فیدیبو نماینده قانونی نشر قطره و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب صدای سپید

کتاب صدای سپید

نسخه الکترونیک کتاب صدای سپید به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب صدای سپید

ناچیز شمارَد اَر، به هستی آشفته سری که بسته راهی، خرسند شده به می‌پرستی بی چشمِ دلی، نبیند آهی! هشیار اگر نگشته مادام تا ماتمِ زندگی، ندیده، تا زنده به مستی است و در دام تلقین بَرِ مردگان چه دیده! خود خورده تکان و زنده داند دل مرده جماعتی به زندان از بهرِ معاش حُکم رانَد کوهِ غمِ دل آتش افشان! هُشیار شود جهانِ هستی از بهرِ دل شکسته‌ای چند مستی بِبَرد وَ خود پرستی! شادی بِرَهد زِ دامِ این بند!

ادامه...
  • ناشر نشر قطره
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.82 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۶۶ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب صدای سپید

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

شیدا

شیدایِ نیم روز

۲۵ / ۲ / ۱۳۸۹ بازبینی: ۲۵/ ۹ / ۱۳۹۰ ـ ۰۵۲۸

شب است و خواب و رویا
روز را، وامی گذارم
با همه دل بستگی ها.
متاعِ روز را،
به مهمانیّ شب هرگز نیاور،
خسته، با حالی نزار.
به خوابم دیگر هرگز پای مگذار!

شب است و، پالایشِ فتنه،
پاک دیسی زِ خودخواهی.
ماه، پنهان،
روز ناپیدا!
ترانه خوان می رود، شب
تا دیدارِ روز،
و من،
تا نیم روز به خلوت گاهِ رویا،
می سپارم،
چشمِ خواب آلودِ بیمار.

و این گونه می سُرایَد هستی ام،
چشمم بر نمی تابد، شید را
به شیدا، تا نیمْ روز خواب بگذار:
که شیدا را نیست دیگر، مُلکِ دیدار!(۱)

نه آفتاب

۷ / ۸ / ۱۳۹۰ ـ ۰۶۳۴

پاییز،
هر نسیمی که در حیاط زندگی وزید،
خون نشست، به رویِ برگِ زردِ امید.
هر باد که برخاست،
از ناگهانِ هراسِ اندیشه
کوبیدن پنجره ی دل بود و شکستن شیشه!

در آن دشتِ فراخِ آرزو،
نه قطره ای، نه چشمه ای، نه آب!
درونِ سینه ی تنگ امید؛
نه روزنی، نه آفتاب!
از نوایِ ناساِز روزگار،
گوش آزرده گشته و، دل بی تاب!

هم رازِ خورشید

۲۳ / ۶ / ۱۳۸۶ ـ کیش ۱۰۳۱

با همه نامُرادی بود،
چهره ام از عشق گُل گون.
در بَرِ بادِ پاییزی،
رویِ برگِ زرد، پُرخون!

شیطنت های طبیعت را،
با دلِ نازکِ چکاوک ها،
رمز و رازی بود ناپیدا
سرخی خورشید،
هم رازِ
تبِ گونه های آتش گون!

هراس دل 

مرداد۱۳۹۲ ـ ۱۰۴۵

رویای خیس، این گونه
باران زده از چشم شب گریخت.
تا سپیده زد
شد شبنم و از گوشه ی چشم برگ ریخت!
این سان که هراسید دلم زِ گُم شدن،
موجی زِ ساحلِ خرّم،
تیره بخت، تا دلِ دریای تیره گریخت.

شوربختم!
نه این که شوری اشکم به گونه ریخت!
زان رو که پگاه چشم گشود،
و رویای من به آسمان گریخت!

مجنون و کهن بیابان

۱۱ / ۹ / ۱۳۸۴ ـ ۱۰۳۳

هر قدم می نهادم،
خاک به دیده ام می ریخت.
پلکِ من سنگین از غبار،
چشم در چشم بیابان می دوخت.

