فیدیبو نماینده قانونی نشر قطره و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب روباه‌های کوچک

کتاب روباه‌های کوچک

نسخه الکترونیک کتاب روباه‌های کوچک به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب روباه‌های کوچک

در ایران بسیارند نمایش‌نامه‌هایی که ترجمه شده‌اند، در حالی که نه مهم بوده‌اند و نه در میانِ آثارِ نویسنده‌شان جایگاهی داشته‌اند... ... بسیارند نمایش‌نامه‌هایی که چنان در سیر ترجمه تحریف شده‌اند و تغییرِ شکل یافته‌اند که استناد به آن‌ها تنها ما را به تاریخی جعلی از ادبیات نمایشی می‌رساند... ... بسیارند نمایش‌نامه‌های جریان‌ساز که از سیر ترجمه‌هایِ متون نمایشی جامانده‌اند... مجموعه‌ی جامانده‌ها همین گروه سوم را هدف گرفته است. آثاری که به هر دلیلی، از جمله دشواری متن، فقدانِ مترجم برای برخی زبان‌ها و...، ترجمه نشده‌اند و عدمِ ترجمه‌شان بیش از همه دانشجویانِ تئاتر را با معضلی جدی روبه‌رو کرده است. جست‌وجو، انتخاب و ترجمه‌ی این آثار البته آسان نیست، چرا که: متونِ دشوار، هنوز دشوارند و کم‌تر مترجمی وسوسه‌ی دست به گریبان شدن با آن‌ها را دارد... ... مترجمان کارکشته در میانِ همه‌ی زبان‌ها یکسان پخش نشده‌اند و هنوز برای برخی از زبان‌ها سخت می‌توان مترجمِ حرفه‌ایِ مشتاق یافت... با این همه، اراده‌ی جامانده‌ها فرارفتن و گذر از این موانع است و در این مسیر از تمامِ نمایش‌نامه‌نویسانِ مترجم، و مترجمانِ علاقه‌مند به ادبیاتِ نمایشی دعوت می‌کند که به این مجموعه بپیوندند. اما شرطِ ورود به بازیِ جامانده‌ها ساده است، پیش‌تر آن‌که نمایش‌نامه باید به تاریخِ تئاتر تعلق داشته باشد و سال هزار و نهصد و پنجاه مرزِ تاریخِ نگارشِ آثاری قرار گرفته که می‌توانند در این مجموعه جای ‌بگیرند؛ و دیگر آن‌که بتوان اهمیتِ نمایش‌نامه را در تاریخِ ادبیاتِ نمایشیِ جهان توجیه کرد؛ این اهمیت، الزاماً جریان‌سازی نیست و می‌تواند دلایلِ بی‌شمار دیگری را هم در برگیرد. مقاله‌ی تفصیلیِ پایانِ هر نمایش‌نامه در واقع توضیحِ اهمیت هر اثر خواهد بود. به بازیِ جامانده‌ها خوش آمدید.

ادامه...
  • ناشر نشر قطره
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.86 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۵۶ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب روباه‌های کوچک

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

صحنه
صحنه ی نمایش اتاق نشیمن خانه ی گیدنز است، در شهری کوچک و جنوبی.

پرده ی یک
بهار سال ۱۹۰۰، شب

پرده ی دو
یک هفته بعد، صبح زود

پرده ی سه
دو هفته بعد، غروب

هیچ تلاشی نشده است تا دیالوگ ها با لهجه ی جنوبی نوشته شوند، اما مسلم است که لهجه ها جنوبی اند.

