فیدیبو نماینده قانونی نشر افق و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب بارتيميوس

کتاب بارتيميوس
طلسم سمرقند

نسخه الکترونیک کتاب بارتيميوس به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب بارتيميوس

اتاق به‌سرعت سرد شد. لایه‌ی ضخیمی از یخ روی پرده‌ها و دور چراغ‌های سقفی را گرفت. رشته‌سیم‌های درخشان داخل هر لامپ ضعیف و کم‌نور شدند و شمع‌هایی که مانند قارچ از همه‌جای کف اتاق بیرون زده بودند، با پفی خاموش شدند. اتاقِ تاریک، پر از ابر زرد و خفقان‌آورِ گوگرد شد که در آن سایه‌های سیاه نامشخصی به خود می‌پیچیدند و می‌تابیدند. از دوردست صدای جیغ‌های زیادی به گوش می‌رسید. ناگهان دری که به آن طبقه باز می‌شد، با فشار زیادی به‌سمت داخل خم شد و الوارها ناله کردند. روی چوب‌های کف اتاق صدای قدم‌هایی از پاهای نامرئی، هر لحظه نزدیک‌تر می‌شد و دهان‌هایی نامرئی از پشت تختخواب و زیر میز، کلمات زشت و ترسناکی را زمزمه کردند. ابر گوگردی فشرده شد و ستونی ضخیم از دود ساخت که بازوهایی باریک از آن خارج شده بودند. دود پیش از عقب‌نشینی، مانند زبانی، هوا را لیسید. ستون، مانند آتش‌فشانی در مرکز طلسم ستاره‌ی پنج‌رأس، به‌سوی بالا جوشید و فوران کرد. مکثی کوتاه که به‌‌سختی درک شد، به‌وجود آمد. سپس دو چشم زرد، در قلب دود ظاهر شدند. هی، این اولین‌بار بود، می‌خواستم او را بترسانم. و این کار را هم کردم. پسر موسیاه، در میان ستاره‌ی پنج‌رأس خود که کمی کوچک‌تر بود و طلسم‌های متفاوتی داشت، در فاصله‌ی یک متری از ستاره‌ی اصلی ایستاده بود. رنگش مانند جسد سفید بود و مثل برگی خشک در بادی شدید، می‌لرزید. دندان‌هایش در آرواره‌های لرزانش با سر و صدا به‌هم می‌خوردند. قطره‌های عرق، همان‌طور که از پیشانی و ابروهایش می‌چکیدند، در هوا یخ می‌زدند و مانند دانه‌های تگرگ با سر و صدا بر کف اتاق می‌ریختند.

ادامه...
  • ناشر نشر افق
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 2.69 مگابایت
  • تعداد صفحات ۶۷۲ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب بارتيميوس

