فیدیبو نماینده قانونی نشر قطره و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب پری‌خوانی

کتاب پری‌خوانی
مجموعه‌ی غزل

نسخه الکترونیک کتاب پری‌خوانی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب پری‌خوانی

از بخت شکر دارم و از «کردگار» هم، که دوباره در غزل فارسی بهار شده است، و جنگ و جدل شعر نو و کهنه واقعاً به پایان رسیده است. امروزه دیگر غزلسرایی نشانه‌ی کهنه‌گرایی نیست. اگر چند هزار قطعه شعر نوی خوب داشته باشیم در این سی ـ چهل سال اخیر دو چندان آن غزل و رباعی نو داریم. قرار نیست که آینده به گذشته ببازد. اگر شاگردان هیچ‌گاه از استادان فراتر نمی‌رفتند و خود در حیطه‌ی پژوهش یا آفرینش هنر خویش همواره کهتر می‌ماندند، خلافِ قاموس طبیعت و تجربه و واقعیت بود.
اغلب شاعران مکتب نیما در دهه‌ی چهل و دهه‌های بعد، از خود او بهتر شعر نیمایی گفته‌اند.
غزل، یک دو دهه بعد از نیما درجا زد و دچار کلیشه‌سرایی انجمن‌های ادبی شد، تا نسل دوم و به‌ویژه سوم پس از نیما پا به عرصه‌ی وجود نهاد.
سایه که از نسل و هم‌نسل نیما بود، حقی در ارتقای غزل دارد. و البته بیش از او بزرگ‌بانوی غزل دیروز و امروز استاد سیمین بهبهانی. از جوان‌ترها به‌عمد نام نمی‌برم که به یاد نیاوردن، یا از قلم انداختن چند و حتی یک نام بلند در حق آنان جفا خواهد بود و کسی آن را به حساب حافظه‌ی بی‌حفاظ و نخ نمای من نخواهد گذاشت.

ادامه...
  • ناشر نشر قطره
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 1.34 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۹۴ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب پری‌خوانی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



سپاس نامه

«پری خوانی»، گزیده ی ده سال غزل سرایی من است (۱۳۸۳ـ۱۳۹۳).
از میانِ حدود پانصد غزل، که در این مجموعه یک جا منتشر می شود و تاکنون در هیچ جای دیگری چاپ نشده و پس از این هم نخواهد شد، مگر در همین کتاب و به همین نام.
در آغاز، مراتب سپاس گزاری خود را از مهر سایه گستر، حضرت بهاءالدین خرمشاهی که عمرش دراز باد، اعلام می دارم.
سپس بر حسین منزوی که تا بود مشوق و راهنمای بی دریغ غزل ها بود، درود می فرستم.
آن گاه از جناب بهرام فیاضی مدیر محترم نشر شریف قطره تشکر می کنم.
از دوستِ خوبِ روزهای بد، سمیر عسگری، به خاطر همه ی زحماتی که برای آماده سازیِ این مجموعه متحمل شدند، ممنونم.
همین طور از مادرم برای تمام مهربانی ها و بزرگی ها تشکر می کنم.
با سپاس از حضور عاشقانه ی مریم نوری، صاحب غزل های عاشقانه.
و با درود به تمامِ گویش ورانِ زبان فارسی در جهان که صاحب، مخاطب، مولّد و نگهبانِ ادبیات فارسی هستند.

با ارادت و احترام
امیرحسین الهیاری
۱۶ /۱۱/ ۹۲

غزل

۱

چراغ روشنت از شهر آفتاب گذشته
عروس دامنت از خانه های خواب گذشته

قدم زنان دلت از کوچه های خلوتِ مهتاب
شناکنان تنت از برکه ی گلاب گذشته

دوباره از سرِ آن سینه های کوچکِ آباد
نسیم وسوسه بر یوسفِ خراب گذشته

پُلی ـ افق به افق ـ بیکرانِ من! زدی از عشق
که رنگ سایه اش از خانه ی عقاب گذشته

که از هجوم غزل های عاشقانه ندیدی
که تا سحر چه بر اندیشه ی کتاب گذشته

هزار منحنی از نقشه ی طلوعِ تنِ توست
خمارگون زنی از صد شبِ شراب گذشته

به جانِ خواجه که دیگر مجالِ ماندنمان نیست
که از سوال ملولیم و از جواب گذشته(۱)

سیاوشانه سراپا زدم به حادثه اما
تو آتشی که بسوزانی ای از آب گذشته

۲

... پس جای کمان تاری بر شانه ی آرش بود
ماهور زد و دلدار در گوشه ی دلکش بود

عشق آمد و طرحی نو در پرده زد و این بار
پیراهن سودابه در چنگ سیاوش بود

تنها نه فقط حافظ، ای شاخه نبات آن شب
در حسرت گیسویت شیراز مشوّش بود

بوسیدی و این بستر شد یکسره خاکستر
بوسیدی و آتش بود... بوسیدی و آتش بود...

۳

میانِ این همه تاریخِ شمسی و قمری
تو ای ستاره! ز تاریخ مردمی دگری

الا که هم شبِ عشّاق را چراغی و داغ
چه می کنی که چنین دوردست و در نظری؟!

