فیدیبو نماینده قانونی نشر چشمه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب به کسی مربوط نيست

نسخه الکترونیک کتاب به کسی مربوط نيست به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب به کسی مربوط نيست

وقتی روما درباره‌ی آمدن پدرش با آدام صحبت کرد پاسخ او «عالی شد. حالا می‌تونه در غیاب من کمک تو باشه» بود. ولی روما چنین عقیده‌ای نداشت. مادرش کسی بود که می‌توانست به او کمک کند، مدیریت آشپزخانه را در اختیار بگیرد، برای آکاش آواز بخواند و مَتَل‌های بنگالی به او بیاموزد، و سبد رخت‌ها را در ماشین رختشویی خالی کند. روما هرگز یک هفته‌ی تنها را با پدرش نگذرانده بود. پس از تولد آکاش زمانی که پدر و مادرش در بروکلین به دیدن او می‌آمدند، پدرش مبلی را در اتاق نشیمن تصاحب می‌کرد، به‌آرامی مجله‌ی تایم را ورق می‌زد، به‌ندرت انگشتی زیر چانه‌ی نوزاد می‌گذاشت، و در کل طوری عمل می‌کرد که گویی منتظر است زمان بگذرد.
می‌دانست پدرش آدمی است که به مواظبت نیاز ندارد، و در حقیقت همین مسئله عذاب وجدان بیشتری به او می‌داد؛ اگر در هند بودند طبیعی‌ترین کار ‌این بود که پدرش به خانه‌ی او بیاید و با او زندگی کند. پدرش حتا اشاره‌ای هم به ‌این مسئله نکرده بود، و پس از فوت مادرش امکان ‌این گزینه هم وجود نداشت؛ آپارتمان‌شان بیش از حد کوچک بود. ولی در سی‌یاتل اتاق‌های اضافی داشتند؛ اتاق‌هایی که خالی و بدون مصرف مانده بودند.
روما می‌ترسید پدرش به مسئولیتی تبدیل شود، فشاری اضافی، و مدام در دست‌وپای او بلولد به‌نحوی که به آن عادت نداشت.

ادامه...
  • ناشر نشر چشمه
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.56 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۷۸ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب به کسی مربوط نيست

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

... طبیعت بشر، اگر همانند سیب زمینی، برای مدتی مدید از یک نسل در همان خاک فرسوده، کاشته و باز کاشته شود، شکوفا نمی شود. فرزندان من زادگاه های متفاوتی داشته اند، و تا جایی که سرنوشت آنان در اختیار من باشد، می بایست ریشه های شان را در سرزمین های نامانوس بپراکنند...

ناتانیل هاتورن
اداره ی گمرک

بخش اول : سرزمین نامانوس

پس از مرگ مادر روما(۱) ، پدرش خود را از سِمَتش در شرکت دارویی بازنشسته کرد، شرکتی که چندین دهه در آن کار کرده بود و به سفر در اروپا پرداخت، قاره ای که تاکنون ندیده بود. سال گذشته به فرانسه، هلند و اخیراً ایتالیا سفر کرده بود. این سفرها تورهای مسافرتی یی بودند (برنامه ریزی شده توسط آژانسی مسافرتی)، با همسفری افرادی ناشناس، سوار بر اتوبوس در جاده های شهرهای گوناگون، و وعده های غذا و موزه های از پیش مشخص شده. هربار دو، سه و گاه تا چهار ماه در سفر بود. در طول سفر روما از او خبری نداشت. هربار که پدرش به یکی از این سفرها می رفت، روما برنامه ی پروازهای چاپ شده ی او را با آهن ربایی روی در یخچال نگاه می داشت، و روزهایی که قرار بود پرواز کند، اخبار را تماشا می کرد تا مطمئن شود هواپیمایی در جایی از جهان سقوط نکرده باشد.
