فیدیبو نماینده قانونی نشر چشمه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب بازی بی‌گناهان

نسخه الکترونیک کتاب بازی بی‌گناهان به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب بازی بی‌گناهان

کتاب «بازی بی‌گناهان» نوشته رائول ارخمی(-۱۹۴۶) نويسنده‌ی مطرحِ آرژانتينی معاصر است.
او هرچند در بوينس‌آيرس به دنيا آمده اما سال‌هايی را در بارسلون اسپانيا زندگی کرده است.
رمانِ «بازی بی‌گناهان» سالِ ۲۰۰۸ منتشر شده و جايزه‌ی معتبر بهترين رمانِ سياهِ اسپانيا را هم از آن خود کرده است. اين رمان ماجرايی عجيب دارد. يک کارمندِ وزارت دادگستری به ‌واسطه‌ی احساسِ حضورِ روحِ يک زن در اطرافش دوباره پرونده‌ی مرگِ او را مرور می‌کند و شخصاً تصميم می‌گيرد دريابد چه در پسِ کشف‌وشهودِ عجيبش پنهان شده است. اين لحظه‌ای ا‌ست که قرار است واقعيتی به‌شدت متفاوت و جان‌دار کشف و روايت شود. واقعيتی که در آن انبوهی از آدم‌های رده‌بالا حضور دارند که شايد دست‌شان به خون آغشته باشد يا... رمان روايتی مملو از تصوير و اتفاق دارد و ماجراها از چند زوايه روايت می‌شوند.
هر چند نويسنده از تکنيک‌های ادبيات معمايی و پليسی استادانه استفاده کرده اما رمانِ او اثری‌ است تلفيقی از چند ژانر ادبی. در رمان می‌توان سايه‌ی استبداد و ديکتاتور‌های سنتی آرژانتين را نيز به‌خوبی مشاهده کرد.

ادامه...

  • ناشر: نشر چشمه
  • تاریخ نشر:
  • زبان: فارسی
  • حجم فایل: 1.23 مگابایت
  • تعداد صفحات: ۱۷۶صفحه
  • شابک:

