فیدیبو نماینده قانونی انتشارات کتاب کوله‌پشتی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب ما‌هی‌ها نگاهم می‌کنند

کتاب ما‌هی‌ها نگاهم می‌کنند

نسخه الکترونیک کتاب ما‌هی‌ها نگاهم می‌کنند به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب ما‌هی‌ها نگاهم می‌کنند

ژان پل دوبوآ تحت تأثیر نویسنده‌های بزرگ آمریکایی چون جان فانته، کورمک مک‌کارتی، فیلیپ راث، چارلز بوکفسکی، جیم هریسون و به­ویژه جان آپدایک است که این آخری را استاد خود می‌داند: «نویسنده‌ای که بیشتر از هر کس دیگر نوشتن را به من یاد داد و باعث شد به روش نوشتن یک داستان فکر کنم، بی‌هیچ تردیدی جان آپدایک است.» تقریباً همه آثار دوبوآ با نثری ساده و طنزی گزنده به زندگی شخصیت‌های تنهایی مثل خود نویسنده می‌پردازند. اما این تنهایی، فرقی اساسی با زندگی گوشه‌گیرانه و پررمز و راز خود دوبوآ دارد. تنهایی شخصیت‌های اصلی او، تنهایی پرهیاهویی است که هر لحظه‌اش آبستن حوادثی ابزورد، خنده‌دار و گاهی ناگوار است. در واقع، شخصیت‌های رمان‌های دوبوآ آدم‌های ساده و عزلت‌جویی هستند که زندگی راحت‌شان نمی‌گذارد و عملاً نمی‌توانند تنهایی خودخواسته‌شان را به راحتی تجربه کنند. چشم‌هام را که باز کردم، مرد ناپدید شده بود. نمی‌دانستم کی بود، یا چرا این‌طور بهم حمله کرده بود. لب‌هام باد کرده بودند، از دماغم خون می‌آمد و درد شدیدی همه جای بدنم می‌پیچید. هیچ وقت اینطور کتکم نزده بودند. ولو شدم روی تخت و همه چراغ‌ها را خاموش کردم. از ترس برگشتن آن دیوانه، شب خوابم نبرد.

ادامه...
  • ناشر انتشارات کتاب کوله‌پشتی
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.88 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۶۰ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب ما‌هی‌ها نگاهم می‌کنند

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

به ژِنویو، کلِر و دیدیه.

باید این­جا کمال قدردانی­ام را از ونسان لاندِل ابراز کنم
برای کمک گران­بهاش.

همه­ی این آدم­های عجیب درم را می­زنند. کلی آدم­ عجیب.
نمی­دانم چه بلایی سرمان می­آید. شانس زیادی لازم داریم
و شانس من کم است.

چارلز بوکوفسکی.