هرازگاه کارت پستالی به سی یاتل(۲) می رسید؛ شهری که روما، آدام و پسرشان آکاش(۳) در آن می زیستند. کارت، معمولاً تصویری بود از نمای کلیساها، چشمه ها، میدان های پرجمعیت، یا سقف های سفالینی که رنگ شان زیر تابش آفتاب غروب، ملایم شده بود. از آخرین و تنها سفر ماجراجویانه ی خودِ روما به اروپا پانزده سالی می گذشت، سفری یک ماهه با «یورو ریل»(۴) به همراه دو دوست دخترش پس از پایان کالج، که هزینه اش را با صرفه جویی حاصل از درآمد کارهای نیمه وقت تامین کرده بود. در مسافرخانه های درجه ی سه خوابیده بود، و با چنان دست تنگی یی، که تا این سن برایش بیگانه بود، تنها هزینه اش خرید کارت پستال هایی بود مشابه آن هایی که اکنون پدرش می فرستاد. پدرش با جملاتی کوتاه و رسمی از چیزهایی که اخیراً دیده بود می نوشت: «دیروز موزه ی اوفیسی. (۵) امروز پیاده روی تا طرف دیگر آرنو. (۶) فردا برنامه ی سفر به سی ینا. (۷) » گه گاه جمله ای هم درباره ی هوا می آمد. اما هرگز اثری از حضور پدرش در این مکان ها وجود نداشت، که روما را به یاد تلگراف هایی می انداخت که پدر و مادرش در زمان های قدیم و پس از دیداری از کلکته و به سلامتی به پنسیلوانیا رسیدن، برای خانواده می فرستادند. کارت پستال ها نخستین نامه هایی بود که روما از پدرش دریافت کرده بود. در عمر سی و هشت ساله اش، پدرش هرگز دلیلی برای نوشتن به او نیافته بود. مکاتبه ای یک طرفه بود؛ سفرهای پدرش کوتاه تر از آن بود که روما وقت پاسخگویی پیدا کند، و به علاوه، در شرایطی نبود که از این طرف نامه دریافت کند. دست خط پدرش، ریز، دقیق، و کمی زنانه بود؛ از آنِ مادرش اما مخلوطی از حرف اول های بزرگ و حروف ریز بود، گویی فقط همین نحوه ی نوشتن را آموخته بود. کارت پستال ها خطاب به روما بود؛ پدرش هرگز نام آدام را نمی آورد، آکاش را هم ذکر نمی کرد. فقط در جمله ی پایانی بود که به ارتباط خصوصی شان اشاره ای می کرد: «خوش باش، دوست دار، بابا»، انگار خوش بودن به همین آسانی بود.
در ماه اوت پدرش دوباره عازم سفر بود، این بار به پراگ. اما قرار بود یک هفته را با روما بگذراند، و خانه ای را که او و آدام در غرب سی یاتل خریده بودند ببیند. آن ها در بهار، به خاطر کار آدام از بروکلین به این جا نقل مکان کرده بودند. پدرش پیشنهاد این دیدار را کرده بود، روما در آشپزخانه مشغول درست کردن شام بود که تلفن زده بود و او را متعجب کرده بود. پس از فوت مادرش روما وظیفه ی خودش می دانست که هر شب به پدرش تلفن کند و از حالش جویا شود و از روزش بپرسد. اکنون فاصله ی تلفن ها بیشتر شده بود، معمولاً هفته ای یک بار بعدازظهر روزهای یکشنبه. در جواب تلفن پدرش گفته بود، «بابا، این جا همیشه منزل خود شماست. لزومی به درخواست نداره.»
مادرش هرگز درخواست نمی کرد. به اطلاع روما می رساند، «ما خیال داریم ماه ژوئن برای دیدن شماها بیاییم»، در حالی که بلیت هواپیما هم خریداری شده بود. زمانی بود که این گونه «خاله خوش وعدگی»ها عصبانی اش می کرد. اکنون دلتنگ شان بود.
آن هفته آدام عازم سفری کاری بود. برای شرکتی اقتصادی کار می کرد و از وقتی نقل مکان کرده بودند هنوز دو هفته ی پی در پی در خانه نمانده بود. همراه او رفتن هم گزینه ای نبود. هیچ وقت جاهای جالبی نمی رفت ـ معمولاً به شهرهایی در شمال غربی یا کانادا، که برای روما و آکاش تفریحی نبود. آدام به او اطمینان خاطر داده بود که تا چند ماه دیگر سفر هایش کمتر خواهد شد. گفته بود، از ترک مرتب روما و آکاش متنفر است، به خصوص حالا که او دوباره حامله شده بود. تشویقش کرده بود، کمکی نیمه وقت یا اگر ضرورت دارد تمام وقت بگیرد. ولی روما در سی یاتل کسی را نمی شناخت، و تصورِ پیدا کردن کسی برای نگهداری از نوزادش در مکانی ناآشنا دشوارتر از آن بود تا خودش آن کار را بکند. مسئله فقط گذراندن تابستان بود ـ در سپتامبر آکاش به پیش دبستانی می رفت. به علاوه روما اکنون کار نمی کرد، و دلیلی نمی دید برای کاری هزینه کند که خودش وقت انجامش را داشت.