چند صفحه از کتاب بازی بی‌گناهان



بازی بی گناهان

رائول ارخمی

ترجمه: جیران مقدم





حق انتشار الکترونیک برای فیدیبو محفوظ است



او: زن مُرده

اسم من خوان مانوئل گالوان است، قاضی هستم. البته فعلاً. مسیرم را مثل بقیه با دادن حکم های تندوتیز باز کردم اما بالاخره پذیرفتم که چیز ها همان طورند که هستند و نمی شود عوض شان کرد. حالا فقط گه گاه یک جرقه ی عصیان یا بی صبری فوری که بخواهد مسیر روزمره ای را که به سوی هیچ می رود به هم بریزد، خودی نشان می دهد.
بیست و هشت اکتبر خوابش را دیدم. ممکن نیست تاریخ آن خواب یا چهره ی زن را فراموش کنم.
به من لبخند می زد و با دستش همان علامتی را نشان می داد که ماریلا دخترم چند روز قبل برای این که به همه توضیح بدهد چندساله شده است، از آن استفاده کرد.
چهار انگشت چاقالو ی ماریلا، چهار انگشت کشیده، شاید به خاطر سایه ها، متعلق به زن مُرده.
با قیافه ای کم و بیش ابلهانه لبخند می زد؛ قیافه ای که من خیلی خوب، یعنی از اولین باری که آن قدر می فهمیدم که بدانم عکس توی آینه خودم هستم، می شناسم. چهره ای کمابیش احمق، عقب مانده و خنگ.
من را با چشم های دردمند آدمی نگاه می کرد که نمی فهمد، همیشه کمی دیر مسائل ساده دستگیرش می شوند. خدا را شکر، ماریلا این قیافه را ندارد.
او بله، دارد. شاید چون چهارمین سالش را به عنوان زنی مُرده تمام می کرد و هنوز نه خودش و نه هیچ کس دیگر نمی دانست قاتلش چه کسی بوده است. اشتباه می کنم. او می داند و رنج توی نگاهش هم به همین خاطر است که آن های دیگر، زنده ها، همچنان دارند به بازی کثیف شان ادامه می دهند.
این قدر واضح دیدمش که بلافاصله از خواب پریدم، انگار اصلاً هرگز در زندگی نیازی به خواب نداشته ام، انگار دستوری دریافت کرده بودم که نمی توانستم از آن سرپیچی کنم، که اگر می کردم دیگر هیچ وقت نمی توانستم بدون این که او انگشت ها و لبخند احمقانه اش را برایم نمایش دهد، بخوابم. چند دقیقه ای دراز کش باقی ماندم و از خودم پرسیدم تعبیر خوابم چه بوده و چرا زن مُرده، سراغ منی آمده که موضوع را مدت ها پیش رها کرده بودم، یعنی از وقتی که علی رغم قیافه ی احمقانه ام به سِمتِ قاضی منصوبم کرده بودند. روی مبل دفتر کارم خوابم برده بود که خیلی وقت ها به جای خانه رفتن تا صبح روی آن کار می کنم.
خیلی ها می گویند من آدم بی وجدانی ام که به طرز خطرناکی جاه طلبم و مثل سگ شکاری گاز می گیرم. تمامش حقیقت دارد. وقتی آدم قیافه ی ابله ها و کُند ذهن ها را داشته باشد، اما احمق نباشد، نمی تواند به کسی امتیاز بدهد، نمی خواهد به کسی امتیاز بدهد.
بله، حالت نگاه زن مُرده با مال من یکی نبود. وقتی نوزاد بودم برایم اتفاقی افتاد که دکترها هرگز سرِ دلیلش به تفاهم نرسیدند. از آن موقع به بعد پای چپم را کمی می کشم، بعضی روزها کمتر، بعضی روزها بیشتر. بازوی چپم هم در بدترین لحظه ی ممکن اعتصاب می کند، اما عادت کرده ام.
این پیش گویی که فلج بودن نصف بدنْ من را برای همیشه به موجودی بی مصرف تبدیل خواهد کرد درست از آب در نیامد و تنها برایم این قیافه را به یادگار گذاشت به همراه کمی مشکل در صحبت کردن و این نگاه ابلهانه ی مظلوم که حتا اگر روحم را به شیطان هم بفروشم نمی توانم از شرّش خلاص بشوم.
بله، البته خود همین، خیلی وقت ها یک امتیاز بوده؛ مثلاً وقتی کارمند قوه ی قضاییه شدم و می بایست از متهمان بازجویی می کردم، یک دست ازشان جلو بودم. با من احساس راحتی می کردند و دروغ های ساده می گفتند، دروغ های قابل پیش بینی. هیچ وقت از دستم در نمی رفتند.
اما به جز این، در بقیه ی موارد قضیه برعکس بود. قابل اعتماد نبودم چون باهوش به نظر نمی رسیدم. ظاهر قدرتمندی نداشتم و در دستگاه عدالت، بین آن هایی که فرمان می دهند، ظاهر تنها چیزی است که مهم به حساب می آید.
برای همین یا باید مثل سگ گاز می گرفتم یا به هیچ جایی نمی رسیدم.
چرا دارم این ها را تعریف می کنم؟ برای جلب ترحم؟ به هیچ وجه.
سریع تر از بیشتر آدم ها فکر می کنم و خشمگین می شوم. با خشم سرکوب شده ی تمام سال هایی که احساس می کردم مفت نمی ارزم. اگر لازم باشد چنان گاز می گیرم که از جایش خون بیاید و تقریباً همیشه هم لازم می شود.
حقیقت این است که زن مُرده را فراموش کرده بودم. قطعه ای بود از گذشته، اما او به خوابم آمد تا چهارمین سالگردش را در برزخ جنایت های بدون جنایتکار با من تقسیم کند و من، خودم را توی چشم های گیجش دیدم.
پرونده ی زن، پیش ترها، وقتی درگیر یکی از آن تحقیق های پیچیده، احمقانه و کثیف بودم، توجهم را جلب کرده بود. آن روزها یک سری عکس دیدم که او را در حال تنیس بازی کردن، شرکت در جشن های خانوادگی و سوار بر یک دوچرخه ی صورتی رنگ بچگانه نشان می دادند. توی تعداد کمی از عکس ها تنها بود، تقریباً همیشه یکی از قاتل هایش همان دور و بر تو ی عکس بود.
برنامه های تلویزیونی هم بود. مال وقتی که او به یک چهره ی مشهور تبدیل شده بود و برای مصاحبه های تلویزیونی به برنامه های ساعت های خواب بعدازظهر دعوتش می کردند. از همان برنامه هایی که مدعوینش آدم هایی هستند مثل یک بستنی فروش که وقتی می خوابد پیام های فرا زمینی دریافت می کند، یا ابداع کننده ی یک روش یوگا که با کمک آن در سه هفته می توان بیست کیلو وزن کم کرد، یا سیاستمدار جوانی که دایم چنان لبخندهایی می زند که انگار جانش به آن لبخندها بسته است.
او همین نگاه را داشت. نگاه ساده لوح ها را. بعضی جاها به دیوانه ی ده، عقب مانده یا منگل، احمق یا ابله نمی گویند. دل شان می سوزد. به شان می گویند ساده، انگار بقیه ی آدم ها زیادی پیچیده هستند و او، زن مُرده، همین نگاه را داشت، نگاه آدم های به قول بعضی ها ساده را.
همان نگاه مبهوتی که احتمالاً در لحظه ای که با شش گلوله به زندگی اش خاتمه داده بودند هم توی چشم هایش بود. ناگهان در این ماه اکتبر با بوی بهاری که از پنجره ها داخل می شود، همراه با عطر تُرش و پُرسر وصدای ماشین ها یی که از شب می گذرند، فهمیدم نمی دانم او چه کسی بوده. که هرگز از خودم نپرسیده ام زن مُرده، قبل از این که تبدیل به جسدی در مرکز یک تحقیق قضایی شود چه کسی بوده.
احساس دِین کردم. به کی؟ به خودم که نتوانسته بودم نگاهم را توی چشم هایش تشخیص بدهم. آیا آن نگاه چیزی را مخفی می کرد؟
بنابراین تصمیم گرفتم کمی قانون را زیر پا بگذارم. هر کدام از اساتید حقوق جزایی ام هم اگر این جا بود می گفت قانون یا رعایت می شود یا رعایت نمی شود. مثل زن ها که نمی توانند کمی حامله باشند؛ یا حامله هستند یا نیستند.
اما من گرگ باران دیده ام و احتیاجی به جفنگ بافتن ندارم. بنا بر این تصمیم گرفتم کمی قوانین را زیر پا بگذارم و بدون اجازه در مدارک و پرونده های کامپیوتری مشترک بین دادگاه ها ماجراجویی کنم.
فرض بر این است که نمی شود این کار را کرد چون از نظر تکنیکی نمی توان آن را انجام داد و نباید هم؛ چون از نظر اخلاقی درست نیست، اما من می دانم که می شود و این کار را می کنم.
اگر این قیافه ای را که دارم نداشتم، زنم شک می کرد به این که شاید غیبت های طولانی ام به خاطر یک زن دیگر باشد. شک نکرد، شاید هم شک کرد، به هرحال، در هر دو حالت اشتباه می کرد.
چون شب های پی در پی ای که خودم را در دفترم حبس کردم ــ وقت هایی را که مثل شبح بیرون نمی رفتم تا به دفتر بقیه شبیخون بزنم ــ تا با معشوقه ام ملاقات کنم، با زن مُرده، نیاز داشتم بدانم او واقعاً چه کسی بوده است.
اگر کس دیگری بود مطمئناً سر وته کار را با زیر و رو کردن پرونده در اینترنت و بانک اطلاعات قضایی هم می آورد، اما این برای من کافی نبود. احتیاج داشتم بدانم نگاه های دیگران چه طور زندگی و مرگ او را ساخته بودند.
«پیر آندللو وارد می شود.»
ریتر اگر می شنید حتماً با همان لحن تمسخر آمیز و طعنه آلودی که از زمان دبیرستان برای حرف زدن انتخاب کرده بود، همین را می گفت.
حق داشت، چون نویسنده ی ایتالیایی می گفت ما مجموعه ی نگاه کسانی هستیم که ما را می بینند و من احتیاج داشتم نگاه هایی را که به زن مُرده دوخته شده بود جمع آوری کنم تا بدانم او واقعاً چه کسی بوده است.
هنوز نوبت ریتر نشده بود، اما حالا دیگر مطمئن بودم که باید از او کمک بخواهم تا اطلاعاتی را که از هیچ طریق دیگری نمی توانم به دست بیاورم، به من بدهد.
ریتر برای من خیلی چیز ها بود، از جمله چشم هایم در نیمه ی تاریک ماه.
همان طور که صدای تمسخر آمیز ریتر توی گوشم زنگ می زد، پایم را تا میز تحریر کشیدم، کامپیوتر را روشن کردم و مستقیم رفتم سراغ آرشیوها، بی این که از خودم بپرسم اجازه ی این کار را دارم یا نه.
برای ساختن آن زن، برای این که بفهمم که بوده، می خواستم معنای نگاهش را درک کنم.
اعتراف می کنم برای اولین بار در زندگی ام خود را آزاد حس می کردم. هیچ اجباری برای قضاوت درباره ی کسی نداشتم.
نباید هیچ مناسکی را انجام می دادم، هیچ تشریفاتی را هم.
داشتم همان قانون هایی را زیر پا می گذاشتم که قرعه ی دفاع ازشان به نامم افتاده بود و ارتکاب جرم به من حس آزادی می داد.
دیگر یک کارمند احمق دادگستری نبودم. شکارچی بودم و شکارم زنی مُرده بود که نگاه خاصی داشت. بقیه ی آدم ها سرنخ بودند. آن هایی که آن جا بودند و دور و بر جسد می پلکیدند.

