فیدیبو نماینده قانونی انتشارات مجید و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب كرگدن

نسخه الکترونیک کتاب كرگدن به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب كرگدن

کرگدن نمایشنامه‌ای است در سه پرده اثر اوژن یونسکو، نمایشنامه‌نویس فرانسوی رومانیایی‌تبار که در سال ۱۹۵۹ نوشته شد. از این اثر به عنوان یکی از مهم‌ترین نمایشنامه‌های سده بیستم و در زُمره یکی از «نگین‌های تئاتر دنیا در تمام اعصار» یاد می‌شود.
در طول سه پرده نمایشنامه همه ساکنین شهر کوچکی در فرانسه به کرگدن تبدیل می‌شوند و تنها فردی که تسلیم این دگرگونی جمعی نمی‌شود، شخصیت اصلی داستان برنژه است، شخصیتی گیج و دستپاچه در طول نمایشنامه به خاطر تأخیرها و نیز نوشیدن‌هایش مورد انتقاد قرار می‌گیرد. نمایشنامه به طور کلی پاسخی به وقایع بعد از جنگ جهانی دوم و دربردارنده موضوعاتی مانند پیروی از رسوم و عقاید، فرهنگ، فلسفه و اخلاقیات است. نمایشنامه به سه پرده تقسیم می‌شود و هر پرده صحنه‌ای از هجوم کرگدن‌ها را نشان می‌دهد. کرگدن آزاد باعث تعجب شخصیت‌ها می‌شود. ژان نمی‌تواند آنچه را که می‌بیند باور کند و می‌گوید:«نباید وجود داشته باشه». فروشنده فریاد می‌زند و همسرش با گربه‌ای خون آلود بیرون می‌آید:«ما نمی تونیم بذاریم گربه هامونو یا هر چیز دیگه‌ای از بین بره». شروع نمایشنامه با ترس افراد همراه است. مردم به کرگدن تبدیل می‌شوند. اولین مخالفت آغاز می‌شود، بوتار، مدیر مدرسه، خاطرنشان می‌سازد که «داستان پوچی» است. او باور نمی‌کند که کرگدن‌ها واقعی باشند. او با وجود این مخالفت‌ها خود نیز به کرگدن تغییر شکل می‌دهد. در ابتدا وجود کرگدن‌ها در شهر برای ژان مزاحمت ایجاد می‌کند، اما او در برابر چشمان مستأصل دوستش برنژه تبدیل به کرگدن می‌شود. ژان رنگ پریده و بی حال می‌شود، شاخی روی پیشانی اش درمی آید، به صدای بلند نفس می‌کشد. پوستش سخت تر و صدایش خشن می‌شود. نمی‌گذارد دوستش با دکتر تماس بگیرد، به اتاقش می‌رود و خود را محبوس می‌کند. مدعی است که هیچ چیز غیرعادی وجود ندارد: «کرگدن‌ها موجوداتی مثل ما هستن و مثل ما حق زندگی دارن». او به ناگهان اعتراض می‌کند: «انسانیت تموم شده، همتون یه مشت احساساتی مسخره هستین». در پایان همه به جز برنژه، دودار و دیزی به کرگدن تبدیل شده‌اند. دودارد تبدیل را بی اهمیت می‌داند و به کرگدن تغییر شکل می‌دهد. برنژه و دیزی توافق می‌کنند که تبدیل نشوند، ازدواج کنند و نسل بشر را حفظ کنند. اما خیلی زود دیزی از «نجات دنیا» صرف نظر می‌کند و کرگدن را زیبا می‌بیند و تبدیل به کرگدن می‌شود. برنژه تصمیم می‌گیرد که تسلیم نشود: «من آخرین انسانم. تا آخرش می مونم». و شروع به گریه می‌کند چراکه اگر بخواهد هم نمی‌تواند به کرگدن تبدیل شود.

ادامه...