در نیویورک پس از تولد آکاش، با دفتر وکالتی که در آن کار می کرد، برای کار نیمه وقت به توافق رسیده بود، و پنجشنبه ها و جمعه ها را در خانه شان در پارک اسلوپ(۸) می گذراند، و این ترتیب در آغاز به نظر کامل بود. دفترشان، در اوایل این وضعیت را تحمل کرده بود، ولی کنار آمدن با مرگ مادرش درست در هنگامی که قرار بود برای یک پرونده ی مهم به دادگاه بروند، چندان آسان نبود. مادرش روی تخت جراحی، در اثر سکته ی قلبی از بین رفته بود؛ بی هوشی برای عمل جراحی عادی سنگ مثانه، باعث سکته شده بود. پس از دو هفته مرخصی یی که برای سوگواری گرفته بود، دیگر نمی توانست تصور کار کردن را بکند. آینده ی مشتری هایش را در نظر گرفتن، وصیت نامه های شان را تنظیم کردن، و تقسیط وام های شان به نظرش مسخره می آمد، و تنها کاری که دلش می خواست انجام بدهد خانه ماندن نزد آکاش بود، نه فقط پنجشنبه و جمعه، بلکه هر روز هفته. آن گاه، به طور معجزه آسایی، کار جدید آدام درست شد، با حقوقی مکفی که روما توانست استعفایش را بدهد. اکنون تمام کار او خانه اش بود، کنکاش میان انبوه کاتالوگ هایی که با پست می رسید، علامت گذاری آن ها با «پست شود»، سفارش ملافه هایی با طرح اژدها برای اتاق آکاش.
وقتی روما درباره ی آمدن پدرش با آدام صحبت کرد پاسخ او «عالی شد. حالا می تونه در غیاب من کمک تو باشه» بود. ولی روما چنین عقیده ای نداشت. مادرش کسی بود که می توانست به او کمک کند، مدیریت آشپزخانه را در اختیار بگیرد، برای آکاش آواز بخواند و مَتَل های بنگالی به او بیاموزد، و سبد رخت ها را در ماشین رختشویی خالی کند. روما هرگز یک هفته ی تنها را با پدرش نگذرانده بود. پس از تولد آکاش زمانی که پدر و مادرش در بروکلین به دیدن او می آمدند، پدرش مبلی را در اتاق نشیمن تصاحب می کرد، به آرامی مجله ی تایم را ورق می زد، به ندرت انگشتی زیر چانه ی نوزاد می گذاشت، و در کل طوری عمل می کرد که گویی منتظر است زمان بگذرد.
می دانست پدرش آدمی است که به مواظبت نیاز ندارد، و در حقیقت همین مسئله عذاب وجدان بیشتری به او می داد؛ اگر در هند بودند طبیعی ترین کار این بود که پدرش به خانه ی او بیاید و با او زندگی کند. پدرش حتا اشاره ای هم به این مسئله نکرده بود، و پس از فوت مادرش امکان این گزینه هم وجود نداشت؛ آپارتمان شان بیش از حد کوچک بود. ولی در سی یاتل اتاق های اضافی داشتند؛ اتاق هایی که خالی و بدون مصرف مانده بودند.
روما می ترسید پدرش به مسئولیتی تبدیل شود، فشاری اضافی، و مدام در دست وپای او بلولد به نحوی که به آن عادت نداشت. که این به معنای پایان خانواده ای بود که خودش به تنهایی تشکیل داده بود: خودش، آدام و آکاش و فرزند دومش که در ژانویه به دنیا می آمد، و نطفه اش درست پیش از نقل مکان شان بسته شده بود. تصورش را هم نمی کرد که بتواند مشابه مادرش به پدرش رسیدگی کند، یا غذاهایی را که او می پخت بپزد. با وجود این، از دعوت نکردنش احساس بدتری داشت. این معضلی بود که آدام درکش نمی کرد. هربار مسئله را مطرح می کرد، آدام به مورد آشکار قضیه اشاره می کرد، که روما کودکی دارد که احتیاج به مراقبت دارد، و دومی که در راه است. یادآوری می کرد که پدرش به نسبت سنش از سلامت کامل برخوردار است، و از جایی که بود رضایت داشت. ولی نسبت به فکر دعوت او از پدرش برای آمدن و زندگی کردن با آن ها هم مخالفتی نمی کرد. اشتیاق او حکایت از نهایت مهربانی، و دست و دلبازی اش می کرد، صفاتی که روما به آن سبب عاشقش بود، با وجود این نگران بود. آیا واقعاً برای آدام بی تفاوت بود؟ می دانست قصد دارد به او کمک کند، لیکن در عین حال می دانست که صبوری او هم حدی دارد. همین قدر که آدام موافقت کرده بود روما کارش را رها کند، هزینه ی سنگینی برای خانه ی زیبایی بپردازند، و فرزند دومی داشته باشند، حاکی از این بود که برای خوشحالی روما از هیچ چیزی فروگذار نمی کرد. ولی هیچ چیز او را خوشحال نمی کرد؛ اخیراً در حین گفت و گویی با هم آدام به این نکته هم اشاره کرده بود.