زندگی در آفتاب

یکشنبه است با خورشید اواسطِ بهار که چند دقیقه ای سرک می کشد. از دم صبح باران تهدید می کند، اما ابر ها می روند و می آیند و خورشید دوباره خودی نشان می دهد. صبح، وقتی تقریباً همه خواب بودند، انگار برای این که گل ها لباس های شان را صفا بدهند آسمان نَمی باران در حد اشانتیون عرضه کرد.
باران کوتاه که تمام شد، آسمان نیمه ابری ماند. با خورشیدی که قایم باشک بازی می کرد و رطوبتِ خفه کننده. این ناحیه ی آرژانتین که به چمنزار مرطوب معروف است خیلی شرجی است اما یک حُسن دارد. مثل همه ی شهرک های دیگر لوس ریانوس هم خیلی خیلی سر سبز است و هم ساکت. این سکوت، قانونی طلایی است. برای همین ویلاها با هم چندین متر فاصله دارند و با حصاری از بوته های بلند، باغچه های گل و نرده ها از هم جدا می شوند تا خلوت خانه ها را حفظ کنند و در عین حال این تصور را به وجود بیاورند که چیزی برای پنهان کردن وجود ندارد.
سر و صدا، هر چند کسی آن را این طور نمی نامد، در بخشی متمرکز است که به ورزش اختصاص دارد. در اطراف استخر بزرگ و استخر بچه ها که تا چند روز دیگر از بازیگوشی آن ها پُرخواهد شد. آفتاب روی چمن و شنِ زمین گلف ده ایستگاهی و آجر سرخ کف زمینِ تنیس می درخشد، انگار نباید مقابل هیچ چیز جز قوانین ساکنان این جزیره ی کوچک نه چندان دور از میلیون ها شهروند بوئنوس آیرس، جواب پس بدهد.
جزیره ای که دسترسی به آن، حتا به عنوان مهمان هم راحت نیست.
یک جزیره ـ شهرک که نه ساحل ندارد، نه جاده ی ساحلی و نه سیم خار داری بلند با پُست های نگهبانی که آن را در هر یک از رئوس پنج ضلعی می سازند و از دریا جدایش می کنند، مثل قلعه های قرون وسطا فقط یک در ورود ی دارد و مثل قلعه ها نگهبان مسلح و مانع.
بعدازظهر ابرها آسمان را می پوشانند. از آن جا که تیم های ریور و بوکا بازی دارند خیلی ها به تلویزیون خواهند چسبید تا بازی تمام شود. فقط آدم های «عجیب و غریب» و بعضی جوان ها این مناسک را زیر پا می گذارند. گروه های دو سه نفره دوچرخه سواری می کنند و به ماشین نگهبانی برمی خورند که در خیابان های داخلی می چرخد؛ یک ماشین خاکستری با سپر زرد؛ همان علامتی که مرد های لباس خاکستری هم به سینه ی لباس شان وصل کرده اند. دو چرخه ها و خنده ها به سرعت دور می شوند. دو نگهبان همان طور که سیگار می کشند به آرامی جلو می روند و به رادیو گوش می کنند که با صدای خیلی پایین مسابقه ی ریور ـ بوکا را گزارش می کند.
شهرک لوس ریانوس جای دلنشینی است. باید هم باشد. اصلاً برای همین هم ساخته شده است. دلنشین و گران. هر کسی با یک نگاه به دور و بر این را می فهمد. با یک نظر به این همه فضای سبز، داربست های گل کنار خیابان، کاج ها، موزها و آلاچیق ها.
آن قدر سبز که با گل های کاغذی بنفش، قرمز و ارغوانی و سقف ویلاهایی که به صورت مخلوطی از سبک ها، همین طور بی هوا سر بلند کرده اند در تضاد است؛ حتا نرده ها ی فلزی و سیم های خارداری که شهرک را احاطه کرده اند هم سبز رنگ اند. این جا هیچ چیز قرار نیست چشم را آزار بدهد. این ویژگی لوس ریانوس است: دلنشین، گران و مطمئن. بااین حال امروز، یکشنبه، زیر همین خورشید دمدمی مزاج زنی خواهد مُرد و عده ی کمی این را می دانند.

