فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب مرده‌ريگ

کتاب مرده‌ريگ

نسخه الکترونیک کتاب مرده‌ريگ به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب مرده‌ريگ

کوروش به گمونش بگه مرده من ککم می‌گزه. به جون شیرین‌جون اگه برام ذره‌ای مهم باشه که بفهمم کوروش مرده یا نه. من که می‌شناسمش گوشیشو داده دست یکی دیگه به حساب خودش، که بهم زنگ بزنه بگه کوروش مرده. خوب مرده که مرده. خیلی‌ها می‌میرن. کوروشم روشون. کوروش کبیر هم مرد. مگه آسمون به زمین اومد؟! شیرین‌جون، واسه چی خدا تو رو مرگ بده؟ مرگ رو بده به من که گذاشتم بره کویر خیر سرم تنها باشم. چه سکوت سکوتی هم می‌کرد دم آخری! انگاری تا حالا کویر نرفته‌ایم. چطور دل کند این مرد از زن و زندگی خدا می‌دونه. وقت رفتنش یه کاسه آب ریختم پشت سرش، آب پشنگه زد تو دریا. دو سه بار با اون چشمای درشتش برگشت نگام کرد. یه خواهشی تو چشماش بود که نگو. چشمای سیاهش شده بود یه کاسه خون. کافی بود لب تر می‌کردم تا برگرده. به خودم گفتم بذارم بره یه خرده با خودش خلوت کنه تا قدر عافیتو بدونه.
من هم توی خونه برا دل خودم می‌شینم به سر و وضعم می‌رسم تا برمی‌گرده. به خدا نمی‌دونی چند وقته دستی به موهام نکشیده‌م. دو سه هفته‌ای می‌شه دست و دلم به هیچ کاری نمی‌ره. نه ریمل می‌زنم، نه ناخونامو سوهان می‌کشم، نه دستی تو ابروهام می‌برم، هیچی به هیچی.

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 0.47 مگابایت
  • تعداد صفحات ۸۷ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب مرده‌ريگ

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

شیوا

شیرین جون، وقتی کفشاتو جلو پادری جفت کردی، فهمیدم خبر بدی تو راهه. وسواس داری به گمونم. عزیز دلم آدم کفشاشو که دم در خونه مردم جفت نمی کنه. تلفن که زنگ خورد فهمیدم مال کفشاست. آخه بدجوری جفت شده دم در. خوب نگاه کن، ببین چطور رو به خونه زل زدن. کفشا رو می گم. با خودم گفتم پاشم برم یه لنگه شو بردارم بندازم بیرون رو به دریا. هی تنبلی کردم. هی تنبلی کردم. اینم آخرو عاقبتش. رنگ کفشات چه صورتی جیغی هم هست. ماشالاّ.
کوروش به گمونش بگه مرده من ککم می گزه. به جون شیرین جون اگه برام ذره ای مهم باشه که بفهمم کوروش مرده یا نه. من که می شناسمش گوشیشو داده دست یکی دیگه به حساب خودش، که بهم زنگ بزنه بگه کوروش مرده. خوب مرده که مرده. خیلی ها می میرن. کوروشم روشون. کوروش کبیر هم مرد. مگه آسمون به زمین اومد؟! شیرین جون، واسه چی خدا تو رو مرگ بده؟ مرگ رو بده به من که گذاشتم بره کویر خیر سرم تنها باشم. چه سکوت سکوتی هم می کرد دم آخری! انگاری تا حالا کویر نرفته ایم. چطور دل کند این مرد از زن و زندگی خدا می دونه. وقت رفتنش یه کاسه آب ریختم پشت سرش، آب پشنگه زد تو دریا. دو سه بار با اون چشمای درشتش برگشت نگام کرد. یه خواهشی تو چشماش بود که نگو. چشمای سیاهش شده بود یه کاسه خون. کافی بود لب تر می کردم تا برگرده. به خودم گفتم بذارم بره یه خرده با خودش خلوت کنه تا قدر عافیتو بدونه.
