فیدیبو نماینده قانونی انتشارات بنیاد نهج‌البلاغه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب كاوشی در نهج‌‌البلاغه
جلد سوم

نسخه الکترونیک کتاب كاوشی در نهج‌‌البلاغه به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب كاوشی در نهج‌‌البلاغه

مشهورترین اثر سیدِ رضی نهج‌البلاغه است که آن را در سال ۴۰۰ هجری یعنی شش سال پیش از وفاتش تألیف کرده است. بنابراین امسال درست هزار(۱) سال از عمر نهج‌البلاغه می‌گذرد.
سیدِ رضی در سایه دانش وسیع و نیروی سنجش ادبی فوق‌العاده خویش با استفاده از کتابخانه شخصی خود و کتابخانه بزرگ برادرش سید مرتضی، و کتابخانه شاپوربن اردشیر وزیر شیعی بهاءالدوله دیلمی که دارای ده هزار جلد کتاب نفیس و بعضی منحصر به فرد بوده است، و سایر مآخذی که در اختیار داشته، پس از مطالعه دهها کتاب پیرامون خطبه‌ها و سخنان و نامه‌های بی‌نظیر و تاریخی جدّ بزرگوارش امیرالمؤمنین علیه‌السلام، مطالب نهج‌البلاغه را از میان آنها برگزید و در سه بخش قرار داد:
خطبه‌ها و سخنان، نامه‌ها و کلمات قصار (سخنان کوتاه) حضرت و آن را نهج‌البلاغه یعنی (روش زیبای سخن گفتن) نامید.
مقدّمه‌ای عالی و کوتاه نیز بر آن نوشت و در صدر و ذیل بعضی از سخنان حضرت گاهی مشکلات آن را حلّ کرده و توضیح داده یا مأخذ آن را نقل می‌کند یا شأن نزول آن را بیان می‌دارد.
علامه بحرالعلوم فقیه عالی مقام شیعه نهج‌البلاغه یعنی گزیده‌ای از سخنان امیرالمؤمنین علیه‌السلام را «سخنی بالاتر از گفتار مخلوق و پایین‌تر از کلام خالق» می‌داند.
دانشمندان معتقدند از این مقدار سخنان امیرالمؤمنین که سیدِ رضی در «نهج‌البلاغه» تدوین کرده است، به خوبی پیداست که پس از قرآن مجید، دنیای اسلام کتابی از لحاظ ابعاد و ارزش‌های اسلامی مانند نهج‌البلاغه در اختیار ندارد.

ادامه...
  • ناشر انتشارات بنیاد نهج‌البلاغه
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 3.15 مگابایت
  • تعداد صفحات ۵۰۱ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب كاوشی در نهج‌‌البلاغه

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

از این جا معلوم می شود که روحیه سیاسی سیدِ رضی لطیفتر و بالاتر از این حرفها بوده، ادیب سیاسی بوده، ملاحظات کمتری از دیگران داشته، مردی قویّ النفس بوده و هدایای حکومت را قبول نمی کرده است. با این که فخرالملک وزیربهاءالدوله، (اینها نوعا با شیعه ها خوب بودند) وقتی که خواست به خاطر تولد فرزند سید هدیه ای بدهد نپذیرفت. وزیر گفت: رسم ما این است که به قابله باید هدیه داد. شما که ندارید به خاطر قابله و رسوم تولد بگیرید. شریف رضی گفت: نه وضع خانوادگی ما طوری است که آدمهای بیگانه را برای تولد بچه هایمان نمی آوریم. در خانواده خودمان کسانی هستند به عنوان قابلگی می آیند و آنها از ما چیزی قبول نمی کنند. آنها کارشان خانوادگی است و نپذیرفت.
مورد دیگر استادش با زحمت، یک خانه به او داد. از اوپرسید که شما کجا زندگی می کنید؟ گفت: خانه پدرم. گفتند: آخر برای مردی مثل شما، عیب است در خانه پدرش زندگی کند. فشار آورد. چون استادش بود، گفت: به احترام استادی از شما می پذیرم.
اصولاً قوّی النفس و قانع بود و یک سلسله امتیازات خاصّ سیاسی داشت سیدرضی باید از دیوان اشعارش در آورد.
یک کار تحقیقی لازم است. اگر بشود اشعار ایشان را جلو گذاشت و رویش کار کرد و قطعات تاریخ را از آن درآورد. مخصوصا نقطه مهمّی که به نظرمن از این سمینار باید به آن برسیم، زمان خانواده سیدِ رضی است که باید خوب تحلیل کنیم و بفهمیم که چگونه تشیع، این قدرت وسیع را به دست آورد و همه جا نفوذ داشت. ما می بینیم شخصی مثل ابوفراس (شاعر بزرگواری که در بنوحمدان مقام عظیمی را داشته) در همین زمان قصیده بلندی می گوید و از اهل بیت دفاع می کند. وقتی می خواهد در یک جلسه ای بخواند، در میان ارتش خلیفه (توی ارتش حکومت) پانصد شمشیر به نفعش از غلاف بیرون می آید! در پناه این شمشیرها قصیده را می خواند.

