فیدیبو نماینده قانونی رادمهر و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب تصویر دوريان گری

نسخه الکترونیک کتاب تصویر دوريان گری به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب تصویر دوريان گری

تصویر دوریان گری شاهکار اسکار وایلد، نابغه زبان و ادب انگلیسی است. دوریان‌گری خوش چهره‌ترین جوان دوره خویش بود و روزی که نگارگر تابلویی از او کشید خود به زیبایی تصویرش حسادت کرد و حاضر شد روحش را به شیطان بفروشد به شرط آن‌که خودش همیشه جوان بماند ولی در عوض تابلو رو به پیری بگذرد.» در واقع تصویر دوریان گری، نشان دهنده ذات اوست. شخصیت واقعی دوریان گری در پس تصویری که از وی کشیده شده پنهان است و تصویر نقاشی شده از او حالات دورنی‌ اش را نشان می‌ دهد.

ادامه...

  • ناشر: رادمهر
  • تاریخ نشر:
  • زبان: فارسی
  • حجم فایل: 1.45 مگابایت
  • تعداد صفحات: ۳۰۲صفحه
  • شابک:

چند صفحه از کتاب تصویر دوريان گری



تصویر دوریان گری

اسکار وایلد

مترجم: سید حبیب گوهری راد






حق انتشار الکترونیک برای فیدیبو محفوظ است



تقدیم به روح بلند پدرم
که با هر نفس لحظه ای به او نزدیک تر می شوم



Oscar Wilde

The Picture Of Dorian Gray

اتاق آکنده از عطر روح نواز گل های سرخ شده بود و زمانی که باد ملایم و دلپذیر تابستانی در میان درختان باغ به وزش درآمد، عطر دلپذیر یاس و شکوفه های بهاری از درب های باز به درون راه یافت. لُرد هنری وتن(۱) همان طور که بر روی کاناپه ای که با پارچه ی گران قیمت ایرانی مزین شده بود استراحت می کرد و پی در پی سیگار می کشید، می توانست تلالو شکوفه های زردرنگ لابورنم(۲) را که شاخه هایش به زحمت می توانست در زیر زیبایی چشم نوازشان تاب بیاورد، به نظاره بنشیند. هر چند لحظه یک بار، سایه های ناشناس پرندگانی که بال گسترده بودند، بر روی پرده های ابریشمی بلند و آویزان در جلوی پنجره، نقش می بست و نوعی اثر زودگذر، همانند آثار هنرمندان شرق دور بر جای می گذاشت و او را به این اندیشه سوق می داد که به نقاشان رنگ پریده و بی رمق ژاپنی بیندیشد.
زنبورها در میان علف های قد برافراشته ای که هنوز درو نشده بودند، پیش می رفتند و به دور خارهای غبارگرفته و محصور در میان پیچک های طلایی رنگ خودرو، می گشتند؛ گویی قصد داشتند تا با وزوز خود آرامش و سکوت محیط را ظالمانه تر به نمایش بگذارند.
در وسط اتاق بر روی یک سه پایه، تصویر تمام قد جوان بسیار زیبایی دیده می شد و درست مقابل آن، اندکی دورتر، باسیل هالوارد(۳) نشسته بود؛ همان نقاشی که غیبت غیرمنتظره اش در چند سال قبل، به شدت مردم را متحیر کرد و شایعات مختلفی را بر سر زبان ها انداخت. در همان حال که نقاش به صورت زیبا و مهربانی که آن طور استادانه به تصویر کشیده بود نگاه می کرد، تبسمی که حاکی از رضایتش بود بر صورتش نقش بست، اما به یکباره از جا پرید، دیدگانش را بر هم نهاد و با دستانش آن ها را پوشاند، انگار می خواست تاثیر رویای عجیبی را که در ذهن پرورانده بود، بسنجد و از آن می ترسید که مبادا چنین رویایی از