من هم توی خونه برا دل خودم می شینم به سر و وضعم می رسم تا برمی گرده. به خدا نمی دونی چند وقته دستی به موهام نکشیده م. دو سه هفته ای می شه دست و دلم به هیچ کاری نمی ره. نه ریمل می زنم، نه ناخونامو سوهان می کشم، نه دستی تو ابروهام می برم، هیچی به هیچی. اصلاً انگار جنی شده باشم و یه چیزی رفته باشه تو جلدم، شایدم یه چیزی افتاده روم، خدا این چیزا رو بهتر می دونه. دلم برا یه چرت کوتاه روی شن های ساحل لک زده. وای فکرشو بکن یه آهنگ شاد بذاری و آروم آروم سوختن پوستتو زیر آفتاب احساس کنی. تو خواب و بیداری همچی برنزه بشی که هیشکی نشناسدت از خوشگلی. واه واه کی گفته نباس چرت زد موقع برنزه کردن؟! خیلی هم برا پوست خوبه، اصلاً پوست یه نفسی می کشه و جون می گیره. تو بیداری سلولای پوستی همش دارن با هم می جنگن. اینا رو از خودم نمی گم ها، تو مجله جدول خوندم. تو که نمی دونی، تو این مجله ها یه مقاله های علمی ای چاپ می شه که هیچ جا پیدا نمی شه.
ویلا رو به نامم زده. تازه اونم شیش دنگ با سند منگوله دار. همین ویلایی که الآن توشیم و لم دادیم واسه خودمون و با هم گپ می زنیم دیگه. به اصرار خودش ویلا رو قبول کردم. و الاّ من کسی نیستم که چشمم به مال و منال دنیا و این ویلا باشه. کل ایران رو هم به نامم بزنن عین خیالم نیست. اصلاً این چیزا به چشمم هم نمی آد. راستیتش دلم پیش اون خونه جنگلیه بود که همین جوری ویلون و سیلون افتاده یه گوشه، شده خونه جک و جونورا. آخرین بار دو تا گراز گنده توش دیدن. این یکی خیلی باب دندونم نیست. آخه لب ساحله و پاتو که می ذاری بیرون تو دریای کوفتیش غرق می شی. که هرچی بدبختی می کشیم از همین دریاست. مادر بخت برگشته من از همین دریا رماتیسم گرفت.
حالا به نظرت واقعا مرده؟! من که چشمم آب نمی خوره.کوروشو می گم. داشتیم از خونه می گفتیم. خونه جنگلی یه چیز دیگه ست. پنجره های باز و بزرگ و رو به درختای جنگلی. دوست داری فقط زیر برگا دراز بکشی و مجله بخونی و برای دخترای دم بخت گول خورده گریه کنی. تو رختخواب اگه سردت بشه یه دونه برگ گنده بکشی روی خودت و بخوابی. یه کم شاعرانه شد. دستی هم تو شعر دارم. چند تایی شعر گفته م و گذاشته م تو صندوقچه برا روز مبادا. مگه من چه مه که شاعری بهم نیاد؟! برا دل خودم می گم. این لبام باید یه جایی به درد بخورن دیگه. باهاشون باید شعر بخونم. تا حالا برات نخونده م. حالا حوصله کن.
گفتم لب که بگم برات دخترداییم اینا جدیدا دادن براشون لبشون رو سوراخ کرده ن و یه حلقه ریز طلا ازش آویزون کردن. نمی دونی که چی شدن. صورتشون از این رو به اون رو شده. دیگه حلقه از زبون رد کردن لوس شده به جون شیرین. اسمشم باعث بی کلاسیه. مگه ما هندی ایم آخه؟! همه ش عین آهن پاره تو دهن لق می خوره و دندونتو تو سِنای بالا خورد و خاکشیر می کنه. حلقه به زبونت نزنی یه وقت! از من به تو نصیحت. اگه خواستی هم بذاری یه حلقه ریز بذار، نمی گم اصلاً نذار، چرا بذار، اما نوک زبونت. نه کناره هاش. ولی نه، همون تو لب که باشه یه چیز دیگه ست. وقتی دخترداییم می خنده باید ببینیش، همچی برق حلقه طلاییه تو چش می زنه که دلت غنج می ره و دوس داری بمیری براش. قشنگیش هم به همین ریز بودنشه. درشت باشه که چی؟! مگه عهد فرعونه که طلای گنده از سر و گردن آویزون کنن. همه چی باید کوچولو و تودل برو باشه. دختردایی من همیشه در حال خنده س. باید ببینیش. درسته که دخترداییم لب شکریه و حلقه رو تو شکاف لبش انداخته ولی خیلی ناز و مامان شده.