بی گناهان

همه شان آن جا هستند، به همدیگر نگاه می کنند، دارند حساب می کنند تا کجا می توانند به کسی که روبه روی شان ایستاده اعتماد کنند. همه این واقعیت را می دانند، فقط یک راه برای حساب باز کردن روی اعتماد بی قید و شرط به دیگران وجود دارد؛ همدستی.
تنها راه این است که دست همه به یک اندازه توی کثافت گیر باشد وگرنه، راز از جاهای ضعیف تر حلقه، یعنی از طریق کسی که کمتر پایش گیر است، به بیرون درز خواهد کرد.
همه شان آن جا بودند:
آرتورو (اوسو) فرراسانس، شوهرِ زن مُرده.
ابل لیتو پرز گارسیا، برادرش.
سوسانا لوکرسیا، (سوزی هورنوس)، ماساژورِ زن مُرده.
گراسیلا (چیکیتا) کونینگان، دوستِ زن مُرده.
ارنستو بونانوا، دوست اوسو که بساط تلویزیون و تنقلات را برای دیدن بازی ریور ـ بوکا رو به راه کرده بود.
و زن مُرده، فرزند بزرگ خانواده ی پرز گارسیا.
همه شان آن جا بودند. گل های سرسبد بی گناهان جمع شده بودند تا ببینند باید با زن مُرده چه کار کنند.
زن مُرده منتظر است، بی تفاوت نسبت به نفرتی که نثارش می کنند. کف زمین افتاده، وسط حمام.
آرتورو فرراسانس، ملقب به اوسو (خرس) که لحظه ی اول راه را به شان نشان داده به یکی یکی شان نگاه می کند. چشم ها، نگاه ها، که حالا دیگر نمی توانند از هم فرار کنند، با هم تلاقی می کند و مثل جانور های زخم خورده کمین هم را می کشند.
هر کس دارد حساب می کند آن یکی تا کجا توی لجن است. می داند خودش هم سوار همان کشتی است و هیچ راه فراری ندارد.
هراس، اضطراب، قرص ها و کوکایینی که چند ساعت قبل استفاده کرده اند برای این که بتوانند ظاهرشان را حفظ کنند، آثار ترس حیوانی را از ظاهر اشراف مآب مبتذل شان پاک کرده است.
ابل لیتو پرز گارسیا همیشه مطمئن بود که خواهرش بالاخره یک روز برای شا ن مایه ی دردسر می شود. رگ حماقتی که از بچگی داشت به چیزی ناشناس، شبیه وسواسی اخلاقی تبدیل شده بود، بعضی وقت ها همان قدر قابل اعتماد بود که یک انبار دینامیت در معرض توفان آتش.
لیتو هیچ وقت موافق نبود که شوهرخواهرش، پای زن مُرده را به تجارت مکزیکی ها باز کند، اما اوسو می گفت کنترلش می کند. لعنت به این کنترل کردنش. بالاخره مجبور شد بکُشدش. حالا می بایست آتش را قبل از این که همه را در جهنم بسوزاند، خاموش کند.
دو زن حاضر در جمع با چشم های خشک نگاه می کنند و می دانند، شاید برای اولین بار در عمرشان، که تفاوتی میان زن و مرد نیست، که خشونت و مرگ همه ی تفاوت ها را پاک می کند. چیکیتا کونینگان به دیوار تکیه می دهد، کمی عقب تر از بقیه، انگار بخواهد فاصله اش را با آن ها حفظ کند.
جز خودش، هیچ کس حتا فکرش را هم نمی کرد چیکیتا این قدر محکم باشد. حاضر نیست هیچ کدام از چیزهایی را که به دست آورده از دست بدهد. هیچ کدام را، به خصوص به خاطر اشتباه های یک ابلهِ مُرده. آن یکی زنِ حاضر در صحنه هنوز از خودش می پرسد چه طور پایش به قضیه کشیده شده با حمله ای از اضطراب که او را به سرگیجه می اندازد متوجه می شود که فقط می تواند رو به جلو فرار کند.
سوسانا لوکرسیا هورنوس، سوزی، ماساژور است و در دنیای این دیگران فقط مقطعی شرکت می کند. خودش این را خوب می داند. به خانم های خسته کننده ی لوس ریانوس و جاهای مشابه دیگر خدمت می کند. خیلی زحمت کشیده تا به این جا رسیده، از واسطه گری رابطه ها در موقعیتش به عنوان خدمتکار خصوصی تا گوش دادن به حرف های محرمانه، اما این بار فرق دارد. از اول فرق داشت. از لحظه ای که فرراسانس گفت «سوزی همان کاری را بکن که بهت می گویم و مطمئن باش ضرر نمی کنی.»
زن مُرده داشت از روی زمین بین اتاق خواب و حمام نگاه شان می کرد.
او نمی توانست حرف بزند، انگار توی حلقش یک توپ فرو کرده بودند. نزدیک بود جیغ زنان بیرون بدود، اما اوسو از او سریع تر بود. دسته چِکَش را درآورد و رقمی رویش نوشت، امضا کرد و گذاشت توی دستش.
«این اولش است. بیشتر از آن که فکرش را بکنی پول توی این قضیه است و می دانی که با آن هایی که صاحب پول هستند نمی توان بازی کرد. انتخاب با خودت است: یا یک عالمه پول گیرت می آید یا می کشندت.»
به رقم نوشته شده روی تکه کاغذ نگاه کرد. بانکش را می شناخت، به خودش گفت بعداً می تواند بگوید ترسیده بوده و همان کاری را کرده که بهش گفته بودند، اما همان موقع هم می دانست کار بدی می کند و خودش را توی دردسری می اندازد که معلوم نیست به کجا بکشد. به خاطر یک تکه کاغذ که شاید دم هیچ باجه ای نمی توانست بی آن که روانه ی زندانش کنند، نقدش کند.
گفت «چک قبول نمی کنم.»
انگار همه ی عمرش در چنین شرایطی معامله کرده بود.
اوسو با تعجب به او نگاه کرد. سه بار حالتش را از عصبانیت به خنده تغییر داد؛ «لعنتی.»
این را گفت و رفت توی اتاق خوابی که سر راهش بود. وقتی برگشت دو سه بسته دلار که با کِش به هم بسته شده بودند، گذاشت توی دستش.
گفت «فعلاً همین را دم دست دارم. بقیه اش را بگذار به حساب تا یک مدت دیگر.»
و چند قدم آن طرف تر رفت تا تلفن بزند.
«پسر. سریع پول لازم دارم. نقد، معلوم است که دلار. نمی دانم. اعصابم را خُرد نکن، وقتی رسیدی این جا بهت می گویم اوضاع چه طور است. باید یک عالمه ماله کشی کنیم. این لعنتی ها همه شان سرشان توی حساب است. ویزا کارت قبول نمی کنند. بگو کیکه سر کیسه را شُل کند و به انگلیسی هم زنگ بزن. خُب بس است دیگر. آن با من.»
قطع می کند و دوباره شماره می گیرد؛ «کیکه؟ با انگلیسی هستی؟ پول نقد می خواهم. زیاد هم می خواهم. با چاپولین راست و ریستش کن. چرند نگو، یا این کار را می کند یا دخل همه مان آمده است. احمقی؟ بیشتر از این توی تلفن مزخرف نگو. زنگ بزن به لیتو که پلیس نفرستند. یعنی چه کدام لیتو؟ برادر زنم، کی پس؟ ول کن، ول کن. خودم زنگ می زنم. حالا فقط همین لعنتی ها را کم داریم.»
در کمال حماقت، چون می بایست خودش حدس می زد چه اتفاقی افتاده، سوال کرد و فرراسانس قبل از این که جواب بدهد، مکث کرد و یک لحظه به او زل زد.
«می بینی که، توی وان لیز خورد و جابه جا مُرد. می دانی چه قدر دست و پا چلفتی بود لوسی! یادت است دیگر لوسی. مگر نه؟»
وقت نکرد جواب بدهد، چون صدای پاهایی را شنید که از پله ها بالا می آمدند و به او دستور داده شد؛ «برو پایین منتظر بمان تا صدایت کنم. باید با دکتر حرف بزنم.»

