فیدیبو نماینده قانونی انتشارات کتاب کوله‌پشتی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب من تروریست نیستم
اما یک بار در فیلمی نقش‌اش را بازی کردم

نسخه الکترونیک کتاب من تروریست نیستم به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب من تروریست نیستم


هر بار که یه سفیدپوست به آمریکا حمله‌ای می‌کنه و عملیات تروریستی انجام می‌ده، هیچ ارگانی نیست که از اون حمایت بکنه و حمله رو به عهده بگیره. ولی هر بار که یه خاورمیانه‌ای یا مسلمون افراطی همچین کارهایی انجام می‌ده، بالاخره یه ارگانی مسئولیتش رو به عهده می‌گیره و در نتیجه این شرم برای همه‌ی ما خاورمیانه‌ای‌ها یا مسلمون‌ها نوشته می‌شه. وقتی که اون آدم سفیدپوست هواپیماش رو به ساختمون‌های آی.آی.اِس. کوبوند، خیلی از مردم این‌طور می‌گفتن: «اون از ما نیست. احتمالاً حتی چای هم نمی‌خوره. ولی می‌دونی کیا چای می‌خورن؟ عرب‌ها! و اون‌ها هم با ما نیستن و این احتمالاً به این معنی هست که اون یارویی که هواپیماش رو کوبونده توی اون ساختمون‌ها، یه عرب-مخفی بوده. حتی با وجودی که سفیدپوست بوده!»
خلاصه، وقتی که اون پاکستانی می‌خواست ماشینش رو توی میدون تایمز منفجر بکنه، طالبانِ پاکستان مسئولیت این حمله رو به عهده گرفتن. ولی آخه چرا باید برای یه عملیات بمب‌گذاری شکست‌خورده ادعایی بکنی؟ چرا باید یه کنفرانس خبری برگزار بکنی و بگی: «فقط خواستیم بگیم... ما تلاش‌مون رو کردیم و علاوه بر این، مهم نیت هست و در آخر اینکه علی‌رغم تلاشت، همیشه هم موفق نمی‌شی!»

ادامه...
  • ناشر انتشارات کتاب کوله‌پشتی
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.48 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۰۸ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب من تروریست نیستم

