فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب عاشقانه مارها

نسخه الکترونیک کتاب عاشقانه مارها به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب عاشقانه مارها

گفتم: «چته؟ این جا که هیچی نیست.»
گفت: «می‌دونم اما...» بعد پرسید: «راستی برزو، اینا چی می‌خورن؟»
گفتم: «چه می‌دونم.» و با پاشنه پا محکم کوفتم توی لانه مورها. خاک نرم بود و دست‌ریز و پایم تا قوزک رفت داخل لانه‌شان. پایم را که آوردم بیرون یکباره خاک از همه طرف ریخت داخل و لانه را پر کرد. برگشتیم و از گندمزار زدیم بیرون. هرچه فکر می‌کردم هیچ یادم نمی‌آمد عقرب‌ها چه می‌خورند. از زمین کوچک و سنگلاخی آن طرف گندمزار که گذشتیم، صدای تیری دوباره از توی دره آمد و بعد یکی دیگر. این بار صدا به نظرم از نزدیک‌تر می‌آمد و با صدای تفنگ شکاری فرق داشت. هرچه نگاه کردم به دور و بر هیچی پیدا نبود.
راه افتادیم طرف تخته‌سنگ‌های بالای دره. کمی جلوتر که رفتیم، صدای همهمه چند نفر از توی دره می‌آمد. بعد از لبه صخره‌های بالای دره یکی با لباس پلنگی پیدایش شد. یارو قد بلندی داشت و تفنگی توی دستش بود. جلوتر که آمد فکر کردم لابد افتاده توی آب. پاچه شلوارش تا زیر زانو خیس بود و کفش‌هایش گلی شده بود. نزدیکمان که رسید تفنگش را داد به آن دست و نفس‌نفس می‌زد.

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.55 مگابایت
  • تعداد صفحات ۸۷ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب عاشقانه مارها