الحقّ معتزم والدین مخترم 
وفی آل رسول اللّه منقسم

آن زمان در آن منطقه چه طور می شود اشخاصی مثل اینها حرکت کنند و ثمره چه بوده است؟ آن زمان تازه اوایل غیبت کبرا است که در سال ۳۲۹ شروع و رابطه شیعه به طور رسمی با امام زمان قطع می شود. معلوم می شود که امام زمان شیعه را به بلوغ رسانده و به کنار رفته یعنی تخم این معارف آن چنان کاشته شده که حضور امام زمان به آن شکل رسمی که با سوال و جواب مشخص به مسایل برسد، ضرورت ندارد.
گر چه آدم چیزهای غیر رسمی می بیند، مرحوم شیخ مفید در همان تاریخ رابطه ای شبیه مکاتبه داشته و کلماتی از امام زمان درباره او صادر می شود و حتّی مورّخین می نویسند که امام زمان روی قبرش شعر می نویسد. رابطه بیشتری از زمان ما بوده ولی در عین حال از سال ۳۲۹ که همین دوره است رابطه رسمی امام زمان قطع و غیبت کبرا شروع می شود و اوج علوم اسلامی است.
آدم نگاه که می کند، می بیند شخصیت های بزرگ تاریخ اسلامی مال همین صد سال هستند. ابن سیناها، بیرونی ها و فارابی ها، کسانی که کارهای بزرگ کرده اند؛ شیخ مفیدها، شیخ طوسی ها. حوزه نجف همین موقع در مرکز خلافت عبّاسی ها پایه گذاری می شود. وقتی که عضدالدوله به بغداد می رود، قبر علی بن ابی طالب را تعمیر می کند، بعد از دوران هارون یک بقعه محقّری بود و با او وسعت می سازد. حصار کربلا را هم او می سازد.
در سال ۳۵۲ که سال مورد بحث ماست یعنی دو سه سال پیش از تولد سید مرتضی و چند سال پیش از تولد سیدِ رضی، معزالدوله در بغداد دستور می دهد که مردم برای اوّلین بار روز عاشورا برای امام حسین علیه السلام عزاداری کنند. او خانمها را با لباس سیاه وارد میدان می کند. آن روز آن قدر در بغداد برای امام حسین علیه السلام گریه کردند که تا آن تاریخ در هیچ شهری چنین اتفاقی نیفتاده بود. اینها نشان می دهد که شیعه آن روز در اوج بوده حالا چرا این شیعه ای که بخشی از آفریقا تا اقیانوس اطلس تا بحر احمر را داشته، بغداد و قسمت غرب بغداد را تا کرمان داشته حتّی کسانی مثل سلطان محمودغزنوی هم که اوّل حنفی بود و بعد با یک صحنه سازی شافعی شد، بعضی از مورّخان نظرشان این است که معارف شیعه آنان را جذب کرده بود و چون مذهب شافعی در آن موقع نزدیکترین مذاهب به تشیع بوده و این پوشش برایش قابل قبول بوده این حرکت را پیش آورده است. وقتی که شرایط کلّی این جوری است، چه طور می شود دوباره بساط برمی گردد؟ البته به صورت ظاهر وقتی که سلجوقی ها می آیندو بساط آل بویه را به هم می ریزند بعد صلیبی ها می آیند و آن قسمت ها را از بین می برند، بعد مغول می آید و فاتحه همه را می خواند، این شرایط خیلی چیزها را به هم ریخته امّا چرا آن شرایط محفوظ نماند؟ چرا تداوم پیدا نکرد؟ چرااین چیزی که این قدرمایه کرده بود و می گویندکه در تشییع جنازه مرحوم شیخ مفید، هشتاد هزار نفر (هشتاد هزار نفر به آمار آن روز، یک رقم بزرگی است) شرکت کرده بودند. چرا این وضع به این طور درمی آید؟! چرا ادامه پیدا نمی کند؟ چرا آن عصر طلایی که روح تشیع، روح آل بیت، و نهج البلاغه و کلمات علی ابن ابی طالب اوج گرفته بود و سازندگی اش را داشت، بعدا ندارد؟
نقطه ضعفی که می بینیم این است که در همین حکومت هایی که بودند، آن اسلام ناب نبوده، یعنی می خواهم از تفاوت آن زمان و امروز برای این زمان خودمان یک نتیجه گیری کنم.
وقتی که جمهوری اسلامی در این جا تشکیل دادیم (این هم به خاطر تیزبینی و روشنی امام و به سبب حضور روحانیت نیرومند در جامعه ما بود) هدف اسلامی کردن جامعه بود، هم از لحاظ فکری و هم از لحاظ عملی.