یادداشت مترجم

ژان پل دوبوآ(۱) ۲۰ فوریه ۱۹۵۰ در شهر تولوز، واقع در جنوب شرقی فرانسه، بین دریای مدیترانه و اقیانوس اطلس به دنیا آمده است و در حال حاضر هم آن­جا زندگی می­کند. او بعد از تحصیل در رشته­ی جامعه­شناسی، به روزنامه­نگاری روی آورد، ابتدا گزارشگر سرویس ورزشی روزنامه­ی سود اوست(۲) بود، بعد برای متَن دو پاری(۳) مطالب سینمایی و حقوقی می­نوشت و در نهایت، از سال ۱۹۸۴، به گزارشگر و روزنامه­نگار مجله­ی معروف چپگرای فرانسه، نوول ابسرواتور(۴) تبدیل شد. او برای این مجله، مجموعه مقالاتی درباره­ی آمریکا نوشت که دو گزیده از آنها در کتاب­های آمریکا نگرانم می­کند (۱۹۹۶) و تا این­جا همه چیز در آمریکا روبه­راه بود (۲۰۰۲) منتشر شدند.­ روش نوشتن این مقاله­ها به داستان نزدیک است و تصویری تقریباً منفی از آمریکا به دست می­دهند. دوبوآ گاهی در رمان هایش از صحنه­هایی که در این مقاله­ها توصیف کرده، استفاده می­کند و شخصیت­های اصلی­اش غالباً دو ویژگی تکراری دارند: متولد تولوز هستند و عاشق آمریکا؛ آمریکای شمالی یا کانادا.
دوبوآ اولین رمانش را در سال ۱۹۸۴ منتشر کرد: «گزارش روانکاوانه­ی یک حس آشفته». او تاکنون پانزده رمان، دو مجموعه داستان و سه کتاب نظری نوشته است، از جمله، «ماریا مرده است»، «من به چیز دیگری فکر می­کنم»، «شاید این کتاب من را به تو نزدیک کند»، «شوخی می­کنید، آقای تانر»، «گاهی وقت­ها تنها می­خندم» و «زندگی من را می­ترساند». آثار او معمولاً با استقبال خوب مخاطبان و منتقدان ادبی روبه­رو شده و چند جایزه را برای او به ارمغان آورده­اند؛ جایزه­ی بزرگ طنز سیاه برای «خبرم به دست­تان می­رسد» (۱۹۹۱)، جایزه­ی فرانس تلویزیون برای «کِندی و من» (۱۹۹۶)، جایزه­ی فمینا برای «یک زندگی فرانسوی» (۲۰۰۴) و جایزه­ی ویالات برای «مورد سیندر» (۲۰۱۲). او که در نوشتن، از روایت سینمایی استفاده می­کند و ردپای چند فیلم و فیلم­ساز را می­شود در آثارش پیدا کرد، چند رمانش در سینما مورد اقتباس قرار گرفته­اند، از جمله: «کندی و من» (۱۹۹۹)، فیلمی از سام کارمان(۵)، «شوخی می­کنید، آقای تانر» (۲۰۰۹)، فیلمی از استفان لیبرسکی(۶) و «زندگی تازه­ی پل سیندر» (۲۰۱۶) فیلمی از توماس ونسان(۷).
ژان پل دوبوآ تحت تاثیر نویسنده­های بزرگ آمریکایی چون جان فانته(۸)، کورمک مک­کارتی(۹)، فیلیپ راث(۱۰)، چارلز بوکفسکی(۱۱)، جیم هریسون(۱۲) و به­ویژه جان آپدایک(۱۳) است که این آخری را استاد خود می­داند: «نویسنده­ای که بیشتر از هر کس دیگر نوشتن را به من یاد داد و باعث شد به روش نوشتن یک داستان فکر کنم، بی­هیچ تردیدی جان آپدایک است.» تقریباً همه­ی آثار دوبوآ با نثری ساده و طنزی گزنده به زندگی شخصیت­های تنهایی مثل خود نویسنده می­پردازند. اما این تنهایی، فرقی اساسی با زندگی گوشه­گیرانه و پررمز و راز خود دوبوآ دارد. تنهایی شخصیت­های اصلی او، تنهایی پرهیاهویی است که هر لحظه­اش آبستن حوادثی ابزورد، خنده­دار و گاهی ناگوار است. در واقع، شخصیت­های رمان­های دوبوآ آدم­های ساده و عزلت­جویی هستند که زندگی راحت­شان نمی­گذارد و عملاً نمی توانند تنهایی خودخواسته­شان را به­راحتی تجربه کنند. زندگی زوج­های رمان های دوبوآ هم اغلب رو به زوال است. عشق همیشه جایش را به یک زندگی مشترک پرمشقت و یاس­آور می­دهد که در آن، هرکس به­تدریج از دیگری دور می شود و دوباره به تنهایی پناه می­برد.
ژان پل دوبوآ، با لحن تلخ و شیرین آثارش به زاویای پنهان زندگی انسان مدرن و آرزوها و اضطراب­های او می­پردازد و سعی می­کند همه­ی ظواهر مدرنیته را در این آثار جای دهد: شهر به مثابه یک شخصیت (که تقریباً در همه­ی آثارش این شهر، تولوز است و اقلیم خاصش روی شخصیت­ها و روند داستان تاثیر می گذارد)، مکان­های عمومی نظیر میدان­های ورزشی، رستوران­ها و بارها، و اتومبیل­ها که جایگاه مهمی در آثار دوبوآ دارند و مثل پناهگاهی ظاهر می­شوند که راوی در آنها ارتباطش را با واقعیتی که از دستش می­گریزد قطع می­کند. در آثار او، اتومبیل مثل محلی تسلی­بخش در نظر گرفته می­شود و یک اسباب­بازی که کودکی را طولانی­تر می­کند. اگر حوادث دریایی، جاده­ای و هوایی را هم به این موارد اضافه کنیم که عناصر تکرارشونده­ی دنیای داستانی ژان پل دوبوآ را می­سازند، آثار او زندگی امروز اروپایی را با تمام جزئیات آن به تصویر می­کشند، جزئیاتی که بعضاً غیرانسانی و باورناپذیرند.

