فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب حشاشين

کتاب حشاشين

نسخه الکترونیک کتاب حشاشين به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب حشاشين

همه سرنخ‌ها به‌ شهر رُم‌ و به‌ آرشیوِ محرمانه واتیکان‌ ختم‌ می‌شود. ماجرا ریشه‌ در گذشته‌های‌ دور دارد: در دورانِ رنسانس‌ و در سال‌های‌ حکومتِ پاپ‌های‌ مخوفِ خاندانِ بورجا گروهی‌ قاتل‌ حرفه‌ای‌ وجود داشت‌ که‌ تنها در شرایطِ «خاص‌» و به‌ دستور شخص‌ پاپ‌ برای‌ انجام‌ مأموریت‌های‌ «ویژه‌» دست‌ به‌ کار می‌شد. آیا اکنون‌ شیوخ‌ کلیسیا دوباره‌ این‌ گروه‌ مخوف‌ را زنده‌ کرده‌ و به‌ «مأموریت‌» فرستاده‌اند؟ آیا واتیکان‌ منافع‌ ویژه‌ای‌ دارد که‌ برای‌ حفظِ آن‌ از ارتکابِ قتل‌ هم‌ ابا نمی‌کند؟
در بخشی از کتاب «حشاشین»‌ می‌خوانیم:
«مردی که روی تخت دراز کشیده بود، به بازی فوتبالی که بر صفحه تلویزیون جریان داشت نگاه نمی‌کرد. یکی از منشی‌هایش کاستِ این بازی را در دستگاه ویدئو گذاشته، دستگاه را به کار انداخته و از اتاق بیرون رفته بود. اما مردی که روی تخت استراحت می‌کرد، در این اواخر علاقه خود را به بازی فوتبال از دست داده بود و اگر هم گاهی به فوتبال فکر می‌کرد، به یاد بازی‌هایی می‌افتاد که سال‌ها پیش در دوران نوجوانی در شهر تورین توجه او را به خود جلب کرده و او را به شدت هیجان‌زده کرده بود. اما به این بازی، که همین چند روز پیش پیکی از سائوپولو به‌دفتر او آورده بود، هیچ علاقه و توجهی نداشت. جام قهرمانی باشگاه‌های جهان، در نقشه‌های او هیچ نقشی نداشت.
مردی که روی تخت دراز کشیده بود به مرگ قریب‌الوقوع خود می‌اندیشید ـ اما نه با هیجان و تأسف، بلکه با همان دوراندیشی و واقع‌بینی‌ای که در تمام زندگی آن همه برایش مفید و کارساز بود».

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 6.23 مگابایت
  • تعداد صفحات ۹۱۲ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب حشاشين

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



پیشگفتار نویسنده

نُه سال کار روی یک کتاب و تحقیق در باره آن، وظیفه بی نهایت نومید کننده و ملال آوری است. افراد زیادی، هم از محافلِ کلیسیایی و هم شخصیت های غیرروحانی، در این مسیر به من کمک کردند یا سنگ سر راهم گذاشتند. بدون شک هر یک از آن ها برای رفتار خود دلایل خوبی داشت و ـ با انگیزه فداکاری و احساس تکلیف یا از روی بی اعتنایی و تحقیر ـ همان کاری را کرد که درست می دانست. اما در ازای هر یک نفر که اشکالتراشی کرد و بر سر راه تکمیل و انتشار این کتاب سنگ انداخت، چندین نفر نیرو، وقت و دانش خود را بی مضایقه در اختیارم گذاشتند و به یاری ام شتافتند. این افراد ـ فرشته یا شیطان ـ خود می دانند که کیستند و چیستند. تنها از سه نفر نام می برم:
چارلز هارتمن(۱) که از هر نظر حامی کارِ من بود. بدون وجودِ او این کتاب منتشر نمی شد. او در تمام این سال های دراز برای من چشمه فیاضِ تشویق و دلگرمی بود؛ هر بار که به بن بست می رسیدم، او خستگی ناپذیر راه می گشود؛ و حتی در تاریک ترین روزها هم که موانع غیر قابل عبور و سنگرِ مشکلات تسخیرناپذیر به نظر می رسید، مرا تنها نگذاشت و رها نکرد.
کتی رابینس(۲) که توانست با مهارتِ دیپلماتیک، ظرافتِ فکر، تیزهوشی و هنرمندی، راه مرا در جنگلِ بی نهایت انبوه و سردرگمی از حساسیت های شدید، موانع بوروکراتیک و اهداف و منافعِ متضاد، هموار کند. او نُه سال تمام کمر مشکلات را یکی پس از دیگری شکست و حتی زمانی که کاروانِ مشکلات به ظاهر در مسیر پیروزی گام بر می داشت نیز دست از تلاش نکشید.
بِوِرلی لویس(۳) هنگامی به ما پیوست که مشکلات به اوج خود رسیده بود؛ و او به ما ملحق شد تا با هوش سرشار و اراده خلل ناپذیری که ویژه راهبه های یسوعی است، مشکلات را بر طرف کند.
در او تنها یک خصوصیت سراغ دارم که با توانایی اش به عنوان ویراستار همسری می کند و حتی از آن هم برتر است: احترام به فکرِ خلاقه نویسنده و تفاهم با خواسته ها و مقاصدِ او. و این خصوصیتی است که ویراستاران واقعا بزرگ را از سایرین متمایز می کند.
مسئولیت هر چه را در این کتاب به مذاق شما خوش نمی آید، من به عهده می گیرم، اما هرچه را پسندیدید به حسابِ این سه نفر ـ و به حسابِ من ـ بگذارید.