مقدمه ی دبیرمجموعه

اگر ترجمه های موجود در کتاب خانه ها، تنها راهِ مواجهه ی ما با نمایش نامه هایِ خارجی باشد، در این صورت درک و دریافت مان از تاریخِ ادبیاتِ نمایشی ناکامل و مجازی خواهد بود، که این تاریخ چیست مگر سیر متونی نمایشی که هریک به دوره ای تعلق دارند و به جغرافیایی.
در ایران بسیارند نمایش نامه هایی که ترجمه شده اند، در حالی که نه مهم بوده اند و نه در میانِ آثارِ نویسنده شان جایگاهی داشته اند...
... بسیارند نمایش نامه هایی که چنان در سیر ترجمه تحریف شده اند و تغییرِ شکل یافته اند که استناد به آن ها تنها ما را به تاریخی جعلی از ادبیات نمایشی می رساند...
... بسیارند نمایش نامه های جریان ساز که از سیر ترجمه هایِ متون نمایشی جامانده اند...
مجموعه ی جامانده ها همین گروه سوم را هدف گرفته است. آثاری که به هر دلیلی، از جمله دشواری متن، فقدانِ مترجم برای برخی زبان ها و...، ترجمه نشده اند و عدمِ ترجمه شان بیش از همه دانشجویانِ تئاتر را با معضلی جدی روبه رو کرده است. جست وجو، انتخاب و ترجمه ی این آثار البته آسان نیست، چرا که:
متونِ دشوار، هنوز دشوارند و کم تر مترجمی وسوسه ی دست به گریبان شدن با آن ها را دارد...
... مترجمان کارکشته در میانِ همه ی زبان ها یکسان پخش نشده اند و هنوز برای برخی از زبان ها سخت می توان مترجمِ حرفه ایِ مشتاق یافت...
با این همه، اراده ی جامانده ها فرارفتن و گذر از این موانع است و در این مسیر از تمامِ نمایش نامه نویسانِ مترجم، و مترجمانِ علاقه مند به ادبیاتِ نمایشی دعوت می کند که به این مجموعه بپیوندند. اما شرطِ ورود به بازیِ جامانده ها ساده است، پیش تر آن که نمایش نامه باید به تاریخِ تئاتر تعلق داشته باشد و سال هزار و نهصد و پنجاه مرزِ تاریخِ نگارشِ آثاری قرار گرفته که می توانند در این مجموعه جای بگیرند؛ و دیگر آن که بتوان اهمیتِ نمایش نامه را در تاریخِ ادبیاتِ نمایشیِ جهان توجیه کرد؛ این اهمیت، الزاماً جریان سازی نیست و می تواند دلایلِ بی شمار دیگری را هم در برگیرد. مقاله ی تفصیلیِ پایانِ هر نمایش نامه در واقع توضیحِ اهمیت هر اثر خواهد بود.

به بازیِ جامانده ها خوش آمدید.

روباه های کوچک را هرمان شاملین(۱) برای نخستین بار در تئاتر ملی شهر نیویورک از تاریخ ۱۵ فوریه ۱۹۳۹ تا ۲۰ ژانویه ۱۹۴۰ به صحنه برد. افراد زیر نخستین بازیگران این نمایش بودند:
ادی: Addie
ابی میشل: Abbie Mitchell
کال: Cal
جان مریوت: John Marnot
بردی هیوبارد: Birdie Hubbard
پاتریشیا کالین: Patricia Collinge
اسکار هیوبارد: Oscar Hubbard
کارل بنتن رید: Carl Benton Reid
لئو هیوبارد: Leo Hubbard
دان داریا: Dan Duryea
رجینا گیذنز: Regina Giddens
تلولا بنک هد: Tallulah Bankhead
ویلیام مارشال: William Marshall
لی بیکر: Lee Baker
بنجامین هیوبارد: Benjamin Hubbard
چارلز دنگل: Charles Dingle
الکساندرا گیدنز: Alexandra Giddens
فلورنس ویلیام: Florence Williams
هوراس گیدنز: Horace Giddens
فرانک کانروی: Frank Conroy

