فیدیبو نماینده قانونی نشر نی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب هويت‌های مرگبار

نسخه الکترونیک کتاب هويت‌های مرگبار به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب هويت‌های مرگبار


برانگیخته از پرسشی مکرر و به ظاهر معمولی از سوی دوستان و آشنایان که «خودت را بیش‌تر فرانسوی می‌دانی یا لبنانی؟»، امین معلوف، نویسنده عربِ مسیحیِ لبنانی تبارفرانسوی، از خودش درباره ماهیت هویت، درباره هیجانات عاطفی که برمی‌انگیزد و درباره انحراف‌های مرگبارش پرسش می‌کند.
هویت با پیکربندی مؤلفه‌های کم‌وبیش بی‌شمارش، جنسیت، ملیت، دین، زبان، نژاد، خاستگاه اجتماعی، بومی یا مهاجربودن، در اقلیت یا در اکثریت‌بودن و... که شخص در انتخابِ هیچ‌یک از آن‌ها، یا تقریبا هیچ‌یک از آن‌ها، اختیاری ندارد و همه آن‌ها به او تحمیل می‌شوند، ناگزیر است همه عمر، دست‌کم از زمان رسیدن به بلوغ فکری، تَبعات آن را متعهد شود، عده‌ای با سربلندی و عده کثیر دیگری با شرمندگی، با سرافکندگی!
نویسنده می‌پرسد چرا در آستانه هزاره سوم، تأکید بر هویت خویشتن باید با نفی هویت‌های دیگری قرین باشد؟ چرا بسیاری از اشخاص نمی‌توانند همه تعلق‌های هویتی‌شان را آزادانه به‌عهده بگیرند؟ آیا جامعه‌های ما تنها به دلیل تفاوت در دین، زبان، ملیت و عقیده انسان‌هایی که در آن زندگی می‌کنند تا ابد گرفتار تنش‌ها و فوران خشونت‌های مرگبار، از حمله‌های انتحاری تا نسل‌کشی، خواهد بود؟ آیا به موجبِ قانون طبیعت است یا قانون تاریخ که هم‌دینان به‌نام هویت زبانی و هم‌زبانان به‌نام هویت دینی و هم‌دینان و هم‌زبانان به‌نام هویت عقیدتی (ایدئولوژی) یکدیگر را می‌کشند، یا نفی بلد می‌کنند؟

ادامه...
  • ناشر نشر نی
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.93 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۸۱ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب هويت‌های مرگبار

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

سخن مترجم

برانگیخته از پرسشی مکرر و به ظاهر معمولی از سوی دوستان و آشنایان که «خودت را بیش تر فرانسوی می دانی یا لبنانی؟»، امین معلوف، نویسنده عربِ مسیحیِ لبنانی تبارفرانسوی، از خودش درباره ماهیت هویت، درباره هیجانات عاطفی که برمی انگیزد و درباره انحراف های مرگبارش پرسش می کند.
هویت با پیکربندی مولفه های کم وبیش بی شمارش، جنسیت، ملیت، دین، زبان، نژاد، خاستگاه اجتماعی، بومی یا مهاجربودن، در اقلیت یا در اکثریت بودن و... که شخص در انتخابِ هیچ یک از آن ها، یا تقریبا هیچ یک از آن ها، اختیاری ندارد و همه آن ها به او تحمیل می شوند، ناگزیر است همه عمر، دست کم از زمان رسیدن به بلوغ فکری، تَبعات آن را متعهد شود، عده ای با سربلندی و عده کثیر دیگری با شرمندگی، با سرافکندگی!
نویسنده می پرسد چرا در آستانه هزاره سوم، تاکید بر هویت خویشتن باید با نفی هویت های دیگری قرین باشد؟ چرا بسیاری از اشخاص نمی توانند همه تعلق های هویتی شان را آزادانه به عهده بگیرند؟ آیا جامعه های ما تنها به دلیل تفاوت در دین، زبان، ملیت و عقیده انسان هایی که در آن زندگی می کنند تا ابد گرفتار تنش ها و فوران خشونت های مرگبار، از حمله های انتحاری تا نسل کشی، خواهد بود؟ آیا به موجبِ قانون طبیعت است یا قانون تاریخ که هم دینان به نام هویت زبانی و هم زبانان به نام هویت دینی و هم دینان و هم زبانان به نام هویت عقیدتی (ایدئولوژی) یکدیگر را می کشند، یا نفی بلد می کنند؟
باری، درست به دلیل ردّ این تقدیرِ محتوم و این گریزناپذیری سرنوشت است که نویسنده با زبانی ساده و روشن و نگاهی منصفانه و روشن بین، مشکل بحران هویت را که در نهایت مشکل بحران فرهنگی است، با مرور رخدادهای تلخ و ناگوار دهه های اخیر (لبنان، یوگسلاوی سابق و...) و خطرات جهانی سازی یک جانبه فرهنگ غربی ـ امریکایی را مطرح می کند و راه های برون رفت از بحران، یا دست کم راه های جلوگیری از وخیم ترشدن آن را با نگرانی ها و نیز با امیدهایش برای آینده مطرح می کند.
این کتاب دعوتی است به تفکر و به سلوکی بشردوستانه با همه فرهنگ ها به عنوان میراث دستاوردهای انسانی در طول تاریخ.
ترجمه را به پاس حق شناسی از آنچه از محضر پرفیض اش آموخته ام با فروتنی به زنده یاد علی محمد حق شناس، تقدیم می کنم.