شب شده. آدم ها ساعت ها از این طرف به آن طرف می رفتند و او هم همان کار هایی را می کرد که بهش دستور می دادند؛ «سوزی، حمام را تمیز کن. سوزی این حوله های کثیف را بینداز دور، سوزی. سوزی. سوزی» و در تمام مدت زن مُرده همان جا دراز به دراز بین حمام و اتاق خواب افتاده بود. منتظر چی هستند؟
بله، الان می فهمد کسی که باید می آمد، آمده؛ دکتری بود که با آمبولانس آمد. خودش از سوزی خواست با چند حوله، خونی را که دور و بر حمام شتک زده بود تمیز کند.
فرراسانس می پرسد «شوهرت چی، می آید یا نه؟»
چیکیتا کونینگان جواب می دهد «نه، نمی آید. سر هر چیز کوچکی غش می کند. تا همین حالا هم به اندازه ی کافی کمک کرده.»
لیتو پرز گارسیا شکلک تمسخر آمیزی درمی آورد؛ «طفلک انگلیسی چه حساس از آب در آمده. یک وقتی فکر نکند که می تواند قسر دربرود.»
چیکیتا می گوید «بسپارش به من.» و دهانش را می بندد چون از راه پله صدای پا می آید.
دو نفری که منتظرشان بودند می رسند. خوان رائول لاته لیر، دکترِ آمبولانس، که می بایست یک عالمه قرص بالا انداخته باشد که بتواند این طوری آرامشش را حفظ کند و انریکه کیکه بلتران دوست یا شریک اوسو.
دکتر برای این که تاخیرش را توجیه کند، توضیح می دهد «مجبور شدم یک عالمه کاغذ پُر کنم. همان کاغذ های همیشگی به اضافه ی یک عالمه کاغذ دیگر. دارم با شغلم بازی می کنم.»
ارنستو بونانوا که تابه حال لال مونی گرفته بود، می غرد «تا جایی که به من مربوط است تو می توانی با جانت هم بازی کنی. بهت یک پاکت پُر و پیمان می دهیم تا همان کاری را بکنی که می گوییم.»
لاته لیر بُراق می شود «کسی با من این جوری حرف نمی زند.»
لیتو زمزمه می کند «این جا کسی صدایش را بالا نمی برد.»
زمزمه اش خلئی از هراس و سکوت ایجاد می کند. این ویژگی فرزند کوچک خانواده ی پرز گارسیا، برادر زن مُرده، است. نیروی منکوب کننده و بُرنده ای که ترس می کارد.
شاید به خاطر حرف هایی است که درباره اش می زنند. می گویند روابط نزدیکی با گروه هایی دارد که برای دیکتاتور ویدلا کار می کردند، با سرویس های مخفی در ارتباط است و دوستانی دارد که برایش این فرصت را فراهم کرده اند تا به کثیف ترین شکل ممکن پول دربیاورد. شاید هم همین طور به دنیا آمده، با این توانایی که در حاشیه بماند، یا دور به نظر برسد اما درعین حال مثل شمشیری بالای سر همه آویزان باشد.
کیکه بلتران، برای این که تَنِش فضا را کم کند، می گوید «چند لحظه پیش این یارو کفن و دفن چیه به من زنگ زد. می خواستند با این برنامه ی شب زنده داری و بند و بساط شان بیایند، اما بهش گفتم نه. گفتم می خواهیم خانوادگی برایش شب زنده داری کنیم و فردا صبح می توانند بکنندش توی جعبه.»
یکی می پرسد «چه قدر وقت داریم؟»
دیگری جواب می دهد «تا فردا.»
بعد آرتورو اوسو فرراسانس بر می گردد سمت دکتر و همان چیزی را می گوید که همه می خواهند؛ «زن من حالا دیگه مسئله ی مربوط به توست.»
«مجبوریم برایش شب زنده داری کنیم وگرنه همه چیز زیادی مشکوک به نظر می رسد، اما باید مرتبش کرد. باید لباسش را عوض کرد و همه ی خون ها را شست.»
«هر کاری می خواهی بکن. اما زود. وقت نداریم.»
«باید برایش شب زنده داری کنیم، همسایه ها...»
و این جاست که اتفاق عجیبی می افتد. دکتر پا پس می کشد و قبول نمی کند.
«به هیچ عنوان. اصلاً از اول هم نباید به هیچ قیمتی خودم را قاطی این مسئله می کردم. اما شماها نمی توانید دخلم را بیاورید. محال است دیگر بهش دست بزنم.»
لیتو اولین کسی بود که عکس العمل نشان داد؛ «پس زن ها باید مرتبش کنند.»

