فیدیبو نماینده قانونی نشر چشمه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب قصه‌های يک‌دقيقه‌ای

کتاب قصه‌های يک‌دقيقه‌ای

نسخه الکترونیک کتاب قصه‌های يک‌دقيقه‌ای به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب قصه‌های يک‌دقيقه‌ای

کتاب «قصه‌های یک‌دقیقه‌ای» نوشته ایشتوان ارکنی، نویسنده معاصر مجارستانی است.
«قصه‌های یک‌دقیقه‌ای» گزیده‌ای از داستان‌های کوتاه «ارکنی» را شامل می‌شود که از همان ابتدا علاقه‌مندان بسیاری را در عرصه کتاب‌خوانی جذب کرده و به زبانهای متعددی نیز ترجمه‌شده است.
سبک «ارکنی» در این کتاب «گروتسک» است، سبکی ناهنجار که حقایقی یا موقعیت‌هایی را که ممکن است آشنا و عادی باشند را با اغراق به‌گونه‌ای عجیب‌وغریب به نمایش می‌گذارد، این ویژگی گروتسک گاه موجب خنده و گاه باعث ترس می‌شود. «ارکنی» نیز با آمیختن غیرعادی و غریب عناصر با طنز گروتسکی، تمسخر و یا خنده‌ای را به وجود می‌آورد که در پس آن سیاهی‌ای از دیدگاه‌هایش تلنبار شده‌اند.
در ابتدای کتاب سه زندگی‌نامه تحت عناوین «زندگی‌نامه۱»، «زندگی‌نامه ۲» و «زندگی‌نامه یک‌دقیقه‌ای» آمده و به ترتیب روایتی، داستانی تمثیلی و به سبک و سیاق داستان‌های کتاب نگارش یافته‌اند که این توالی به‌عنوان پیش‌درآمد و جهت آگاه‌سازی خواننده از نحوه‌ و شیوه‌ نگارش داستان‌ها مورداستفاده قرارگرفته است؛ به این معنا که این داستان‌ها مانند داستان‌های معمول نخواهد بود.

ادامه...
  • ناشر نشر چشمه
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 3.22 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۹۳ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب قصه‌های يک‌دقيقه‌ای