این روزها سفر کردن به تنهایی، آن هم فقط با یک چمدان، چه اندازه رهایی بخش بود. هرگز به شمال غربی اقیانوس آرام نرفته بود، هرگز وسعت نفسگیر وطن منتخبش را تحسین نکرده بود. قبلاً فقط یک بار طول امریکا را پیموده بود، زمانی که همسرش بلیت سفرشان به کلکته را با خطوط هواپیمایی تایلند از طریق لوس آنجلس خریده بود، به عوض مسیر عادی از شرق که معمولاً می رفتند. هنوز به یاد می آورد، گویی آن سفر پایانی نداشت، چهار صندلی، در قسمت دخانیات مجاز و در انتهای هواپیما. در توقف شان در بانکوک، هیچ یک حال و حوصله ی بازدید از مکان های دیدنی را نداشتند و در عوض فقط در هتلی که توسط هواپیمایی برای شان گرفته شده بود، خوابیدند. همسرش که مشتاق دیدن بازار شناور بانکوک بود، حتی زمان شام هم خوابیده بود، و به یاد وعده غذای گران قیمت هتل افتاد به همراه فرزندانش رومی(۹) و روما، در آفتابخانه ای رو به باغ، و تندترین غذایی که در تمام عمرش مزه کرده بود در حالی که پشه ها بی محابا دور سر و صورت بچه هایش می پلکیدند. این که چگونه سفر می کردند مهم نبود، سفرهای شان به هند همیشه حماسه ای محسوب می شد، و هنوز هیجانی که به او دست می داد را به یاد می آورد، که آن همه اسباب و بساط را باید می بستند و به فرودگاه می بردند، مدارک سفر را مرتب می کردند و این که باید خانواده اش را به سلامت هزاران کیلومتر آن طرف تر می رساند. همسرش به عشق آن سفرها زندگی می کرد و تا زمانی که پدر و مادرش نمرده بودند بخشی از او هم برای آن ها زندگی می کرد. این بود که به رغم تمام هزینه ی سنگین، تمام شرمندگی و خلایی که در هر بازگشت به کلکته حس می کرد، و به رغم این که هر چه بچه هایش بزرگ تر می شدند تمایل کمتری به این سفرها نشان می دادند، باز هم به این سفرها می رفتند.
از پنجره به بیرون خیره شد، به ردیف بی انتهای ابرها که مانند کیلومترها کیلومتر برفِ به هم فشرده می نمود که می توانستی روی شان راه بروی. این منظره سرشار از آرامشش کرد؛ اکنون این زندگی او بود، انجام هر کاری که دلش می خواست، فارغ از مسئولیت خانواده اش همان گونه که هر چیز دیگری نیز از تصویر بی خدشه ی ابرها غایب بود. آن بازگشت های به هند واقعیت زندگی اش بودند، همان طور که برای تمام هموطن هایش در امریکا بود. خانم باگچی(۱۰) یک استثنا بود. با پسر جوانی که در نوجوانی عاشقش شده بود ازدواج کرده بود، لیکن شوهرش پس از دو سال ازدواج در یک تصادف موتورسیکلت کشته شده بود. خانم باگچی در بیست و شش سالگی به امریکا مهاجرت کرده بود، چون می دانست در غیر این صورت پدر و مادرش دوباره او را وادار به ازدواج می کردند. در لانگ ایلند(۱۱) زندگی می کرد، یک زن هندی تنها، که خرق عادت بود. دکترایش را در آمار گرفته بود و (از سال های هزار و نهصد و هفتاد) به تدریس در دانشگاه استونی بروک(۱۲) مشغول شده بود، و در