تامس گیفورد
لندن

سرآغاز

اکتبر ۱۹۸۲

نیویورک سیتی

به قرقی بزرگ و سیاهرنگی می مانست که بر سطح سیمگون و درخشان میدان یخ فرود آمده باشد. سال های زیادی از عمرش می گذشت. اسکیت باز بسیار خوب و ماهری بود.
از شنیدن صدای لغزش تیغه اسکیت هایش روی یخ، که خطوط و نقش های دقیق و زیبایی بر جا می گذاشت، لذت می برد؛ از وزش بادِ خنک پاییزی بر چهره اش لذت می برد. مانند همه روزهای مهم، آن روز هم تمام حواسش به نحو خارق العاده ای بیدار و متمرکز بود. ماموریتی که در پیش داشت، او را به شکلی خاص و وصف ناپذیر هشیار و فعال کرده بود: او در روزهایی مثل این، در یگانگی کامل با سرنوشت خویش به سر می برد و به کلی در خدای خود ذوب و مستحیل می شد. در چنین روزهایی مفهومِ وجود خداوند بر او مکشوف و آشکار می گردید.
نگاهش برای امور دنیوی نیز روشن تر و دقیق تر شده بود. اسرار همه امور دنیوی بر او پیدا و آشکار بود. مِه صبحگاهی پراکنده شده بود و انوار آفتاب از لابه لای توده های سفیدرنگِ ابر به زمین می تابید. برج های «مرکزِ راکفلر» بالای سرش سر به آسمان کشیده بود و ضرباهنگ موسیقی که از بلندگو پخش می شد، سرعت گردش او را در میدان یخ معین می کرد. کاملاً در زیبایی و قدرتِ گام های بلندش محو شده بود و حتی می توانست در این حالتِ جذبه، زمان را پشت سر بگذارد و به گذشته های خود سفر کند.
اسکیت بازی را در دورانِ کودکی روی کانال های یخ زده شهر لاهه آموخته بود. خانه های تیره و غمناک، پارک های پر برف و یخ زده و آسمان سربی رنگ و پوشیده از ابرهای متراکم و تیره ای را که عبوس و خشمگین بر فراز شهر قدیمی لاهه و سدها و ترعه ها و آسیاب های بادی آن آویخته بود، به یاد می آورد: تمام این خاطرات، مثل همه یادگارهای دوران کودکی، عمیقا در حافظه اش نقش بسته بود. این ها خاطراتی بود که او هرگز فراموش نمی کرد. مهم نبود که در آن شهر قدیمیِ هلند اغلب آسیاب های بادی سال ها پیش از بین رفته بود. در خاطره او این آسیاب های قدیمی که پره هایشان آهسته در باد می چرخید، هنوز هم وجود داشت و هرگز نابود نمی شد. تصویر پره های چرخانِ این آسیاب ها و صدای خش خش تیغه اسکیت روی یخ همواره بر او اثری آرامش بخش داشت. در روزهایی این چنین، که ماموریت مهمی در پیش داشت، همیشه خود را با تمرین های بدنی و روحیِ آرامش بخش، آماده انجام وظیفه می کرد. نسل های جوان تر شاید این کار او را تفکرِ روحانی یا مِدیتیشن می نامیدند، اما نامگذاری اهمیتی نداشت، هدف یکی بود: باید به چنان مرتبه عمیق و کاملی از تمرکز و خودآگاهی می رسید که فراموش می کرد آگاهانه برای رسیدن به این درجات عالی تلاش کرده است. و او اکنون تقریبا به این مرحله رسیده بود. اسکیت بازی او را به این هدف نزدیک و نزدیک تر می کرد. به زودی هستی اش فنا می شد و تمام وجودش به چشمی بینا تبدیل می گردید که هیچ چیز از دید آن پنهان نمی ماند؛ به وجودی جدید و همه چیزدان تبدیل می شد که می توانست در ماموریتِ خود و در انجام مشیت الهی ذوب گردد. به زودی. چیزی به لحظه موعود نمانده بود.