من قاضی ام و بنابر تجربه ی روزانه ام، می دانم که غیرقابل حل ترین جنایت ها کدام است؛ جنایت های «بی گناهان.»
اصلاً بهترین کلمه برای توصیف فرزندان شیطان همین است؛ بی گناهان.
اول ها اسم شان را گذاشته بودم غیرحرفه ای ها، اما بعد فهمیدم این اسم برای این آدم ها مثل شوخی است. آن هم یک شوخی بی مزه. چه اسمی می توانستم روی شان بگذارم؟
فقط دو دسته از آدم ها قانون را زیر پا می گذارند. کسانی که از این راه زندگی می کنند و کسانی که در یک موقعیت خاص این کار را انجام می دهند. دسته ی دوم حاضرند اگر پایش بیفتد تا آخرش بروند، چون فکر می کنند اتفاقی که افتاده ناعادلانه است و نباید برای آن ها اتفاق می افتاده، قربانیِ بی گناه یک تصادف شده اند و از بدشانسی، زندگی شان در شرف از هم پاشیدن است. طبیعتاً حاضر نیستند اجازه بدهند این اتفاق بیفتد و برای این که از وقوعش اجتناب کنند، دست به کارهایی خواهند زد که فکرش را هم نکرده اند.
برای گروه اول، بد شانسی معمولاً در هیئت یک پسر احمقِ عشقِ سینما ظاهر می شود که چهار جلسه درس کاراته گرفته و وقتی نباید، مقاومت می کند یا یک گلوله که دخل طرف را می آورد بعد هم، زندان یا رویارویی با پلیس که کارشان را می سازد.
رقص حرفه ای ها مقررات خاص خودش را دارد. کسی نیست که قانونش را نداند. بی گناه وجود ندارد؛ رقصی که آغاز می شود و آن قدر ادامه می یابد تا به ته سراشیبی برسد.
بازی ای است که بازیکنانش تنها هستند. هر چند گاه گاه به صورت مقطعی با هم متحد می شوند، اما هر کسی برای خودش می جنگد و علیه همه ی آن های دیگر. حرفه ای ها بازیکن های تنهایی هستند که یک روز، وقتی لازم ببینند، سر دانسته های شان معامله می کنند. مثلاً وقتی گیر بیفتند و شکنجه شوند (هیچ وقت، یا تقریباً هیچ وقت از کلمه ی شکنجه استفاده نمی شود، چون اگر اسمش را ببریم به این معناست که می دانیم عدالت وجود ندارد اما در این داستان می خواهم تا تهش بروم و پیامد هایش را هم ببینم. نباید دروغ بگویم، نمی خواهم لباس مُبدّل قاضی ها را بپوشم. می خواهم چیز ها را با نام واقعی شان صدا بزنم؛ شکنجه). این نقطه ی پایان دنیاست؛ جایی که آن چه از زندگی آدم باقی مانده به بازی گرفته می شود؛ جایی که امکان معامله پیش می آید.
اگر من را از این پرونده بکشند بیرون، اگر جرمم را سبک کنند، اگر دست از شکنجه کردنم بردارند، می توانم عوضش چیزی بدهم. مثلاً می دانم چه کسی مسئول آن مرگ حل نشده بوده.
به این ترتیب جنایت ها روشن می شوند، دیر یا زود، چون آدمی که چیزی برای از دست دادن دارد دهانش را باز می کند و قضیه را لو می دهد.
بعد رسانه ها، رادیو، تلویزیون یا هر چیز دیگری مثل طوطی ای که خودش هم می داند طوطی است، تکرار می کنند که بعد از تحقیقات طولانی، صبر نیروهای پلیس جایزه اش را دریافت کرد و عاملان فلان جنایتِ حل نشده دستگیر شدند. فقط قسمت صبرش درست است. باید منتظر ماند. اگر کسی از دار و دسته ی حرفه ای ها توی بازی باشد، دیر یا زود معامله می کند.
اما درباره ی بی گناهان این اتفاق هرگز رخ نمی دهد.
اما واقعاً بی گناهان چه کسانی هستند؟
مثلاً مهمانی یک گروه برج ساز به مناسبت امضای یک قرارداد میلیاردی اما به تمام معنا کثیف را در نظر بیاورید. با همه ی مدعوینش، سیاستمدارها و دست اندرکارانی که در این ماجرا درگیرند. همه یا می دانند و ترجیح می دهند ندیده بگیرند یا اصلاً آن بخشی را که لازم نیست بدانند، نمی دانند. پول سیاه از مکزیک، کلمبیا یا اروپا، بودجه ی بازی بزرگ را تامین می کند و پولی که اراده ها را می خرد، روی دایره می ریزد. این قرارداد لایق یک جشن است، یا حداقل این چیزی است که مرسوم بوده و همیشه اتفاق می افتد. همه ی آن هایی که دست شان توی بازی است در آن شرکت می کنند؛ ساختمان سازها، سیاستمدارها، کارگزاران و مافیا چرا که نه؟ بالاخره بعد از دو روز مصرف کوکایین، آدم ها آماده ی مصرف چیز قوی تری می شوند؛ چیزی تا حدی دیگرآزار. فحشا و سادیسم به آزادترین شکلش. همه چیز پرداخت شده. کی مقاومت می کند؟ اشکالش این است که بالاخره یکی، مثلاً بنایی تازه به دوران رسیده، یک کارگزار یا سیاستمدار از دستش در می رود. شاید هم آن کسی که جایگاهش از همه بهتر است، اما از دستش درمی رود و این میان کسی می میرد.
جنازه، زن یا مردش فرقی نمی کند، از یک زباله دانی در چند کیلومتری آن جا یا ته رودخانه، دریا یا یک معدن متروک سر در می آورد. همه دست شان در کار بوده و همیشه خواهد بود. برای همین هیچ کدام دهان شان را باز نخواهند کرد. همه شان خیلی چیزها برای از دست دادن دارند؛ همسر، بچه ها، قدرت، معامله ها، آینده ی سیاسی. بعد تر، نمی توانند از این فکر دست بردارند که بالاخره یک روز یکی از روسپی ها، دگرجنس نماها یا مردهای اجاره ای لوشان خواهد داد و دست به قتل های جدیدی می زنند تا آن ها را ساکت کنند، می دانند صاحبان پول سیاه پشت سرشان هستند. همین طور درمی یابند که پشت شان دیگر مال خودشان نیست که فقط یک قرارداد محکم سکوت، می تواند جلوِ فروپاشیدن همیشگی زندگی شان را بگیرد. چون گناهکار نیستند و فقط می خواسته اند کمی سرگرم بشوند، درحالی که اولین، دومین و شاید سومین مرگْ گردن گناهکار ها را خواهد گرفت؛ گردن گناهکارانی را که روسپی گری می کنند نه آن هایی را که به دسته ی بی گناهان تعلق دارند. همه می دانیم که صبر هیچ نقشی در مواردی از این دست ندارد. هر چه زمان بیشتری بگذرد، سکوت سنگین تر می شود. بی گناهان درباره ی گذشته معامله نمی کنند چون گذشته شان از حال، هر چه که می خواهد باشد، بدتر است.
سخت می شوند و ساکت می مانند. سخت می شوند و اگر لازم باشد یک قدم دیگر بردارند، برمی دارند.
چه کار دیگری می توانند بکنند؟ همدیگر را لو بدهند؟ بگذارند بچه هاشان ازشان متنفر بشوند؟ به زندان رفتن تن بدهند؟
آن ها بی گناهان هستند.