عبدالحسین نیک گهر
اردیبهشت ۸۹

درآمد

از وقتی که در سال ۱۹۷۶ برای اقامت در فرانسه، لبنان را ترک کرده ام، بارها و بارها با حُسن نیتی تمام دوستان و آشنایان از من پرسیده اند، آیا خودم را «بیش تر فرانسوی» می دانم یا «بیش تر لبنانی». من همواره پاسخ داده ام: «هم این و هم آن». نه از سر دغدغه عدالت یا انصاف، بلکه با دادن پاسخی دیگر، دروغ می گفتم. آن چه سبب می شود خودم باشم و نه دیگری، این است که من در حاشیه دو کشور، دو یا سه زبان و چند فرهنگ زیسته ام. این دقیقا همان چیزی است که هویت مرا می سازد. آیا با مثله کردن پاره ای از خودم، واقعی تر می شدم؟
به آن ها که این سوال را می کنند با حوصله توضیح می دهم که من در لبنان متولد شده ام، تا سن بیست و هفت سالگی در این کشور زندگی کرده ام، عربی زبان مادری من است، ابتدا با ترجمه عربی با آثار دوما و دیکنز و سفرهای گالیور آشنا شده ام؛ که در دهکده کوهستانی اجدادم بود که نخستین شادی های کودکی را تجربه کرده ام و قصه هایی را شنیده ام که بعدها الهام بخش رُمان هایم بوده اند. چگونه می توانم فراموششان کنم؟ چگونه می توانم از آن ها دل بکنم؟ اما از سوی دیگر، اکنون بیست و دو سال است که در سرزمین فرانسه زندگی می کنم، از آب و از شرابش می نوشم، هر روز با دستانم سنگ های کهنسالش را لمس می کنم، کتاب هایم را به زبانش می نویسم، فرانسه هرگز برایم سرزمینی بیگانه نخواهد شد.
آیا نیمه فرانسوی، پس، و نیمه لبنانی هستم؟ ابدا! هویت قسمت بندی نمی پذیرد، هویت به نصف، به ثلث، به فضای جداربندی شده تقسیم نمی شود. من چند هویت ندارم، یک هویت دارم که از همه عناصری که آن را تشکیل می دهند ساخته شده است، با «ترکیبی» خاص که از شخصی به شخص دیگر متفاوت است.
گاهی پس از پایانِ توضیحاتِ مفصل ام و شمردن هزار دلیلِ روشن که چرا همه تعلقاتم را بی کم و کاست مطالبه می کنم، یکی به من نزدیک می شود، دست روی شانه ام می گذارد و در گوشم نجوا می کند: «البته حق داری که چنین حرفی بزنی، اما به راستی در عمقِ وجودت چه احساسی داری؟».
این پرسش مصرّانه تا مدت ها مرا می خنداند. اما امروز دیگر نمی خنداند. چون که به نظرم بیانگرِ بینشِ خطرناک بسیاری از انسان های پراکنده در چهارگوشه دنیا است. وقتی از من می پرسند «در عمق وجودم» چه هستم، فرض بر این است که «در عمقِ وجود» هر کس تنها یک تعلق است که به حساب می آید، به گونه ای «جوهرش»، «حقیقت عمیقش» یک بار برای همیشه به هنگام تولّد معین شده و دیگر تغییر نخواهد کرد؛ چنان که گویی دستاوردهای باقی عمرش، ــ مسیر پیموده اش در مقام انسان آزاد، اعتقادات اکتسابی اش، حساسیت ویژه اش، همانندی هایش، در کل زندگیش ــ هیچ به حساب نمی آیند. وقتی که انسان های هم عصر ما را وادار می کنند «هویتشان را تایید کنند». آن چنان که اغلب امروز می کنند، معنایش این است که آنان مجبورند در عمقِ وجودشان این تعلق بنیادی ادعایی را که غالبا دینی یا ملی یا قومی است بیابند و آن را در برابر دیگران به اهتزاز در آورند.
هرکس که مدعی هویتی پیچیده تر است به حاشیه رانده می شود. مرد جوانی که در فرانسه از والدینی الجزایری متولد شده است، در وجودش حامل دو تعلق مسلّم است و باید بتواند هر دوی آن ها را به عهده بگیرد. گفتم دو تعلق، برای روشنی کلام بود، چون مولفه های شخصیتش پرشمارترند. آن ها عبارتند از زبان، اعتقادات، شیوه زندگی، روابط خانوادگی، سلیقه های هنری یا ذائقه های غذایی، نفوذ فرهنگ های فرانسوی، اروپایی و غربی که در وجودش با نفوذ فرهنگ های اعراب، بربرها، افریقایی ها، مسلمانان... درهم آمیخته اند. این تجربه ای پربار و بارور است، اگر این جوان آن را با احساس آزادی زندگی کند و با احساس شهامت همه گوناگونی اش را به عهده بگیرد؛ برعکس، مسیر زندگی اش آسیب زده می شود، اگر هر بار که خودش را فرانسوی معرفی می کند، برخی او را به چشم یک خائن یا یک مرتد نگاه کنند، و اگر هر بار که از تعلقاتش با الجزایر، تاریخش، فرهنگش، دینش حرف می زند، در معرض نافهمی، بدگمانی یا دشمنی باشد.