لباس سیاهرنگی با یقه کشیشی به تن داشت و روی آن بارانی سیاهی پوشیده بود که هرگاه با حرکت های ماهرانه و زیبا از میان سایر اسکیت بازها، که غالبا نوجوان بودند، راهی برای خود باز می کرد، مانند پرچم پشت سرش به اهتزاز در می آمد. حتی تصور این که چنین بارانی سیاهی که در باد می رقصد ممکن است به ظاهر او شکلی غریب و حتی خطرناک و تهدیدکننده ببخشد، هرگز به مخیله اش راه نیافته بود. فکر او در این عوالم سیر نمی کرد. این گونه افکار را احمقانه و بچگانه می دانست. او مردی روحانی بود. مظهر کلیسیا بود. لبخندی فوق العاده جذاب و صمیمانه داشت. او تجسم شفقت و خوبی بود؛ دلیلی نداشت کسی از او هراسی به دل راه دهد. با این حال، اغلب اسکیت بازان جوان سعی داشتند از سرِ راهش کنار بروند. غالبا دزدانه به او نگاه می کردند، گویی بیم داشتند که مبادا این مرد اعماق ضمیر و روح آنان را بخواند و به اسرار آن پی ببرد. اما چه خطای بزرگی! اشتباهی بزرگ تر از این قابل تصور نبود.
مرد روحانی، قامتی بلند و موهایی سفید داشت که با دقت به پشت سر شانه کرده بود. پیشانی اش بلند و صاف و صورتش باریک بود. بینی ای بلند و دهانی نسبتا گشاد با لب هایی نازک داشت. صورت او نشان می داد که تجاربی عمیق و طولانی پشت سر دارد. در این چهره حوصله و صبر فراوان موج می زد. این صورت متعلق به مردی بود که مثل یک پزشک پیر روستایی، زندگی کردن را آموخته بود و از مرگ نمی ترسید. پوست تنش چنان رنگ پریده بود که تقریبا شفاف به نظر می رسید. این پریدگی رنگ زاده زندگی طولانی و کشیشانه در انزوای کامل بود که اکثر سال های آن در نمازخانه های نیمه تاریک و حجره های مرطوبِ صومعه ها گذشته بود. این پریدگی رنگ زاده ساعت های بی شمارِ نماز و دعا در محراب بود. عینک ساده ای با قاب فلزی به چشم داشت. اسکیت بازی روی یخ و فرو رفتن در عوالم معنوی لبخند محوی بر گوشه لبان باریکش نشانده بود. اندامی لاغر داشت و هنوز هم از نیروی بدنی خوبی برخوردار بود. هفتاد سال داشت.
در حالی که بر سطح صافِ یخ می لغزید، دست هایش را طوری پیش آورده بود که گویی با موجودی نامرئی به رقص مشغول است. دستکش چرمی تنگی به دست داشت. از بلندگو صدای موسیقی یک صفحه کهنه و خط خطی شده گرامافون به گوش می رسید. صدای زنانه ای یک ترانه را از موسیقی متن فیلمی می خواند که او آن را در هواپیمای بوئینگ ۷۴۷ شرکت آلیتالیا، در فاصله بین رُم و نیویورک، بر صفحه تلویزیون دیده بود.
با زیگزاگ ها و منحنی های دقیق و زیبا از میان انبوه کودکانی که ناشیانه و بی هدف روی اسکیت های خود به این سو و آن سو می رفتند و از میان دختران جوان و زیبایی که با شلوارهای تنگ و موهای بلند، شادمانه و پرهیاهو می لولیدند، برای خود راهی باز کرد. دختران جوان همیشه در ذهن او کره اسب های مغرور و بازیگوشی را تداعی می کردند که سرمست و سبکبال به بازی و شیطنت مشغولند. او هرگز زن برهنه ای ندیده بود و به خاطر هم نداشت که چنین افکار حقیری ذهن او را به خود مشغول کرده باشد.