اصغر نوری
اسفند ۹۴

۱

روی ملافه­ی چروک، موهای مرده­ام را نگاه می­کردم. طی شب از من جدا شده بودند.
با این­که هنوز هوا روشن بود، یک چراغ روشن کردم. دراز کشیدم و تشک بوی آشنای خود را به من بازگرداند.
انگار این بعدازظهر نمی­خواست تمام شود. پشیمان شدم که آن­قدر زود به خانه برگشته­ بودم.
هیچ دوستی نداشتم. لابد این به روش زندگی­ام برمی­گشت.
روز که در اتاقم به آخر می­رسید، یاد این جمله­ی سام شپارد(۱۴) افتادم: «هر نوری بهتر از تاریکی است.» و، بی­آن­که بفهمم، خوابم گرفت.

یادم نمی­آید حتی یک بار هم این­طور ناگهانی از خواب بپرم. توی راهرو، اسمم را فریاد می­زدند. سیاهی شب بود و صدای بلند می­ترساندم. شلوارم را پا کردم و بی­آن­که کوچک ترین سئوالی از خودم بپرسم، فقط در را باز کردم. با نوک انگشت هام، دنبال کلید برق راهرو می­گشتم. دستم به پارچه­ی مرطوبی خورد، پوستی که به­نظرم داغ آمد، بعد یک نفر یک­دفعه از سایه­روشن بیرون زد، پرید روی من و چپ و راست مشت­بارانم کرد.
لوله­شده، سوراخ از این رگبار، داد می­زدم، کمک می­خواستم، مثل غریقی که آرام زیر آب می­رود، افتادم زمین و از هوش رفتم.
چشم­هام را که باز کردم، مرد ناپدید شده بود. نمی­دانستم کی بود، یا چرا این طور بهم حمله کرده بود. لب­هام باد کرده بودند، از دماغم خون می­آمد و درد شدیدی همه جای بدنم می­پیچید. هیچ­وقت این­طور کتکم نزده بودند. ولو شدم روی تخت و همه­ی چراغ­ها را خاموش کردم. از ترس برگشتن آن دیوانه، شب خوابم نبرد.

صبح، موقع بیرون رفتن، چپ و راستم را خوب نگاه کردم تا مطمئن شوم مهاجمم گوشه­ی بلوک کمین نکرده باشد. بعد رفتم به روزنامه. مسیر به­نظرم تمام­نشدنی می­آمد. دبیر سرویس ورزشی تا من را دید، از صندلی­اش بلند شد تا جلوم را بگیرد.
ـ نباید خودتون رو اذیت کنین، زیمرمان(۱۵).
ـ یه اتفاقی برام افتاده، بورژس(۱۶).
ـ مطلب­تون، مطلب­تون کو؟ از دیروز منتظرشم.
ـ دارم بهتون می­گم اتفاقی برام افتاده. معلوم نیست، نه؟
ـ شما یه زخم هستین، زیمرمان، یه زخم واقعی.
در واقع، آن روز صبح، کلاً زخم بودم. دردهام بیشتر می­شدند. تا نوک موهام درد می­کرد. پشت میزم، نوشتم: ژاک روبانرُزا(۱۷) در آستانه­ی ستاره شدن. ادامه­­ی مطلب به وقتش می­آمد.
روبانرزا یک میان­وزن بدترکیب بود، شبیه لاک­پشت، با کوتاه­ترین دست­های تاریخ بوکس. شبیه دو اندام اولیه، دو دسته هاون مسخره شبیه بال مرغ. با چنین تجهیزاتی، او فقط می­توانست مبارزه­های ساختگی را ببرد. به دلایلی که من از آن بی­خبر بودم، روزنامه تصمیم گرفته بود از کار او حمایت کند. نباید از او بد می گفتیم. نزدیک به یک ساعت روی این مطلب که شبیه جریمه­ی مدرسه بود جان کندم. داور حتماً زیرمیزی خوبی گرفته بود که روبانرزا را در یک مسابقه­ی الکی برنده اعلام کند. متنم را با این کلمات به پایان بردم: «مقابل شسویک(۱۸)، روبانرزا همه­ی ضربه­های بوکس را به نمایش گذاشت. از این پس، بعید به نظر می­رسد که او در راه پیشرفت متوقف شود. او در قله­ی هنرش است.» می­دانستم که بورژس از این­جور نتیجه­گیری خوشش می­آید. مقاله­ام را گذاشتم روی میزش.
ـ این چیه؟
ـ مطلبم راجع به روبانرزا.
ـ می­تونین باهاش خودتون رو پاک کنین.