  • ناشر: انتشارات مجید
  • تاریخ نشر:
  • زبان: فارسی
  • حجم فایل: 0.96 مگابایت
  • تعداد صفحات: ۲۰۰صفحه
  • شابک:

چند صفحه از کتاب كرگدن



کرگدن

اوژن یونسکو

ترجمه : جلال آل احمد





حق انتشار الکترونیک برای فیدیبو محفوظ است



مقدمه ی زیادی

به عنوان مقدمه بر این کرگدن، اول چیزی نقل می کنم از حضرت هایدگر: «اگر نظارت بر قدرت اتمی عمل بشود ــ که خواهد شد ــ تازه تحول جدیدی در دنیای صنعت آغاز خواهد شد. متخصصان فیلم و تلویزیون یا متخصصان حمل و نقل ــ به خصوص آن ها که با هواپیمایی سروکار دارند ــ و متخصصان خبرگزاری و پخش اخبار و نیز متخصصان امور غذایی یا هنر پزشکی در آغاز چنین تحولی همگی عبارت خواهند بود از تاتی کننده های تازه پابازکرده. هیچ کس نمی تواند حدود این زیر و زبر شدن آینده را پیش بینی کند؛ چون ترقی صنعت همیشه سریع تر از آن است که بتوان در هیچ سمتی نگهش داشت. به این ترتیب، آدمیزاد ــ در تمام حوزه های وجودی ــ خود را روزافزون در تنگنای قدرت ابزار و آلات و دستگاه های صنعتی و خودکار، زندانی خواهد یافت. مدت ها است که این قدرت صنعت ــ در هر جا و هر لحظه ــ در لباس فلان ابزار یا فلان تاسیس صنعتی، آدمیزاد را محصور و منحصر کرده است و مرز او را بسته و دارد او را با خود می کشاند. می گویم مدت ها است که این قدرت صنعت از حدود نظارت آدمی در گذشته؛ چراکه دیگر تحول و پیشرفت خود را مدیون آدمیزاد نیست... آن چه به خصوص در این باب اضطراب آور است، این نیست که جهان دارد به تمام و کمال صنعتی می شود. اضطراب آورتر این است که آدمی برای این نوع تغییرشکل جهان آماده نیست و ما هنوز نتوانسته ایم به وسیله ی آن چه در این دوره ی به خصوص پیش روی مان رخ می دهد و از راه اندیشه ی تامل کننده ی خودمان را به صورت قابل قبولی توضیح بدهیم... به این ترتیب، آدمیزاد قرن اتم بی هیچ اراده ای یا قدرت دفاعی به موج اوج گیرنده ی صنعت سپرده است... ما وابسته ی اشیایی شده ایم که صنعت برای مان می سازد و اگر درست گفته باشم، ما را در محل این گذاشته اند که مدام کمک کننده باشیم به تکمیل آن اشیاء و به هرصورت، وابستگی ما به این اشیاء صنعتی امروز چنان مستحکم شده است که ما ندانسته بدل شده ایم به بردگان آن ها...»(۱).
و این در معنی «مسخ» شدن به آن صورت که کافکا پیش از حضرات فلاسفه دید. یا در این معنی که آدمی شده است خرگوش آزمایشگاه موشک های فضاپیما. یا ثبت کننده ی آثار تشعشع اتمی بر روی تن و جان خویش... اما حالا یک چیز دیگر برای تان نقل کنم از مرحوم فرانتس فانون که با مجردات فلسفی سروکاری ندارد؛ بلکه به صراحت خبر از زمانه ی فرنگ می دهد: «بسیار خوب رفقا. بازی اروپایی به تحقیق پایان یافته، باید در جستجوی چیز دیگری بود. ما امروز هر کاری می توانیم بکنیم به این شرط که (اروپا) امضاء نکنیم. به این شرط که دچار این وسواس نباشیم که بر اروپا سبقت بگیریم. اروپا دچار چنان سرعت دیوانه و بی نظمی شده است که دیگر هیچ راننده ای تاب آن را ندارد... و با چنان سرگیجه ی وحشتناکی به سمت پرتگاه می رود که صلاح است هرچه بیش