یکی از پاهای خود را اندکی بالا گرفت و تنها روی یک اسکیت به هنرنمایی پرداخت. سپس پایش را عوض کرد؛ با دست، تعادل خود را برقرار نمود و با یک پا مسیرهای دایره وار و منحنی های دقیقی بر سطح یخ زده میدانِ اسکیت رسم کرد. چشم هایش را کاملاً تنگ کرده بود، در حالت چهره اش آثارِ نهایتِ تمرکزِ حواس دیده می شد. در حالی که بدنش با اتکا به نیروی خاطرات کودکی روی سطحِ صاف و درخشان یخ در حرکت بود، نگاهش گویی به قلبِ زمان نفوذ کرده و به تماشای اسرار آن مشغول بود. چشم هایش ثابت و بی حرکت به جلو دوخته شده و نگاهش به دوردست های نامعلوم خیره شده بود. چشم هایی به رنگ آبی روشن داشت که همچون بلور شفاف و همچون آب های راکدِ دریاچه های کوهستانی عمیق و مرموز بود. هیچ گونه هیجانی در چشم هایش دیده نمی شد. این چشم ها اکنون دیگر توجهی به آنچه در اطراف می گذشت، نداشت.
گروهی از دختران، در حالی که به این پیرمرد که لباس کشیشی به تن داشت نگاه می کردند، چیزی با هم زمزمه کردند و آهسته خندیدند. حضور این مرد، با آن چهره جدی و رسمی و آن حالتِ جذبه و بی خبری در میان انبوهی رنگارنگ از جوانان پر شر و شور، پدیده ای غیر متعارف بود؛ با این همه در چشم های دخترانی که دزدانه به او نگاه می کردند نوعی احترام هم دیده می شد که بیش از هر چیز به خاطر هنرِ اسکیت بازی و حرکات زیبا و ماهرانه او بود.
اما او به انسان های اطرافش توجهی نداشت. با همه وجود به روزی می اندیشید که در پیش داشت.
ناگهان چند متر آن طرف تر، پای دختر جوان و زیبایی که شاید چهارده سال داشت، لغزید، روی نشیمنگاهش به زمین افتاد و بر سطح صاف و لغزنده یخ آرام گرفت. فریاد خنده و تمسخر دوستانِ دخترک به آسمان برخاست. دخترک از فرط خشم و بیچارگی چنان سرتکان داد که گیس های دم اسبی اش مثل رشته های تازیانه در هوا به حرکت درآمد.
مرد روحانی جلو رفت. از پشت، بازوان دختر را گرفت و بی آن که از حرکت باز ایستد، با یک تکانِ ماهرانه و روان او را از روی یخ بلند کرد و سپس به راهش ادامه داد. هنگامی که همچون کلاغی سیاه از کنار دخترک گذشت، آثار شگفتی و احترام را در چشمان او مشاهده کرد. آن گاه لبخندی بر لب های دخترک نشست و با صدای بلند جمله تشکری بر زبان آورد. مرد روحانی برگشت و با چهره ای جدی برای دخترک سری تکان داد.
چند لحظه بعد به ساعتش نگاه کرد. از میدان اسکیت خارج شد، کفش های مخصوص اسکیت را که اجاره کرده بود، پس داد و از گیشه مخصوص نگهداری توشه، چمدانش را تحویل گرفت. سخت و سنگین نفس می کشید، اما احساس می کرد که آرام و سبکبال است.
از پله های خروجی استادیوم بالا رفت. از دکه کنار خیابان سوسیس داغی خرید، کمی خردل به آن مالید و بی آن که بنشیند، آن را آهسته، شمرده و دقیق جوید و فرو داد و سپس دستمال کاغذی را در سطل زباله انداخت. از کنار فروشگاه های خیابان پنجم گذشت، به آن سوی خیابان رفت، اندکی مکث کرد و نگاهش را به کلیسیای جامع «سنت پاتریک» دوخت. انسانی احساساتی نبود، اما مشاهده کلیسیاها و بناهای مذهبی ـ به ویژه کلیسیایی نسبتا جدید مانند «سنت پاتریک» ـ بی اختیار او را هیجان زده و منقلب می کرد. امیدوار بود وقت کافی برای خواندن دعا در محراب کلیسیای سنت پاتریک را پیدا کند، اما اسکیت بازی در استادیوم، وقتش را خیلی گرفته بود؛ از این گذشته، او می توانست در دل دعا بخواند.
راه درازی را پشت سر گذاشته بود تا به سر قراری برسد. وعده ملاقاتی در پیش داشت. و اکنون وقت آن بود که به سر قرار برود.