ذهنش پاک شود. لُرد هنری به آرامی گفت: «باسیل، این کامل ترین اثری است که تا به امروز آفریده اید و باید حتما سال آینده آن را به گراس ونور(۴) بفرستید. به رغم این که فرهنگستان بسیار وسیعی است، ولی بسیار بی سر و سامان است؛ من که خود هروقت به آن جا رفته ام، یا آن قدر بازدیدکننده در آن جا حضور داشته که نتوانستم تابلوها را ببینم، یا آن قدر تابلو آورده بودند که نمی توانستم مراجعین را ببینم!... با این حال، به عقیده ی من که جای مناسب برای این تابلو همان فرهنگستان گراس ونور است.»
باسیل با حالتی عجیب سرش را به عقب برد و گفت: «فکر نمی کنم آن را به جایی انتقال بدهم... نه، به هیچ نقطه ای آن را نمی فرستم.»
لُرد هنری ابروانش را بالا برد و با تعجب از پشت حلقه های دود رقیق و کم رنگی که از سیگارش به هوا می رفت، به نقاش چشم دوخت و گفت: «آن را به جایی ارسال نمی کنید؟!... به چه دلیل؟!... شما نقاش ها واقعا که چه آدم های عجیب و غریبی هستید!... برای رسیدن به شهرت، از هیچ کاری روگردان نیستید و به محض این که به شهرت و آوازه رسیدید، انگار هرگز به دنبال آن نبوده اید. این چه حرف خنده داری است که می زنید؟!... فقط یک چیز در دنیا وجود دارد که بدتر از سخن گفتن است و آن هم این که در مورد چنین چیزی حرفی نزنیم. یک چنین شاهکاری شما را از تمام نقاشان انگلستان برتر و تماشا کردن آن پیرمردها را جوان خواهد کرد، البته اگر احساساتشان خاموش نشده باشد!»
باسیل هالوارد در پاسخ گفت: «درک می کنم که از دید شما مسخره است، اما قبول کنید، نمی توانم آن را به نمایش بگذارم. واقعا در این کار با تمام وجودم زحمت کشیده ام.»
لُرد هنری روی نیمکت ولو شد و از ته دل خندید.
- «بله، برای من بسیار واضح بود که شما به من خواهید خندید، اما با این همه هنوز سر حرفی که زدم، هستم.»
- «با تمام وجود زحمت کشیده اید؟!... باسیل، به شرافتم سوگند که تصور نمی کردم تا این حد خودپسند باشید!... به راستی میان شما با این سیمای جدی و خشک و موهایی به تیرگی زغال و این آدونیس(۵) جوان که انگار از عاج و گلبرگ های گل سرخ آفریده شده است، هیچ تناسبی نمی بینم. به عقیده ی من او یک نارسیس(۶) است، و شما؟!... اما وجاهت حقیقی، آن جا که چهره ای هوشمندانه از راه می رسد، رنگ می بازد. زمانی که فرد به تفکر می نشیند، مخلوقی ترسناک می شود. به صورت مردان موفق در هر مقام و جایگاهی که باشند، نگاه کن... همه ی آن ها ترسناکند! البته، به جز مردان کلیسا؛ اما در کلیسا آن ها تفکر نمی کنند!... یک پدر روحانی هشتاد ساله، پی در پی همان سخنانی را تکرار می کند که در هجده سالگی به زبان می آورده است و طبیعتا پیوسته حرف هایشان دلچسب و کاملاً خوشایند به نظر می رسد. دوست جوان و اسرارآمیزتان که تا به امروز نامش را از شما نشنیده ام، اما تصویرش به راستی مرا از خود بی خود می کند، هرگز نمی اندیشد. به این مسئله اطمینان کامل دارم. واقعا بی نظیر است؛ مخلوق زیبایی که می توانی در زمستان و نبود گل، به او خیره شوی و در تابستان که در پی چیزی برای آرامش روحت هستی، این جا کنار تو باشد. باسیل، خودتان را گول نزنید، شما هیچ تناسبی به او ندارید.»