تر از آن دور شویم... من وقتی آدمیزاد را در حوزه ی صنعت و در سبک اروپایی می جویم به یک سلسله انتفاء بشری برمی خورم و به پشته ای از کشتار... اکنون دو قرن است که یک مستعمره ی قدیمی اروپا پیش قراول صفی شده است که می خواهد بر اروپا سبقت بگیرد و چنان موفق هم شده است که اکنون ممالک متحد امریکای شمالی بدل شده است به غولی که بیماری های غیرانسانی اروپا در آن نسبت های تحمل ناپذیر یافته... پس پیزر لای پالان اروپا نگذاریم. به خاطر اروپا و به خاطر خودمان و نیز به خاطر بشریت، رفقا، باید پوست بیندازیم...»(۲)
و در این معنی است که اکنون یونسکو به شوخی کرگدن را پیشنهاد می کند. با پوست کلفتش و شاخ روی دماغش. گرچه خیلی پیش از این پیشنهاد سربازان «لژیون خارجی» در عمل به بازار آفریقا و آسیا آمده بودند و به صورت معقول تری «گانگستر» و «جیمزباند» و «رنجر» و «چترباز» و کارگر «استاخانویست» به بازارهای داخلی آن ممالک؛ اما حتا این نمونه های عوامانه ی مرد برتر نتوانستند واقعیت کاهش بشری را در این سبقت گرفتن بر ماشین؛ از چشم بیننده ای که مرز کودکی را پشت سر می گذارد بپوشانند؛ چراکه این ها نیز مسخ است و هر کدام مسخی دیگر؛ اما هرچه مسخ کافکا غم انگیز بود، این مسخ جدید وحشت آور است.
«گرگوار» کافکا به حشره ای مسخ شد ناتوان و درمانده و دست و پاگیر آدمی، پس چشم پوشیدنی (در بیان وضعیت یهودیان اروپای آن زمان)؛ ولی آدم های یونسکو در این نمایشنامه به حیوانی بدل می شوند که تنومند است و مسلح و ستبرپوست و پرکننده ی کوچه و بازار که آدمیزاد دست و پاگیر اوست و این آدم ها هستند که برای او چشم پوشیدنی اند. این است که وحشت دارد و طنز یونسکو برای پوشاندن این وحشت تا در حوزه ی لمس آدمیزاد جابگیرد و این تنها یونسکو نیست که چنین خبر آخرالزمانی را می دهد. مساله ی اصلی در کار بسیاری از نویسندگان و شعرای معاصر فرنگ همین است: اجبار چشم پوشیدن از آدمیزادگی آدمیزاد که ظریف است و زیباست و غول نیست و تحمل پوست و گوشت و استخوانش محدود است! و چرا؟ فقط به این دلیل که سروکارش با ماشین است... اما پیش از حوزه ی مسخ = کاهش، اعلام خطر قبلی را در حوزه ی بیماری های مسری شنیده ایم. در طاعون آلبرکامو و دنیای شجاع جدید هاکسلی یا سرزمین هرز الیات و الخ... و پیش از آن در حوزه ی بلا. در جن زدگان داستایوسکی یا توفان ژوزف کنراد و الخ... بحث از کلی بافی را رها کنم و بپردازم به یک نقل قول دیگر در این زمینه:
دوبرووسکی در مقاله ی خود به عنوان یونسکو و مضحکه ی پوچی می نویسد: «سه نوع مضحکه داریم. مضحکه ی دور و تسلسل (که «سرنوشت ها مثل اشخاص تکرار می شوند») و مضحکه ی تکثیر (سلطه ی اشیاء) و مضحکه ی زبان («که در اساس چیزی نبوده است جز هذیانی منظم») این هر سه نوع مضحکه ناشی از خودکاری است؛ چون این خودکاری توجه ما را از عوامل درونی و عمیق انسان بازمی دارد و این نوعی کاهش زندگی است به نفع ماشین که ما را در هر سه حوزه ی اصلی نمایش (طرح، اشخاص، زبان) در نهایت بیهودگی به رخ خودمان می کشد»(۳).