رُم

مردی که روی تخت دراز کشیده بود، به بازی فوتبالی که بر صفحه تلویزیون جریان داشت نگاه نمی کرد. یکی از منشی هایش کاستِ این بازی را در دستگاه ویدئو گذاشته، دستگاه را به کار انداخته و از اتاق بیرون رفته بود. اما مردی که روی تخت استراحت می کرد، در این اواخر علاقه خود را به بازی فوتبال از دست داده بود و اگر هم گاهی به فوتبال فکر می کرد، به یاد بازی هایی می افتاد که سال ها پیش در دوران نوجوانی در شهر تورین توجه او را به خود جلب کرده و او را به شدت هیجان زده کرده بود. اما به این بازی، که همین چند روز پیش پیکی از سائوپولو به دفتر او آورده بود، هیچ علاقه و توجهی نداشت. جام قهرمانی باشگاه های جهان، در نقشه های او هیچ نقشی نداشت.
مردی که روی تخت دراز کشیده بود به مرگ قریب الوقوع خود می اندیشید ـ اما نه با هیجان و تاسف، بلکه با همان دوراندیشی و واقع بینی ای که در تمام زندگی آن همه برایش مفید و کارساز بود. او در سنین جوانی حتی به جایی رسیده بود که می توانست در مورد خود به مثابه شخصی ثالث، یعنی به عنوان «سالواتوره دی مونا» فکر کند. در آن زمان بخشی از وجودش مانند ناظری خارجی، پیشرفت شغلی و ترقی مقاومت ناپذیر و جاه طلبانه سالواتوره دی مونا را در سلسله مراتبِ مقام های کلیسیایی با لبخندی شگفت زده و تحسین آمیز دنبال کرده و با مشاهده موفقیت او در جلب حمایت و ایجاد رابطه با مردان قدرتمند و صاحب نفوذ در عرصه اقتصاد و سیاست، با تحسین برایش سرتکان داده بود. و این ناظرِ درونی، حاضر و ناظر بود که چگونه سالواتوره دی مونا سرانجام به قله سلسله مراتب کلیسیایی صعود کرد و به یک معنی وجودش به عنوان سالواتوره دی مونا نابود شد: منظور زمانی بود که او نام کالیکستوس(۴) را برای خود برگزید و به عنوان رهبر کلیسیای کاتولیک بر تخت پاپ اعظم نشست؛ از آن روز به بعد او نماینده مسیح بر روی زمین، پدرِ مقدسِ مسیحیان جهان و پاپ کالیکستوس چهارم بود.
اکنون هشت سال بود که رهبر رهروانِ دین مسیح محسوب می شد. نه انسانی چندان قانع و صرفه جو بود و نه روحانی ای متعصب و پایبند به عوالم معنوی محسوب می شد، اما در عوض سیاستبازی عمل گرا و بسیار ماهر بود، و به علاوه شانس و اقبال همیشه با او سر موافقت داشت. به تشریفاتِ باشکوه و پر تجملی که بخشی جدایی ناپذیر از زندگی پاپ اعظم بود، توجه و علاقه چندانی نداشت. او همیشه پیشرفت شغلی خود را با مدیر موفقی مقایسه می کرد که توانسته است به مقام رئیس هیئت مدیره یک شرکت بزرگِ چند ملیتی ارتقاء درجه یابد.
البته این واقعیت داشت: او صاحبِ مقامی بود که بر روی کره زمین، به استثنای امپراتوری ژاپن، قدیمی ترین مقام حکومتی جهان محسوب می شد و کالیکستوس کاملاً بر اهمیتِ مقام پاپ اعظم واقف بود، اما مثلاً هرگز به این افسانه معتقد نشد که خداوند حقیقتا و به معنای واقعی کلمه خواست و مشیت خود را از طریق گفتار، نوشتار و رفتارِ مردی به منصه ظهور می رساند که روزی «سال دی مونا» نام داشت و فرزند ارشدِ یکی از فروشندگانِ ثروتمند اتومبیلِ فیات در شهر تورین بود.