داشتم چی می گفتم؟ آهان، داشتم از همین ویلایی که الآن توشیم می گفتم. می دونم همین روزاست که بره زیر آب و بشه خونه ماهیا. باید جزر و مد رو ببینی چطور خونه به این بزرگی توش گم و پیدا می شه. مطمئنم ندیده ی، آخه اون موقع شب حتما خوابی تو تختت تو خوابگاه. ما که تا صبح بیداریم. هر شب آب تا تو اتاق خواب می آد بالا و می ره پایین. می آد و می ره. هر بارم یه چیزی از خونه و زندگیم رو می بره تو دریا. پدرم در اومده از بس در و دیوار و وسایلم رو خشک می کنم. ولی کوروش جون دم عصر می ایسته لب آب و می گه آب باید خودش بیاد به سمت آدم. می گه آب باید همه دنیا رو بر داره. عاشق جزر و مده. می ایسته تا آب دریا بیاد بالا و تا کمرشو بپوشونه و بعدشم برگرده سر جاش.
من به خدا فقط خودِ کوروشو می خوام و بس. همه جا هم گفته م و می گم و خواهم گفت. ترسی هم از کسی ندارم. تو هم هر جا رفتی به همه بگو شیوا کوروشو برا خاطر خودش می خواد و بس. پول به چه دردی می خوره توی این دوره زمونه؟! مثل ریگ می آد و می ره. صبح یه دسته هزاری می ذاری تو کیفت، بری تا سر کوچه و برگردی، یهو می بینی فقط کاغذ دورش مونده و مهر بانک.
به جون خودم یکاره بازیش گرفته که می گه مرده. مگه می شه آدم همین جوری الکی الکی بمیره. تازه اونم کوروش با اون بدن قرصش. نه، تو خودت جایی شنیده ی یکی یهو بزنه و تو هوا بمیره. تو خونواده ما که یادم نمی آد کسی بی خبر مرده باشه. هزار تا دنگ و فنگ داره مردن تو این دوره زمونه. یه نگاهی به صفحه حوادث بنداز، هرچند می دونم نمی ندازی. ولی ببین چطور یارو با هزار مکافات می میره. من مادربزرگم که سنش اندازه سن زمین بود، مردنش سه سال طول کشید. تازه اونم معلوم نبود مرده باشه. تا دوباره نفسش بالا نیومده بردن زودی خاکش کردن. به جون خودم مادرم هنوزم از دست داییام گله داره که اونا مادرشو زنده به گور کردن و حاضر نشدن چند روزی صبر کنن شاید معجزه بشه و برگرده سر خونه زندگیش. کوروش که هزارماشالاّ هنوز جوونه و قراره هزار سال عمر کنه کنار من. از اینا گذشته به من قول داده پا به پام تا آخر دنیا بیاد.