۲

رفتم یک قهوه بخورم. هوای آفتابی زیبایی بود. سیگاری روشن کردم و پک اول را به سلامتی بورژس زدم. دود مستقیم رفت آسمان.
ذهنم درگیر مرد دیشب بود. فقط می­توانست یکی از بوکسورهایی باشد که در مقاله­ای باهاش بد تا کرده بودم. اگر حدسم درست بود، حتماً گاف­های بزرگی در نوشته­ام داده بودم که او آن­طور لت و پارم کرد.
برگشتم به روزنامه تا گزارش­هایی را که در دو ماه اخیر نوشته بودم بازخوانی کنم. بورژس تا چشمش به من افتاد، گفت:
ـ هنوز داری ول می­گردی، زیمرمان؟
رفتم به آرشیو. این مکان همیشه بوی پائیز می­داد. مجلد صحافی­شده را برداشتم و ورق زدم: کلاً، پنج متن پیش­پاافتاده راجع به پنج رقابت دسته­های میان وزن یا سبک­وزن، تمام­شان هم بی­اهمیت. مهاجم من­، به­طور حتم، سنگین وزن بود. با بررسی پرونده­ها، دستگیرم شد که همه­ی مقاله­هام کوتاه شده بودند. همیشه زیادی طولانی بودند و بی­فایده. بورژس هر کجاشان را که دلش می­خواست می­زد. من آدمی نبودم که جنجال به پا کنم. خیالش راحت بود.
اُژانتاله(۱۹)، آسِ(۲۰) متقلب­ها. لرزیدم. اژانتاله بی­شک سنگین­وزن بود، آن هم سنگین­وزنِ همه­ی سنگین­وزن­ها. نوشته بودم: «سپتیموس اژانتاله، برای برنده شدن در مبارزه­هایش، از مشت­هایش نه، بلکه از دست­ها و بازوهایش استفاده می­کند. او رقیب­هایش را با وارد کردن ضربه به زمین نمی­اندازد، آن­ها را بین بازوهایش فشار می­دهد، تحلیل می­برد، خفه­شان می­کند، نمی­گذارد بوکس بازی کنند. وقتی آنها از جنگیدن خسته می­شوند و زیر نگاه کور داوران تسلیم سرنوشت می­شوند، سپتیموس آنها را با یک یا دو ضربه حواله­ی زمین می­کند. اژانتاله یک متقلب مقدس است، آس متقلب­ها.»
چطور توانسته بودم همچو چیزی بنویسم؟ به گذشته که فکر می­کردم، این کلمات سطحی به­نظرم از نوعی گستاخی سرسام­آور می­آمدند. خودم را قاطی چیزی کرده بودم که ربطی به من نداشت. اژانتاله یک حرفه­ای بود. من روی رینگ نقش پلیس را نداشتم، چنین کار شاقی به عهده­ی داورها بود. این مقاله یک­جور خبرچینی به نظر می­آمد.
سپتیموس اژانتاله. حالا تقریباً مطمئن بودم که مهاجمم او بود. حتی اگر این ماجرا به دو ماه و نیم پیش برمی­گشت. لابد برای پیدا کردن نشانی­ام مشکل داشت. سپتیموس اژانتاله. آن شب را به خاطر می­آوردم. او مقابل بلومانکانتز(۲۱) مبارزه کرده بود و درست با همین روشی که شرح داده بودم، فریبش داده بود. بلوم حتی یک چین هم به صورتش نیفتاده بود. فقط یک ضربه­ روی پشت گردنش جلو چشم داور. سپتیموس اژانتاله. شاید مقاله­ی­ من باعث شده بود کارش را از دست بدهد.
تصورش می­کردم که راجع به من با زن و بچه­هاش حرف می­زد، بریده­ی روزنامه را بلند می­کرد و داد می­زد: «واسه خاطر این بچه­خوشگل ما بدبخت شدیم، واسه خاطر اون.» دیگر نمی­خوابید، در اتاق بالا و پایین می­رفت و خشمش را نشخوار می­کرد. طی تمرین­ها، مربی­اش دیگر با او حرف نمی­زد و دوستانش با او مثل یک متقلب رفتار می­کردند. دیگر کسی پیدا نمی­کرد تا با او مسابقه دهد. آن­وقت با تمام زورش به کیسه­ی خاکش ضربه می­زد و اسم من را زیرلب تکرار می­کرد. نباید هیچ­وقت راجع به او مقاله می­نوشتم.