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

ایشتوان ارکنی

ایشتوان ارکنی(۱) در سال ۱۹۱۲ در بوداپست به دنیا آمد. پدرش داروساز به نامی بود که عنوان مشاور نخست وزیر را داشت. پسر هم سنت خانوادگی را ادامه داد: پس از پایان تحصیلات در دبیرستانِ پیاریست (۲)ها که وابسته به کلیسای کاتولیک بود، وارد دانشگاه شد و در هر دو رشته ی داروسازی و شیمی پایان نامه ی تخصصی گرفت.
فعالیت نویسندگی او به دوران پس از تحصیلاتِ دبیرستان بازمی گردد. هنگام تحصیل در دانشگاه نوول هایش در نشریات گوناگون منتشر شدند، و در همان هنگام، از رهگذر رفاه خانوادگی یی که داشت، سفرهایی به آلمان، فرانسه و انگلستان انجام داد. او یکی از بهترین زبان دانان نسل خویش بود: به زبان های آلمانی، فرانسه و انگلیسی تسلط کامل داشت و به همه ی این زبان ها می نوشت. دیرتر، هنگام اسارت در روسیه، زبان روسی را هم آموخت. تحصیلات تخصصی در داروسازی و شیمی، و همچنین آشنایی گسترده به زبان های خارجی به او امکان داد تا در زمان هایی که تقدیر تاریخ او را از ادبیات جدا کرده بود، به عنوان کارشناس کارخانه ی داروسازی و مترجم ادبی زندگی بی دغدغه ا ی داشته باشد.
هنگامی که در ۲۵سالگی نخستین مجموعه ی نوول هایش را به نام تلاطم منتشر کرد، آن ها که خواندن می دانستند بی درنگ دریافتند که نویسنده ی توانا و برجسته ا ی پا به میدان گذاشته است. نوول تلاطم ــ که عنوان مجموعه هم بود ــ ماجرایی است آبسورد(۳) درباره ی ساکنان یک درمانگاه روانی که سر به شورش برداشته، قدرت را از دست آدم های عادی و طبیعی گرفته، به خود منتقل می کنند ــ چشم اندازی از فاشیسم که داشت در اروپا سر برمی آورد. این تصویرِ آبسورد ـ گروتسک(۴) درآمدی است بر شکوفاترین دوران زندگی هنری او، که از رهگذر آن نام و آوازه ی جهانی یافت. پس از چرخش های بسیار، تاثیرپذیری از مکاتب ادبی گوناگون و سپس پشت کردن به آن ها، نویسنده ی موفق و نام آور از نو خود را بازخواهد یافت و پس از سی سال، در مرتبه ی هنری بسیار والاتری به همین نقطه باز خواهد گشت.
ارکنی خدمت نظام خود را پیش از جنگ با درجه ی ستوان سومی به پایان رسانده بود. هنگامی که جنگ درگرفت او را هم به خدمت احضار کردند؛ چنان که مرسوم بود با لباس افسری به سربازخانه رفت، اما بی درنگ با تحقیر و توهین مواجه گشت. باید با این واقعیت روبه رو می شد که افسر ــ داروساز ــ نویسنده را با آن که در مدرسه ی کاتولیک درس خوانده و تربیت شده، به دلیل تبار یهودی اش به بیگاری در اردوگاه های کار اجباری خواهند فرستاد. لباس افسری را در حال، با تحقیر، ناسزا، تمسخر و حتا کتک از تنش کندند و بی درنگ در لباس ژنده ی کتانی، همراه یک گروهان بیگاران، پای پیاده، به جبهه ی روسیه اعزام کردند. این در بهار ۱۹۴۲ بود.
تلاشی ارتش مجارستان و مرگِ جمعی در اطراف وارونژ(۵) پیش آمد. شب دوازدهم ژانویه ی ۱۹۴۳، هنگامی که صفیر سهمناک موشک های تا آن زمان ناشناخته، برای نخستین بار به صدا درآمد، سرما ۴۷ درجه زیر صفر بود. قسمت اعظم ارتش دوم نابود شد، و بیشتر زنده ماندگان نیز از مصائب و ناملایمات ۲۷۰۰ کیلومتر عقب نشینی و فرار مردند. ارکنی زخمی به اسارت رفت و مراتب گوناگونِ رنج اسارت را از سر گذراند، و سرانجام در دسامبر ۱۹۴۶ به کشورش برگشت. در آخرین سال اسارت امکان نوشتن هم داشت، و در کنار نوشته های گوناگون، دست نویس اثرش به نام قوم اسارتگاه را نیز با خود آورد. سپس نمایش نامه ای به نام وارونژ منتشر کرد که آن هم در ارتباط با رویدادهای جنگ بود. در این زمان انبوه گزارش ها، ادعانامه ها، آمار و خاطرات درباره ی جبهه ها، اسارتگاه ها و مصائب و مشقات جنگ نوشته و منتشر می شد. اغلب آن ها نوشته های سطحی، بازارپسند و سرهم بندی شده ای بودند حاوی بازگویی دهشت ها و محنت ها، باب روزنامه ها و آسان پسندان. هنگامی که سرانجام واقعیتِ تراژدی مشترک در سطحی هنرمندانه، معتبر، با ارزش های ماندگار ادبی در آثار ارکنی تصویر شد، چیزی نزدیک به خاموشی همه جا را فرا گرفت. بخش عمده ی مردم نمی خواستند آن چه را که به راستی روی داده بود، بپذیرند و عقیده ی رسمی هم مایل نبود از نو به یادها بیاورد که «ما علیه مردم شوروی و ارتش شوروی جنگیده ایم»، و این که اسارت در آن صفحات نیز تفرج مطبوعی نبوده است.
ایشتوان ارکنی که رنج ها و مصائب زمانه را از سر گذرانده بود بسیار مایل بود کمونیست معتقدی باشد که انضباط حزبی را هم مراعات می کند، با این حال نوشته ی او به نام جوهر بنفش مورد حمله ی سیاست فرهنگی استالینیستی وقت قرار گرفت و ارکنی مغضوب شد.
غضب یک دهه ادامه یافت. در این سال ها در داروخانه ای به داروگری می پرداخت، ترجمه می کرد، مشاور درام و نمایش در تئاترهای گوناگون بود، و البته می نوشت، به امید آن که در زمان های آینده منتشر شود. در دهه ی ۶۰ ارکنی رسماً به زندگی ادبی برگشت و مورد تکریم بسیار قرار گرفت، آثارش از نو به چاپ رسیدند و در پیشنمای کتاب فروشی ها چیده شدند، کتاب های تازه ای نوشت که پایه های شهرت او را بیش از پیش استوار ساخت. ایشتوان ارکنی در سال ۱۹۷۹ بر اثر بیماری قلبی که یادگار سال های رنج و دوران های سخت زندگی او بود، در اوج شهرت درگذشت.
از آثار برجسته ی او می توان به خانواده ی تُت، گربه بازی، نمایشگاه گل سرخ، و پیشتی(۶) در دریای خون اشاره کرد.
ارکنی پرآوازه ترین نویسنده ی معاصر مجارستان است، و کتابی که در دست داریم ــ قصه های یک دقیقه ای ــ گزیده ای از قصه های کوتاه اوست که از هنگام پیدایش خود تاکنون، همواره با اقبال بی نظیر کتاب خوانان روبه رو بوده است. پی گفتار کتاب حاضر شناخت بیشتری درباره ی ارکنی و قصه های یک دقیقه ای در اختیار خوانندگان فارسی زبان قرار می دهد.
مترجم