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



بخش یک

۱. بارتیمیوس

اتاق به سرعت سرد شد. لایه ی ضخیمی از یخ روی پرده ها و دور چراغ های سقفی را گرفت. رشته سیم های درخشان داخل هر لامپ ضعیف و کم نور شدند و شمع هایی که مانند قارچ از همه جای کف اتاق بیرون زده بودند، با پفی خاموش شدند. اتاقِ تاریک، پر از ابر زرد و خفقان آورِ گوگرد شد که در آن سایه های سیاه نامشخصی به خود می پیچیدند و می تابیدند. از دوردست صدای جیغ های زیادی به گوش می رسید. ناگهان دری که به آن طبقه باز می شد، با فشار زیادی به سمت داخل خم شد و الوارها ناله کردند. روی چوب های کف اتاق صدای قدم هایی از پاهای نامرئی، هر لحظه نزدیک تر می شد و دهان هایی نامرئی از پشت تختخواب و زیر میز، کلمات زشت و ترسناکی را زمزمه کردند.
ابر گوگردی فشرده شد و ستونی ضخیم از دود ساخت که بازوهایی باریک از آن خارج شده بودند. دود پیش از عقب نشینی، مانند زبانی، هوا را لیسید. ستون، مانند آتش فشانی در مرکز طلسم ستاره ی پنج راس، به سوی بالا جوشید و فوران کرد. مکثی کوتاه که به سختی درک شد، به وجود آمد. سپس دو چشم زرد، در قلب دود ظاهر شدند.
هی، این اولین بار بود، می خواستم او را بترسانم.
و این کار را هم کردم. پسر موسیاه، در میان ستاره ی پنج راس خود که کمی کوچک تر بود و طلسم های متفاوتی داشت، در فاصله ی یک متری از ستاره ی اصلی ایستاده بود. رنگش مانند جسد سفید بود و مثل برگی خشک در بادی شدید، می لرزید. دندان هایش در آرواره های لرزانش با سر و صدا به هم می خوردند. قطره های عرق، همان طور که از پیشانی و ابروهایش می چکیدند، در هوا یخ می زدند و مانند دانه های تگرگ با سر و صدا بر کف اتاق می ریختند.
همه چیز خوب و مرتب بود. اما که چه؟ منظورم این است که حدود دوازده ساله به نظر می رسید؛ با چشمان گشاد و گونه های فرورفته. ترساندن یک بچه ی لاغرمردنی آن قدرها هم راضی ام نمی کرد(۱).
بنابراین همان طور شناور در هوا منتظر شدم، امیدوار بودم زود ورد مرخص کردن را بخواند و زیاد معطلم نکند. برای این که سر خودم را گرم کنم، شعله های آبی رنگی را در دیواره ی درونی ستاره ی طلسم به همه سو فرستادم، طوری که انگار شعله ها دنبال راهی می گشتند تا بیرون بروند و او را ببلعند. البته تمامش نمایشی چرند و بی معنی بود. من در همان مدت کوتاه، همه جا را بررسی کرده بودم و می دانستم که مهر و موم به خوبی کاملاً بسته شده است. متاسفانه هیچ اشتباه املایی وجود نداشت.
سرانجام انگار بچه ی بدذات جرئت حرف زدن پیدا کرد. من با کمک لرزش لب هایش ـ لرزشی که فقط در اثر ترس نبود ـ این نکته را حدس زدم. اجازه دادم تا آتش آبی خاموش شود و بویی مشمئزکننده و متعفن جای آن را بگیرد.
پسر با صدایی شبیه جیغ حرف زد: «از تو می خواهم... که... که....» حرفت را بزن! «که اسـ...اسمت را به من بگو... بگویی.»
کار با جوان ترها اغلب همین طور شروع می شود. وراجی های بی معنی. او می دانست و من هم می دانستم که اسم مرا به خوبی می داند، در غیر این صورت چگونه می توانست مرا احضار کند؟ او به کلمه های صحیح، اقدامات صحیح، و مهم تر از همه، به اسم صحیح، نیاز داشت. منظورم این است که این کار شبیه تاکسی گرفتن نیست؛ شما نمی توانید هنگام احضار، هرکسی را به طور تصادفی احضار کنید.