در آن سوی راین وضعیت از این هم حادتر است. من به حال و روز جوان ترک تباری می اندیشم که سی سال پیش در حومه فرانکفورت متولد شده و همه عمرش را در آلمان زیسته است و بهتر از پدرانش به زبان آلمانی حرف می زند و می نویسد. در نگاه جامعه برگزیده اش، او آلمانی نیست؛ در نگاه جامعه اصلی اش، او ترک هم نیست. عقل سلیم حکم می کند که او بتواند این تعلّقات دوگانه اش را مطالبه کند. اما نه در قوانین و نه در ذهنیت ها حقی برای او که امروز بتواند به طرزی موزون هویت ترکیبی اش را به عهده بگیرد، پیش بینی نشده است.
من دو مثال اول را از آن چه به ذهنم رسید آوردم. می توانستم مثال های بسیار دیگری روایت کنم. شخصی در بلگراد که از مادری صِرب و از پدری کروات به دنیا آمده است. از زنی هوتو که با مردی از قوم توتسی ازدواج کرده است، یا برعکس. از جوانی امریکایی که از پدری سیاه پوست و از مادری یهودی به دنیا آمده است...
لابد فکر می کنید که این ها موارد خیلی خاصی هستند. به راستی من این طور فکر نمی کنم. این چند شخصی که عنوان کرده ام تنها کسانی نیستند که هویتی ترکیبی دارند. هر موجود انسانی تعلقات چندگانه دارد که گاهی با هم در تعارض اند و او را به انتخاب هایی جانکاه وامیدارند. برای بعضی ها در نگاه اوّل این از جنس تقدیر است و آن را می پذیرند؛ برای بعضی دیگر موضوع پیچیده تر است و فهم آن به تلاش بیش تری نیاز دارد.
در اروپای امروز احساس جذب و دفع میان تعلق به یک ملت به شدت سکولار ــ فرانسه، اسپانیا، دانمارک، انگلستان... ــ و تعلق به مجموعه قاره ای اروپا که در حال ساخته شدن است، احساسی همگانی و رو به افزایش است. و در همان حال اروپائیانی هم هستند ــ از پیی باسک تا اسکاتلند ــ که احساس دلبستگی عمیق و نیرومندی به یک منطقه، به مردمش، به تاریخش و به زبانش دارند. آیا در ایالات متحد امریکا کسی می تواند بدون ارجاع به تعلقات پیشین اش ــ افریقایی، اسپانیایی، ایرلندی، ایتالیایی، لهستانی، یهودی... ــ موقعیت کنونی اش را در جامعه تعیین کند؟
این ها را گفتم اما می خواهم اذعان کنم که نخستین مثال هایی که انتخاب کرده ام از خصوصیات ویژه ای برخوردارند. مخاطبِ همه آن ها انسان هایی است که در درونشان حامل تعلقاتی هستند که امروز به شدت با هم در تعارض اند؛ انسان هایی در حاشیه مانده که به نوعی از خطوط گسل قومی، دینی و... عبور کرده اند. به دلیل همین وضعیت، که جرئت نمی کنم آن را «فرصت مغتنم» بنامم، آنان برای از بین بردن سوءتفاهم ها، بسترسازی برای گفتمان مدارا و مصالحه و تقویت پیوندها نقشی برای ایفا کردن دارند. آنان باید به وظیفه شان به عنوان پل های ارتباطی و میانجی گری میان اجتماعات مختلف و فرهنگ های گوناگون عمل کنند، و درست به همین خاطر دو راهی که بر سر آن قرار گرفته اند، دوراهی خطیری است: اگر این اشخاص خودشان نتوانند تعلقات چندگانه شان را مطالبه کنند، اگر مدام آنان را مجبور می کنند که اردوگاهشان را انتخاب کنند، اگر مرتب به آنان هشدار می دهند که به صفوف ایل و تبارشان باز گردند، آنگاه حق داریم برای عملکرد دنیا نگران باشیم.
گفتم «مجبور می کنند»، «هشدار می دهند». که مجبور می کند، که هشدار می دهد؟ نه فقط جزم اندیشان و بیگانه هراسان دور و نزدیک، بلکه من و تو و هر یک از بین ما. در واقع، به علت این عادت های فکری و گفتاری که در همه ما ریشه دوانیده است، به علت این ادراک تنگ نظرانه، انحصارطلبانه، خشک اندیشانه و ساده انگارانه است که هویت به تنها یک تعلق با خشم اعلام شده تقلیل می یابد.
می خواهم با صدای بلند بگویم بدین شیوه است که «قتل عام کنندگان» را «می سازیم»! حکمی که تصدیق می کنم کمی تند و شتابزده است، اما در صفحات بعد سعی می کنم آن را توضیح دهم.