هوای سرزدنت نیست ای سپیده مگر
که از حوالی تاریکِ ما نمی گذری؟!

به سازِ قامت و آوازِ دل چه تاری تو؟
دو تار نیز ندارد به حق چنین کمری

وفای عهد من از خاطرت به در نرود
که از مکارم اخلاق عالمی دگری(۲)

جنون و تیشه دگر با تو برنمی آیند
که بس ز لیلی و شیرین و دیگران بَتَری

نه خوانِ این غزل ای آفتاب در خورِ توست
که میهمان کُنَمَت حضرتا! به ماحضری!

پسر نشان پدر می برد که تا بوده است
فریب خورده ز امّ البشر ابوالبشری

بشارتی که شنیده است و برگزیده مرا
دلت که صاحب ذوق است در زبان دری ـ

ـ که «الّذینَ هَداهُم» و «هم اولوالالباب»
خوشا که پاسخ حسن تو می دهد زُمَری(۳)

۴

شاید چو پَری با مِه و دود آمده باشی
شاید شبی از ماه فرود آمده باشی

چشمان تو شعری عربی باشد و آن گاه
با سینه ی مضرابیِ عود آمده باشی

یک دست سمرقندی و یک دست بخارا
از همّتِ حافظ به وجود آمده باشی

آن گاه به یک معجزه آهو شده باشی
با عشوه گری تا لبِ رود آمده باشی

یک «آه» کشیدم ز غریبی که رسیدی
باور نکنم این همه زود آمده باشی

۵

افسونی و بسیار پَری در تو پدیدار
جِن در شبِ جادوییِ چشمانِ تو بیدار

چشمان تو آمیخت به هم جنّ و پری را
آمیخت به هم شورِ پری خوان و پری دار

زنهار ز افسون پریخانه ی چشمت
بسم ا... از این جن زده در لحظه ی دیدار

در باغ فرود آمدی از ماه و کشیدند
بس سر به تماشای قَدَت سرو و سپیدار

در آینه ی دیدن و در شورِ شنیدن
نزهتگه دیداری و آهنگِ شنیدار

... اما پریان آدمیان را نرسانند
دل بر دل و لب بر لب و دیدار به دیدار

۶

ای گیسوانت بهترین علّت، رهایی را
وِای در گلویت جُسته دریا همصدایی را

ای سجده گاهِ من که پنهان کرده ای خاموش
در معبدِ چشمانِ شیطانت خدایی را!

زین جلوه ی هر روزه حق با تو است اگر هر روز
کتمان کنی با آشنایان آشنایی را

آری چونان تاریخِ تلخِ شاعران، من نیز ـ
ـ بیش از وفا خوش دارم ای جان بی وفایی را

یک جمعه ی پاییز در بگشای تا شاید
در اوج دلتنگی ببینم دلگشایی را

در خانه ی من حشمت و تخت سلیمان نیست
کاز آن یمانی تن برانگیزم سبایی را!
***
بنگر چه سان با استخوان و خونِ خود خوردن
بر دوش سنگین بردم این بار همایی را

بر تو سلام ای «ابن شهر آشوبِ»(۴) من! هر چند
شهری نمی گیرد سلام روستایی را!

از سوی عشق آیا سروشی نیست دیگر بار
دردانه ی چل ساله ی پیرِ حرایی را؟

دردا که سعد اکبرم وارونه سعدی بود!
ناهید! بشنو ناله ی مسعود نایی را!

۷

برای خلوتِ آغوش تو دلم شده تنگ
مرا ببر به تماشای خویش شهرِ فرنگ!

تو رنگِ عشقِ بزرگِ منی که بعد از تو
حنای هیچ زنی پیش من ندارد رنگ

تو روحِ وحشیِ آن جنگلی که می خوانند
شبی برهنه در اعماق او هزار ترنگ

جهانِ من همه تصویرِ ماتی از دستی است
که عاشقانه از آیینه می زداید زنگ

شبی به قلّه فرود آی و زنده کن ما را
چرا همیشه بمیرد برای ماه، پلنگ؟

به رود، معجزه کردی که ریگ آمو را
همیشه رودکیان پرنیان کنند به چنگ

مرا دقایقِ نمناکِ عمر بلعیدند
حدیثِ خانه و من، نقلِ یونس است و نهنگ

نه مرده ایم و نه مستیم، چاره ای بایست
دگر به جامِ جهان کهنه شد شراب و شرنگ

چه یادها که از آن جنگِ تن به تن باقی است
کدام شب تنِ من رفته با تنِ تو به جنگ؟

بیا وگرنه از این فتنه ها که در سر ماست
سبوی تشنه ی ما را به خواب بیند سنگ

۸

خوش باش! همین! سوده و آسوده برادر
خوش باش که تا بوده همین بوده برادر

تاریخِ پریشانِ تو سهراب کُشان بود
ای دامنِ دستانِ تو آلوده برادر

دیگر ز فلک چشم چه داری که برآید
آوازی از این سینه ی فرسوده برادر؟

از پای نشستیم قضا را که ببینیم
آن خواجه که فرموده چه فرموده برادر؟!

خوش باش و بگردیم و ندانیم چه خواهد
گردونه از این گردش بیهوده برادر

نظرات کاربران درباره کتاب پری‌خوانی