سپتیموس اژانتاله. چهره­اش را به­طور کامل می­دیدم، آن صورتِ حیوانی، آن زبانِ سوسماری که موقع گذاشتن محافظ دندان بیرون می­زد، آن دهان که دائم نم پس می­داد و آن چشمان چپ و نامتقارن. این هم یادم می­آمد که او گوش نداشت. در اثر ضربه­ها، لاله­ی گوش­هاش رفته بود توی کله­اش. فقط دو سوراخ براش باقی مانده بود که دورشان چند تکه غضروف نامرتب بود. واقعاً دیوانه بودم.
با همه­ی سرعتم رفتم پایین پیش بورژس.
ـ همه­چی مرتبه، زیمرمان؟
ـ باید باهاتون حرف بزنم.
ـ حالا نه، سرم شلوغه.
ـ ضروریه.
ـ بزن به چاک.
اطرافم، آدم­ها تلفن می­زدند یا چیزی تایپ می­کردند. انگار از سرنوشت­شان راضی بودند. به حال­شان غبطه خوردم.
در خیابان، مردم طوری راه می­رفتند که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده بود، انگار اژانتاله وجود نداشت. فکر کردم ناراحتی­ها خیلی شخصی­اند، مثل مرگ یا دندان درد. از دست بورژس دلخور بودم. از طرز رفتارش با من سر درنمی­آوردم، از این رفتار تحقیرآمیز. سیگار خریدم و سوار تاکسی شدم. راننده شبیه سگی پشمالو بود. با موهای مجعد بلند که روی شقیقه­هاش ریخته بودند. برگشت طرف من. گفتم: «ساحل».
اقیانوس کثیف بود، مثل بعد از طوفان. لبریز بود از جلبک و تکه­چوب. دو کیلومتر روی ماسه­های مرطوب راه رفتم و به جنبه­های ناخوشایند شغلم فکر کردم. به این نتیجه رسیدم که روزنامه جای من نیست. نباید دیگر وقتم را با گزارش مسابقات جعلی تلف می­کردم که بعدش بوکسورهای لوچ کتکم بزنند. دیر یا زود باید این محیط را ترک می­کردم. سی سالم بود. ده سال بود که یک چیز را تکرار می­کردم.
وسط بعدازظهر، در روزنامه بودم، با این تصمیم که رفتنم را به بورژس اعلام کنم. می­توانست هرچه دلش می­خواست بگوید، من تصمیمم را گرفته بودم.
توی اتاق او، فقط صندلی­اش را دیدم. منشی­اش بهم اطمینان داد که او رفته­ به خانه­اش و برنمی­گردد.
ـ با این­همه یه نگاه به تابلو سرویس بندازین، فکر کنم چیزی برای امشب واسه­تون نوشته.
رفتم چرخی در سرویس سیاسی بزنم. آن­جا زندگی سخت­تر می­گذشت. چهره­ها به نظر بهتر اصلاح­شده و پیراهن­ها بهتر اتو شده بود، اما در واقع، چندان تفاوتی در بین نبود.
ابرها بالا می­رفتند. از اقیانوس می­آمدند. این، خبر از باران می­داد. یک ساعت توی طبقات ول گشتم.
دست­آخر یک روز دل به دریا می­زدم و همه چیز را ول می­کردم. تا آن­موقع، بورژس فقط روی اعصابم راه می­رفت و به تنبلی­ام طعنه می­زد. اژانتاله هم همین طور.
تابلوی صبح پاک شده بود. فقط مانده بود اسم گزارشگرهای سرویس شبانه. توی لیست دنبال اسم خودم گشتم. آن­جا بود. بورژس با دست­خط شل و وِلش نوشته بود: «زیمرمان، ساعت ۲۱، مبارزه­ی سنگین­وزن، پُزی(۲۲) / اژانتاله. مطلب: ۱۲ شب، آخرین مهلت. زیر آخرین مهلت سه بار خط کشیده بود. ساعتم را نگاه کردم. در کل دو ساعت از زندگی­ام باقی مانده بود.

نظرات کاربران درباره کتاب ما‌هی‌ها نگاهم می‌کنند