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

عقرب ها چه می خورند؟

به کاوش غولی گله

سیزدهمی بدجوری بود. از همه گنده تر بود و رنگش سیاهِ سیاه بود، مثل قیر. نگاهش که می کردم موهای بدنم سیخ سیخ می شد. فرهاد زل زده بود بهش و انگار می ترسید نزدیکش شود. در قوطی حلبی را باز کرد و قوطی را با پشت دست سُر داد طرفم. گفت: «حواست باشه برزو.»
گفتم: «چته مگه می ترسی؟»
گفت: «نه، پشم هاش رو ببین.»
موهای تنش سیاه بود و دراز و آدم خوف داشت نگاهش کند. دو تکه چوب از روی زمین برداشتم و همین که خواستم بگیرمش دمش را تکانی داد و تقلا کرد تا در برود. چوب ها را گرفتم دو طرف بدنش و یواش یواش از روی زمین برش داشتم و انداختمش توی قوطی.
فرهاد نفس راحتی کشید و آمد جلو. گفت: «هر کی رو بزنه پدرش در می آد.»
گفتم: «پس چی، شاید درجا بکشش.»
فرهاد چشم هاش را تنگ کرد و سر تکان داد. گفت: «فکر کنم یکی از همین ها خواهر اسفندیار رو زد.»
گفتم: «مینا رو می گی؟»
گفت: «ها، مگه یادت نیست، می خواستن پاش رو قطع کنن.»
گفتم: «او که گادیم بود.»
فرهاد سرش را آورد بالای قوطی و ریزه ریزه عرق روی پیشانی اش را با پشت دست پاک کرد. گفت: «گادیم که زرده، کوچیک هم هست، همین جوری بود. خودم دیدمش، گذاشته بودنش توی یه بطری.»
گفتم: «گادیم خطرناکه خره، مگه ندیدی تا یه ماه نمی تونست راه بره. حتی سه بار خونش رو عوض کردن.»
گفت: «تو که گفتی ندیدیش.»
گفتم: «خب اسفندیار برام تعریف کرد.»
صدای تیری یکمرتبه از دره پیش رویمان بلند شد. صدا پیچیده بود توی صحرا و تپه های دور و بر. لابد باز با تفنگ شکاری آمده بودند دنبال کبک و تیهو. توی دره پر بود از کبک و تیهوهایی که هر وقت کسی نبود و گرمشان می شد، از بالای تپه ها و لابلای سنگ و صخره ها سرازیر می شدند لب آب و در سایه خَرزهره ها پناه می گرفتند. بهار که می شد با بچه ها لب آب تله سنگی می گذاشتیم برایشان و پشت تخته سنگ ها قایم می شدیم و وقتی در می رفتند، با تیر و کمان می افتادیم به جانشان.
فرهاد گفت: «ندیدیش وقتی از بیمارستان آوردنش رنگش زردِ زرد بود مثل چی.»
گفتم: «خب معلومه، گادیم زهرش زیاده.»
گفت: «گادیم نبود می دونم.» و خم شد و از روی زمین تکه سنگی برداشت و پرت کرد طرف صخره های بالای درّه. قوطی را برداشتم و راه افتادیم طرف گندمزار. چندتایی سنگ را که توی زمین خیس و نرم گندمزار تپیده بودند کنار زدیم و زیرشان را نگاه کردیم بلکه عقربی پیدا کنیم. چیزی نبود. فقط هزارپایی کف یکیشان توی گل ها گیر کرده بود و تکان می خورد. جلوتر که رفتیم فرهاد رو به بچه های پای تپه داد زد: «جانمی جان شد بیست تا.» و آروغ بلندی زد.
بچه ها نزدیک تپه های گچی توی خرمنگاه دنبال عقرب می گشتند. یکیشان بلند شیشکی بست.
فرهاد گفت: «ببین پدرسوخته ها رو.»
گفتم: «چه کارشون داری. تقصیر خودته.»
گفت: «حالا حتما باید بشن پونزده تا؟»
گفتم: «مگه ندیدی اون بار چی گفت.»
منتظر بودم دو تا عقرب دیگر پیدا کنیم و بعد ببریمشان درمانگاه شرکت. آن باری که هفت تا بردیم حسابی شانس آوردیم. نگهبان درمانگاه اول نمی خواست راهمان بدهد. تا از در رفتیم داخل، پرسید: «چند تا آوردین؟»
به دروغ گفتم: «نشمردیم. زیادن.»
بعد آمد جلو و تا خواست نگاهشان کند تلفن توی اتاقکش زنگ زد. تند دوید توی اتاقک و گرم صحبت بود که یواش رفتیم داخل.
ایستادیم پشت پنجره تا نفری که تحویلشان می گرفت چرتش را بزند و از پشت میز بلند شود. به شیشه پنجره که زدیم، اشاره داد تا برویم داخل. همین که در قوطی را باز کرد و شمردشان، درپوش قوطی را گذاشت. گفت: «مگه نگفتم کم نیارید.»
گفتم: «دیگه گیرمون نیومد.»
گفت: «من کار ندارم. از پونزده تا کم تر تحویل نمی گیرم.» و رفت دوباره نشست پشت میز.
هرچه بهش می گفتیم فایده ای نداشت. آن قدر التماسش کردیم تا راضی شد پول نصفشان را بدهد.
فرهاد نگاه کرد به دور و بر و رفت طرف کپه خاکی آخر گندمزار. راه افتادم دنبالش. پای کپه زانو زد و نشست. مورهای سیاه و درشت تندتند از لانه شان می زدند بیرون و هر چند تایشان می رفتند یک طرف. انگار گیج شده بودند. خیلی منتظر ماندیم عقربی بیرون نیامد. یکی از چوب ها را هل دادم توی لانه شان و هی تاب دادم بلکه عقربی بزند بیرون. فایده ای نداشت.
فرهاد گفت: «چی کار می کنی؟ این جوری که می کشیشون.»
گفتم: «اگه این جا بودن همون اول می زدن بیرون.»
گفت: «شاید یه سوراخ دیگه هم دارن.»
گفتم: «نه همین یکیه. مگه نمی بینی؟»
فرهاد نگاهی کرد به دور و بر کپه خاکی. چیزی نبود. خم شد و زل زد توی لانه مورها و تا خیلی همان جور ماند. معلوم نبود به چی نگاه می کرد.