به نظر می رسد آن روز چنین تعصبی نبود، یعنی چنین فکری وجود نداشته و به مظاهر قدرت و به اسم حکومت، و به شعارها و ظواهر اکتفا می کردند. همین ولایت فقیه که حالا در دستور گذاشته شده چه قدر در زندگی آن شیعه ها موثّر بوده، اصلاً ولایت و حکومت را گاهی به آدمهای خیلی ناباب واگذار می کردند، خلیفه شرب نبیذ هم می کرد و می توانست خلیفه هم بماند. همین ها هم از او متابعت می کردند. تقدّسش را هم حفظ می کرد. ما بر عدالت تاکید داریم، بر فقاهت تاکید داریم، بر مبرّا بودن از عیوب تاکید داریم؛ شرایط فتوا را در رهبری شرط می دانیم. اصلاً چنین چیزی آن جا مطرح نبود. شاید افرادی مثل سیدرضی از این رنج می برند، باید ببینیم در اشعار سیدرضی به این مساله برخورد می کنیم یا نه؟
رمز عدم انسجام مسلمین و عدم انسجام نیروهای شیعه که این مسایل را قبضه کرده بودند و میان مردم، موجّه هم بودند اینها حکومت های موجّهی بودند که خیلی هم خوب خدمت می کردند بی دینی بود، در مصر، در همین زمان، خلیفه کسی بود که پنجاه، شصت سال خلیفه بود و آن قدر حکومتش طول کشیده بود که دیگر با هیچ چیزی اشباع نمی شد؛ ادعا کرد که روح حضرت آدم یا مقدّسات دیگر در او حلول کرده و او یک جنبه تقدّسی پیدا کرده و این فتنه دروز هم از همان جا درست شد. بعضی ها هم او را پذیرفتند و بعد آمدند شام تبلیغات کردند که لبنان گرفتار شد. مساله آن طور بود که دَرزی یادُرزی، اوّلین کسی بود که آن خلیفه را به این سمت شناخته است. این حرکت با تشیع سازگار نیست. تشیع این حرفها را رد می کند. اینها جزو خرافاتی است که بعضی غالی ها و افراطی ها در بعضی موارد درست می کنند که روح ائمه و بزرگان ما از این حرفها بری است. آنها روی عبودیت خودشان تکیه می کنند و افتخارشان را در عبودیت و سایه ای بودن زندگیشان می دانند و هیچ حاضر نیستند که به خودشان استقلال بدهند، یک لحظه حاضر نیستند که انانیت را در خود ادعا کنند یا بپذیرند و کسانی را که این حرفها را، به اینها می زدند تکفیر می کردند.
ما می بینیم آن روز این بلاها بوده است، از لحاظ واگذاری مسئولیت ها، هیچ فکر نمی کردند. حالا این آقایی که آمده و مسئولیت گرفته، چه قدر به اسلام وفادار است؟ چه قدر به خدا علاقه مند است؟ از خارج، بیگانه، یک ذرّه که خوب کار می کرد یایک دلاوری بود، او را رئیس یک قشون می کردند. اگر یک باسوادی بود، فرهنگ آن جا را به دستش می دادند! اگریک نفر فنّی بود، همین طور. این خطر دارد. یعنی به نظر می رسد روح حاکمیت الهی و دادن سمت ها به انسان های متعهد که روی روال صحیح حرکت می کند، در این حکومت ها نبود.
مشکل اساسی اینها همین بوده است. به نظر من یکی از کارهای بسیار بزرگی که در انقلاب اسلامی شد و خداوند این توفیق را داد، همین نظام جمهوری اسلامی است ما نمی دانیم چه طور شد که به ذهن همه افتاد. ما پیش از پیروزی انقلاب این جور فکر نمی کردیم. وقتی که مبارزه می کردیم این قدرفکرمان نمی کشید. آن روزهای اوّل، وقتی که «جمهوری اسلامی» مطرح شده بود، بعضی ها گفتند: جمهوری؛ بعضی ها گفتند: جمهوری دمکراتیک، جمهوری اسلامی. ما، در شورای انقلاب یک مدتی بحث داشتیم، دوستانِ خوب و متدین ما بحث می کردند و می گفتند چیزی بگوییم که دنیا بپذیرد. چرا حالا ما خودمان را یک جور دیگر مطرح کنیم. امام ایستادند و فرمودند نه، بگویید: جمهوری اسلامی و صورت رفراندوم را این جوری کنید:
جمهوری اسلامی، بله، خیر.
هر کس قبول ندارد بگوید نه، و هر کس قبول دارد، بگوید: بله.
این خیلی مهم بود، این الهام است، این مساله بزرگی برای آن روز است. آقایان همه تان به آن روز برگردید. تفکرات خودتان را برای آن روز ببینید، آیا در ذهن عامّه کسانی که مبارزه می کردند، این طرز تفکر بود یا نبود؟
بعد تکیه روی فقاهت؛ قانون اساسی که پیش نویسش در شورای انقلاب تصویب شد و ما دادیم علما همه دیدند، آن موقع اصل ولایت فقیه در آن نبود. این نشان می داد که طرز تفکر نهضت اسلامی پیش از پیروزی، این حرفها را نداشت. خیلی جاها نبود. به مجلس خبرگان که رفت، آن جا کسانی آمدند و پیشنهاد کردند و وقتی که گفته شد، همه پذیرفتند، دیدند چیز حسابی است. بعد از آن هم دیدیم بعضی از کسانی که خودشان را فقیه می دانند و در کشورمان مقلّد هم دارند، بااین اصل مخالفت می کردند، به خاطر یک نوع عوام زدگی، غرب زدگی، و این که فلان نویسنده، شاعر، یا خبرنگار خوشش بیاید که ما این جوری نیستیم، مافناتیک نیستیم و دنبال مسایل بنیادگرایی همان تعبیراتی که بعضی ها از آن می ترسند نمی باشیم.