خیر سرش خبر مرگش رو از خودش درآورده مثلاً می خواد جلب ترحم کنه و من رو برا دیدن خودش غافلگیر کنه. ولی کور خونده، من خودم این کاره ام. زود دست این مردا رو می خونم. تو هم دختر، از من به تو نصیحت، هرچی مردا گفتن برعکسشو عمل کن، اون موقع است که به حرفام ایمان می آری. یه موقعایی تو رختخواب آخرشبا خودشو همچی می زنه به مردن که انگاری واقعا مرده. عین بازیگرای این فیلم هندیا. منم همچی می ترسم که نگو. دست که رو قلبش می ذاری اصلاً نمی زنه. انگاری کن دست گذاشته باشی رو تخته سنگ. دستم همچی می لرزه که انگار تو تنم زلزله اومده. همین الآنم که دارم تعریف می کنم دستام مثل بید می لرزه. بیا دستمو بگیر، اگه تونستی لرزششو بگیری. کوروش عین میت همین جوری دو سه ساعت تکون نمی خوره و مثل اسکلت می افته رو تخت و دهنش رو کج می کنه. تازه یه کم آب دهنش هم کش می آد رو ملافه که حال آدمو به هم می زنه. این جور موقعا دوست دارم سر به تنش نباشه، حالا کی می خواد ملافه ها رو آب بکشه خدا می دونه. اولش بی محلی طی می کنم و برا خودم آواز می خونم و چرخ می زنم تو خونه و ناخونک می زنم به کیک تولد که الکی هر هفته برام می خره. بعدش می آم می شینم ناخونامو لاک می زنم جلو میزتوالت و شکلک درمی آرم. حالا همه این کارا رو می کنم اگه یواشکی نگام کرد خنده ش بگیره و مچشو بگیرم. اما بعدش که می بینم نه راس راسکی مرده، جیغ می کشم و تو سر خودم می زنم و بدو می رم تکونش می دم و به هول و ولا می افتم. اون موقع است که یه دفعه به خودش تکونی می ده و بلند می شه. خودشو می زنه به اون راه که من کیم و خلاصه از این جنگولک بازیا. بعدشم همه ش می ره تو دنیای خودش. انگار نه انگار منم هستم. منم آدمم کنارش. البته از بس عاشقمه این کارا رو می کنه ها. تو هنوز کسی عاشقت نشده اینا رو بفهمی. مردا وقتی عاشق آدم می شن انگار دیگه نمی بیننت. تندتند برات کادو می خرن تا زودتر بی خیالشون شی و بری جلو آینه و با کادوت تا صب ور بری که بگیرن راحت بخوابن. خلاصه این که منو خیلی دوست داره.
می دونم برا چی داره خبر مرگشو بهم می رسونه. خوب هم می دونم. آخه موقع رفتن تیریپ قهر باهاش ورداشتم که قدرمو بدونه. عادت داره وقتی می ره جایی شنگول باشه، منم همیشه باهاش قهر می کنم که چرا خوشحاله وقتی داره از من جدا می شه. آره به خدا همه مردا همینن. حالا هم لابد می خواد آشتی کنه.
یادش رفته پارسال مشت مشت قرص خوردم از دستش. عین خیالش هم نبود. حالا این چیزا رو برات تعریف می کنم یه وقت به سرت نزنه بری یه مشت قرص بخوری، هنوز بچه ای. بزرگ که شدی برو هرچی خواستی بخور. خلاصه کنم شیرین جون. یه مشت قرص خوردم و تا پای مرگ رفتم. نشنیده ی از کسی. حق هم داری. این چیزا گفتن که نداره، بدآموزی هم داره. عالم و آدم خبردار شد و کلی وقت نقل مجالس بودم. هر جا می رفتم باید سیر تا پیاز ماجرا رو تعریف می کردم و همه دورم جمع می شدن. وقتی تعریف می کردم که چطور مشت مشت قرص خوردم همچین دست به دهن می موندن که نگو.
هرچی قرص تو یخچال بود برداشتم و ریختم رو میزتوالت. چه رنگایی داشتن قرصا! باور کن از بچگی یه دونه قرص هم نخورده بودم اما حالا یه عالمه قرص یه جا جمع شده بود رو میزتوالت. سرخ و سفید و سیاه و آبی و بنفش؛ عین یه عالمه مدادرنگی کوچولو. اولش باهاشون چند تا شکل ساختم و بازی بازی کردم که ترسم ازشون بریزه. یه کله آدمک درست کردم. از خط وسط قرص خیلی خوشم می آد. با نوک چاقو رو تک تک قرصا فشار دادم و دوتاشون کردم. برا چی؟! برا این که زیادتر بشن دیگه، تا بتونم بیش تر قرص بخورم. کپسول مپسول توشون نبود. اصلاً هر وقت دکتر می رم با این که دارو نمی خورم، می گم کپسول ننویسه برام. بعدش با زبون یکی یکی نوک زدم و قلپ قلپ آب روش خوردم. نیم ساعتی طول کشید تا حالم جا اومد. آروم آروم از جام بلند شدم و دیدم دیگه پاهام رو زمین بند نیست. مگه تمومی داشت؟! تا صبح کابوس می دیدم. حال خیلی عجیبی داشتم. احساس می کردم ده دوازده تا دست و پا دارم که تو هم گره خورده ن. به جون شیرین جون اگه دروغ بگم. یه زن چاق و چله رو تخت کنارم نشسته بود و سرم رو گذاشته بود رو روناش و هی دست می کرد تو حلقم. النگوهاش لوزه هام رو خراش می داد. ولی کوروش چی؟ هیچی. تمام اون یه ساعتو نشسته بود و با موبایلش ور می رفت. تازه توپ و تشر هم زد که ادا در نیارم.