تهیه کننده و کارگردان: هرمان شاملین
طراح صحنه: هوارد بی
طراح لباس: الین برنستاین

پرده ی یک

صحنه: اتاق نشیمن خانه ی گیدنز در شهری کوچک در عمق جنوب، بهار سال ۱۹۰۰. در انتهای صحنه پلکانی است که به طبقه ی دوم می رسد. در دو لته ی اتاق ناهارخوری در انتهای سمت راست صحنه جای دارد. وقتی این در باز است، بخشی از اتاق ناهارخوری و اسباب آن را می بینیم. ورودی اتاق نشیمن با رخت آویز و جای چتر در انتهای سمت چپ صحنه واقع شده است. روی دیوار سمت چپ پنجره های بزرگ پوشیده با پرده های توری دیده می شوند. اتاق را لوستر گازی مرکزی و لامپ های نفتی رومیزی منقوش به طرح های چینی روشن کرده اند. جلو دیوار پیانویی بزرگ و در پیش صحنه ی سمت راست، یک کاناپه، میزی بزرگ و چند صندلی قرار گرفته است. جلو دیوار انتهایی سمت چپ، یک میز و چند صندلی و نزدیک پنجره، کاناپه ای کوچک تر و چند میز عسلی قرار دارد. اتاق چشم نواز است و اسباب گران قیمت، اما از هیچ سلیقه ی ویژه ای خبر نمی دهند. همه چیز بهترین است و همین.

با بالا رفتن پرده، ادی، زن سیاهپوست بلندقامت و دلنشین که حدوداً پنجاه وپنج ساله است، پنجره ها را می بندد. از پشت درهای بسته ی اتاق ناهارخوری صداهایی به گوش می رسد. پس از لحظه ای، کال، مرد سیاه پوست میان سال از ورودی اتاق نشیمن وارد می شود؛ یک سینی در دست دارد که چند لیوان و یک بطری نوشیدنی در آن است. ادی پیش می رود، سینی را از او می گیرد، روی میز می گذارد و شروع می کند به چیدن ظروف آن.

ادی: (به بطری اشاره می کند.) تو پاک خل شدی؟
کال: نخیر، زبل خانوم، خل نشدم. خانم رجینا گفتش برم این بطری رو بیارم (به بطری اشاره می کند.) دقیقاً همین بطری رو، واسه اون مهمون خیلی باکلاسش می خواد. وقتی خانم رجینا این جور خرده فرمایشاتش رو عوض می کنه، می تونی رو ده سنتی ت شرط ببندی که دلیل قانع کننده ای واسه کارش داره.
ادی: (به اتاق ناهارخوری اشاره می کند.) برو تو، شاید لازمت داشته باشن.
کال دوشیزه زان دو تا یخ دربهشت میوه ای خورد و به اون مهمون باکلاسه گفتش که، بهش گفتش که بهترین یخ دربهشت میوه ای رو تو کل جنوب تو درست می کنی.
ادی: (لبخند می زند، خشنود) واقعاً گفت؟ خب حواست باشه بل(۲)، یه کم دیگه براش نگه دار. دوست داره درست قبل از رفتن تو رختخواب بخوره. یه کم کیک هم براش نگه دار، دوست داره ـ

بردی هیوبارد در اتاق ناهارخوری را باز می کند و به سرعت پشت سرش می بندد. بردی زنی است حدوداً چهل ساله با چهره ای زیبا، باوقار، و رنگ پریده. حرکات او معمولاً عصبی و بزدلانه است. اما حالا وقتی دوان دوان وارد اتاق می شود، سرزنده و هیجان زده است. کال به سوی بردی برمی گردد.