این اساس کار است. یعنی اساس کاری است که حکومت ما مشروعیتش را از کجا می گیرد؟ به چه دلیل بنده می توانم به عنوان رئیس مجلس برای مردم مطرح شوم؟ به چه دلیل فلان کس می تواند فرمان حمله داده و عدّه ای را به کشتن بدهد؟ به چه دلیل می تواند امضا کند و اموال مردم را به عنوان مالیات بگیرد؟ به چه دلیل می تواند وقت مردم را به عنوان یک دستور بگیرد؟ اینها دلیل می خواهد، ما که بر مردم حاکمیت نداریم، ما که با بقیه مردم فرقی نداریم.
حکومت مال و حقّ خداست واین حقّ خدا از مسیر خاصی قابل اجراست. به عقیده ما مسیرش فقط همین است. در زمان انبیا، انبیایند؛ در زمان ائمه، ائمه اند؛ در زمان غیبت کسانی هستند که نزدیکترین افراد به ائمه هستند. یعنی: فقهای جامع الشرایط. همین، ولایت فقیه می باشد.
روی فقه، خیلی باید تاکید کنیم. ما امروز نباید فکر کنیم چون نمی فهمیم و درست نمی توانیم درک کنیم، بگوییم فلان حکم فقهی با مقتضیات زمان، نمی خواند.
البته ما معتقدیم که تمام احکام فقه ما با عقل سازگار است، یک جا ممکن است عقل ما نرسد: کل ما حکم به الشرع حکم به العقل و برعکس.
ما به این اصل عقیده داریم. با همین اصل مورد قبول همه فقها می گوییم که فقه شیعه با همین وضع فقاهتی که هست، ممکن است ترقّی کند و بهتر شود، ما مدعی نیستیم که الان فقه شیعه به واقعیات احکام رسیده است.
ممکن است وقتی که فقها وارد میدان شدند، وقتی که مسایل عملی برایشان بیشتر مطرح شد، وقتی که مسایل خاصّ فقه، تخصّصی شد، وقتی که گروه های فقیه نشستند و روی مساله ای کار کردند، ما احکام تازه ای از فقه استنباط کنیم امّا نمی توانیم به امید آن روز، فقه امروز را تعطیل کنیم.
تکیه روی اصل ولایت فقیه به عنوان مبنا و تکیه روی عمل کردن به فقه به عنوان شیوه کار و زندگیمان، امتیازات این جمهوری اسلامی است.
این امتیازات در زمان اوج قدرت تشیع که خیلی بیشتر از این منطقه ما را زیر قدرت خودشان داشتند، نبوده و همین باعث شده که اینها کم کم نزول کردند و متفرّق شدند و نتوانستند کاری کنند. اگر چیزی مانده باز از همان فقهاست که می بینیم شیخ مفید شاگردانی تربیت می کند مثل سید مرتضی، و سید مرتضی شاگردانی مثل شیخ طوسی، و شیخ طوسی آن دستگاه عظیم نجف را پایه گذاری می کند و ما امروز خوشه چین آن کشتزار هستیم. بعد هم آثارش همین طور در تاریخ می ماند. همه اینها از مبدا ولایت و اهل بیت استفاده می کنند. به هر حال باید کسانی به فکر باشند که این میراث عظیم را رسیدگی و حقایق را پیدا کنند و تا آخر، تاریخ را مرور کنند و این سمینارها تشکیل گردد تا کسانی را که در این دالان تاریخ حضور داشتند و کار کردند و از شهادت استقبال کردند و زحمت کشیدند و نوشتند و گفتند و سرودند و کار کردند، دوباره افکارشان را یک بار دیگر محک بزنند. باید خیلی از این کارها کنیم. جمهوری اسلامی یکی از کارهای بسیار مهمّش همین کارهای فرهنگی و تحقیقی است.
اگر ان شاءاللّه شرایط زمان بگذارد که ما این کار را ادامه بدهیم، می توانیم عصر عظمت اسلام را دوباره احیا کنیم و از نو به دنبال آن اسلامی برویم که آن روز سایه اش در همه جا بود و این سایه را شکستند و از بین بردند. چون امروز آگاهی در دنیا بیشتر است و وسیله ارتباط و قلب های تشنه فراوان است. در آمریکا می شنویم که چه قدر مسلمان می شوند، در هند چه قدر، در ژاپن چه قدر، هر کس به فکر می افتد و علی رغم این همه اباطیلی که به عنوان انتقاد به ما نسبت می دهند و دروغ می گویند، اسلام راه خودش را باز می کند. به کارهای اساسی و بنیادی احتیاج هست که ان شاءاللّه کسانی از دانشمندان ما، که فراغت بیشتری دارند، دنباله این کارها را خواهند گرفت و ما هم در حدّ وسع در خدمتشان هستیم.