حالا همه اینا برا چی بود بماند. شاید یه روز نشستم سیر تا پیازشو برات تعریف کردم. فعلاً که یه قضیه ایه بین من و کوروش. خودش که گونی گونی قرص می خوره و هیچیشم نمی شه. از مادرش میگرن ارث برده بی چاره. فکرشو بکن، مردم چی ارث می برن، کوروش چی ارث برده. تازه اگه من نبودم همین خونه ای که توشیم هم براش نمونده بود. نه، تو بگو مونده بود؟ معلومه که نمونده بود. مثلاً به حساب خودشون می شینن شعر می خونن. شمع هم روشن می کنن که مثلاً فضا رو شاعرانه کنن و زیر نور شمع شعری خونده باشن. انگار به دود شمع معتاد باشن. واه واه دود و دمشون کجا بوده بنده های خدا؟! تو چرا خودت رو نگران می کنی؟! راستی چقدر بوی ادکلنت برام آشناست. چیه اسمش؟ بادی چی چی؟ فهمیدم چیه. کوروش برام اصلشو خریده. دود چی چی بوده؟! بدن به اون قرصی دود بهش نمی سازه که.
حالا فکر کرده ننه من غریبم بازی در می آرم برا مردنش و سینه چاک می دم و گلو پاره می کنم که آی بیاین کوروش مرده و خاک تو سرم می ریزم. نه جونم، من وقتی بابام مرد واسه این که پیشونیم چروک نیفته، یه هفته پا شدم رفتم خونه مادربزرگم که دور باشم از این بذار و وردارها. وای از مادربزرگم بگم. مادربزرگ نگو، ماه بگو. این قده دلم تنگه براش که شیطونه می گه همین الآن شال و کلاه کنم برم جواهرده یه سر ببینمش دلم وا شه. آره دیگه، خونه شون جواهردهه. چه آب و هوایی! بالای ابرا. اگه نرفتی تا حالا بدون که نصف عمرت بر فناست. یه بار باید ببرمت با خودم. خودم و خودت. بدون سر خر و مزاحم. نه بابا، کوروشو می خوام چی کار. خودمون دوتایی می ریم تا لب چشمه و بر می گردیم.
یه کم باید وزن کم کنی دختر. راستی نگفته بودم، کوروشم از زنای چاق متنفره. واسه همین لاغریم هم هست که این قدره منو می خواد. یه نگاه به خودت تو آینه کرده ی؟ نفهمیده ی لباسات به تنت تنگ شده و داره از همه درزاش گوشت بیرون می ریزه؟! مگه چند وقت یه بار برا خودت لباس می خری؟ من که عادت کرده م ماه به ماه برم بلوز و لباس خونه و لباس زیر و از این دست چیزا بخرم. اصلاً نمی دونم چه سریه که گیر داده م به لباس خریدن. حالا مگه سایز یک گیر می آد تو این مملکت؟! انگار همه لباسا رو برا زنای حامله دوخته ن. فکرشو بکن، به یارو می گی سایز یک، تو چشات بر و بر نگاه می کنه و می گه خانوم بچه تون چن سالشه. یکی نیست بگه تو که نمی دونی سایز یک چیه چرا بوتیک زده ی. یه در گنجه رو باز کنی می بینی اندازه همین دماوند خودمون بلوز رنگ وارنگ تپه شده توش. طوری که سردرد می گیری از دیدنشون. می شه باهاشون همه مردم جزیره لختی ها رو پوشوند. خواستی چند تاشون رو برا خودت بردار. من دیگه نمی پوشمشون. رنگ مشکی خیلی بهت می آد. یه چند تایی هم تاپ مشکی دارم.

نظرات کاربران درباره کتاب مرده‌ريگ