نقاش پاسخ داد: «شما به منظور من پی نبرده اید. خود من هم می فهمم که هیچ شباهتی به او ندارم. خوب درک می کنم. هیچگاه دوست نداشتم که شبیه او باشم. عین حقیقت را می گویم. رنج و عذابی وجود دارد که همیشه به دنبال برتری جسمی و روحی است، از آن نوع رنج و گرفتاری ها که در طول تاریخ، در پی قدم های لرزان پادشاهان بوده است. بهتر است که با همنوعان خود تفاوتی نداشته باشید. زشت رویان و جاهلان در این دنیا خوشبخت تر بوده اند؛ می توانند با آرامش بنشینند و گنگ و منگ به بازی نگاه کنند. اگر از پیروزی غافل هستند، حداقل از شکست هم بی خبرند. همان طور زندگی می کنند که همه ی ما باید بکنیم. با آسودگی، خونسرد و بدون ترس. نه به کسی ضرری می رسانند و نه هرگز آن را از دستانی ناسازگار می پذیرند. هنری، شما با مقام و منزلت تان، من با اندیشه ها و هنرم - هرچند هم اندک - و دوریان گری(۷) با صورت خویش، همه ی ما به دلیل آن چه که خداوند به ما بخشیده است، در عذاب خواهیم بود.»
لُرد هنری از وسط اتاق رد شد، به طرف باسیل هالوارد رفت و گفت: «دوریان گری؟... اسمش همین است؟»
- «بله، اما نمی خواستم اسمش را به شما بگویم.»
- «آخر چرا؟»
- «نمی توانم توضیحی بدهم. وقتی شدیدا به کسی علاقه مند باشم، نامش را به کسی نمی گویم. طوری تربیت شده ام که از پنهان کاری لذت می برم. به عقیده ی من فقط همین است که می تواند زندگی پیشرفته ی امروز را به چشم ما جذاب و عجیب نشان دهد. حتی اگر ساده ترین موضوع را از فردی مخفی کنید، لذت می برید. این روزها وقتی قصد ترک کردن شهر را دارم، هرگز نمی گویم که مقصدم کجاست؛ با گفتن آن تمام لذت اش را از بین خواهم برد. می دانم که این عقیده ی مضحکی است، اما به نحوی در زندگی انسان علاقه و عشق بسیار به وجود می آورد. فکر می کنم در این مورد مرا مرد احمقی تصور می کنید، درست می گویم؟»
لُرد هنری جواب داد: «ابدا، شاید از یاد برده اید که من متاهل هستم و تنها مزیت ازدواج آن است که زندگی پر از مکر و فریب را برای هر دو طرف امری بسیار اجتناب ناپذیر می سازد. من که هرگز باخبر نیستم که همسرم کجاست، او هم از حال و روز من بی اطلاع است!... زمان خوردن شام یا ناهار، با چهره ای عبوس و درهم، مسخره ترین داستان ها را برای هم تعریف می کنیم. در واقع همسرم در این زمینه بسیار متبحر است. بسیار ماهرتر از من. او هرگز تاریخ ها را از یاد نمی برد، اما من اغلب فراموش می کنم!... اما وقتی دستم رو و دروغ هایم آشکار می شود، به هیچ وجه هیاهو به پا نمی کند. گاهی دوست دارم او این کار را انجام دهد، اما تنها به لبخندی بسنده می کند!»
نقاش به سوی دربی که به سمت باغ گشوده می شد رفت و گفت: «هنری، دوست ندارم این طور در مورد زندگی خودتان صحبت کنید. بدون تردید شما همسر بی همتایی هستید، اما شکسته نفسی می کنید و از بیان خوبی های خود طفره می روید. شما مرد فوق العاده ای هستید. درست است که هیچ گاه به میل او سخنی بر زبان نیاورده اید، اما هرگز اشتباهی هم از شما سر نزده و سوءظن و بدبینی شما تنها از روی خیالات است.»