طول سی سال فقط به منظور شرکت در مراسم تدفین پدر و مادرش به کلکته بازگشته بود. اسم کوچکش میناکشی(۱۳) بود، و هرچند اکنون او را به این نام خطاب می کرد، در افکارش همچنان او را خانم باگچی می نامید. از آن جا که تنها دو بنگالی گروه بودند، طبعاً با هم به صحبت پرداختند. با هم غذا می خوردند و در اتوبوس کنار هم می نشستند. به سبب ظاهر و زبان مشترک شان، مردم آن ها را به اشتباه زن و شوهر می پنداشتند. اوایل کششی عاطفی بین شان وجود نداشت؛ هیچ یک به چنین مسئله ای علاقه نداشت. او از همراهی خانم باگچی لذت می برد، با عِلم به این که در پایان چند هفته خانم سوار هواپیمای جداگانه ای شده و ناپدید می شود. لیکن بعد از سفر ایتالیا فکرش مشغول او شده بود، در انتظار نامه های الکترونیکی اش می ماند، روزی پنج شش بار کامپیوترش را چک می کرد. در نقشه ی جغرافیایی اینترنت، شهر محل زندگی او را پیدا کرد تا ببیند اگر بخواهد تا خانه اش براند چه قدر زمان می برد، هرچند توافق کرده بودند، فعلاً فقط زمانی که به خارج سفر می کنند، یکدیگر را ببینند. بخشی از راه برایش آشنا بود، همان راهی بود که او و همسرش برای دیدن روما در بروکلین آن را می پیمودند.
به زودی خانم باگچی را می دید، در پراگ؛ این بار قرار شده بود که وقت بیشتری با هم بگذرانند، و فکر کرده بودند زمستان به سفری دریایی در خلیج مکزیک بروند. خانم مطلقاً خیال ازدواج یا با مردی در یک خانه زندگی کردن را نداشت، شرایطی که مصاحبت او را جذاب تر هم می کرد. چشمانش را بست و به چهره اش اندیشید، که هنوز نریخته بود، هرچند حدس می زد باید بالای شصت سال داشته باشد، پنج، شش سال جوان تر از همسر مرحومش. لباس های غربی می پوشید، ژاکت و شلوارهای مشکی و موهای پر و سیاهش را در پشت سر به شکل گلوله ای جمع می کرد. از همه بیشتر آوای صدایش را دوست می داشت، متعادل، با کلمات همیشه حساب شده، تو گویی هر روز فقط مجموعه ی محدودی از جملات را باید ادا می کرد. شاید از آن جا که کم توقع بود، این همه برایش بی روغن سرخ می کرد، به روشی که هرگز در ازدواجش برای همسرش نکرده بود. وقتی در آمستردام و پس از بازدید از خانه ی آن فرانک، از خانم باگچی خواست در مقابل کانال بایستد تا از او عکس بگیرد، چه قدر خجالت کشیده بود.
روما پیشنهاد کرده بود به استقبال پدرش به فرودگاه برود، لیکن او مصّرانه خواسته بود اتومبیلی کرایه کند و با نشانی یی که از روی اینترنت درآورده بود راه خانه را بیابد. وقتی روما صدای لاستیک اتومبیل را روی مسیر سنگفرش شنید، مشغول جمع آوری اسباب بازی های پراکنده ی کف اتاق نشیمن شد، حیوانات پلاستیکی را کناری گذاشت و کتابی را که آکاش دوست داشت در صفحه ی مورد علاقه اش باز بگذارد بست. خطاب به پسرکش گفت، «عزیزم، تلویزیون را خاموش کن. این قدر نزدیک صفحه ی تلویزیون نشین، پاشو، دادو(۱۴) آمد.»