من صدایی قدرتمند، عمیق و تیره مثل شکلات را انتخاب کردم، از آن نوع صداهایی که از همه جا و هیچ جا می آیند و مو را پس گردن افراد بی تجربه سیخ می کند.
ــ بارتیمیوس.
دیدم که پسر پس از شنیدن این کلمه، به سختی آب دهانش را فرو داد. خوب است! پس خیلی هم احمق نبود، و می دانست که من که و چه هستم.
بعد از آن که کمی از خلط های گلویش را بلعید، دوباره حرف زد: «من... من دوباره به تو دستور می دهم تا پاسخم را بدهی. آیا تو همان بار... بارتیمیوسی هستی که در دوران های قدیم به وسیله ی جادوگران احضار شدی تا دیوارهای پراگ را تعمیر کند؟»
این بچه چه قدر وقت تلف می کرد. مگر چه کس دیگری می توانستم باشم؟ من با این حرف او، درجه را کمی بالا بردم. چراغ مانند شکر سوخته، ترک برداشت. شیشه های پنجره، پشت پرده های کثیف لرزیدند و به صدا درآمدند. بچه روی پاشنه هایش به عقب تلوتلو خورد.
ــ من بارتیمیوس هستم! سخرالجنی، انگورسو نیرومند، اژدهای دودهای نقره ای! من دیوارهای اروک سومر، کارناک و پراگ را بازسازی کرده ام. با سلیمان حرف زده ام. با پدران بوفالو در دشت ها دویده ام. زیمبابوه ی قدیم را آن قدر تماشا کرده ام تا سنگ هایش فرو ریخته اند و شغال ها مردم آن جا را خورده اند. من بارتیمیوس هستم! و هیچ اربابی را به رسمیت نمی شناسم. بنابراین پسر، حالا من می خواهم بدانم. تو کیستی که مرا احضار کرده ای؟
پرابهت بود، هان؟ البته همه ی حرف هایم راست بود، و به همین دلیل قدرت بیش تری به آن می بخشید. اما این کار را فقط برای این انجام نمی دادم تا بزرگ جلوه کنم، بلکه امیدوار بودم بچه را وادار کنم تا اسمش را بگوید. با این کار، وقتی به من پشت می کرد می توانستم اقدامی انجام دهم(۲)، اما بخت با من یار نبود.
ــ به اجبار نهفته در دایره، نقاط روی ستاره و زنجیره ی طلسم ها، من ارباب تو هستم! تو از اراده و خواست من پیروی خواهی کرد!
چیز نفرت انگیزی در این چرندیات قدیمی وجود داشت، به خصوص که از دهان نورسته ای لاغر و ترکه ای و با صدایی زیر و بلند و احمقانه بیرون می آمد. بر وسوسه ی این که نظرم را درباره ی او بر زبان آورم، غلبه کردم و همان پاسخ همیشگی را دادم، جمله ای که زودتر کار را تمام کند.
ــ خواسته ی تو چیست؟
اعتراف می کنم که کمی غافلگیر و متعجب شده بودم. بیش تر جادوگران نوآموز ابتدا نگاه می کنند و بعد سوال می پرسند و درخواست شان را می گویند. آن ها به تماشا می روند، قدرت بالقوه شان را بررسی می کنند، اما آن قدر عصبی و وحشت زده می شوند که نمی توانند کاری انجام دهند. زیاد پیش نمی آید که چنین فرد کوچک و جوانی موجودی شبیه مرا احضار کند.
بچه با سرفه ای گلویش را صاف کرد. اکنون وقتش بود، او خودش را برای این لحظه آماده کرده بود. سال ها بود که این لحظه را در رویاهایش دیده بود، در حالی که باید در رختخوابش دراز می کشید و به مسابقه ی خودروسواری یا دختران فکر می کرد. من باعصبانیت منتظر شدم تا درخواست رقت انگیزش را بشنوم. درخواستش چه خواهد بود؟ یکی از درخواست های معمولی و همیشگی؛ مثلاً بالا بردن شی ای در هوا یا حرکت دادن اشیاء از یک طرف اتاق به طرف دیگر. شاید از من بخواهد تا تخیل یا چیزی ذهنی را با جادو به نمایش بگذارم. این کار شاید به تفریح جالبی تبدیل شود؛ باید راهی برای تعبیر اشتباهِ حرف او وجود داشته باشد تا بتوانم حالش را بگیرم(۳).