گفتم: «چته؟ این جا که هیچی نیست.»
گفت: «می دونم اما...» بعد پرسید: «راستی برزو، اینا چی می خورن؟»
گفتم: «چه می دونم.» و با پاشنه پا محکم کوفتم توی لانه مورها. خاک نرم بود و دست ریز و پایم تا قوزک رفت داخل لانه شان. پایم را که آوردم بیرون یکباره خاک از همه طرف ریخت داخل و لانه را پر کرد. برگشتیم و از گندمزار زدیم بیرون. هرچه فکر می کردم هیچ یادم نمی آمد عقرب ها چه می خورند. از زمین کوچک و سنگلاخی آن طرف گندمزار که گذشتیم، صدای تیری دوباره از توی دره آمد و بعد یکی دیگر. این بار صدا به نظرم از نزدیک تر می آمد و با صدای تفنگ شکاری فرق داشت. هرچه نگاه کردم به دور و بر هیچی پیدا نبود. راه افتادیم طرف تخته سنگ های بالای دره. کمی جلوتر که رفتیم، صدای همهمه چند نفر از توی دره می آمد. بعد از لبه صخره های بالای دره یکی با لباس پلنگی پیدایش شد. یارو قد بلندی داشت و تفنگی توی دستش بود. جلوتر که آمد فکر کردم لابد افتاده توی آب. پاچه شلوارش تا زیر زانو خیس بود و کفش هایش گلی شده بود. نزدیکمان که رسید تفنگش را داد به آن دست و نفس نفس می زد.
پرسید: «بچه ها، چی می کنید این جا؟»
گفتم: «هیچی عقرب جمع می کنیم.»
اخمی کرد و چپ چپ نگاهمان کرد. گفت: «عقرب برای چی؟»
گفتم: «می خوایم ببریم درمونگاه.»
فرهاد آمد جلو و شانه به شانه ام ایستاد.
یارو دور و برش را نگاه کرد و یک طرف ریشش را خاراند. گفت: «هیشکی رو ندیدید این طرفا؟»
فرهاد پرسید: «کی مثلاً؟»
گفت: «مگه کسی رو دیدید؟»
گفتم: «نه، هیشکی رو ندیدیم.»
یارو با سر تفنگش اشاره کرد به فرهاد. گفت: «این که گفت دیدیم.»
گفتم: «این همین جوری گفت. کسی رو ندیدیم.»
یارو انگار شک داشت. به سر تا پایمان نگاه کرد. بعد رو کرد به فرهاد. پرسید: «از کی تا حالا این جایید؟»
گفتم: «دو ساعتی می شه.»
فرهاد گفت: «ها دو ساعت یه کم بیش تر.»
یارو سری تکان داد و چیزی نگفت. از بالای سرمان نگاه کرد به بچه هایی که توی خرمنگاه می گشتند.
گفت: «اونا چی؟ اونا هم با شما اومدن؟»
گفتم: «ها با ما اومدن.»
این بار رو گرداند به جاده آسفالت آن طرف گندمزار و معلوم نبود دنبال کی می گشت. گفت: «خب زودتر برید. نایستید این جا.»
گفتم: «الآن می ریم.»
یارو مکثی کرد و برگشت و از همان راهی که آمده بود بالا، سرازیر شد طرف دره.
همین که رفت نگاه کردم به دور و اطرافمان. هیچ کس نبود. فقط بچه ها بودند و ماشینی که توی جاده داشت می رفت طرف فرودگاه. راه افتادیم رو به تخته سنگ های بالای دره و تند کردیم به پا. تخته سنگ ها را دور زدیم و دولادولا رفتیم جلوتر پشت تخته سنگ ها قایم شدیم و از شکاف بینشان نگاه کردیم توی دره. وانت نیسان آبی رنگی بود و پنج نفر که ایستاده بودند کنار آب. یکیشان تفنگ به دست پهلوی نیسان بود و چهارتای دیگر از توی آب گونی ای را در می آوردند. گونی انگاری سنگین بود و چهار نفری به زور روی زمین می کشیدندش. فرهاد دست هاش را گرفت به تخته سنگ پیش رویش و صداش را آورد پایین. پرسید: «چی کار می کنن به نظرت؟»
گفتم: «هیچی نگو.» و ساکت نگاهشان می کردیم. یواش هم که حرف می زدیم می ترسیدم آن پایین صدامان را بشنوند.
گونی را که بردند پهلوی نیسان، آن یکی که تفنگ دستش بود آمد کمکشان و بعد پنج تایی به زور بلندش کردند و انداختندش عقب نیسان پیش آن یکی گونی دیگر.
فرهاد پَرَکش رفته بود و تندتند ناخن هاش را می جوید. گفت: «هی برزو، معلوم نیست...»
گفتم: «بذار ببینم چی کار می کنن.»
گفت: «شاید داخل گونی...»
گفتم: «داخلش چی؟»
لب هاش می لرزید و نفس نفس می زد. گفت: «ندیدی؟ ندیدی دنبال یکی می گشت؟»
گفتم: «خب بگرده.»
گفت: «شاید دنبال قاتلش بودن.»
گفتم: «قاتل چی؟» و یکباره ترس برم داشت، فکر کردم نکند درست می گوید. گیج شده بودم.
بعد یکیشان که از همه چاق تر بود رفت پشت فرمان نیسان نشست و آن یکی که آمده بود پیشمان، رفت جلو سوار شد و باقیشان پریدند عقب نیسان. نگاهشان کردیم تا ماشین از پیچ سربالایی جاده خاکی رفت بالا و پشت تپه ها گم شد. نزدیک معدن سنگ که رسید، خیالمان راحت شد دیگر نمی آیند. تند رفتیم پایین توی دره. هرچی دور و بر را گشتیم هیچ ردی از خون روی زمین نبود. فقط پاکت خالی سیگاری بود با چند برگ پاره پوره کتاب که آن جا پخش و پلا بود و لنگه کفش زنانه ای که مثل بلم کوچکی روی آب تکان تکان می خورد. خیلی گشتیم چیزی پیدا نکردیم. بعد برگشتیم و راه افتادیم طرف صخره های بالای دره. نزدیک تخته سنگ ها که رسیدیم، آن یکی لنگه کفش دیگر را هم دیدیم. افتاده بود پای خرزهره ای و سالمِ سالم بود.

نظرات کاربران درباره کتاب عاشقانه مارها