بردی: اوه کال (در را می بندد.) می خوام بری و یکی از پسرهای آشپزخونه رو بفرستی به دو بره خونه ی ما. باید توی کشو میزم رو بگرده ـ (به ادی) خدایا، ادی چه شام خوبی بود! بهترین شام ممکن.
ادی: امروز خیلی قشنگ و جوون شدین خانم بردی.
بردی: (خندان) من، جوون؟ (به سمت کال برمی گردد.) شاید بهتر باشه سایمون(۳) رو پیدا کنی و به اون بگی بره. بگو کشو سمت چپ میزم رو بگرده و آلبوم موسیقی من رو زود برداره بیاره. آقای مارشال خیلی مشتاق دیدنشه. واسه خاطر پدرش و اپرای شیکاگو (به ادی) آقای مارشال خیلی مرد مودب و بانزاکتیه. خیلی هم تحصیل کرده و بافرهنگه. من هم همه چیز رو درباره ی این که مامان و بابا همیشه به خاطر موسیقی می رفتن اروپا بهش گفتم (به روی ادی می خندد.) فکر کن این همه راه رو بری تا اروپا که فقط موسیقی گوش کنی. قشنگ نیست، ادی؟ فقط بشینی و گوش کنی و ـ (می چرخد و به سمت کال قدمی برمی دارد.) کشو سمت چپ، کال دو بار بهش بگو چون یادش می ره. بهش بگو که نذاره هیچی از آلبوم بیفته بیرون، وقتی هم برگشت مستقیم بیاردش این جا.

اسکار هیوبارد در اتاق ناهارخوری را باز می کند و سریع پشت سرش می بندد. مردی چهل و هشت، نه ساله است.

کال: چشم خانم. البته سایمون که درست حالیش نمی شه. ولی چشم بهش می گم.
بردی: کشو سمت چپ، کال. بهش بگو کتاب آبی یه رو هم بیاره و ـ
اسکار: (برافروخته) بِردی.
بردی: (نگران برمی گردد.) اوه، اسکار. داشتم سایمون رو می فرستادم دنبال آلبوم موسیقیم.
اسکار: (به کال) آلبوم رو بی خیال. خانم بردی تصمیمش عوض شد.
بردی: اما اسکار، من واقعاً، واقعاً به آقای مارشال قول دادم. من ـ (کال به آن ها نگاه می کند، بیرون می رود.)
اسکار: چرا از سر میز شام بلند می شی و عین بچه ها می دوی بیرون؟
بردی: (سعی می کند خوش خلق باشد.) آخه، اسکار، آقای مارشال گفت خیلی دلش می خواد آلبوم من رو ببینه. از اون زمان ها براش تعریف کردم که مامان واگنر رو از نزدیک دیده بود و خانم واگنر بهش یه برنامه ی امضا شده و یه پوستر بزرگ داده بود. آقای مارشال می خواد اونا رو ببینه. خیلی خیلی دلش می خواد. ما گپ مبسوطی زدیم و ـ
اسکار: (قدمی به سوی او برمی دارد.) تو عین یه زن پرچونه یه بند براش ور زدی. نذاشتی یه لحظه راحت باشه. اون نیومده جنوب تا تو حوصله ش رو سر ببری.
بردی: (بی درنگ، مکدر) حوصله ش سر نرفت. من که باورم نمی شه حوصله ش سر رفته باشه. اون یه جنتلمن تحصیل کرده و خیلی بافرهنگه (صدایش بالا می رود.) اصلاً باورم نمی شه. همیشه وقتی داره به من خوش می گذره از این حرف ها می زنی.
اسکار: (با تندی به سمت او برمی گردد.) زیادی مشروب خوردی. خودتو جمع وجور کن.
بردی: (عقب می رود، نزدیک است به گریه بیفتد، لرزان) مگه من چی کار کردم؟ من که کاری نکردم. مگه چی کار دارم می کنم؟
اسکار: (قدمی به سمت او برمی دارد، عصبی) گفتم خودتو جمع و جور کن. مثل یه احمق رفتار نکن.
بردی: (به سمت او برمی گردد، آرام) باور نمی کنم حوصله ش سر رفته باشه. فقط همین باور نمی کنم. بعضی آدما موسیقی رو دوست دارن و دوست دارن درباره ش حرف بزنن. همه ی کاری که من کردم همین بود.
لئو هیوبارد باعجله از اتاق ناهارخوری وارد می شود. او مردی جوان، بیست ساله و نه چندان خوش قیافه است.
لئو: مامان! بابا! دارن می آن.
اسکار: (آهسته) بشین، بردی. بشین همین الان. (بردی می نشیند، سرش را پایین می اندازد. انگار بخواهد صورتش را پنهان کند.)