ــ از تو می خواهم تا طلسم سمرقند را از خانه ی سیمون لاولیس برداری و فردا سحر، زمانی که تو را احضار کردم، آن را برایم بیاوری.
ــ تو چه می خواهی؟
ــ دستور می دهم تا...
گفتم: «بله، خودم شنیدم چه گفتی.» نمی خواستم خودم را جسور یا نگران نشان دهم، این جمله ناخودآگاه از دهانم بیرون پرید و لحن صدایم هم زیادی لغزید.
ـ پس راه بیفت!
گفتم: «یک دقیقه صبر کن!» تهوعی را در معده ام حس می کردم، که هنگام مرخص شدن حس می کنید. درست شبیه این است که یک نفر دل و روده ی شما را از پشت تان بیرون بکشد. اگر برای ماندن اصرار داشته باشید، آن ها باید سه بار دستورشان را بگویند. اغلب، شما این قدر معطل نمی شوید، اما این بار من همان جایی که بودم، ماندم؛ دو چشم درخشان در مه خشمگینی از دود جوشان.
ــ پسر، آیا می دانی از من چه می خواهی؟
ــ مجبور نیستم با تو حرف بزنم، بحث کنم یا شرط و شروطی تعیین کنم، یا درگیر هیچ گونه معما، قمار، بازی یا شرط بندی شوم، یا...
ــ باور کن که من هم دلم نمی خواهد با بچه ی لاغر و استخوانی ای مثل تو گپ بزنم، پس چرندیاتی را که یاد گرفته ای برای خودت نگه دار. یک نفر از تو سوء استفاده می کند. او کیست؟ اربابت؟ ترسوی پیری که پشت یک پسربچه پنهان شده است؟
گذاشتم دود اندکی عقب برود و کم شود؛ برای نخستین بار خطوط اصلی بدنم را به صورت شناور در سایه ها نشانش دادم و گفتم: «تو اگر با احضار من بخواهی از یک جادوگر واقعی چیزی بدزدی، دو برابر با آتش بازی می کنی. ما کجا هستیم؟ در لندن؟»
او با سر پاسخ مثبت داد. بله، این جا لندن بود. خانه ای کثیف و زشت شهری. من از میان دود، اتاق را بررسی کردم. سقف کوتاه، کاغذ دیواری های برآمده و تصویر رنگ و رورفته ی روی دیوار. که تصویری از مناظر آلمان بود؛ انتخابی عجیب برای یک پسر. انتظار داشتم تصویر خوانندگان پاپ یا بازیکنان فوتبال را ببینم... بیش تر جادوگران، حتی زمانی که خیلی جوان اند، سازگارجو هستند.
با لحنی نرم و مشتاق گفتم: «هی... این دنیای بد و شرارت آمیزی است و آن ها چیزهای کمی به تو یاد داده اند.»
ــ من از تو نمی ترسم! دستورم را برایت صادر کردم و می خواهم که بروی!
این دومین فرمان مرخص کردن بود. دل و روده ام به هم ریخت، انگار که خودرویی از رویم عبور کرده بود. احساس کردم شکل و اندامم موج خورد. گرچه این پسر خیلی جوان و بچه بود، اما قدرتمند به نظر می رسید.
ــ لازم نیست از من بترسی؛ دست کم اکنون لزومی ندارد. سیمون لاولیس زمانی که بفهمد طلسم دزدیده شده، خودش دنبال تو می آید. اما به خاطر بچه بودنت، به تو رحم نمی کند.
ــ تو مجبوری به فرمان و اراده ی من عمل کنی.
گفتم: «بله، مجبورم.» باید طلسم را به او می دادم. او، هم مصمم بود و هم خیلی احمق.
دستش حرکت کرد. من نخستین کلمه ی سامانه گیره را شنیدم. می خواست به من درد وارد کند.
من رفتم. دیگر نیازی به ایجاد جلوه های ویژه و انجام کارهای نمایشی بیش تر نبود.