پی نوشت

* مترجم بر آن بود که زبان این قصه ها ــ همه ــ نوشتاری باشد، با این حال ــ این جا و آن جا ــ گزیری از کاربرد زبان گفتاری نیافت.
** تصاویر کتاب کار لاسلو ربر(۷) (۲۰۰۱ ـ ۱۹۲۰)، تصویرگر مجارستانی است.

زندگی نامه ی I

من در سال ۱۹۱۲ در یک خانواده ی مرفه در بوداپست به دنیا آمده ام. پدرم، هوگو ارکنی، داروساز بود، داروخانه داشت. مادرم، مارگیت پِتو، پنج سال پیش به آرژانتین رفت و حالا آن جا زندگی می کند، پیش خواهرم، که پس از جنگ همراه شوهرش از چکسلواکی به آن جا کوچیدند. من خودم اول داروسازی، بعد مهندسی شیمی خواندم. در این میان به کار ادبیات هم می پرداختم. نخستین نوشته هایم را یوژف آتیلا(۸) درآورد، در سِپ سو، و من تا وقتی او زنده بود در سپ سو می نوشتم. سفر بسیار کرده ام. همه ی اروپا و خاور نزدیک را کمابیش گشته ام. در آغاز جنگ به مجارستان بازگشتم، و چیزی نگذشت که با گروه بیگاران به جبهه فرستادندم، بعد هم به اسارت رفتم و چهار سال و نیم در شوروی بودم. در سال ۱۹۴۷ به بوداپست برگشتم و وارد حزب زحمت کشان مجارستان(۹) شدم. رمان، نمایش نامه، و مقاله می نوشتم. در سال ۱۹۵۶ عضو هیئت رئیسه ی کانون نویسندگان بودم.(۱۰) دیگر به حزب برنگشتم. نوشته هایم تا سال ۱۹۵۷ منتشر می شد، پس از آن به ندرت. ممنوع القلم نشده ام، اما خواستند چیزی من باب انتقاد از خود بنویسم که من آن را شایسته ی خودم نیافتم. به همین سبب به دو کتاب آخرم اجازه ی انتشار ندادند.
دوبار ازدواج کرده ام. نام زنم آنگلا ناگ است. در آستانه ی جدایی هستیم ــ نه به خواست من. دو فرزند دارم. از سپتامبر ۱۹۵۸ در بخش بروشورنویسی کارخانه ی داروسازی کار می کنم.(۱۱)

