فیدیبو نماینده قانونی رادمهر و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب ويرانه‌ های آسمان

کتاب ويرانه‌ های آسمان

نسخه الکترونیک کتاب ويرانه‌ های آسمان به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب ويرانه‌ های آسمان

من در جستجوی تفکری خوشبخت هستم، به خوشبختی رنگ زرد لیمو در میان بشقاب... ما وانمود می‌کنیم حیله‌گریم، اما در این‌باره اغلب از نوزادان درون گهواره نیز کم‌تر می‌دانیم. چشمانمان از آن‌ها بسته‌تر، دلهره‌هامان ناپاک‌تر و شادی‌هامان خفیف‌تر است. دانشمند اتم‌ها را می‌شکند، همان‌طور که یک کودک، شکم عروسکش را پاره می‌کند تا ببیند درون آن چیست. نویسنده، کودکی است که با شانه‌ای از جنس طلا، موهای عروسکش را شانه می‌زند. تفاوت میان علم و ادبیات، همان تفاوت میان تجاوز و عشقی ژرف است.

ادامه...
  • ناشر رادمهر
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.69 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۱۴ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب ويرانه‌ های آسمان

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



دریچه ی اتاق ملاقات

آنژلیک آرنو(۱) سرپرست صومعه ی پوررویال(۲) که ششم اوت ۱۶۶۱ بدرود حیات گفت، از برابر پنجره ی اتاقی می گذرد که من در آن به نوشتن مشغولم.
در آغاز قرن هفدهم، آرنوی وکیل به دنبال منبع درآمدی مطمئن برای دومین دختر خود است. در سال ۱۶۰۲، هنگامی که ترتیب تملک دیر پوررویال دشان را برای او می دهد، دختر یازده سال دارد. در آن قرن، هر سنی، اسباب بازی جالب توجه خود را دارد: جغجغه برای بچه ها، سر اسب پرنده ی جادوگرها برای وقتی کودک به راه می افتد و فرفره برای بچه های بزرگ تر. آنژلیک آرنو هنگامی که سرپرست صومعه ی پوررویال می شود و ریاست یک خانه ی کودک به نام «عروسک برای فرشتگان» را به دست می آورد، در سنی قرار دارد که باید عروسک های مومی اش را که با لباس های فاخر ابریشمی پوشیده شده اند، زیر هجوم غرش های بلند خود بگیرد.
پوررویال از نادر نقاط مقاومت در برابر لویی چهاردهم، پادشاه آفتاب خواهد بود؛ یک نقطه ی جوش که تا رسیدن به خون، خارانده می شود. صبح ۲۹ اکتبر ۱۷۰۹، لویی چهاردهم، دستور می دهد آخرین راهبه های صومعه بیرون رانده شوند. نیز دستور می دهد ساختمان های خالی که در حال تبدیل به زیارتگاه است را با خاک یکسان کنند. سال بعد، ترتیبی می دهد مردگان گورستان را هم از زیر خاک بیرون بیاورند. آنان را نبش قبر و با بیل مُثله می کنند، در سبد باغبانی می اندازند و با گاری تا گودالی دسته جمعی همراهی می کنند. چند مهمانخانه دار، صفحات فلزی مربوط به قبرها را می دزدند تا از آن ها میز مخصوص نوشیدنی درست کنند؛ و سرانجام پادشاه اشباع شده لبخند می زند.
پارک روبروی خانه ی سالمندان سنت آنری او کروزو(۳) با چند بلدوزر ویران شده. در آن جا یک اقامتگاه می سازند؛ و تندیس گچی مریم مقدس که به سالمندان خرف شده از تنهایی لبخند می زد، به دور انداخته شد.
***
وقتی کودک بودم برای گردش به خیابان های کروزو نمی رفتم. این خیابان ها رودخانه هایی بودند که به اقیانوس کارخانه منتهی می شدند. من در اتاقم می ماندم و مطالعه می کردم. در صومعه ای زندگی می کردم که هیچ پادشاهی نمی توانست دیوارهای کاغذی آن را ویران سازد. ما حرفه ها، چهره ها و توانایی هایمان را در کودکی کسب می کنیم. پس از آن دیگر آن ها را عوض نمی کنیم.
آفتاب بر فراز کوهستان بوله(۴) غروب می کرد. حباب نارنجی رنگ آن در یک لحظه از نظر ناپدید شد. خواندن و نوشتن دو نقطه ی مقاومت در برابر استبداد دنیاست. می توان نقاط مقاومت دیگری نیز یافت، مانند همین قدرشناسی ای که چشم انداز خورشیدی در حال غروب را همراهی می کند، لذت ابدی «فانی حس کردن خویشتن» را.