غروب از راه رسیده، دستش دراز بود
تا شمعِ روز را خاموش کند:
گر چه خیس از گریه ی ابر،
دستش از آجین شمع سوخت!
فریادش پرنده ای شد سیاه،
که کوهِ خورشید را به بر گرفت.
شب با من از راه می رسید.
من به کلبه ی تنهایی خود،
کومه ی مجنون خزیدم.
و با خود به گفت وگو:
ذهنِ بیابان، دَمی با من بود،
با خاک هم رنگ، با لیلی هم خو!

بامداد،
با حلقه ی خورشید به دام،
با ابرِ دلِ گرفته ام؛
به راه افتادم.
رویایم نیامد با من،
لیلی با بیابان نا آشنا بود.
بیابان با من بود و بس دل˙خون
من بودم تنها و بیابان، مجنون!

گلایه ی شب(۲)

از ۲۶ / ۴ /۱۳۹۰ تا ۰۱ / ۰۵ / ۹۰ ـ ۰۵۳۶

شب، غمم را
زیرِ لب،
با بی خوابیَم گفتم.
چشمانِ خیسم را
برهم نهاده، عاقبت خفتم.

سپیده، پیراهنِ سحر بر تن،
بر قله های عشق تابید.
آفتاب، از پشتِ پلک های خواب آلود خندید!

پِلکی زد آسمان وَ از انبوه گلایه
قطره ی، شب
از چشمِ برگ های نازک ْ دل چکید!
و اندوهِ بزرگِ کهکشان را،
دیدم آنْ سان در سکوت،
افتاده به خاک،
دلم از اَندُمِه(۳) ، چون بید لرزید!

کفش های بلورین

۱۰ / ۱۲ / ۱۳۷۹ ـ ۱۰۲۹

این من این تو!
هر کجا دل داد، مان
هر کجا دل داد، رو.

گندُمی خوردم، سیب یا هرچه
دیگر اما،
رفته ای، رو،
بی دلدار!
از منِ رانده، دست بدار!

جاذبه ای ماه وَش، زین پیش
فریفت آدم را،
سیبی به جای فرود، جست!
هَوَس جوانه زد
و کِشت به بار نشست.

مرا اینک، به خودم واگذار،
کفش های بلورین را،
نیمه شب، همراه خود بردار.
سنگ هایمان واکَندیم:
دیگر از من مهری به دل مگذار!
از نیمه راه برگرد و عشق را،
به خاطراتِ بهشت بسپار!

کبودی غم

 ۸ / ۱۱ / ۱۳۹۱ ـ ۱۰۴۴

از مشتِ غم(۴)،
بر گودیِ کبودِچشم،
اشگی به پلکِ نمورِ ابر نشست،
باران زد و قطره ای گریخت،
و به گودی چشم تو نشست!

من با لرزه ای از احساس لیز
به ساقِ پایِ تو چشم می دوزم:
می گریزم از آن نگاه چشم در چشم.
شوق من از دیدار تو،
سینه به سینه ایستاده؛
اندوه تو، نفس گیر است
ولی
وآن های و هوی قلب بی آرامِ من،
در وادیِ خموشی تو، سرگشته!

غمْ باد

۱۲ / ۱ / ۱۳۸۱ ـ ۰۵۳۴

گلوی آسمان غمْ باد دارد،
از تپش افتاده، سینه.
قفس، خود سخت دلْ تنگ است،
دل نمی کوبد به زندان،
بسته پایِ دل به سنگ است!

تا مگر بشکست، سنگِ سکوت
موج ها از پی، گرداب خواهد کرد.
سلامی گرم،
چون گرمیِ تنْ زادِ مرغی
بر نرمی امواج، پرواز خواهد کرد!
یا شکارِ دلی گشته،
یا شکار خواهد کرد!

نظرات کاربران درباره کتاب صدای سپید