زندگی نامه ی II

راه سراسر یخ زده است. آن جا که باد برف را رُفته، شمشی از یخ کف راه را می پوشاند.
سراسیمه می دوم. یک بسته ی سنگین هم توی دستم است؛ چمدان، ماشین تحریر، گرامافونِ کیفی، نمی دانم ــ هر چه هست دسته ی چرمی اش کف دستم را می بُرد. فرصت نمی کنم موقع دویدن نگاه کنم ببینم بارم چیست؛ همین قدر هر چهار ـ پنج دقیقه یک بار آن را به دست دیگرم می دهم.
گاه که پا روی شمش یخ می گذارم، لیز می خورم و سکندری می روم. این طور وقت ها بی صبرانه منتظرم لکه ی برفی پیدا شود تا پایم را روی آن بگذارم. لایه ی برف اگر نازک باشد، راه دیگر زیاد لغزان نیست.
درختانِ لختِ بی برگ از هر دو سو روی جاده خم شده اند. منتظرند جلوشان برسم، و بعد زوزه کشان شاخسار سنگین شان را به پک وپهلویم می کوبند. بازوهای پرگرهِ بلوط های وحشی با صدایی خشک روی سرم می شکند. شاخه های بلند و باریک بید دنبالم زوزه می کشند، ضربه های شان می سوزاند و ترکه های نرم و درازشان گاه مثل تازیانه دور تنم می پیچد. نهال های باریک سپیدار روی کمر خم می شوند و عین شلاقِ چندرشته ی ملوانان، بی پروا، به پشتم می کوبند. رگ هایم می زند، نفسم می بُرد، عرق پشتم را سرد می کند، اما من فقط به جلو نگاه می کنم و می دوم، می دوم. راه هنوز تمام نشده است.

زندگی نامه ی یک دقیقه ای

وقتی به دنیا آمدم آن قدر خوشگل بودم که دکتر بغلم کرد و توی بیمارستان، اتاق به اتاق گرداند. می گویند حتا لبخند هم می زدم، و مادرانِ دیگر با حسرت آه می کشیدند.
این واقعه کمی پیش از آغاز جنگ جهانی اول روی داد، در سال ۱۹۱۲، و خیال می کنم این تنها موفقیتِ بی کم وکاست من در زندگی باشد. از این جا به بعد روزگارم داستانِ تباهی و انحطاط است. نه تنها زیبایی ام را از دست دادم، موها و دندان هایم ریختند، بلکه از دنیای بیرون هم عقب ماندم.
نه توانستم به راه دلخواهم بروم، و نه از استعدادهایم بهره بگیرم. بیهوده در خیال نویسنده شدن بودم؛ پدرم داروساز بود و پایش را توی یک کفش کرده بود که من هم به راه او بروم. و تازه این هم برایش بس نبود! می خواست از او جلو هم بزنم؛ بنابراین داروساز که شدم، باز به دانشگاهم فرستاد که مهندس شیمی هم بشوم. باید چهار سال و نیم دیگر صبر می کردم تا بتوانم با فراغ بال به نوشتن بپردازم.
اما تا کی؟ تا آمدم نفس بکشم، جنگ شروع شد. مجارستان به شوروی اعلان جنگ داد و مرا هم بی درنگ به جبهه فرستادند. چیزی نگذشت که روس ها لشکریان ما را تاراندند و مرا به اسیری بردند. چهار سال و نیم دیگر در اسارت ماندم، و باز که آمدم، وقایعی پیش آمد که کار نویسندگی ام را آسان نکرد.
از همین جا هم پیداست که هر آن چه توانستم در این میان فراهم کنم ــ چند رمان، پنج شش جلد قصه، دو نمایش نامه ــ همه را به اصطلاح زیرجلکی کرده ام، در طی آن چند ساعتی که توانستم از تاریخ بربایم. شاید این هم یکی از دلایلی باشد که به کم گویی کوشیده ام، به کوتاه نویسی، به دقت، در جست وجوی کنه مطلب، خیلی وقت ها باشتاب، و هراسیده از هر دق الباب؛ زیرا هرگز نه پستچی، و نه هیچ از ره رسیده ای درِ خانه ام را به مژده ی عافیتی نکوبیده است.
هم از این روست که من در نوزادی شاید به کمال نوزادگان دست یافتم، اما پس از آن هی فرسودم، لغزیدم، تحلیل رفتم، و گرچه حرفه ام را آموختم، اما دست یابی به خودم و مایه ی درونم را ناممکن یافتم.