آکاش بی حرکت دمرو کف اتاق خوابیده بود و چانه اش را توی مشت هایش گرفته بود. ترکیب کاملی از روما و آدام بود، موهای مجعدش که هرگز کوتاه نشده بود و پوست گرم طلایی اش، و کُرک نرم طلایی روی پا هایش روما را به یاد یک بچه شیر می انداخت. حتی صورتش هم با چشمان خمار سبزرنگش بی شباهت به شیر نبود. سه سال بیشتر نداشت، لیکن از هم اکنون روما مقاومت و سدهای عمیقی را که می دانست در دوران بلوغ ظاهر خواهد شد حس می کرد. پس از نقل مکان شان بچه دشوار شده بود. روما آگاه بود که این نتیجه ی مجموعه ای است از محیط جدید، بی حالی خودش، و غیبت های طولانی آدام. گاه می شد پسرک ناگهان خود را روی زمین می انداخت، بدنش را سفت می کرد، و از جایش تکان نمی خورد، بدنی را که روما درون خودش رشد داده بود، اکنون خصمانه و بیگانه می شد. یا این که به او می چسبید و مثلاً وقتی در آشپزخانه مشغول آشپزی بود اصرار داشت بغلش کند. هرچند در مورد نوزادی که در رحم داشت حرفی نزده بود مطمئن بود پسرک حدس زده، و حس می کند به او خیانت شده. روما هم تغییر کرده بود ــ کم حوصله تر شده بود، به عوض دلیل و منطق آوردن، سریع تر نه می گفت. تصورش را نمی کرد چه کار دشواری است، و چه اندازه می تواند منزوی بشود. صبح هایی بود که آرزو داشت به سادگی او هم لباس بپوشد و مثل آدام از خانه بیرون برود. نمی دانست مادرش چگونه از عهده ی این همه کار برمی آمد. مثال مادرش ــ نقل مکان به کشوری بیگانه به خاطر ازدواجش، بزرگ کردن فرزندانش و انجام کارهای خانه ــ همه در دوران کودکی اش هشداری بود که از این روش پرهیز کند. لیکن زندگی روما هم اکنون همان بود.
به طرف تلویزیون رفت و آن را خاموش کرد. «آکاش، وقتی با تو حرف می زنم جواب بده. بلند شو، بیا بریم.»
منظره ی اتومبیل کرایه ای پدرش، یک سواری جمع و جور جگری رنگ، حسابی حالش را گرفت، تایید دوباره ای بر این واقعیت که اکنون در طرف دیگر کشور هزاران کیلومتر دورتر از مکانی که رشد کرده بود، در شهری که پدر و مادرش کسی را نمی شناختند، جایی که هیچ یک از آن ها تاکنون پا به آن جا نگذاشته بودند، زندگی می کرد. ارتباطی که خانواده اش با امریکا برقرار کرده بود، حلقه ی دوستان بنگالی شان در پنسیلوانیا و نیوجرزی، شرکت پدرش، مدرسه هایی که روما و رومی رفته بودند، در این جا وجود نداشت. هفت ماه از آخرین باری که پدرش را دیده بود می گذشت. در فرایند فروش و بستن اسباب های آپارتمان قدیمی شان، نقل مکان و جا افتادن در خانه ی جدید، و سفرهای گوناگون پدرش، نصف سال گذشته بود.
آکاش بلند شد و دنبال او به راه افتاد، و دوتایی ناظر بودند که پدرش درِ صندوق عقب را باز کرد، و چمدان سیاه کوچک چرخداری را از آن بیرون آورد. کلاه بیس بالی سرش بود که روی آن نوشته شده بود «پمپی(۱۵) »، شلوار نخی قهوه ای و پولووری نیلی رنگ به تن داشت با کفش های سفید ورزشی. از میزان شباهت پدرش در این سنین بالا به یک مرد امریکایی شگفت زده شد. با موهای خاکستری و پوست روشنش می توانست اهل هر جایی باشد. مادرش بود که در این منطقه ی مرطوب و شمالی توی چشم می خورد، با آن ساری های رنگ و وارنگ، خال درشت قرمز میان ابرو و جواهراتش.
پدر چمدان را روی سنگفرش اتومبیل رو کشاند و چون شن ها مانع حرکت سریع چرخ ها می شدند، دسته ی آن را گرفت و بلند کرد و از روی چمن به طرف خانه به راه افتاد. روما متوجه شد این کار را با کمی دشواری انجام داد، و آرزو کرد ای کاش آدام بود و کمکش می کرد.
پدرش با لحنی آمیخته به شگفتی دروغین به انگلیسی گفت، «آکاش، خودتی؟ چه قدر بزرگ شدی.» در این زمان آکاش چند جمله ی ابتدایی بنگالی را که روما در کودکی به او آموخته بود از یاد برده بود. وقتی شروع به حرف زدن کرد و جمله ها را کامل ادا می کرد، انگلیسی غالب شده بود و روما قدرت پافشاری به بنگالی را نداشت. به علاوه، قربان صدقه رفتن به بنگالی و نشان دادن این و آن و گفتن واژه ی بنگالی اش آسان بود. اما جَذَبه گرفتن به بنگالی مسئله ی دیگری بود؛ هرگز به بنگالی احساس بزرگ سالی نکرده بود. تازه زبان بنگالی خودش هم زنگ زده شده بود. مادرش در مورد زبان خیلی جدی بود، تا حدی که روما هرگز با او به انگلیسی حرف نمی زد. لیکن پدرش اهمیت نمی داد. روما اکنون فقط در موارد نادری به بنگالی حرف می زد، زمانی که خاله یا عمویی از کلکته زنگ می زد تا سال نو یا تولد آکاش را تبریک بگوید، که در آن موقع هم گاه زبانش بند می آمد و زمان ها را عوضی می گفت. و تازه این زبانی بود که در کودکی فقط به آن زبان باز کرده بود و حرف زده بود.
