فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب فيلم‌نگاری يک داستان عاشقانه

نسخه الکترونیک کتاب فيلم‌نگاری يک داستان عاشقانه به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب فيلم‌نگاری يک داستان عاشقانه

اسمت را در صفحات خاطراتم شِرلی گذاشته‌ام. شرلی مکلین بازیگر فیلم‌های کلاسیک دهه‌های ۱۹۵۰-۱۹۶۰ است. حالا تقریبا سن و سال مادربزرگم را دارد، ولی من عاشق موهای کوتاه و راحتی و بی‌خیالی‌اش هستم. هیچ‌کس نمی‌تواند مثل شرلی رُل آدم‌های بی‌خیال را بازی کند. مثل تو، وقتی خودت را به بی‌خیالی می‌زنی. از بین عکس‌هایی که از شرلی دیده‌ام یکی را از همه بیشتر دوست دارم. عکسی که شرلی در تراس یک خانه ویلایی، در فیلم آلفرد هیچکاک، دست‌هایش را به نرده زده و ایستاده. با لبخندِ کودکی شرور، که از ویرانی باغچه همسایه برمی‌گردد، وسط کادر را اشغال کرده. به جایی خارج از قاب نگاه می‌کند، که شاید قبل از تمام شدن نما از آن خارج شود. در مدل ایستادنش شور و هیجانی دیده می‌شود که آدرنالین خونم را بالا می‌برد. در تمام دهه گذشته ورود و خروجت را به قاب زندگی‌ام به همین شکل ثبت کرده‌ام. با لباسی یاسی‌رنگ که خودم برایت خریدم و یک بار دیدم پوشیده بودی.

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.64 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۲۵ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب فيلم‌نگاری يک داستان عاشقانه

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



مهدی

مرور کردن خاطره ها کارِ احمقانه ای است. بیهوده است. خطر هم دارد. نوشتاری کردن خاطره ها خطرش بیشتر. هر چیزی که جایی ثبت شود خطرناک است و کسی باید نابودش کند. می خواهم این جای داستان نامه هایی را که به شرلی نوشته ام مرور کنم. آن روزها از هر کدام از این اسناد برای خودم کپی می گرفتم و بایگانی می کردم؛ رونوشتی برای شخص ِ خودم. قبل از این که آخرین نامه را توی پاکت بِچپانم و بروم درِ خانه اش و نقش ِ پستچی را بازی کنم، دودل بودم که اصلِ نامه را برای خودم نگه دارم یا نه. آن کاغذِ کپی آن قدر زیبا بود که خواستم دستِ شرلی باشد و اصلش پیش ِ خودم. دودل بودم و با خودم گفتم درِ پاکت را باز می گذارم و وقتی درِ خانه اش رسیدم در موردش تصمیم می گیرم. دو کاغذ را جلوِ چشم های پُف کرده ام گرفتم و براندازشان کردم. آخ که آن کپیِ لعنتی چقدر خوشگل بود. اصلِ نامه را با بیک آبی نوشته بودم و رونوشتش سیاه بود. سیاهِ سیاه. کنتراستِ غمگینی داشت. غلتک دستگاهِ کپی کثیف بود و لکه های سیاهِ بی حالی در سطحِ آن چهار صفحه پخش شده بودند. کلمه های سیاه بر خط های سیاه مثلِ کلاغ هایی که روی سیم های برق نشسته باشند، از ترس شلیک سنگی از دستِ بچه ای بازیگوش، مضطرب روی خط ها می لرزیدند. فاصله شان به هم ریخته بود. و تصویری را از چیزهایی که ننوشته بودم جلوِ چشم هایم می آوردند. به همین دلیل خواستم آن کپی را به شرلی بدهم تا حرف هایی را که نزده ام بخواند. آن جا پشتِ آن در بود که فهمیدم تصویرِ هرچیز زیباتر از اصلش است. برایش نوشتم.
«برای ما که راهمان کف دستمان است سخت است زمین خوردن ها و راه گم کردن ها و برای شما که در جیبتان می گذاریدش چندان هم خالی از لطف نیست قطار عوض کردن. سخت است برای ما بعد از هزار کتاب گفتن ها و شنیدن ها در سکوت چریدن ها. وقتی چشمت جواب نمی دهد، سخت است، وقتی گزینه ای جز غلط زدن نداری؛ این گزینه های سیگاری و الکلی. برای ما همیشه سخت است. برای ما سخت است فروخته شدن در معامله ای که عیارش در بی خبری تو حراج شده است. به هر حال دعا کنید از این قله های اوج احساس دوست داشتن که با شما رفتم سقوط کنم. شاید این داغی از سرم بپرد و مثل شما بشوم. حرف زیاد دارم اما نیتم همین دو برگ از وسط دفتر شعرم بود. به امید روزهای خوشی که از آرزویش زیاد برایم گفته بودی.»
اسمت را در صفحات خاطراتم شِرلی گذاشته ام. شرلی مکلین بازیگر فیلم های کلاسیک دهه های ۱۹۵۰-۱۹۶۰ است. حالا تقریبا سن و سال مادربزرگم را دارد، ولی من عاشق موهای کوتاه و راحتی و بی خیالی اش هستم. هیچ کس نمی تواند مثل شرلی رُل آدم های بی خیال را بازی کند. مثل تو، وقتی خودت را به بی خیالی می زنی. از بین عکس هایی که از شرلی دیده ام یکی را از همه بیشتر دوست دارم. عکسی که شرلی در تراس یک خانه ویلایی، در فیلم آلفرد هیچکاک، دست هایش را به نرده زده و ایستاده. با لبخندِ کودکی شرور، که از ویرانی باغچه همسایه برمی گردد، وسط کادر را اشغال کرده. به جایی خارج از قاب نگاه می کند، که شاید قبل از تمام شدن نما از آن خارج شود. در مدل ایستادنش شور و هیجانی دیده می شود که آدرنالین خونم را بالا می برد. در تمام دهه گذشته ورود و خروجت را به قاب زندگی ام به همین شکل ثبت کرده ام. با لباسی یاسی رنگ که خودم برایت خریدم و یک بار دیدم پوشیده بودی.



میترا

بیتا دوان دوان خودش را به من که دمر روی زمین دراز کشیده ام و پاهایم شکل قیچی در هوا معلق مانده و درس می خوانم می رساند.
«بیا نامه بابام... از لای در انداخته تو...»
بیتا جمله اش را تمام می کند، اما نامه را نمی دهد. از یک طرف جرئت باز کردنش را ندارد و از طرفی از فرط فضولی رو به احتضار است. چهار انگشتم را در هوا تکان می دهم که معنی «رد کن بیاد» را می دهد. بیتا به اجبار نامه را لای دو انگشت وسط و اشاره ام می گذارد و بالای سرم عین ابوالهول می ماند. نامه را لای دفترم می گذارم و پاراگرافی را که هایلایت کرده ام تا برای امتحان شخمی فردا از بَر کنم تکرار می کنم.
«گریفیث هر جا که احساس می کرد واکنش عاطفی کاراکتری اهمیت دارد، به سادگی از نمای دور به نمای نزدیک می برید. و هرگاه صحنه به حرکت وسیع تری احتیاج داشت به نمای دور می برید.»
بیتا همچنان پا به جفت ایستاده. و من ادامه می دهم...

نظرات کاربران درباره کتاب فيلم‌نگاری يک داستان عاشقانه