اوژن یونسکو(۴) اهل رومانی است. زادگاهش اسلاتینا در جنوب رومانی، صد و چند کیلومتری غرب بخارست و تاریخ تولدش ۱۹۱۲. یک ساله بود که مادر و پدرش به فرانسه آوردندش و تا ۱۳ سالگی آن جا بود. مادرش اصل فرانسوی داشت و زمینه ی فرهنگی یونسکو به این ترتیب فرانسوی است. در ۱۹۲۵ به رومانی برگشت تا در آن جا دوره ی دبیرستان را ببیند و بعد به دانشگاه بخارست برود و درباره ی شعر کنایی (سمبلیک) مطالعه کند و نقد ادبی بنویسد و فرانسه درس بدهد. در همین دوره، مجموعه مقالاتی منتشر کرد به عنوان نه، حکایت کننده از شخصیت مخالف خوان او.
«در ۱۹۳۸ یک بورس دولتی گرفت که برود پاریس و رساله ای بنویسد درباره ی «مرگ در شعر معاصر» که البته نوشته نشد؛ ولی در تمام کارهای یونسکو برداشتی از این مساله را می بینیم. تقریباً در همین زمان بود که شروع کرد به نوشتن نمایش؛ درحدودی هم زمان با بکت. حتا برخی از نمایش های یونسکو پیش از این که به انتظار گودوی بکت شهرتی کسب کند، نمایش داده شده بود. به طور مثال، آوازه خوان تاس را او در ۱۹۴۹ نوشت که سال بعد اجرا شد و به زحمت شش هفته ای دوام کرد؛ در تالاری اغلب خالی از تماشاچیان. درس در ۱۹۵۱ و صندلی ها در ۱۹۵۲ به زحمت موفقیت بیش تری از آوازه خوان تاس به دست آوردند؛ اما در ۱۹۵۴ با آمه ده، یا چگونه از شرش خلاص بشویم بود که یونسکو گل کرد و تماشاچی فراوان یافت و سروصدایی به راه انداخت و از آن پس همه ی کارهایش به دقت دنبال شد و به نقد درآمد. کرگدن بار اول در نوامبر ۱۹۵۹ به صحنه آمد؛ آن هم در دوسلدورف آلمان و برای تماشاچی آلمانی به خصوص معنی فراوان داشت که هرجا اشاره ای به آن داستان نازی ها می یافتند سخت تشویق می کردند. در پاریس چندماه بعد (۲۲ ژانویه ۱۹۶۰) و در لندن نیز چندماه بعد (۲۸ آوریل ۱۹۶۰) به صحنه آمد.»(۵)
واقعه ی این نمایشنامه چندان دلچسب نیست. سرایت بیماری داءالکرگدن است (در صفحه های بعد به توارد: داءالکلب، داءالخنزیر، داءالفیل و الخ... آوردمش) به یک شهر کوچک اروپایی و همین. پیش از سرایت مرض بحث در این است که بیماری از آسیا آمده یا آفریقا؟ و بحث بر سر یک شاخ و دو شاخ بودنش و الخ... و به خصوص درحضور یک «منطق دان» (با ایهامی به حضرات از ارسطو گرفته تا هگل و مارکس و غیرهم و نیز آن حضرت دکارت با قضیه ی «فکر بکن ناچار خواهی بود») آخر فرنگی جماعت عادت دارد که منشاء هر بیماری مسری را سرزمینی غیر اروپایی بداند؛ وبا از هند، خوره از آفریقا، آنفلوانزا از آسیا و الخ... در آخر همین خط است که می رسیم به چین! که مردم زردپوست دارد و وحشت انگیخته است. اما یونسکو می گوید که بیماری از «مستعمرات» آمده نه از آسیا یا آفریقا و مهم تر این که زمینه ی اصلی بیماری از مدت ها پیش در تن هریک از اهالی محترم آن شهر آماده است؛ یعنی در تن هریک از اهالی محترم اروپا. آخر همه ی آن همشهریان می خواهند قوی باشند. باب روز باشند و مسلح بشوند... یکی از همین اهالی محترم که کرگدن می شود، «برانژه» را از مشروبخواری سرزنش می کند؛ اما خود او در آخر همان بحث در آبجوفروشی وعده ی ملاقات دارد و این با ایهامی به اولین دسته های «اس. اس.» و