دیلیت

بعد از خواندن، تمام آرشیوهایی را که خوان مانوئل این روزها جمع کرده، پاک خواهم کرد. می دانم من را نخواهد بخشید، حداقل حالاحالاها من را نخواهد بخشید، اما کار بهتری به ذهنم نمی رسد.
همه را پاک خواهم کرد و بعد منتظر خواهم ماند تا زمانش برسد و یک وقتی، به من تلفن کند، بعد از نصفه شب برای گفتن چیزی از این دست؛ «چی شده ریتر. یادی از دوست هات نمی کنی؟»
هر وقت شک کردم کافی است نگاهم را بچرخانم و ببینمش، لمیده روی مبل و بازوی چپش را در وضعیتی قرار داده که جنین ها موقع خواب به خود می گیرند و بعدش حتماً به پاک کردن ادامه خواهم داد.
خوان مانوئل شبیه ترین چیز به برادری است که هرگز نداشته ام. یک خواهر دارم که از بد شانسی در مقوله ی دوستی خیلی مورد پرتی است. به حساب نمی آید. این روز ها، طی تقریباً یک هفته، جنس وسواس خوان مانوئل درباره ی زن مُرده آن قدر رشد کرد که تبدیل به عشق شد و یک جورهایی جای ناتوانی دوران کودکی اش را گرفت.
یک بچه ی پیر، زخم خورده به خاطر آن چه هست، با ریش چند روز نتراشیده. دو روز پیش به من گفت از حرفی که بهش زده بودند شک کرده به این که فهمیده بودند سرش را توی آرشیوها و مدارکی کرده که نباید می کرده. چیزی که اگر کسی راهش را بداند ثابت کردنش خیلی ساده است. درست بود. در گوشه ای پنهان در شبکه ی قضایی، یک عنکبوت ردّ قدم هایش را پیدا کرده و کمین می کشد.
خوان مانوئل خیلی سرسخت است. کله شقیِ باسک ها را دارد. به او گفتم، اما به من محل نگذاشت. وقتی همسرِ زن مُرده، متهم به قتل، روی نیمکت نشسته است رادارها با تمام قدرت کار می کنند. گوش ها و چشم ها کاملاً بازند. چه توقع دیگری می توان داشت وقتی وکیل مدافع از هر جایی می گذرد مانع و مین ضدّ نفر کار می گذارد و هر کاری می کند تا بفهمد دادستان چه کارتی در آستین دارد؟
همه زیرآبی می روند، قاچاق می کنند و دوست من وسط کوسه ها، مثل یک عاشق احمق، عکس های زن مُرده را می دزدد.
تردیدی نیست اگر به موقع او را کنار نکشم سرش را به باد می دهد. یک عالمه آدم قالتاق برای تصاحب مقامش صف کشیده اند و با کمال میل حاضرند او را به چهارمیخ بکشند. شاید کمی برای شان زحمت داشته باشد، اما چیزی که واضح است این که بالاخره این کار را خواهند کرد و آن وقت او شغلش را به عنوان قاضی، که رویای همه ی زندگی اش بوده از دست خواهد داد. از این اتفاق جان سالم به در می برد؟ من که شک دارم و دلم نمی خواهد آخرعاقبتش روی وجدانم سنگینی کند.
در خلال این شب های هذیانی، برایش از کانال هایی که به شان دسترسی ندارد اطلاعات گیر آورد ه ام. برای این که مراقبش باشم. چرا؟ چون یک شب یک بطری آوردم و شب های بعد خودش خواست که بیاورم. آن هم او، که بعد از آن شبی که با هم به مناسبت اتمام دبیرستان مست کردیم، هیچ چیز نمی نوشید.
یک چیزی، یا شاید همه چیز، داشت توی سرش بد کار می کرد. همیشه همین جور بود. یک وسواسی تمام عیار، اما با مرگ و مُرده ها نمی شود شوخی کرد و از آن مهم تر، نمی شود عاشق شان شد.
تمام شب را وقت دارم. خوان مانوئل به خاطر مخلوط خستگی و نوشیدنی، وقتی دومین یا سومین جام را به سلامتی یک چیزی بهش تعارف کردم خوابش برد و به پهلو افتاد، انگار از ریشه با تبر قطعش کرده باشند. دلم می خواهد فکر کنم این قدر می خوابد تا به من فرصت تمام کردن داستانی را بدهد که عاقبت خوشی نخواهد داشت.
یکی یکی تمام آرشیوها و ردّ پاهایش را پاک می کنم، اما اول باید ببینم چه طور به قضیه نزدیک شده، باید سیر تغییرش را از یک آدم مقرراتی و منظم افراطی به این آدمی که الان روی مبل دراز کشیده دنبال کنم. می دانم تغییر کرده چون دیده ام که، اول به گزارش ها چسبیده، بعد به وقایع خام، به زبان پایه ای دادگاه ها، اما بعد به خودش اجازه ی فکر کردن، تصور کردن و ساختن وقایع را داده، همان طوری که کم و بیش اتفاق افتاده بودند؛ انگار از ریتم پنهانی پیروی می کرد که بی نظمی جهان را منظم می کند، و آن وقت بود که تصمیم اولیه اش مبنی بر دانستن حقیقت، به چیز دیگری تبدیل شد؛ به چیزی از جنس شیطان زدگی، البته اگر آدم این قدر بی سلیقه باشد که به وجود چیزی به عنوان شیطان، ورای طبیعت انسان اعتقاد داشته باشد.

راننده ای که نباید می رسید (از آرشیو های مسروقه)