کال در اتاق ناهارخوری را باز می کند. می بینیم که آدم ها از سر میز بلند می شوند. رجینا گیدنز به همراه ویلیام مارشال وارد می شود. رجینا زنی جذاب و چهل ساله است. مارشال چهل و پنج ساله، خوش سیما و متین. پشت سر آن ها الکساندرا گیدنز دختری هفده ساله، بسیار زیبا و ظریف، پشت سر بنجامین هیوبارد به اتاق نشیمن می آید. بنجامین هیوبارد پنجاه و پنج ساله است؛ صورتی پهن و شاداب دارد با حرکاتی دقیق و موقر که اغلب در مردان تنومند یافت می شود.

رجینا: آقای مارشال گمونم دارین سعی می کنین دلداریم بدین. شیکاگو شاید پر سر و صداترین و کثیف ترین شهر دنیا باشه اما من به صدای اسب ها و بوی گل های آزالیای این جا ترجیحش می دم. من عاشق شلوغی، تئاتر و خانم های جذاب و دلربام ـ خانم های فوق العاده جذاب، درسته آقای مارشال؟
مارشال: (به سوی کاناپه می رود.) خانم های شیکاگویی؟ اوه، آره گمونم. اما باید خدمتتون بگم که بنده توی شیکاگو هیچ وقت با سه تا خانم به این زیبایی ناهار نخورده م.

ادی شروع می کند به تعارف کردن.

بن: زنای جنوبی ما خیلی خوشگلن.
لئو: (می خندد) اما پی خانما باید رفت موبایل(۴) آقا. برازنده و خیلی هم باتجربه ن.
بن: (برمی گردد و به او نگاه می کند.) چی؟ باتجربه، گفتی باتجربه ن؟
اسکار: (شتابزده به لئو) منظور عمو بن اینه که تجربه معیار زیبایی خانوما نیست.
لئو: (به سرعت) البته، عمو بن منظور من این نبود که ـ
مارشال: این عالی یه خانم گیدنز.
رجینا: ممنونم آقای مارشال. این بطری رو کنار گذاشته بودیم به این امید که فقط برای شما بازش کنیم.
الکساندرا: (ادی با سینی به سوی او می رود.) وای واقعاً من هم می تونم ادی؟
ادی: بهتره از مامانت بپرسی.
الکساندرا: اجازه دارم مامان؟
رجینا: (با سر تایید می کند، لبخند می زند.) به افتخار آقای مارشال.
الکساندرا: آقای مارشال، این اولین باره.

ادی به لئو تعارف می کند.