کالیکستوس چهارم مردی واقع گرا و اهلِ عمل بود و به بازی های پنهان و توطئه های پیچیده اعتقادی نداشت. تدارک و زمینه سازی او برای رسیدن به مقام پاپ، یعنی انتخاب او توسط شورای کاردینال ها چیزی بیش از یک داد و ستد و معامله ای ساده و حتی پیش پا افتاده نبود. اما همین معامله به نحوی انجام شد که هیچ شک و تردیدی در موفقیتِ او بر جا نماند: مقدار معتنابهی پول از طریق یک کاتولیک با نفوذِ آمریکایی به نام «کورتیس لاکهارد»(۵) و به وسیله سیستمی دقیق و پیچیده، بین تعداد خاصی از کاردینال ها تقسیم شد. سالواتوره کاردینال دی مونا به سادگی توانست از این راه یک بلوک مطمئن و قابل اعتماد از کاردینال های صاحب رای تحت رهبری کاردینال «دامبریزی»(۶) پایه ریزی کند. رفع مشکل به کمک پول، سنتی قدیمی بود که پیش از آن هم راه رسیدن به هدف را برای بسیاری از پاپابیله ها(۷) هموار کرده بود. اما در عوض، از زمانی که دی مونا تاج پاپ را بر سر گذاشت، تلاش بسیار کرده بود تا در حد توان به توطئه گری ها، ارتشا و دزدی، تهمت زدن ها و مخفیکاری های بی مورد در دستگاه واتیکان خاتمه دهد. اما او چاره ای نداشت جز آن که اعتراف کند چنین تلاشی در یک جامعه بسته و خاک خورده سنتی مثل واتیکان محکوم به شکست است. طبیعت و ذات بشری قابل تغییر نیست یا لااقل این کار در کاخ بزرگی که دستِ کم یکهزار اتاق دارد، عملی نبود. کالیکستوس هرگز موفق نشد عدد دقیقِ اتاق های کاخ واتیکان را معین کند، اما این موضوع اهمیتی هم نداشت. واقعیتِ ملموس و غیر قابل انکار آن بود که همیشه لااقل در چند اتاق از این یکهزار اتاق کسانی نشسته بودند که قصد و نیت خیری در سر نداشتند. در طول این هشت سال، حفظ ظاهر و تظاهر به موفقیت در مهار توطئه ها و رسوایی ها، نیروی او را تحلیل برده بود. البته این تلاش بی ثمر و نومیدانه، گاهی جنبه های شادی بخش و سرگرم کننده ای هم داشت. اما در حال حاضر، اوضاع اصلاً بر وفق مراد نبود.
تختی که روی آن خوابیده بود ـ و روزگاری آرامگه پاپِ خاندانِ «بورجا»، یعنی الکساندر ششم بود ـ یک شاهکار باشکوه هنری محسوب می شد که یادآوری تاریخچه پرفراز و نشیب آن همواره موجب انبساط خاطر کالیکستوس می شد. بله، شک نبود که الکساندر ششم ـ در مقایسه با زندگی کشیشانه کالیکستوس ـ شب ها و روزهای بهتر و لذت بخش تری را در این تختخواب گذرانده بود. اما به هر حال، اکنون همه شواهد نشان می داد که این تخت، بسترِ مرگ کالیکستوس خواهد بود. سایر اثاثیه اتاق خوابِ پاپ هم چیزی جز مجموعه ای مغشوش و بی تناسب از وسایل قدیمی نبود: چند مبل سوئدیِ نه چندان قدیمی که روزی متعلق به