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



مقدمه

سلام به شما! ممنون که کتاب من رو انتخاب کردین. شاید این کتاب رو انتخاب کردین چون تصویر من رو از طریق یکی از برنامه های تلویزیونی تشخیص دادین و با خودتون گفتین: این همون طرف نیست که توی برنامه های تِدِ موفق تر(۱)، شوالیه های نیکبختی(۲) و زندگی روی یک تکه چوب(۳) اجرا داشت؟ اصلاً اون برنامه ها چی شدن؟ وقتی که برنامه ی تلویزیونی بازیگر ها لغو می شه چی کار می کنن؟ «خُب، این جور موقع ها ما کتاب می نویسیم. شاید هم این کتاب رو برای این انتخاب کردین چون توی عنوانش نوشته شده «تروریست» و با خودتون فکر کردین: «از اون اولش می دونستم این یارو یه تروریسته. ولی همیشه یه جوری خودش رو توی اذهان عمومی جا انداخته بود که همه باور می کردن اون یه کمدین هستش. عجب مردکِ بدجنسِ مزخرفی! هر چند هیچ وقت هم اون قدرها بامزه نبود!» یا شاید هم با من نسبتی دارین و فکر کردین: «این دیگه چیه!- ماز کتاب نوشته؟ بذار ببینم اسم من رو هم آورده؟! بهتره یه جلد بخرم و ببینم چطوریاس.»
در هر حال، دلیل تون هر چی که بوده ازتون ممنونم. من یه طنزپردازم، برای همین هم به نوشتن چند خطی جملات و حرف های بامزه در طول روز عادت دارم، ولی وقتی فهمیدم که باید ۲۰۰ صفحه بنویسیم رنگم پرید! برای همین هم سریع به یه راهی برای دور زدن این قضیه فکر کردم. مثلاً بیام هر خط رو با دو برابر فاصله بنویسم؟ یا مثلاً می تونم ۱۰۰ صفحه عکس های تزئینی بذارم؟ این کار برای پیش بردن کتاب عالی می شد.
ولی بهتون بگم، همین که شروع به نوشتن کردم، دیگه باقیِ حرف ها خودشون راحت به ذهنم سرازیر شدن. بالاخره این داستانی بود که داشتم از زندگی خودم می نوشتم. چه کسی بهتر از خودم برای نوشتن داستان زندگیم؟ نزدیک به چهل و دو سال بود که خودم رو می شناختم. واسه ی خودم کارشناس خودشناسی بودم. اصلاً دکترای خودشناسی داشتم و در آخر هم یک کتاب درباره ی خودم نوشتم. عجب زندگی ای بود. داستان یه مهاجر کلاسیک! بچه ای که از خیابون های تهران به خیابون های لس آنجلس اومده بود (که البته این روزها پر از ایرانی های خودمونه و انگار که دوباره داری توی همون خیابون های تهران راه می ری).
نوشتن کتابی درباره ی خودتون مثل این می مونه که دارین جلساتی رو با یه روان شناس می گذرونین. خیلی براتون جالب می شه که می فهمید چقدر گذشته ی خودتون رو فراموش کرده بودین تا اینکه مجبور می شید پای یه میزی بشینید و همه ِی اون ها رو مرور کنید و روی کاغذ بیارید. پس اگه دل تون می خواد که پیش یه روان شناس بِرید ولی از پسِ هزینه هاش برنمی یاید، سعی کنید یه کتاب بنویسید. با وجود کار، خونواده، ماشین، قسط ها و صورت حساب ها و شبکه های اجتماعی اینترنتی که هر روز باید چک شون کنید، دیگه فرصتی برای فکر کردن و یادآوری گذشته تون ندارید. ولی وقتی که یه سردبیری داشته باشید مجبور می شید که اون گذشته رو شخم بزنید و زیر و رو کنید و ببینین که شما هم داستانی دارید که می تونید تعریفش کنید. مثل داستانی که من با چاک نوریس(۴) سرِ پوشیدنِ دستار داشتم... و اوهوم، اوهوم، می دونم که حسودی تون می شه. بدتون نیاد دیگه-بالاخره همه که نمی تونیم با نوریس دوست باشیم (یا در مورد من، باهاش دشمن باشیم).
در این روند به اصطلاح روان شناسانه، داستانم رو همین طور که گذشته رو به صورت جسته و گریخته به یاد می آرم، تعریف می کنم. بعضی از حرف ها و گفته ها دقیقاً اون چیزی نیستن که در اون زمان گفته شده بودن، ولی وقتی که خودم اون ها رو می شنوم راضی ام و احساس می کنم که خیلی به اصل داستان شبیه هستن. مثلاً مادرم که به وقتش کلی درباره اش توی این کتاب خواهید خوند، یکی از این داستان هاست که ممکنه جملات و حرف هایی که من اینجا به کار می برم، عین اون چیزی که ایشون گفتن نباشه. ولی خُب، هر کسی که با روابط مادر-فرزندی آشنایی داشته باشه می دونه که وقتی مادرها چیزی می گن، بچه هاشون می تونن هزاران منظور دیگه از حرف های اون ها برداشت کنن. مثلاً وقتی که مادرم به من می گه: «چرا تو هم نمی تونی مثل پسرِ مینا بری دانشکده ی پزشکی؟» چیزی که من می شنوم همچین چیزیه: «تو یه آدمِ بیکارِ به دردنخورِ تن پرورِ همیشه بازنده ای و واسه ی کل خاندان مون مایه ی ننگ و خفتی! از اون اولش هم نباید تو رو به دنیا می آوردم.»