پدرش پرسید، «حالا چند سالته؟ سه؟ یا سیصد سال؟»
آکاش اصلاً تحویل نگرفت، تو گویی پدربزرگ وجود نداشت. گفت،«مامی، تشنمه.»
«آکاش یک دقیقه صبر کن.»
پدرش نسبت به قبل تغییری نکرده بود. برای مردی هفتادساله، پوست دست ها و چهره اش هنوز محکم و صاف بود. وزن کم نکرده بود و موهای سرش همچنان پرپشت بود، روما فکر کرد، حتا بیشتر از موهای خودش بعد از تولد آکاش، که هر شب دسته دسته روی بالشتش می ریخت، و موهای له شده اش روی بالشت اولین چیزی بود که هر روز صبح چشمش به آن می افتاد. پزشکش به او اطمینان خاطر داده بود که مو هایش دوباره رشد خواهد کرد، ولی حمامش هنوز پر از انواع شامپوهایی بود که قول می دادند که کف سر و رشد مو را تقویت کنند. پدرش به نظر استراحت کرده می رسید؛ خاصیت دیگری که خود روما این روزها از آن برخوردار نبود. مجبور بود این روزها برای پوشش چروک های ریز زیر چشمانش از کرم پوشش دهنده استفاده کند، حتا زمانی که قرار نبود از خانه بیرون برود. تازه از همه بدتر، وزنش هم زیاد شده بود. سر آکاش در ماه های اول حاملگی وزن هم از دست داده بود، ولی این بار، در همان دوازده هفته ی اول، پنج کیلو اضافه کرده بود. فکر می کرد علتش تمام کردن ته بشقاب های آکاش بود و این که این جا به عوض پیاده روی همیشه مجبور بود با اتومبیل این طرف و آن طرف برود. هنوز چیزی نشده کلی شلوار و دامن کمرکشی از روی کاتالوگ ها سفارش داده بود، و پوست چهره اش چنان کشیده شده بود که هربار در آینه نگاه می کرد ناراحتش می کرد.
«آکاش، لطفاً به دادو سلام کن»، این را گفت و آرام از پشت شانه هلش داد جلو. خود او دو طرف صورت پدرش را بوسید و پرسید، «چه قدر طول کشید تا برسی این جا. ترافیک سنگین بود؟»
«نه خیلی. خونه ی شما بیست و دو کیلومتر از فرودگاه فاصله داره.» پدرش عادت داشت همیشه فاصله ها را محاسبه کند، اعم از دور یا نزدیک. حتا پیش از پیدایش «مپ کوئست»(۱۶) ، (نقشه ی جغرافیای اینترنتی) فاصله ی دقیق خانه شان تا دفتر کارش را می دانست، و تا سوپرمارکتی که همیشه از آن جا خرید می کردند، و تا خانه ی تک تک دوستان شان را.
در ادامه گفت، «بنزین این جا خیلی گرونه.» این را خیلی طبیعی گفت ولی روما نیش انتقادی آن را حس کرد، همان طور که همه ی عمرش حس کرده بود، و از این که بهای بنزین در سی یاتل از پنسیلوانیا گران تر بود احساس گناه کرد.
«پرواز طولانی یی بوده. باید خسته باشی.»
پدرش گفت، «من فقط وقت خواب خسته ام. بیا این جا ببینم.» منظورش آکاش بود. چیزهایش را گذاشت زمین و دست هایش را به دو طرف باز کرد.
ولی آکاش سرش را در پای روما فرو برد و از جایش جم نخورد.
وارد خانه شدند، پدرش به دیوار تکیه داد تا بند کفش هایش را باز کند، پا هایش را تک تک بلند کرد و قدری تعادلش را از دست داد.