خانواده شریف رضی

از چیزهایی که در بدو امر یک مقدار برای آدم عجیب می آید، مساله خانوادگی ایشان، برادر و پدرشان، و موقعیت ممتازی است که در پایتخت حکومت عباسی ها داشتند. البته با کمی مطالعه برای آدم حلّ می شود. من ابتدا که می خواستم برای این سخنرانی آماده شوم، همین سوال در ذهن خودم بود. قدری دنبالِ همین، کار کردم که بفهمم این چه وضعی است که اینها داشتند. یک خانواده شیعه نزدیک یک قرن و (هفتاد، هشتاد سال) با نهایت عزّت در بغداد، پایتخت حکومت عباسی زندگی می کردند و از رئوس شیعه و بزرگان تشیع بودند. ما می دانیم مساله تشیع با حکومت های وقت (حکومت های عباسی) نوعا در تضاد بوده است. این سوال اوّل در ذهن آدم پیش می آید که چه طور می شود؟ آیا آنان سازشکار بودند و با حکومت عباسی، از در سازش درآمده بودند که این قدر معزّز بودند؟! روحانیانی که درحکومت های گذشته معزّز بودند، زندگیشان را که می بینیم (مگر مواردی استثنایی)، آنها می بایست همه یک نوع سازشی می کردند و در یک نقطه ای کوتاه می آمدند، چه جوری بوده که این خانواده پدرشان نقیب بنی هاشم بوده طالبی هم بود، این مقام نقابت به سیدِ رضی و سید مرتضی هم رسیده؛ امیرالحاجّ هم بودند و امیرالحاجّی را ما می دانیم که یک موقعیت بسیار مهمّی است که در مکه مسئولیت اداره حجّاج را خلیفه به عهده یک نفری بگذارد که از لحاظ مذاق فقهی و حکومتی با آنها موافق نیست و حکومت آنها را غاصب می داند و ناظر بر مظالم هم بود.
هر سه منصب، منصب های مهمّی است که به طور عادی به انسان های معمولی نمی دهند، احتیاج به سازش یا دلیلی دیگر دارد. من یک مقدار روی آن کار کردم. خودم به این نتیجه رسیدم که مساله سازش و امثال آن نبوده بلکه اجبار خلفا بوده و شرایط زمان جوری بوده که اینها می توانستند این کار را انجام بدهند. این مهمّ است. لابد در تحقیقاتی که آقایان کردند (در یکی از مقاله هایی که بناست این جا صحبت شود) بررسی روابط اینها با زمان، عصر و حکام زمانشان است. با اشاره عرض کنم که چیز جالبی است برای خود من جالب بود. وقتی که اطلاعات متفرقه ام را با کمی مطالعه قدری تنظیم کردم، دیدم خیلی بحث جالبی است که باید تعقیب شود. ان شاءاللّه بعدا در مناسبت های دیگر باید فکری برای این بحث بکنیم.
آن مقطع زمانی در تاریخ اسلام بسیار قابل بررسی است، مخصوصا از دیدگاه تشیع. به نظر می رسد قرن چهارم که قرن اعتلا علمی، صنعتی، فکری، سیاسی، و به طور کلّی تمدن اسلامی است، قرنی است که تشیع برای این قرن شناخته شده بود و روح تشیع و ولای آل پیغمبر از طریق دانشمندان و مجاهدان در سراسر دنیای اسلام به صور مختلف نفوذ و حضور داشتند. این حضور و نفوذ را بعد از آن نمی بینیم.
این کار، درسایه مبارزاتی بوده که ائمه و دوستان ائمه کرده اند: خاندان پیغمبر، اولاد امام حسن از همه طبقاتشان، اولاد زید (زیدیه) و اسماعیلیه، هر کسی از دید خودش و با شعبه های مختلفی که داشت، کار کرده بودند.
شیعه اثنی عشری که خالصترین نیروها را در اختیار داشت و تحت هدایت ائمه بود، در بلاد متفرق بودند و مخصوصا در منطقه شمال ایران و خراسان، کار عمده را اینها کرده بودند، و طوری رفتار کرده بودند که فرهنگ دنیای اسلام را در عصر اوج تمدن اسلامی، قبضه کرده بودند.
کم کم به فرهنگ سیاسی هم منتقل شده بود، سیاست و قدرت اداری مملکت در اختیار اینها بود. آدم با این وضع می فهمد که این آقایان در بغداد روی دوش همه قدرت های شیعی در سراسر دنیا، عظمت پیدا کرده بودند و خلیفه، آنان را نگه می داشت. اصلاً تصمیم را خلیفه نمی گرفت، دیگری تصمیم می گرفت. در این مقطع حکومت فاطمی ها را در مصر داریم که از اقیانوس اطلس در غرب آفریقا تا بحر احمر، حتّی این طرف در شرق بحر احمر هم بخشی از عربستان را در اختیار داشتند.
ساحل جنوب مدیترانه، کلاً در اختیار فاطمی ها بود. آنها اصلاً خلفای عباسی را قبول نداشتند. در ایران آل بویه حاکم بودند. اینها شیعه بودند آن هم نه شیعه اسماعیلی بلکه شیعه اثنی عشری.
همه جا تقریبا در اختیار آنها بود. در منطقه ایران، در فارس یک مرکز داشتند، در اصفهان یک مرکز داشتند. در مناطق دیگر مراکزی داشتند و مرکز عمده شان هم بغداد بود. معزّالدوله اوّلین امیر دیلمی بویهی در سال ۳۳۴ بغداد را می گیرد. خلیفه از آن به بعد، آلت دست دیلمیان بوده است.
سید رضی در سال ۳۵۹ و سیدمرتضی در سال ۳۵۵ متولد شدند. پدرشان در همان موقع نقیب بوده است، بنابراین در زمان حکومت آل بویه متولد می شوند. معزّالدوله در سال ۳۳۴ بغداد را تصرّف و خلیفه را در اختیار خود می گیرد. اصولاً خلیفه در این نیم قرن حضور جدّی نداشته اشت. فاطمی ها که آن طرف بودند جاهای دیگر هم مشکل داشتند.
در زمانی که المستکفی را همین معزّالدوله، عزل و کور می کند، سه خلیفه کور در بغداد بوده اند که سرنوشتشان مثل او بوده و زنده بودند. یعنی امرا، وقتی که از اینها عصبانی می شدند، چشمانشان را در می آوردند و یک جا نگه می داشتند. آن موقع اصلاً حاکمیت دست امیرها بود و خلیفه را به عنوان مظهر انسجام حکومت نگه می داشتند. برای این که با قدرت معنوی او (اگر قدرتی داشت) بتوانندبلاد را به هم مربوط کنند و یک نوع تقدّسی به افکار و راهشان بدهند. یعنی خلیفه قدرتی نداشت. مرکز اصلی قدرت بغداد را آل بویه در اختیار داشتند. ما می بینیم که سیدرضی با خلیفه با تلخی برخورد می کند، یکی دو مورد در اشعارش هست. در یک مورد خودش را با خلیفه مقایسه می کند و می گوید که ما با شما چه فرقی داریم، شما با ما یک جور هستید، فقط اسم شما خلیفه است. این افتخار را شما دارید ولی ریشه ما به یک جا می رسد. وانگهی ملاحظه کرده ریشه خودش صافتر و از خاندان دیگری است که با خاندان خلیفه خیلی فرق دارد. این جوری تقیه کرده و حرف نزده است. لابد یک جایی خلیفه تندروی کرده:

عطفا امیرالمومنین! فاننا 
فی الدوحه العلیاء لانتفرّق

به خلیفه می گوید یک قدری بایستید صبر کنید، خیلی تند مروید ما در آن دوحه بالا با هم فرق نداریم، به هم نزدیکیم.