لُرد هنری خنده کنان فریاد زد: «عادی بودن، همان خیالات است و به نظر من بی شرمانه ترین نوع آن!»
بعد هر دو به طرف باغ حرکت کردند و در زیر سایه ی درختی افراشته بر روی نیمکتی حصیری تکیه دادند. کمی بعد، لُرد هنری ساعتی را درآورد و گفت: «باسیل متاسفانه من کم کم باید بروم، اما پیش از رفتن، خیلی علاقه مندم به پرسشی که چند لحظه پیش مطرح کردم پاسخ بدهید.»
نقاش که به زمین خیره شده بود گفت: «کدام پرسش؟»
- «راستش این که چرا نمی خواهید تصویر دوریان گری را به معرض نمایش بگذارید. دلیل واقعی آن را می خواهم بدانم.»
- «دلیل واقعی آن همان بود که گفتم.»
- «خیر، تنها گفتید به این دلیل آن را به نمایش نمی گذارید که آن را با تمام وجودتان به تصور کشیده اید؛ که به عقیده ی من بهانه ی کودکانه ای است.»
نقاش که مستقیم به چشمان لُرد خیره شده بود گفت: «هنری، هر نقشی که با احساس به تصویر کشیده شود، تصویری از خود نقاش است، نه از مدل. این مدل نیست که به وسیله ی نقاش به معرض نمایش درمی آید و درونش آشکار می شود، بلکه این نقاش است که به روی بوم نقاشی خودش را ترسیم می کند و وجودش را می نمایاند. به این علت علاقه ای ندارم این تصویر را به نمایش بگذارم که مبادا در آن اسرار درون خود را فاش سازم.»
لُرد هنری خندید و پرسید: «حالا این اسرار درون شما چه هستند؟»
باسیل هالوارد گفت: «خواهم گفت.»
اما حالت حیرانی و منگی در صورتش موج می زد. لُرد هنری که لحظه ای چشم از او برنمی داشت گفت: «من سر تا پا گوشم.»
باسیل جواب داد: «حرف زیادی برای گفتن ندارم و نگرانم خیلی سر از حرف هایم درنیاورید، حتی سخت هم بتوانید آن را قبول کنید.»
لُرد تبسمی کرد و گفت: «مطمئن هستم که حرف هایتان را خواهم فهمید.» و ادامه داد: «و اما در مورد پذیرفتن آن، خوب است بدانید که من می توانم هر چیزی را بپذیرم، مگر آن که غیرقابل باور باشد.»
هالوارد گفت: «موضوع این است که دو ماه قبل به منزل لیدی براندن(۸) که عده ای در آن جا جمع بودند رفتم. درک می کنید که ما هنرمندان بیچاره باید هر چند وقت یک بار در جامعه حضور خود را اعلام کنیم، تنها به این علت که به مردم متذکر شویم گوشه گیر و غیرمتمدن نیستیم!... همان طور که یک بار گفتید، با یک لباس مد روز و یک کراوات سفید هم هر فردی، حتی یک دوره گرد، می تواند ظاهر خود را حفظ کند و ابراز وجود نماید... نزدیک به ده دقیقه بود که به آن جا رسیده بودم و مشغول گفتگو با زنان بیوه و بسیار شیک پوش و تعدادی از اعضاء کسل کننده ی فرهنگستان بودم به ناگاه سنگینی نگاهی را احساس کردم. نمی دانم که چرا اندکی به آن طرف متمایل شدم و برای اولین بار درویان گری را دیدم. وقتی در چشم های هم خیره ماندیم، احساس کردم رنگ به چهره ندارم. حس عجیبی ناشی از ترس و دلهره، تمام وجودم را در بر گرفته بود. می دانستم با کسی رودررو شده ام که شخصیت متمایزش چنان گیراست که قادر است تمام وجودم، روحم و حتی هنرم را مجذوب خود کند. به خوبی می دانید که من فردی مستقل و با اعتماد به