۲

هنگامی که در غروب لندن روی تیر چراغ برقی فرود آمدم، باران می بارید. بخت و اقبالم همین بود. شکل پرنده ی سیاهی را به خود گرفته بودم، پرنده ای سرزنده با منقاری زرد و پرهای سیاه. در چند ثانیه به پرنده ای خیس با بال های زشت در همپ استید تبدیل شدم. سرم را به این طرف و آن طرف چرخاندم و درخت بزرگ زانی را دیدم. برگ هایی که به وسیله ی بادهای نوامبر فروریخته بودند، پای درخت کپک می زدند و می گندیدند، اما شاخه های پهن آن پناهگاهی را در برابر باران ایجاد می کردند. به سوی آن درخت پرواز کردم و از روی خودرویی گذشتم که در خیابان پهن حومه ی شهر حرکت می کرد. در پس دیوارهای بلند و بوته ها و درختان همیشه سبز باغ ها، چند ویلای بزرگ و سفید زشت، مانند چهره ی مردگان، در تاریکی دیده می شدند.
خب، شاید حال و هوای من باعث می شد که آن ها آن طور به نظر برسند. پنج چیز نگرانم می کردند. برای شروع، درد گنگی که با داشتن شکل یا اندام مادی به سراغم می آمد، شروع شده بود. درد را در پرهایم حس می کردم. تغییرشکل دادن می توانست مدّتی درد را دور نگه دارد، اما در مراحل حساس عملیات، توجه دیگران را به سوی من جلب می کرد. پس تا وقتی نسبت به اطرافم مطمئن نمی شدم، باید همین پرنده باقی می ماندم.
دومین چیز، هوا بود که به اندازه ی کافی درباره ی آن حرف زده ام.
سوم این که محدودیت بدن های مادّی را فراموش کرده بودم. بالای منقارم می خارید و با تلاشی ناموفق سعی کردم با بالم آن را بخارانم. چهارم، آن بچه. سوال های زیادی درباره ی او داشتم. که بود؟ چرا دلش می خواست بمیرد؟ چه طور می توانستم پیش از آن که کشته شود، به خاطر این ماموریتی که به من داده، با او تسویه حساب کنم؟ اخبار سریع حرکت می کنند و بدون تردید من به خاطر کاری که برای آدم بی ارزشی مثل او انجام می دادم، دیر یا زود دچار دردسر می شدم.
پنجم... طلسم، این طلسم از هر لحاظ قدرتمند بود. نمی دانستم آن پسر پس از به دست آوردن طلسم، با آن چه کار می کند؟ به گمانم خودش هم نمی دانست. شاید آن را مانند نوعی وسیله ی تزئینی به خودش آویزان کند. شاید دزدیدن طلسم ها مد روز شده است، درست مثل قالپاق دزدی مردم عادی. با این حال ابتدا باید طلسم را به دست می آوردم و این کار ساده ای نبود، حتی برای من.
چشمان پرنده ای خود را بستم و چشمان درونم را گشودم. یکی پس از دیگری، هرکدام در سطح یا دنیایی متفاوت(۴). به اطرافم نگاه کردم. روی شاخه، بالا و پایین پریدم تا بهترین تصویر را به دست آوردم. دست کم سه خانه در آن خیابان با جادو محافظت می شدند، که نشان می داد ما در چه منطقه ی ثروتمندی بودیم. دو خانه ای را که در انتهای خیابان بودند، بررسی نکردم؛ خانه ی روبه روی آن ها، در پس تیر چرا غ برق، نظرم را جلب کرده بود؛ خانه ی سیمون لاولیس جادوگر.
نخستین سطح پاک و امن بود، اما او در سطح دوم، شبکه ای دفاعی ایجاد کرده بود که مانند هاله ای آبی رنگ در سراسر دیوارِ بلند می درخشید. با این حال در طول دیوارها پایان نمی یافت، بلکه تا بالای ساختمان سفید و کوتاه به هوا می رفت و از سوی دیگر به پایین برمی گشت، درست مثل گنبدی بزرگ و درخشان.
بد نبود، اما از پس آن برمی آمدم.
در سطوح سوم یا چهارم چیزی وجود نداشت، اما در سطح پنجم سه نگهبان را دیدم که درست روی لبه ی دیوار باغ، در هوا پرسه می زدند. آن ها زرد رنگ بودند و هریک سه پای عضلانی داشتند که روی بدنی غضروفی می چرخیدند. بالای بدن شان هم برآمدگی ای وجود داشت که دو دهان و چند چشم تیزبین رویش دیده می شدند. این موجودات به صورت نامنظم، داخل باغ، بین دیوارها حرکت کرده و به همه جا سر می کشیدند. من به طور غریزی خود را به تنه ی درخت زان چسباندم، اما می دانستم که آن ها نمی توانند از آن جا، مرا ببینند. از این فاصله، من در تمام سطوح هفتگانه، شبیه پرنده ای سیاه بودم. وقتی نزدیک شدم، آن ها باید از تصویری که برای خود درست کرده بودم، عبور می کردند.
سطح ششم پاک بود، اما هفتمین سطح... خیلی عجیب بود. نمی توانستم چیز واضحی ببینم ـ خانه، خیابان و شب بدون تغییر بودند ـ اما اگر بخواهید، می توانید اسمش را حس ششم یا شهود بگذارید، مطمئن بودم که چیزی آن جا پنهان شده است.
با تردید منقارم را به گره ی روی چوب درخت مالیدم. همان طور که انتظارش را داشتم، جادوی قدرتمند بسیار زیادی در این جا فعال بود. اسم لاولیس را شنیده بودم؛ جادوگری مخوف و کارفرمایی سرسخت. بخت یارم بود که تاکنون توسط او احضار نشده بودم. دوست نداشتم او و خدمتکارانش با من دشمن شوند.
اما مجبور بودم از آن بچه اطاعت کنم.
پرنده ی سیاه خیس از روی شاخه پرید و از خیابان گذشت و با دقت از محوطه ی نورانی نزدیک ترین چراغ دور شد. پرنده گوشه ی دیوار روی چمن های کوتاه فرود آمد. آن جا چهار کیسه زباله ی سیاه گذاشته بودند تا روز بعد آن ها را ببرند. پرنده ی سیاه پشت کیسه ها پرید. گربه ای که چند لحظه پیش، از فاصله ای نزدیک پرنده را دیده بود(۵) صبر کرد تا پرنده بیرون بیاید، اما بعد صبرش تمام شد و با کنجکاوی دنبال آن رفت. گربه پشت کیسه ها هیچ پرنده ای ندید، چه سیاه و چه هر رنگ دیگری. چیزی آن جا نبود، مگر برآمدگیِ کوچکی از حفاری یک موش کور.