من برای این دنیا ساخته نشده ام، اما از صمیم قلبم امیدوارم برای دنیای دیگر ساخته شده باشم.
***
سه تکه هیزم در شومینه به گفتگوی پرحرارتی مشغولند... سر از خطر جسته ی پوررویال...
زمین های پوررویال مثل زمین های مجاور و ورسای، باتلاقی است. مرداب ها به ورسای نوعی ابر متراکم تملق می دهند - یک ضربه تحویل می شود، ده ضربه ی دیگر بازمی گردد - و به پوررویال، یک نور آسمانی به رنگ گزنه که پیراهن ها و کتاب ها را روشن می کند.
***
آسمان ناگهان تیره و تار شده بود. برای خدا فرقی نداشت. تنها لطفی که باقی می ماند دوست داشتن بی قید و شرط آن روز فرساینده بود که هیچ ثمری با خود نداشت.
بوی سنبل آن قدر شدید است که مرا از جادوی مطالعه ام می کنَد تا به تحسین لطف آخرالزمانی آن روز وادارد.
عطر گل ها، حرف های دنیایی دیگرند...
مرگ به سراغ پدرم آمد، اما فراموش کرد لبخند او را ببرد، مثل یک سارق که سر بزنگاه گرفتار شده و در حالی که بخشی از اموال سرقت شده را رها می کند، می گریزد.
"خداوند با دل دریافت می شود و نه با عقل"، زیباترین رز بوته ی وحشی گل سُرخ پوررویال است.
آنژلیک آرنو حوالی پانزده سالگی از زندگی در صومعه به ستوه می آید و بیمار می شود. خانواده اش او را تحویل می گیرند، از او پرستاری می کنند و دوباره او را در دیر می گذارند. موعظه ی یک کاپوچین [فرقه کاتولیک] به ناگاه مهر این زندگی گوشه نشینانه را بر دل او می نهد: دختر تصمیم می گیرد تک تک سنگ های صومعه را برای بنا کردن آن از آسمان بردارد. کاپوچین مردی بی نمک بود که به زودی جامه ی کشیشی را ترک کرد. خداوند دوست دارد از زبان دهان های بی دندان شده سخن بگوید، این جذابیت اوست.
گل های مزرعه، قدیسه هایی هستند که خود را از نیستی می کنَند و با تمام نیروی ساقه شان، به سمت آسمان خیز برمی دارند.
***
کتاب ها اقامتگاه های تعطیلاتیِ جان هستند. وقتی جان، کرکره های کاغذی را به سمت دیوار هل می دهد، نوری در همه ی اتاق پخش می شود.
یک ضرب المثل قرن هفدهمی از قول مردی حریص می گوید: «آفتاب در شکم او می تابد»(۵).
در نوشیدنی سازی ویشی(۶) خدمتکار ناگهان به سمت همکار خود که به تازگی کارش را تمام کرده بود، برگشت و گفت: «تا فردا خداحافظ همکار!» او این کلمات بی اهمیت را با چنان شادمانی ای به زبان آورده بود که من آن را به سان ورقی از الهیات زنده دریافتم، ضربه ای خشونت بار که مرگ را کیش و مات می کرد: همیشه «فردا»یی هست و چهره های آشنا بازخواهند گشت؛ هنگامی که شب از میان رفتن شان سپری شود.
گل های طاووسی مانند خورشیدهای ساعتی، زمین موات چمنزار را پر می کنند. گیاهان دندانه دار در برابر خانه، مانند نت ها در واریاسیون های گلدبرگ باخ زیاد می شوند. ابتدا چند گیاه منزوی و آزرمگین... و ناگهان بارانی گرم از طلا که همه جا بر روی چمن سبز پخش می شود.
هیچ فرقی میان باور داشتن و زندگی کردن نیست.
***
۲۵ سپتامبر ۱۶۰۹ آنژلیک در قلب خود یک دایره ی گچی رسم می کند: او از پذیرفتن خانواده ی خود، در جایی دیگر به جز دریچه ی اتاق ملاقات خودداری می کند. همهمه های دنیا دیگر در دیر وارد نخواهند شد. به این ترتیب، گریزی در جان می تواند آغاز شود که زین پس تنها خداوند لجام آن را در دست دارد...
اما بیکرانی بی حصار وجود ندارد.
***
در اورلئان، در برابر تابلوی رامبراند از روغن جلای روی نقاشی بیش تر متحیر بودم تا از خود نقاشی.