ما بیننا یوم الفخار تفاوت
ابدا کلانا فی المعالی معرق

الاّ الخلافه میزتک فاننی 
انا عاطل منها وانت مطوّق

ریشه همه ما یک جاست، فقط فرقی که با شما داریم در خلافت است، خلافت تو را امتیاز بخشیده و این مال خودت نیست. این اسم و عنوانی است که همانند طوقی برگردن تو انداختند. می گویند خلیفه در برخورد با این اظهارات تند سید رضی گفت: علی رغم الشریف. خلیفه عنوان شریف را آورد که به او برنخورد.
مورد دیگر توجّه به قدرت فاطمی هاست که یک داستان در زندگی سیدرضی، سیدمرتضی و پدرشان ایجاد کرده است. یک روز در جلسه ای که سید مرتضی و پدرشان بودند، خلیفه گفت: ما به رضی احترام کردیم، مقام دادیم، امیرالحاجّ کردیم، ناظر مظالم کردیم، ایشان را آوردیم نقیب کردیم، باز آمده ادّعاهایی دارد. چرا چنین می کند؟
سید در قسمتی از این اشعار چنین می گوید:

الیس الذل فی دیار الاعادی 
و بمصرالخلیفه العلوی

از این تعبیرات، انسان می فهمد که سید می گوید ما در این جا و کشور دشمنان، حقارت و ظلم را تحمل می کنیم. در حالی که در مصر خلیفه علوی زندگی می کند، چرا باید این جوری مشکلات را تحمل کنیم؟

من ابوه ابی، و مولاه مولا 
ی، اذا ظامنی البعید القصی

آن که در مصر است بابایش و مولایش با من یکی است و اگر من جای دیگر نباشم، او با من خواهد بود.

لفّ عرقی بعرقه سید النا 
س جمیعا محّمد و علی

عرق او با عرق من با هم پیوند خورده ما از یک رگ و ریشه هستیم. علی و پیغمبر، ما را به هم متصل می کنند. این اشعار را اینها منکر شدند، گفتند: اصلاً چنین چیزی نیست، ما نشنیدیم، و نه به خطش دیدیم و نه شنیدیم که اواین اشعار را بخواند، این اشعار مال او نیست، دشمنانش خواستند فتنه بکنند! گفت: اگر شماراست می گویید، همین جا یک صورت جلسه ای بنویسید و این صورت جلسه را سید هم امضا کند. صورت جلسه ای را بر اساس ایرادگرفتن به خلیفه مصر(فاطمی ها) تهیه کردند (معلوم می شود بین اینها تضاد بود، و اینها خواستند استفاده سیاسی کنند) این صورت جلسه را آوردند و سیدرضی امضا نکرد، هر چه کردند امضا نکرد، در حالی که پدر و برادرش امضا کرده بودند.

شخصیت شریف رضی

آیت اللّه اکبر هاشمی رفسنجانی

الحمدللّه والصلوه علی رسول اللّه وآله اجمعین، اعوذ باللّه من الشیطان الرجیم یرفع اللّه الذین آمنوا منکم والذین اوتوا العلم درجات.