پاپ پُل ششم بود، یک تلویزیون و یک دستگاه ویدئو، چند کتابخانه چوبی و عظیم الجثه گوتیک با درهای شیشه ای که در گذشته مجموعه بزرگی از کتاب های مرجعِ متعلق به پاپ پی دوازدهم را در خود جا داده بود، چند میز و صندلی، یک میز کار و یک صندلی مخصوص دعا و نیایش که کالیکستوس آن را، در حالی که غبارِ دو یا سه قرن فراموشی بر آن نشسته بود، در یکی از انبارهای کاخ واتیکان پیدا کرده بود. اتاق پاپ، اتاقی مرموز با اثاثیه ای غریب و غیر متعارف بود، اما او این اتاق را در هشت سال گذشته «خانه» خود می دانست. اکنون که کالیکستوس این منظره را با نگاه عبوسش برانداز می کرد، از یک بابت راضی و خشنود بود: مجبور نبود این خرت و پرت ها را همراه خود به جایی ببرد که به زودی خانه جدید و ابدی او می شد.
پاهای برهنه اش را آهسته از لبه تخت پایین آورد و در دمپایی های راحتِ مُدل «گوتچی» فرو کرد. از جا برخاست و تلوتلویی خورد، اما به کمک عصایی که سرِ آن از طلای ناب بود و یکی از کاردینال های آفریقایی آن را یک سال پیش با دوراندیشی قابل تحسینی برای همین روزها به او هدیه داده بود، تعادل خود را حفظ کرد. نمی دانست کدام یک از عوارضی که او را رنج می دهد مربوط به کدام یک از دو بیماری اوست، اما شک نداشت که حالت گیجی و منگی او مربوط به تومور مغزی اش است ـ که البته هیچ امکانی هم برای جراحی آن وجود نداشت. تا آن جا که از تشخیصِ طبی پزشکانِ پیر و لقوه ای اما با سابقه واتیکان که مداوای او را به عهده داشتند بر می آمد، رقابت تنگاتنگی میان دو بیماری وجود داشت و کسی نمی دانست که سرانجام کدام یک از دو عضو بیمار، یعنی قلب یا مغز، او را به دیار عدم خواهد فرستاد. البته این مطلب برای کالیکستوس هیچ اهمیتی هم نداشت.
اما در زمان کوتاهی که از عمرش باقی مانده بود، باید کارهایی را به سرانجام می رسانید.
چه کسی جانشین او می شد؟
و چه کاری از دست او ساخته بود تا این جانشین را به میل و خواست خود تعیین کند؟

نظرات کاربران درباره کتاب حشاشين

در حال حاضر درست در نیمه ی کتابم و برای من کتاب بسیار جذابی بوده. من این کتاب رو زمانی خریداری کردم که قیمت پشت جلد ۶۵۰۰ تومان بوده، اما تازه شروع کردم به خوندنش واقعا داستان گیرایی داره.
در 2 ماه پیش توسط
این کتاب عالیه
در 3 ماه پیش توسط
اوایل کتاب به خاطر فضا سازی و توضیحات زیاد داستان کمی کسل کننده پیش میره ولی از یه جایی به بعد دیگه نمیشه کتاب رو زمین گذاشت... ضمن موضوع جنایی اش اطلاعات تاریخی زیادی هم میشه از داستان به دست آورد.
در 5 ماه پیش توسط
کتاب جذابیه. معمایی و پر هیجان.و البته روی دیگه ی کلیسارو به مردم معرفی میکنه. توصیف های خوب و به جایی داره و البته ممنون از مترجم به خاطر ترجمه روان و خوبشون.
در 9 ماه پیش توسط
این کتاب فوق العادست...واقعا جذابه
در 11 ماه پیش توسط