی حرف بزنم. حساب تو جداست.
گفت: این قصه غیر عادّی است و هیچ اجباری نداری مثل سایر حکایت های معمولی آن را تعریف کنی. اگر روزی خواستی آن را بنویسی سعی کن قداستش حفظ بشه، نگذار وجودش زمینی و معمولی جلوه کنه، حیفه.
و بدین گونه بود که اطمینان حاصل کردم شرح این حکایت مرموز تنها با این شیوه خیال انگیز میسّر است، زیرا با این طرز بیان روح پاک او از گزند ارواح خبیثه در امان می ماند و طلسم این عشق باستانی در بند روح من باقی می ماند زیرا آنچه که بدین گونه شرح داده خواهد شد، بخشی از سرنوشت ناشناخته من است و این حکایت را به این خاطر خواهم نوشت که از بار سنگین ناباوری و اندوه من بکاهد و همدمی برای تنهایی روح سرگشته ام باشد.
گمان می کنم همه آنهایی که به نوعی در مسیر این ماجرا قرار گرفتند، ناخودآگاه مامور بوده اند مرا در ثبت این حکایت باورنکردنی یاری دهند و از آنجایی که به ناچار در این دایره عجیب قرار گرفته اند، هرگز نامی از آنها نخواهم آورد، زیرا در طلسم این سحر اساطیری گرفتار شده اند، امّا خود نمی دانند. حداقل آن که نباید نام زمینی آنها ذکر شود، زیرا این حکایت در بستری از رویا و خیال های طلایی و نایاب می گذرد.
اکنون برای شرح این ماجرا باید به گذشته های دور باز گردم، امّا پیش از آن ترجیح می دهم در خوابی شگفت غرق شوم و در رویایی باستانی و کهن فرو روم. احساس می کنم کسی از آن دوردست هایِ زمان مرا صدا می زند.
* * *

نظرات کاربران درباره کتاب باغ‌های مرمر