درباره این مرد بزرگ سیدِ شریف رضی حرف برای گفتن خیلی زیاد است و ابعاد گوناگونی از روحیات و زندگی و زمان او باید مورد تحقیق قرار گیرد. برای صحبت های من که موضوع محدودی ندارد، یک مقدار میدان بازتر است. چون دیگران هر یکی در یک چهارچوبی باید حرف بزنند ما این امتیاز را داریم که هر چه گفتیم، در موضوع است؛ به شرط این که مربوط به ایشان باشد.
آنچه که بیشتر از همه در ابعادِ وجودی این مرد موثّر بوده و هست، زحمتی است که ایشان روی کلمات علی بن ابی طالب امیرالمومنین علیه السلام کشیده است. ایشان با عمر کوتاهی که داشتند کارهای زیادی انجام دادند ولی مهمترین کارشان را که باید از الطاف خدا برای ایشان به حساب بیاوریم، کار کردن روی این موضوع است. این از القائات الهی بوده است که ایشان ابتدا به فکر جمع کردن کلمات علی ابن ابی طالب نبوده اند. همان طور که در شرح حالش دیده اید، می خواستند یک کار وسیعتری انجام دهند به نام خصائص الائمه.
خواستند ویژگی های ائمه را جمع کنند، از علی بن ابی طالب شروع کردند. وقتی که در زندگی علی علیه السلام وارد شده، کلمات علی را مطالعه کرده ایستاد. شاید اگر غیر از ایشان کسی بود چنین مکثی نمی کرد، به خاطر روح ادبی ایشان و جاذبه ای که فصاحت و بلاغت و ویژگی های سخنان علی بن ابی طالب داشته، با روح او پیوند خورده است. شاید اگر دانشمندان دیگر این راه را می رفتند، در یک نقطه دیگری توقف می کردند. آنها به طبیعت روحیه خودشان وارد یک دریا می شدند و از یک زاویه خاصی به اقیانوس نگاه می کردند. ما زندگی ایشان را می دانیم، قسمت عمده اش در میدان ادبیات بوده و این میدان بسیار مهم با دستاوردهای بشری و چیزی که روح بسیاری از حرکت های تاریخ را غنی می کند. ایشان هم از این دریچه به خیلی چیزها نگاه کرده و در تفاوتی که آدم بین ایشان و برادر بزرگوارشان علم الهدی، سید مرتضی می بیند؛ برجستگی سیدِ رضی در مسایل ادبی است و برجستگی علم الهدی در مسایل فقهی و کلامی.
ایشان وقتی که به کلمات علی بن ابی طالب رسیده دیگر نتوانسته تجاوز کند. ما ندیدیم که خصائص الائمه بیشتر از همان ابتدای کار پیشرفت کرده باشد، دیگر به جمع کردن این کلمات مشغول شد. متاسفانه شریف رضی به مصادر تحقیق و جمع آوری خود تصریح نکرد. حال محقّقینی که کار کرده اند، لابد ابعاد این مساله را روشن می کنند. دیگران کم کم با پیداکردن منابع به این نقطه رسیده اند که حتما منابع بیشتری در اختیار مرحوم رضی بوده است. چون در شرح حال او و برادرش، در همان مقطع تاریخی بعد از اینها می بینیم که دشمنانشان، کتابخانه علمای آن زمان را، مثلاً کتابخانه مرحوم شیخ طوسی را در بغداد غارت کرده اند. گفته می شود که هشتاد هزار جلد کتاب نفیس از آن کتابخانه غارت شده و یا سوخته است. کتاب های آن روز هم مثل کتاب های حالا نبوده که در همه کتابخانه ها باشد. چاپ نمی شده، اینها کتاب هایی بوده که حکومت های شیعی زمان، با قدرت، و دستِ بازی که داشتند، از هندوستان گرفته تا آفریقا از هر جا می توانستند از خانه ها جمع می کردند، هرجا برخورد می کردند مرجع تحقیق می فرستادند. شاید نفیس ترین کتاب های آن روز در اختیار اینها بوده است. این کتاب های سوخته و غارت شده در اختیار سیدرضی بوده و ما مطمئن نیستیم که همه آنها به دست ما رسیده باشد. البته مصادر این چیزها، بعدا جمع آوری شده امّا این که سیدِ رضی هم از همین جا برداشته باشد، از چیزهایی است که باید بیشتر روی آن کار کرد.
به هر حال، جنبه ممتاز ایشان که ادبیات و شعر بوده ایشان را به این دریا کشانده، و شنای در این اقیانوس بیکران باعث شده که سید بیش از آن در تاریخ بماند که افرادی مثل او می مانند. همین نهج البلاغه، سیدرضی را زنده کرد. البتّه سیدرضی هم با این کار که این سخنان را در اختیار مردم گذاشت کار بزرگی کرد. اصولاً شخصیت هایی که در تاریخ مانده و می مانند آنهایی هستند که کار اساسی می کنند. کارهای متفرقه در تاریخ گم می شود یا کم پرتو است. این کارهایی که می ماند و در قرن ها و هزاره های بعد باز آثار خودش را نشان می دهد، کارهای مادر است. لذا محقّقین، بنیادها، موسسه های علمی و اجتماعی باید فکر کنند حدّاقّل برای خودشان یک کار مادر، اساسی و ماندنی وسیع داشته باشند، غیر از کارهای متفرقه ای که مسایل روز به آدم تحمیل می کند، یک کار اساسی لازم است تا باقی بماند. اگر کار اساسی باشد کارهای فرعی هم در کنار آن اثر خودش را در تاریخ می گذارد. نهج البلاغه ایشان را زنده کرد. اگر امروز ما برای سیدرضی هزار سال بعد از مرگش کنگره تشکیل می دهیم و در حسینیه ارشاد از سوی بنیاد نهج البلاغه ودر زیر سایه امام امّت و در انقلاب اسلامی، این جوری مطرح می شود، این از برکات نهج البلاغه است، از برکات همان القای لطف الهی به ذهن مقدّس ایشان است.

نگاهی کوتاه به زندگانی پرافتخار سیدِ رضی «مولف نهج البلاغه»

شادروان مرحوم علی دوانی

سرآغاز

پس از حمد و سپاس الهی و درود بر حضرت ختمی مرتبت محّمد مصطفی و اهل بیت طیبین و طاهرین او علیهم السلام، مخصوصا پیشوای نخستین اسلام امیرالمومنین علی علیه السلام گوینده نهج البلاغه که خود بهترین وسیله شناخت آن امام معصوم و رهبر بزرگ مسلمانان است، سخن خود را به عنوان نگاهی کوتاه به زندگانی پرافتخار سیدِ رضی مولف نهج البلاغه آغاز می کنیم:
کتاب ما سیدِ رضی مولف نهج البلاغه با استناد به ذکر مآخذ و مدارک از طرف بنیاد نهج البلاغه به مناسبت کنگره هزاره نهج البلاغه منتشر شده است، ولی چون آن کتاب نسبتا مفصل بود، دوستان اعضای بنیاد پیشنهاد کردند دورنمایی از آن را در جزوه ای مختصر بنگارم تا هم جداگانه چاپ شود و گویای شخصیت بزرگ سیدِ رضی به طور فهرست باشد، و هم آن را در مجلدی کامل که با مقالات دوستان دانشمند و اهل فضل انتشار می یابد، جای دهند.
بنابراین باز با نداشتن وقت لازم، یک قلم به نگارش این مختصر پیرامون شخصیت والای سیدِ رضی مولف نهج البلاغه حرفی از شخصیت بزرگ و کارنامه درخشان و پرافتخار اوست که نگارش می دهم.