روما گفت: «بابا بیا تو اتاق نشیمن، اگه روی مبل بشینی این کار آسون تره.» ولی او به کارش ادامه داد، کفش های ورزشی اش را درآورد، آن ها را جفت کرد و در راهرو کنار میز نزدیک رختکن گذاشت سپس راست شد و تازه به دوروبرش نظر انداخت.
آکاش از روما پرسید، «چرا دادو کفش هاشو درآورد؟»
«این طور راحت تره.»
«منم می خوام کفشامو درآرم» و پا هایش را به زمین کوبید.
کفش کندن هم یکی از آن عادت های کودکی اش بود که در دوران بزرگ سالی از دست داده بود، خودش هم نمی دانست کی و چرا. درخواست آکاش را ندیده گرفت و خانه را به پدرش نشان داد، اتاق هایی که به مراتب بزرگ تر و مجلل تر از اتاق هایی بود که او را در کودکی در خود پناه داده بود. آکاش دنبال شان می آمد ولی هر از گاه برای خودش ورجه وورجه ای می کرد. خانه در سال ۱۹۵۹ توسط مهندس معماری طراحی و برای زندگی خودش ساخته شده بود، و روما و آدام داشتند به تدریج آن را با وسایل و مبل های همان دوره تزئین می کردند: نیمکت های ساده و گران قیمت با روکش پشمی به رنگ های آرام، قفسه های کتاب کم ارتفاع ولی طولانی روی پایه های برجسته. خانه طوری ساخته شده بود که رو به دریاچه ی واشنگتن داشت، که چندان از خیابان شیب داری دور نبود. پنجره ی بزرگ اتاق نشیمن آب دریاچه را قاب گرفته بود، و ورای اتاق ناهارخوری ایوانی با در کشویی بود که منظره ی جذاب تری داشت: افق سی یاتل در طرف چپ و کوه های المپیک درست در روبه رو بود، که به نظر می رسید قله های برف پوش شان از تکه های ابری که بالای آن ها حرکت می کرد پوشیده شده است. آدام و روما تصمیم نداشتند در حومه ی شهر زندگی کنند، ولی پس از پنج سال سکونت در آپارتمانی که میان ساختمان های دیگر حبس شده بود، خانه ای چنین نزدیک به دریاچه، که می توانستند از داخل آن غروب آفتاب را تماشا کنند، مقاومت ناپذیر می نمود.
روما به یکی از دو پلی که روی دریاچه ساخته بودند اشاره کرد و برای پدرش توضیح داد که میانه ی پل روی قایق هایی شناور بود، بس که عمق آب زیاد بود. پدرش از پنجره بیرون را نگاه کرد ولی حرفی نزد. مادرش اگر بود هیجان بیشتری نشان می داد، درباره ی دریاچه اظهارنظر می کرد، و می پرسید آیا پرده های کرم بهتر از سبز به آن پنجره نمی آمد. وقتی دید پدرش از این طرف اتاق نشیمن به آن طرف قدم می زند، حدس زد مشغول اندازه گیری مساحت اتاق است. یادش آمد که او همیشه این کار را می کرد، چه وقتی که به خوابگاه کالج رفته بود و چه آپارتمانی که بعد از کالج اجاره کرد. او را در سفرهای تفریحی اش مجسم کرد. در میدان های عمومی که از این طرف به آن طرف قدم می زد، تا مرکز آن را گز می کرد، قدم هایش و پله های منتهی به آن را می شمرد تا بداند برای رسیدن به موزه یا کتابخانه چند قدم باید راه برود.

نظرات کاربران درباره کتاب به کسی مربوط نيست

این کتاب مجموعه ای از داستانه که بعضی هاش به هم ربط پیدا می کنند، قلم نویسنده خوبه و ترجمه هم روانه اما من قبلا بخش "جهنم-بهشت" را به صورت مجزا خونده بودم و بهتر دوستش داشتم تا داستان هایی که توی این کتاب هست و به هم ربط پیدا می کنند. دو سه بخش پایانی دیگه برام اونقدر جالب نبود.
در 1 ماه پیش توسط
ای بابا!این خلاصه ای که نوشتین مگه مربوط به کتاب خاک غریبش نیست؟یه ترجمه ی جالب(!)از اسمشه یا...؟؟؟
در 1 ماه پیش توسط
کتاب های جومپا لاهیری بسیار روان و گیرا هستن. و آدمو وادار می کنن که به همه معرفیش کنی. این کتاب شاید بهترین اثرش نباشه اما ارزش خوندن و معرفی کردن داره.
در 1 سال پیش توسط