زن داروخانه چی که گوشه ای پشت میز آشپزخانه نشسته بود، روی یک ظرف جوشانده ی در حال بخار خم شده بود و با حوله ای روی سر بخور می گرفت و از دوران کودکی اش با من صحبت می کرد. در همین حال، در گوشه ی دیگر، مادر بزرگش خمیر تارت سیب که لایه ی نازک زردرنگی روی آن کشیده شده بود را روی پارچه ی مشمعی پهن می کرد. این خاطره مانند یک تابلوی استادانه ی هلندی در میان صحبت های او می درخشد؛ چراکه شاهکارهای حقیقی در ژرفنای جان ها در خوابند.
***
من در جستجوی تفکری خوشبخت هستم، به خوشبختی رنگ زرد لیمو در میان بشقاب...
ما وانمود می کنیم حیله گریم، اما در این باره اغلب از نوزادان درون گهواره نیز کم تر می دانیم. چشمانمان از آن ها بسته تر، دلهره هامان ناپاک تر و شادی هامان خفیف تر است. یوهان سباستین باخ جنبه ای از این دوران آغازین را به ما نزدیک می کند: او نیرویی موسیقیایی تنها متشکل از اتم های هوا را بر فراز جان متحیر ما می گرداند.
کارناوال به پایان رسیده بود، بچه های مدرسه ی سن سرنن(۷) صدها گلوله ی کاغذ رنگی صورتی، زرد، سبز و آبی در خیابان ها ریخته بودند که کارمندان شهرداری به زودی آن ها را جاروب کردند. باد آن ها را در کنار پیاده رو، جلوی دفتر پست کپه کرده بود، جایی که آن روز بعدازظهر باد مشتی از آن ها را در هوا بلند کرد و جشنی غم انگیز به راه انداخت که از دید همگان پنهان ماند.
منورهای آتش بازی، سرخوردگی های رنگ شده هستند.
***
چرا سفر؟!... کافیست ده متر از خانه ی خود دور شوم و آن وقت، همسایه ها مرا در خود می گیرند و من در میان آنان غرق می شوم: من زیر آسمان قدم نمی زنم، بلکه در قعر آن گام برمی دارم و آبیِ بسیار بر روی سرم گسترده شده. از این همه نفس کشیدن، سرشار از هوا و نور، نفسم تنگ می شود. ظرف ده ثانیه، گردشی به درازای ده قرن انجام دادم. زندگی تراکمی در حد انفجار دارد. سنگریزه ای ریز تمام قلمروهای پادشاهی را در خود دارد.
هنگامی که کریستال های هوای یخ زده را احساس می کنم که به گونه ام می خورند، بی درنگ می دانم هستم و خداوند نیز در کنار من هست. تنها یک زندگی وجود دارد و آن هم بی انتهاست.
سن فرانسوا هر یک شنبه به کودکان، تعلیمات دینی درس می دهد. یک ساعت پیش از درس، مردی که او به وی پول داده، با بالاپوشی بنفش خیابان های شهر را زیر پا می گذارد و در همان حال، زنگوله ای را تکان می دهد و مانند جارچیان سیرک فریاد می کشد: «به سوی آیین مسیحیت بشتابید!... به سوی آیین مسیحیت بشتابید!... آن ها راه های بهشت را به شما یاد خواهند داد!» و کودکان با شنیدن این صدا، مثل بچه گربه ها در هنگام شنیدن صدای گذاشتن کاسه ی پر از شیر بر روی زمین، بیرون می آیند.
اما در پارکینگ کوهستان بوله، نور خیره کننده ی تنه ی یک درخت غان، همانند آگهی یک نمایش آسمانیِ آتی، مرا مجذوب خود می ساخت.
***
گوش دادن به سوناتی از باخ که دینو لیپاتی(۸) آن را نواخته، چشیدن طعم میوه ای است که یک مرده، آن را به انسان عرضه می دارد. چون یاکوب بوهم(۹) که در روز ۱۷ نوامبر ۱۶۲۴، چند ساعت پیش از مرگ خود، از پسرش می خواهد تمام درب های خانه ی به خواب رفته را باز کند تا بهتر بتواند آوای موسیقی ای را بشنود که تنها او آن را دریافت می کرد.
***
در صومعه ی پوررویال تصمیم بر این شد که همه چیز به اشتراک گذاشته شود. یک راهبه ی مسن در برابر این تصمیم مقاومت به خرج می دهد. او کلید باغچه ای را که تنها خود او به آن دسترسی دارد، در جیبش نگه می دارد. پس از چند روز دارایی خود را تحویل می دهد. باغچه بی درنگ روشن می شود. فرشتگان بوته ی گل رز او را می بُرند و در همان حال، راهبه، سبک بال مانند دختران جوان، به جنگل تُنُک فقر قدم می گذارد.
خداوند در قرن هفدهم جایگاهی را داشت که امروز پول آن را دارد. خسارت های آن زمان کم تر بود.

نظرات کاربران درباره کتاب ويرانه‌ های آسمان