بخش یک: هویت من، تعلق های من

۱

یک عمر نویسندگی به من آموخته است که به کلمه ها بدگمان باشم. آن هایی که خیلی شفاف و زلال به نظر می رسند، اکثر فریبنده ترند. یکی از این دوستانِ کاذب همین «هویت» است. گمان می کنیم همه معانی این کلمه را می دانیم و به آن اعتماد می کنیم، حتی زمانی که حیله گرانه خلاف آن را می گوید.
از من نخواهید که یک بار دیگر از نو مفهوم هویت را تعریف کنم. از زمان «خودت را بشناس» سقراط تا به فروید، با گذار از بسیاری از فلاسفه بزرگ، هویت، پرسش اصلی فلسفه است؛ برای دست و پنجه نرم کردن از سر نو با این مفهوم، به صلاحیت بیش تر و نیز به جسارت بیش تر نیاز است که من آن را ندارم. هدفی که برای خودم در این جستار تعیین کرده ام بسیار ساده و متواضعانه است: سعی کنم بفهمم چرا امروزه این همه اشخاص به نام هویت دینی، قومی یا ملی شان مرتکب جنایت می شوند. آیا در آغاز تاریخ نیز چنین بوده است، یا این که این از واقعیت های خاص عصر ما است؟ سخنانم گاهی خیلی ابتدایی به نظر خواهند آمد. چون که بنا دارم تفکرم را با آرامش و با حوصله تمام به صادقانه ترین وجه ممکن، بدون توسل به هیچ نوع زبانِ پیچیده و نامفهوم مطرح کنم.