۱۹۶۸

پیش سخن

قصه های یک دقیقه ای ــ بنا به ادعای نه چندان جدی نویسنده ــ گرچه نوشته هایی کوتاه اند، اما با رمان های کامل، حتا با سلسله رمان ها شانه می سایند. به نظر او کوتاهی آن ها نه برای آن است که چیز کمی برای گفتن دارند، بلکه می خواهند با کلماتِ کم سخنِ بسیار بگویند. کاش این طور باشد.
جز این کوتاهی دیگر چه ها می شود درباره ی آن ها گفت؟ این که ژانر به خصوصی ندارند. از قصه و افسانه گرفته تا فولکلور شهری (حتا شوخی و لطیفه)، از سرگذشت های روایی تا تراژدی های کوتاه، همه چیز را می شود «یک دقیقه ای» هم بیان کرد. می ماند این که آیا کوتاه شدگی، و فشرده گشتنِ بیان به اشاره، واقعاً چیزهای بیشتر و تکان دهنده تری از این جهان آشکار می کند تا آن چه با کلماتِ بسیار و سخنانِ بیشتر می توان گفت؟ کوشش نویسنده ی آن ها بر این بوده است.
وگرنه قصه ی یک دقیقه ای به غایت یادآور همتایان بیش دقیقه ای خویش است: عنوان دارد، آغاز، میان، پایان، و خیلی چیزهای دیگر دارد که برای یک اثر نوشتاری ضروری است. در مواردی اما سخت با آن تفاوت می کند: بیشتر اوقات فاقد رویداد است، یا رویداد، اگر هست، فاقد مکان است. آدم ها اغلب نه چهره و نه اسم دارند، و به ندرت دارای کاراکترند.
نویسنده کار جبران این کاستی ها را به عهده ی خواننده گذاشته است. این تکلیف هر چند نیروی خیال آن ها را بیش از اندازه ی معمول به کار می گیرد، اما در عوض به جای لذت شیرین خواندنِ راحت و بی دردسر، دریچه ای به دنیای هیجان انگیز آفرینش هنری به روی شان می گشاید.
نویسنده عقیده دارد این نوشته ها در واقع معادلات ریاضی اند: در یک طرف کمترین گفتار از سوی نویسنده، و در طرف دیگر بیشترین نیروی خیال از سوی خواننده. به بیان دیگر: این قصه ها گرچه یک دقیقه ا ی اند، اما دو سو دارند. هستی شان ــ مثل همه ی ما ــ فقط یک امکان است؛ چشم به راه خواننده اند تا جان بگیرند، از لای صفحات این کتاب بیرون بیایند، و کوشا و سودمند بزیند.

نظرات کاربران درباره کتاب قصه‌های يک‌دقيقه‌ای

فیدیبو واقعا رقت آور است که حتی یک داستان هم در نمونه وجود ندارد محض خواندن و تصمیم برای خرید. به شدت این کار غیر حرفه ای و بچگانه است. فلسفه تان هم لابد این است، مردم با چشم بسته از روی نام کتاب، کتاب را بخرند مثل یک هندوانه دربسته. البته حتی میوه فروش‌ها هم فروشندگان بهتر و منصف تری هستند از شما، میگذارند ظاهر میوه را ببینیم و بعد تصمیم بگیریم.
در 4 هفته پیش توسط
خیلی گرونه
در 2 ماه پیش توسط
از مجارستان هم ترجمه کردند به حق چیزهای نشنیده
در 4 ماه پیش توسط