سیدِ رضی و خاندانش

سیدِ رضی که نامش محّمد است، کنیه اش ابوالحسن و ملقب به شریف رضی و ذوالحسبین و غیره بوده و ما در زبان فارسی او را به نام سیدِ رضی می شناسیم، در سال ۳۵۹ هجری قمری، در یک خانواده مشهور دینی و علمی در شهر تاریخی بغداد دیده به دنیا گشود.
پدرش حسین بن احمد معروف به طاهر ذوالمناقب شخصیتی بزرگ داشت و مردی بلندآوازه بود، به عنوان نامی ترین شخصیت علوی عصر بارها به منصب نقابت یعنی سرپرستی علویان و سادات دودمان ابوطالب و امارت حاج یعنی رسیدگی به امور زائران خانه خدا که مناصبی بس بزرگ بود، رسید. همچنین خلفای عباسی و سلاطین آل بویه و حمدانی سوریه و غیره از وجود او که دارای عقل و تدبیری قابل تحسین و نفوذ کلامی زاید الوصف بود، برای میانجیگری استفاده کرده، و پیوسته برای تامین این منظور از جانب آنها به سفارت می رفت. به گفته ابن ابی الحدید معتزلی دانشمند نامی عامه در مقدّمه شرح نهج البلاغه ضمن شرح حال سیدِ رضی «مشکلی نبود که در این میانجیگری به سرپنجه تدبیر و اندیشه او حلّ و فصل نگردد».
مادر سیدِ رضی فاطمه دختر بافضیلت حسین بن احمد علوی معروف به داعی صغیر است که از دانشمندان عصر بوده است. به گفته بعضی از دانشمندان، شیخ مفید مرجع اعلم عصر و پیشوای شیعیان آن روز کتاب احکام النسا را به خاطر آن بانوی دانشمند بافضیلت نوشته و در آغاز آن به شخصیت ممتاز وی اشاره نموده است. فاطمه مادر سیدِ رضی و همسر طاهر ذوالمناقب و دختر داعی صغیر، نوه حسن بن علی، معروف به ناصر حقّ و ناصر کبیر است که از شخصیت های بزرگ علمی عصر و از قهرمانان خاندان پیغمبر بوده، و بیشتر مردم مازندران و گیلان و دیلم و نواحی اطراف قزوین تا گیلان را به دین اسلام و مذهب پاک تشیع مشرف ساخت، و در حقیقت، اسلام و تشیع مردم مازندران و گیلان و رودبار یادگار جدّ مادری سیدِ رضی است که مرد علم و شمشیر بوده، و با قیام خود مزدوران بنی عباس را که سیاه جامگان خوانده می شوند، از آن جا بیرون کرد و سال ها با سامانیان که وابستگان به دربار خلافت آل عباس بودند، پیکارها نمود.
سیدِ رضی از جانب پدر با چهار واسطه به حضرت موسی بن جعفر امام هفتم علیه السلام می پیوندد، و از طرف مادر نیز با شش واسطه به حضرت امام زین العابدین علی بن الحسین علیه السلام نسبت می رساند. نیاکان پدری و مادری او تا امام معصوم همگی از اعلام دین و علمای مذهب و شخصیت های سرشناس شیعه و مردان دلیر و نامور و خدمتگذاران صمیمی اسلام بوده اند، به شرحی که در کتاب مفصل خود آورده ایم.
سیدِ رضی با این نسبت کوتاه به ائمه طاهرین که از هر دو سوی نیز به سالار شهیدان امام حسین علیه السلام منسوب است، از افتخاری دیگر زاید بر افتخاراتش برخوردار می باشد. این معنی را ابوالعلای معری شاعر نابغه و دانشمند معروف در شعری یادآور شده است.
سیدِ رضی برادر کوچکتر سید مرتضی است که نامش علی و چهار سال از او بزرگ تر بوده و در سال ۳۳۵ ه. در بغداد متولد گشته است. سید مرتضی برادر بزرگ سیدِ رضی که دوران تحصیل خود را با برادرش رضی به سر آورد، و اغلب هر دو با هم نزد استادان مشترکی تحصیل می کردند، از نوابغ اسلام و فقیه عالیقدر شیعه و دانشمندان بلندآوازه ماست. او پس از استادش شیخ مفید اعلم علمای شیعه بلکه بزرگ ترین و مشهورترین دانشمندان اسلام در نیمه اوّل قرن پنجم هجری بود و در بغداد مرکز دانش جهان اسلام مانند ستاره زهره در میان انبوه ستارگان پر فروغ آسمان علم و معرفت می درخشید. سید مرتضی دانشمندی فقیه، نویسنده، شاعر، متفکر، و در تمامی علوم متداول عصر یگانه زمان بود، و در کلّیه علوم و فنون اسلامی نیز کتاب نوشته، و کتاب هایش از بهترین کتب مشابه خود می باشد. کتاب های: غرر و درر، الذریعه، تنزیه الانبیا، مسایل ناصریات، طیف الخیال، الشافی، و دیوان شعرش که چند جلد است، از کتب مشهور اوست.
سید مرتضی از جمله مدرسه ای تاسیس کرده بود، و به تربیب و پرورش شاگردان همّت می گماشت. یکی از شاگردان نامی و پرافتخار او محمدبن حسن طوسی معروف به شیخ طوسی است که مانند خود او و سیدِ رضی نخست شاگرد شیخ مفید بود، و پس از رحلت مفید، شاگرد برازنده سید مرتضی به شمار می رفت، و پس از سید سرآمد فقهای شیعه و نامی ترین دانشمندان عصر بود.

نظرات کاربران درباره کتاب كاوشی در نهج‌‌البلاغه