مارشال: هیچ کس اولین مزه کردنش به پای شما نمی رسه. (لیوانش را بالا می برد، الکساندرا هم لیوانش را بالا می گیرد. هر دو می نوشند.) خب، به نظرم کاملاً درسته خانم گیدنز.
رجینا: چی درسته؟
مارشال: این که شما جنوبی ها جای بی نظیری رو توی امریکا اشغال کردین. بهتر از بقیه زندگی می کنین، بهتر می خورین، بهتر می نوشین. نمی دونم وقتی هم پیدا می کنین، یا اصلاً می خواین یه وقتی هم برای کسب و کار پیدا کنین؟
بن: اکثر جنوبی ها نمی خوان.
مارشال: همه تون باهم این جا زندگی می کنین؟
رجینا: این جا با من؟ (می خندد.) اوه نه. برادرم بن همسایه ی دیوار به دیوارمونه و خونه ی برادرم اسکار و خانواده ش حوالی میدون کنار یه.
بن: اما خانواده ی بسیار صمیمی یی هستیم. همیشه دوست داشتیم این طور باشیم.
مارشال: خیلی لذتبخشه. خانواده ت رو کنار هم نگه داری تا زندگی شون رو باهم قسمت کنن. خانواده من خیلی سفر می رن. فکر کنم بچه هام دیگه هیچ وقت برنگردن خونه. زمستونا مدرسه ن، تابستونا با مادرشون اروپا ـ
رجینا: (مشتاقانه) اوه آره. حتی ما هم این جا خبرهای خانم مارشال رو تو صفحه های اجتماعی روزنامه ها می خونیم.
مارشال: به جرئت می گم خیلی دَدَر یه. شماها همه تون باهم کار می کنین؟ پسران هیوبارد؟
بن: (به اسکار اشاره می کند.) اسکار و من. (به رجینا اشاره می کند.) شوهر نمونه ی خواهرم بانکداره.
مارشال: (به رجینا نگاه می کند، شگفت زده) اوه.
رجینا: خیلی متاسفم که همسرم برای ملاقات با شما این جا نیست. به سختی بیماره. توی بیمارستان جانز هاپکینز بستری یه اما به زودی برمی گرده خونه. به نظرم دیگه حالش رو به بهبوده.
لئو: من با دایی هوراس کار می کنم (رجینا به او نگاه می کند.) منظورم اینه که توی بانک عمو هوراس کار می کنم. وقت هایی که نیست حواسم به کارها هست.
رجینا: (لبخند می زند.) واقعاً لئو؟
بن: (به لئو نگاه می کند و بعد به مارشال) فروتنی در جوانان همون قدر که تحسین برانگیزه کمیاب هم هست. (دوباره به لئو نگاه می کند.)
اسکار: (به لئو) منظور عموت اینه که یه مرد جوون باید متواضعانه تر صحبت کنه.
لئو: (شتابزده، قدمی به سوی بن برمی دارد.) اوه، منظورم این نبود، آقا ـ
مارشال: راستی، خانم هیوبارد. اون امضای واگنر که قول داده بودین می ذارین ببینمش کجاست؟ قطار من تا چند دقیقه دیگه حرکت می کنه و ـ
بردی: امضا؟ اوه، خب راستش آقای مارشال من نمی خواستم انقدر پرچونگی کنم. راستش من (مضطرب، به اسکار نگاه می کند.) باید منو ببخشید حواسم نبود چون، خب، چون که یه کم ـ یه کم ـ سردرد داشتم و ـ
اسکار: همسر من قربانی بینوای سردرده.
رجینا: (فوری) آقای مارشال سر شام گفتن که دوست دارن براشون پیانو بزنی الکساندرا.
الکساندرا: (که به بردی نگاه می کرده.) اونی که خوب پیانو می زنه من نیستم، آقا. زن دایی منه. فوق العاده ست. معلم من هم هست (مشتاقانه برمی خیزد.) می شه یه دوئت بزنیم؟ می شه مامان؟
بردی: (دست الکساندرا را می گیرد.) ممنونم عزیزم. اما الان سردرد دارم. من ـ
اسکار: (با تندی) لجبازی نکن بردی. آقای مارشال ازت می خوان که بزنی.
مارشال: واقعاً دوست دارم، اگه سردردتون ـ
بردی: (تردید می کند، سپس برمی خیزد، سرخوش) من هم خیلی خوشحال می شم، آقا. (او و الکساندرا به سوی پیانو می روند.)
مارشال: خیلی ستایش برانگیزه که شما آریستوکرات های جنوبی کنار هم مونده ین. باهم مونده ین و چیزهای رو که بهتون تعلق داره حفظ کرده ین.
بن: دچار سوءتفاهم شدید قربان. آریستوکرات های جنوبی باهم نموندن و متعلقات شون رو هم حفظ نکردن.
مارشال (می خندد، اتاق را نشان می دهد.) شما به این نمی گین حفظ متعلقات؟
بن: اما ما آریستوکرات نیستیم (به بردی که پشت پیانو نشسته اشاره می کند.) بین ما همسر برادرمون تنها کسی یه که به آریستوکراسی جنوبی تعلق داره.

بردی به بن نگاه می کند.

نظرات کاربران درباره کتاب روباه‌های کوچک