نفس بالا و همواره ارباب و بنده ی خودم بوده ام، لااقل در مواجهه با دوریان گری این طور بوده ام. انگار کسی به من می گفت که زندگی ام درگیر بحران ترسناکی شده است. حس عجیبی داشتم. احساس می کردم تقدیر برای من شادی ها و غم های بسیاری رقم زده است. آرام آرام ترس بر وجودم مستولی می گشت. تصمیم گرفتم از آن خانه خارج شوم. در حقیقت این وجدانم نبود که مرا ترغیب به این کار می کرد، بلکه نوعی ترس بود. از این که سعی کردم فرار کنم، خودم را تحسین نمی کنم.»
- «باسیل، وجدان و ترسو بودن در واقع یکسان هستند. وجدان نام تجاری ترسو بودن است، فقط همین.»
- «هنری، اما به نظر من این طور نیست و تصور هم نمی کنم که شما به این نکته معتقد باشید. با این حال، ترسان و مشوش به طرف درب رفتم. البته، در آن جا با لیدی براندن رو به رو شدم. با صدای زیرش گفت: «آقای هالوارد، قصد دارید به این زودی فرار کنید؟ شما که با صدای زیر و جیغ مانندش آشنا هستید، مگر نه؟»
لُرد هنری جواب داد: «بله، به نظر من او از هر نظر به طاووس شباهت دارد، غیر از زیبایی اش!»
- «نتوانستم از دست او رهایی یابم. مرا به افراد خانواده ی سلطنتی معرفی کرد و همین طور به خانم های مسن که نیم تاج های بزرگ بر سر گذاشته بودند و بینی هایی چون منقار طوطی داشتند. چنان از من حرف می زد که گویی یکی از عزیزترین دوستانش بودم. من تنها یک بار او را دیده بودم، اما ظاهرا به سرش زده بود که توجه سایرین را به من معطوف سازد. در آن روزها یکی از نقاشی هایم مورد اقبال بسیاری قرار گرفته بود که این خود در قرن نوزدهم بهانه ی بزرگی برای آوازه و شهرت و نام است. ناگهان خود را در برابر همان جوانی دیدم که شخصیتش آن طور عجیب مرا تحت تاثیر قرار داده بود. بسیار نزدیک هم بودیم، به طوری که تا حدودی گرمای نفس هایمان را احساس می کردم. دوباره چشم در چشم هم دوختیم. بدون آن که عاقبت این کار را در نظر بگیریم، از لیدی براندن خواستم که مرا با او آشنا سازد و شاید با تمام این اوصاف، زیاد هم بی پروایی نکرده بودم. در هر صورت کار غیرقابل اجتنابی بود. بدون آشنایی با هم، می توانستیم با هم صحبت کنیم. از این جهت اطمینان دارم. دوریان هم این را بعدها به من گفت. او هم احساس کرده بود که سرنوشت این طور خواسته که ما با هم آشنا شویم.»
- «و لیدی براندن این جوان عجیب را چگونه وصف کرد؟... می دانم او عادت دارد خیلی باسرعت و بادقت تمام میهمانانش را معرفی کند. به یاد دارم وقتی که داشت پیرمرد بدخلق و سرخ چهره ای را که سر تا پا پوشیده از نشان و مدال افتخار بود با من آشنا می کرد، به طرز اندوهباری حرف هایی را که کاملاً برای همه قابل شنیدن بود، در گوشم نجوا می کرد و حتی جزئی ترین مسائل را برای من شرح داد. من دوست دارم خودم مردم را بشناسم، اما لیدی همان رفتار را با میهمانانش دارد که حراج گذار با اجناس خود. همان طور که در یک حراجی تمام جزئیات معرفی می شود، جز آن چه که باید گفته شود و فرد می خواهد بداند!»

نظرات کاربران
درباره کتاب تصویر دوريان گری

این ترجمه هم افتضاحه
در 2 سال پیش توسط