برای اینکه انصاف رو در مورد مادرم رعایت کرده باشم، باید بگم که اون اصلاً شباهتی به جوآن کرافورد(۵) در فیلم مامان جون(۶) نداشت. اون مادر دوست داشتنی و مهربونی بود که همیشه کاری که فکر می کرد برای بچه هاش بهترین هست رو انجام می داد. مثلاً بعضی وقت ها بچه ها را با چوب رختی حسابی کتک می زد، البته مطمئنم که ما خودمون باعثش می شدیم. هنوزم که هنوزه وقتی که خشک شویی ازم می پرسه رخت ها رو تاشُده می خوای یا با چوب رختی، من یاد اون زمان ها می افتم و با تشکر از مادر عزیزم که قربونش می رم، همیشه با رخت های تاشده به خونه برمی گردم.
از اون جایی که زندگی من به عنوان یه طنزپرداز دائماً به سفر می گذره، شما می تونید این کتاب رو یه سفرنامه هم بدونید. درباره ی سفری که به یکی از اعجاب انگیزترین جاهای دنیا یعنی پترا(۷) در اردن داشتم خواهید خوند، جایی که نه تنها یکی از بناهای تاریخی با قدمت هزاران ساله رو دیدم، بلکه دوره افتادم و جنس های ایندیانا جونزی فروختم. می خوام بگم که تا به حال زیاد سفر کردم. یعنی وقتی که شما در طی سال پروازهای متعددی دارید که میزان مسافتش اکثراً به چیزی نزدیک به دویست هزار کیلومتر در سال می رسه، دیگه راننده ی اتوبوسی که ما رو به هواپیما می رسونه، خدمه های پرواز و حتی بعضی از مامورهای امنیت و بازرسی فرودگاه رو هم می شناسی. راستش همین چند وقت پیش بود که وقتی از زیر دستگاه تشخیص فلز فرودگاه رد شدم، یکی از همین مامورها یه مشتِ حسابی گذاشت توی صورتم! یعنی می خوام بگم در این حد با هم صمیمی و آشنا هستیم.
از اون جایی که من یه خاورمیانه ای هستم، دفعه ی اولی که یکی از این مامورها داشت پاسپورت من رو بررسی می کرد و چهره ام براش آشنا می اومد، ترسیدم که نکنه بخواد من رو چهره نگاری بکنه و کارهای دیگه ای که مربوط به بازرسی های امنیتی هست رو انجام بده. ولی معلوم شد که اون یکی از طرفدارهای برنامه هام هستش و فقط می خواسته سلامی بکنه و مثل همیشه این من بودم که داشتم خودم برای خودم پرونده سازی می کردم. در این مورد هم بعداً بیشتر براتون خواهم گفت.
امیدوارم که از خوندن داستان یه ایرانی-آمریکایی خاورمیانه ایِ طناز لذت ببرید، چون باید بهتون بگم که خودم خیلی از نوشتن این کتاب لذت بردم. فکر کنم وقتی که داستان من رو بخونید متوجه بشید که بیشتر از اون چیزی که فکر می کردین با هم وجه اشتراک داریم، در حالی که شاید اولش فکر می کردین واقعاً قراره خاطرات یه تروریست رو بخونین. اگه این کتاب رو تا آخر خوندید و هنوز هم از آدم هایی از جنس ما خاورمیانه ای ها می ترسیدین، پس رُک و روراست بهتون پیشنهاد می کنم که هر چه سریع تر یه وقت مشاوره بگیرید و پیش روان شناس بِرید یا اینکه سعی کنید یه کتاب دربا ره ی زندگی خودتون بنویسید.

نظرات کاربران درباره کتاب من تروریست نیستم

اگه استنداپ هاش رو ندیده باشین خیلی نمیچسبه...میتونه بخاطر ترجمه یا تفاوت دو زبون باشه
در 2 ماه پیش توسط
من دوستش داشتم و لذت بردم از خوندنش
در 3 ماه پیش توسط
طنزاش تو یوتیوب هست حرف نداره فقط خیلی بی تربیته
در 7 ماه پیش توسط
عالی
در 1 سال پیش توسط
کتاب جالبیه .لحن روایی داره .نسبت به اجراهاش کمتر خنده داره .اما انگار تو خانواده اشی و داری باهاش زندگی میکنی
در 1 سال پیش توسط