روی آن چه که «شناسنامه» نامیده می شود، نام، نام خانوادگی، تاریخ و محل تولد، عکس، شماره ثبت، شماره سریال و گاهی نیز اثر انگشت درج است ــ مجموعه ای از شاخص ها برای این که حتی الامکان بدون اشتباه اثبات کرد که دارنده این سند فلانی است و در میان میلیاردها موجود انسانی دیگر یک نفر نیست که بتوان با وی اشتباه کرد، حتی اگر خواهر یا برادر دوقلویش باشد.
هویت من، یعنی این که من با هیچ شخص دیگری همانند نیستم. با چنین تعریفی مفهوم هویت مفهومی نسبتا دقیق است و نباید مایه اشتباه شود. آیا برای اثبات این که دو شخص کاملاً همانند نه وجود دارد و نه می تواند وجود داشته باشد، به استدلالی عریض و طویل نیاز است؟ حتی اگر فردا موفق شدند، همان طور که بیم آن می رود، در آزمایشگاه انسان های «تراریخته» تولید کنند، حتی این انسان های تراریخته نیز دست کم به سبب لحظه «تولد»شان کاملاً همانند نخواهند بود؛ و از همان نخستین گام هایشان در زندگی، از یکدیگر متمایز خواهند شد.
هویت هر شخص از انبوه مولفه هایی تشکیل شده است که البته به آن هایی که در دفاتر رسمی ثبت شده اند محدود نمی شود.
بدیهی است که برای اکثریت مردم، تعلق به یک سنت دینی، به یک و گاهی به دو ملیت، به یک گروه قومی یا زبانی؛ به یک خانواده کم و بیش گسترده؛ به یک شغل؛ به یک نهاد؛ به یک محیط اجتماعی... وجود دارد. فهرست هنوز طولانی تر است و بالقّوه نامحدود: می توان به یک شهر، به یک دهکده، به یک محله، به یک طایفه، به یک گروه ورزشی یا شغلی، به یک دسته از دوستان، به یک سندیکا، به یک بنگاه اقتصادی، به یک حزب سیاسی، به یک انجمن، به یک خانقاه، به یک اجتماع از اشخاصی که ذوق سلیقه، یا معلولیت جسمانی مشابهی دارند یا با مشکل اجتماعی مشترکی مواجه هستند، تعلق خاطری کم و بیش نیرومند داشت.
البته همه این تعلقات، دست کم در یک لحظه، اهمیت یکسانی ندارند. اما هیچ کدام نیز بی معنا نیستند. این ها عناصر تشکیل دهنده شخصیت هستند، تا جایی که می توان گفت «ژن های روح» را می سازند با این تبصره که اکثر آن ها ذاتی نیستند، اکتسابی اند.
اگر هم هر یک از این عناصر را نزد بسیاری از افراد می توان مشاهده کرد، ترکیبشان هرگز نزد دو شخص متفاوت یکسان نیست، و در واقع همین یکتایی مایه غنای هر شخص است و ارزش خاص اش را می سازد و به همین سبب هر موجود انسانی وجودی منحصر به فرد و بالقوه جایگزین ناپذیر است.

پیش می آید که یک اتفاق، مساعد یا نامساعد، یا حتی یک ملاقات پیش بینی نشده بر احساس هویتی مان بیش تر از تعلق به یک میراث هزار ساله سنگینی می کند. مورد یک مرد صرب و یک زن مسلمان را تصور کنیم که بیست سال پیش در یک چای خانه در سارایوو با هم آشنا شده اند، سپس به هم علاقه مند شده و ازدواج کرده اند. آنان پس از ازدواجشان دیگر هرگز نخواهد توانست از هویتشان همان ادراکی را داشته باشند که یک زوج صرب یا یک زوج مسلمان دارند: بینش آنان از ایمان و از میهن همسان نخواهد بود. هر یک از آنان درون خودش حامل تعلقاتی خواهد بود که والدینش به هنگام تولدش به او انتقال داده اند، اما او آن ها را دیگر به همان شیوه دریافت نخواهد کرد، برایشان همان جایگاه را قایل نخواهد شد.
سارایوو را ترک نکنیم. برای یک بررسی تخیلی، لَختی در آن جا بمانیم. در یکی از خیابان های شهر مرد پنجاه ساله ای را زیر نظر بگیریم.
در حوالی ۱۹۸۰، این مرد با غرور و بدون تاثر اعلام می کرد: «من یک یوگسلاو هستم!»؛ در پاسخ به پرسشی دقیق تر می گفت: «من در جمهوری بوسنی هرزه گوین، یکی از ایالت های جمهوری فدرال یوگسلاوی سکونت دارم و به طور اتفاقی در خانواده ای مسلمان متولد شده ام.
همان مرد در ملاقات دوازده سال بعد، آنگاه که جنگ داخلی بیداد می کرد، به طور خودجوش و مصمم خواهد گفت «من مسلمانم!». چهره اش را شاید به ریش متعارف نیز آراسته باشد. بلافاصله اضافه می کرد که همیشه بوسنیایی بوده است و دلخور می شد اگر به او یادآوری کنیم که در گذشته نه چندان دور به یوگسلاو بودن افتخار می کرد.
امروز اگر از همان مرد در خیابان بخواهیم که خودش را معرفی کند، بی تردید خواهد گفت ابتدا بوسنیایی، سپس مسلمان، و اضافه می کند در حال رفتن به مسجد هستم؛ در ادامه کلام می گوید که کشورش جزئی از اروپا است و امیدوار است که روزی به عضویت اتحادیه اروپا در آید.
اگر همان شخص را بیست سال بعد در همان محل بار دیگر ملاقات کنیم، خودش را چگونه معرفی خواهد کرد؟ ابتدا کدام یک از تعلق هایش را به رخ خواهد کشید؟ اروپایی؟ مسلمان؟ بوسنیایی؟ یا چیزی دیگر؟ شاید بالکانی؟

نظرات کاربران درباره کتاب هويت‌های مرگبار