آبجوفروشی های مونیخ که میعادگاه شان بود. بعد مساله ی «تعهد» است که همه از دوش برمی دارند تا فقط برانژه به دوش بگیرد که تسلیم نشدنی است و این برانژه که در قاتل بی مزد یکی دیگر از کارهای یونسکو هم حاضر و ناظر است؛ آدمی است که از شدت احساساتی بودن مالیخولیایی می نماید؛ بی بندوبار است، عقل گرا نیست؛ بلکه حال گراست؛ اما سخت باهوش است و از آن سخت تر بیدار و هشیار. به هوشی غریزی و شاعرانه... به اسم اشخاص بازی هم توجه کنیم: دیزی (بر وزن بیضی) دخترک ماشین نویس، اسم زینتی دارد و غیر فرانسوی؛ یعنی که از آن حوزه ی فرهنگی نیست.
آقای بوف (Boeuf= گاو) اولین نفری است که کرگدن می شود؛ چراکه از گاوی تا کرگدنی راهی نیست و الخ... به علت کرگدن شدن هریک از بازیکنان هم دقت کنیم که اغلب سرخوردگی از یک عشق است. جز بوتار که به پیروی از روسا و رعایت نظم و پاپیون (= پروانه) که برای بازگشت به طبیعت و الخ... و عشق البته که در معنی عامش، از به یک زن گرفته تا به سرنوشت بشری.
یونسکو کارهای فراوانی دارد. تاکنون چهار جلد از مجموعه آثارش در انتشارات گالیمار پاریس درآمده؛ اما در فارسی یکی دو قصه از او دیده ام و یک گزارش ایام و هر دو سه در مجله ها یک بار هم بهمن محصص (که مشوق این ترجمه نیز بود) صندلی های او را به صحنه آورد. با آرایش صحنه ای زیباتر از تابلوهای اخیرش و بازی ای به نسبه خوب و ترجمه ای... ایه. کارهای مهم دیگر او قاتل بی مزد است و آوازه خوان تاس و شاه می میرد و در این اواخر گرسنگی و تشنگی. این ها پی های اصلی بنای اندیشه ای است که یونسکو زیر سقفش نفس می کشد. کارهای تک پرده ای و تک نفره فراوان دارد؛ اما در تمام این آثار، او از سرآمدن زمانه ای حرف می زند که دیگر نیست و از اروپایی که دیگر فرمایشش وحی منزل نیست. آنچه با اشپنگلر در (غروب مغرب زمین) شروع شد به عنوان اعلام خطری و یا پیش از آن با مارکس شروع شد به عنوان رد نفرین مسیح بر یهودیان را (برگردان نفرین حضرت مسیح که یهود را وعید آوارگی داد و مارکس که نه تنها مذهب را ــ یعنی مسیحیت را ــ افیون عوام الناس خواند؛ بلکه حکم زوال را در مبارزه ی طبقاتی زیر پای کارنامه ی اروپای مسیحی گذاشت) و به این هردو اعلام خطر حضرات هشیار شدند و به داستان کمونیسم و فاشیسم و آن برخوردها و آدمکشی ها، تکان تازه ای در تن غرب نهادند... این خبردادن از آخرالزمان غرب اکنون به صورت کار هنری درآمده است؛ به خصوص در کار این حضرت و بکت که دو ستون عمده ی تئاتر معاصرند که من نمی دانم چرا اسمش را گذاشته اند تئاتر پوچی ها یا بیهودگی... و چرا نه نمایشنامه های آخرالزمانی؟
نیز توجه کنیم به طنزی که یونسکو دارد. کرگدن شدن فاجعه ی اصلی این نمایشنامه است و البته که هراسناک؛ اما هرکدام از اشخاص، کرگدن که شدند تازه بدل می شوند به بازیچه ای در دست نویسنده تا از ایشان کودکانی بسازد بازیگوش و هردم سر از گوشه ای بیرون کنند.

نظرات کاربران
درباره کتاب كرگدن

نمایشنامه ای بی نظیر که تا مدت ها ذهن رو درگیر مفاهیمش می کند.
در 1 سال پیش توسط
ترجمه پری صابری لطفا
در 2 سال پیش توسط