می گوید نمی داند، یا یادش نمی آید چه کسی به خدمات اورژانس آتلانتیک تلفن کرد و آمبولانس و دکتر خواست. قاعدتاً باید یک نفر از لوس ریانوس بوده باشد؛ شهرکی که وقایع در آن اتفاق افتاده اند، چون تلفنچی ها تماس ها را چک می کنند تا قربانی بامزگی آدم های لوس نشوند.
وقتی رسیدند فکر می کردند یک نفر توی وان لیز خورده و سرش صدمه دیده و ممکن است وضعش و خیم باشد.
درست است، اغلب مردم او را به اشتباه دکتر صدا می زنند و لی آن چیزی را که می داند از دوره هایی که گذرانده یاد گرفته و به خاطر تمرین.
از دو سال قبل در آتلانتیک کار می کند اما قبلاً در اورژانس دو بیمارستان کار کرده بود. «آدم عادت می کند که همه جور آدم درب و داغانی ببیند و یک جوری کمک کند. یک عالمه سال است کارم همین است و قسم می خورم بیشتر از یک نفر را از مرگ نجات داده ام، اما این بار هیچ کاریش نمی شد کرد.»
کارلوس دامیان آلوارس که عموماً به اسم کاچو می شناسندش، در اظهاراتش عنوان می کند وقتی به طبقه ی بالا رسید، یک پرستار مرد، کنار زن زانو زده و کنارش یک جعبه دارو باز و زمین پُر از کپسول تزریق بود که بعضی ها شان طوری شکسته بودند که انگار ازشان استفاده شده باشد. «روی زمین یک زن قرار داشت و بدنش در درگاهی حمام افتاده بود. به علاوه، می گوید بالای سر زن یک پزشک از اورژانس اورخنتیس حضور داشت و اظهار می کند اورخنتیس همان خدماتی را ارایه می دهد که آتلانتیک، یعنی به موارد فوری رسیدگی می کند.
دکتر با سر به شان علامت داد؛ یعنی هیچ کاری نمی شود کرد و به نظر می رسید تلاش می کند زن را احیا کند.»
«چی تن جنازه بود؟»
«لباس ورزشی. بلوز آستین بلند و یک شلوار ورزشی که رنگش به قسمت بالایی لباس می آمد. از رنگش مطمئن نیستم. نور کم بود.»
در واقع کار ی از دست او بر نمی آمد. او راننده است و نیمچه پرستار، اما به هرحال دکتر رایمان هم نتوانست کاری بکند؛ «این حس را داشتم که حضور ما خوشایندشان نیست.»
(آلبرتو رایمان سی و دوساله، متخصص آسیب شناسی، بعداً اظهارات راننده را تایید می کند و می گوید کاچو خیلی باتجربه است.)
کارلوس دامیان آلوارس، کاچو، در ادامه ی روایتش، می گوید «وقتی پزشک اورخنتیس از دکتر رایمان خواست کمکش کند تا جسد را جابه جا کند، تعجب کرده، اما قبلش یک زن از راه رسید که خودش را به عنوان ماساژور خانم معرفی کرد و آن وقت دکتر اورخنتیس از او خواست اگر ممکن است زحمت تمیز کردن حمام را بکشد چون خیلی خون آن جا بود و نمی خواست خانواده با دیدن آن صحنه متاثر بشوند.
نه. هیچ وقت چیزی مثل این ندیده بودم. ماساژور، یا همان خانمی که می گفت ماساژور است، یک حوله برداشت، خیسش و شروع کرد به پاک کردن خون ها.
دکتر اورخنتیس به زن گفت که این طور نه و به او یک جفت دستکش پلاستیکی داد تا موقع پاک کردن خون ها دستش کند. متاسفم، اما فقط یادم می آید سوزی صدایش می کردند.»
خیلی خون بود. یک لکه ی بزرگ خون بین زن مُرده و وانِ حمام و یک عالمه خون داخل آن و روی کاشی های دیوار بود.
بعد دکتر اورخنتیس، با یک حوله ی تر صورت مُرده را تمیز کرد و از او و دکتر رایمان خواست کمکش کنند که زن را تا تختش ببرند. «بهش گفتم نه. نمی شود این کار را کرد. باید همه چیز را دست نخورده بگذارید و به پلیس زنگ بزنید (تعلل می کند). نمی دانم رایمان چی جوابش را داد اما مطمئنم که او هم همین را گفت، چون دکتر اورخنتیس گفت "نظرتان این است؟ این همه دردسر برای یک مرگ تصادفی؟"» راننده اشاره می کند که در این لحظه بین دو پزشک، رییسش دکتر رایمان و آن یکی، همان که زودتر رسیده بود و می خواست جسد را به تختش منتقل کند، فضای متشنجی ایجاد شد.
آن وقت دوتا دکتر شروع کردند به حرف زدن، با کلماتی فنی که او می فهمید اما نمی تواند بدون اشتباه تکرارشان کند و از نزدیک به سرِ زن نگاه کردند.
رایمان موی زن را بلند کرد تا بتواند جمجمه را ببیند و راننده مطمئن است که حداقل سه سوراخ کنار گوش زن وجود داشته. «ببینید. یکی ممکن است خیلی بد لیز بخورد و سرش به شیر برخورد کند، یا حتا به دوش، اما نمی دانم چه جوری ممکن است بیفتد که سه تا سوراخ پشت گوشش ایجاد بشود. من نمی توانم چیز دیگری به تان بگویم. من راننده ام. متوجه هستید؟»
در حالی که دکتر رایمان پزشک آتلانتیک با همکارش از مرکز اورخنتیس حرف می زد، بنابر گفته های شاهد، زنی که داشت باعجله حمام را تمیز می کرد، برایش تعریف کرده بود چه طور گذرش به آن جا افتاده.
ماساژور گفت تمام یکشنبه ها آن جا می رفته؛ «بعد از این که خانم ورزش می کرد.»
آن روز وقتی از راه رسیده همسر خانم داشته از پله ها پایین می آمده و به او گفته خانم در حمام دچار حادثه شده. به همین دلیل هم او بالا رفته و با دیدن خانم که روی زمین افتاده بوده به او ماساژ قلب داده. و زن در همان وضعیتی قرار داشته که شاهد دیده، یعنی نصف بدنش داخل حمام بوده است.
وقتی ماساژور تقریباً تمیز کردن خون های حمام را تمام کرده، مردی که خودش را همسر خانم معرفی می کند از راه می رسد و شروع به صحبت با دکتر ها می کند، اما شاهد نمی داند راجع به چه حرف می زدند چون از آن ها دور بوده است.
«دکتر رایمان پرسید کی برگه ی کارش را امضا می کند. این قانون کار است. یک ذره مکث کردند، اما بعد او را فرستادند طبقه ی پایین و زن دیگری که آن جا بود آن را امضا کرد. آن پایین بود. توی اتاق نشیمن.»
بعد وقتی از او درباره ی اسامی سوال می شود بااطمینان می گوید آن موقع نمی دانسته، اما وقتی تحقیقات شروع شد، پرسیده و فهمیده آن مردی که با دکترها حرف زده بود؛ «آقای آرتورو فرراسانس، همسر متوفا بود و کسی که برگه را امضا کرد خانمی با نام فامیل کونیگان یا چیزی در همین مایه ها.»

شک ندارم که کاچو شاهد قابل اعتمادی است. تجربه دارد و می داند درباره ی چی صحبت می کند. نخواسته خودش را درگیر چیزی کند که به وضوح اختفای قتل به نظرش می رسیده است، اما به هرحال چیزی را پنهان می کند، بخشی از جزئیات یا عقیده ی شخصی اش را. شاید همدستی رییسش آلبرتو رایمان را؟ شاید هم خیلی ساده نمی خواهد با کسانی که این همه قدر ت دارند دربیفتد. جایی که قتل در آن رخ داده می تواند هر کسی را بترساند و این هر کسی شامل پلیس و قاضی ها هم می شود. لوس ریانوس یک منطقه ی ممنوعه است و مناطق ممنوعه، اسم شان شهرک یا هر چیز دیگری می خواهد باشد، جاهایی هستند که فقط می شود با قوانین خودشان در آن ها بازی کرد.

نظرات کاربران
درباره کتاب بازی بی‌گناهان

ارخمی داستان زیاد دارد
در 4 ماه پیش توسط
من خیلی خوشم اومد...
در 2 سال پیش توسط