۳

من از مزه ی گل و لای متنفرم. این مزه برای موجودی که از هوا و آتش درست شده، مناسب نیست. زمانی که با خاک تماس پیدا می کنم، وزن آزاردهنده اش، به من فشار می آورد. به همین دلیل است که درباره ی انتخاب بدن، خیلی سخت گیر هستم. پرندگان، حشره ها، خفاش ها، چیزهایی که سریع می دوند، خوب اند، اما موجوداتی که روی درختان زندگی می کنند، از همه بهترند. موجودات روی زمین خوب نیستند. موش های کور، بدند.
اما وقتی باید از مسیرهای حفاظتی عبور کنید، سریع بودن چیز خوبی نیست. من درست فهمیده بودم که سپر دفاعی، به زیر زمین ادامه پیدا نکرده بود. موش کور زمین را حفر کرد؛ خیلی عمیق، تا زیر پایه های دیوار. هیچ زنگ خطر جادویی به صدا درنیامد، گرچه سرم را پنج بار به تکه سنگی کوبیدم(۶). دوباره به سمت بالا حفاری کردم و پس از بیست دقیقه خزیدن، حفاری و دور کردن دماغ کوچکم از کرم های خاکی آبدار که با جابه جایی هر ذره خاک به آن ها می رسیدم، به سطح زمین برگشتم.
موش کور سرش را بااحتیاط از برآمدگی کوچک خاکی که روی سطح چمن های سیمون لاولیس ایجاد کرده بود، بیرون آورد. به اطراف نگریست و منظره را بررسی کرد. چراغ های طبقه ی اول خانه روشن بودند و پرده ها، کشیده و بسته. براساس آن چه که موش کور توانست ببیند، چراغ های طبقه ی دوم خاموش بودند. نور آبی شفافِ سامانه ی دفاع جادویی به بالای سر کمانه کرده بود. یکی از نگهبانان زرد در فاصله ی سه متری بالای بوته ها، در مسیر احمقانه اش حرکت کرد. دو نگهبان دیگر اکنون پشت خانه بودند.
دوباره هفت سطح را بررسی کردم. باز هم چیزی نبود، و باز هم آن حس ناراحت کننده ی خطر. آه، بسیارخب.
موش کور زیرِ زمین برگشت و از زیر ریشه ی چمن ها به سوی خانه تونل زد و دوباره زیر نزدیک ترین پنجره، داخل باغچه ی گلکاری شده، بالا آمد. موش به سختی کار می کرد. گرچه وسوسه شده بود به همان شیوه وارد زیرزمین شود، اما دلیلی نداشت با آن شکل و شمایل به راهش ادامه دهد. باید راه و روش متفاوتی می یافت.
صدای خنده و برخورد لیوان ها به گوش پشمالوی موش کور رسید. صدا به طور حیرت آوری بلند و نزدیک بود. در فاصله ی هفتاد سانتی متری، دریچه ی تهویه ی هوا قرار داشت، که در گذر زمان ترک برداشته بود. آن راه به داخل خانه می رفت.
با آرامش خیال به حشره ای تبدیل شدم.

۴

از محل عبور هوا، با چشمان چندوجهی به داخل اتاق نشیمنی عادی و سنتی نگاه کردم. لوازم اتاق عبارت بودند از فرشی ضخیم، کاغذ دیواری های راه راه زشت، چیزِ کریستالیِ بدترکیبی که وانمود می کرد لوستر است، دو نقاشی رنگ روغن که در اثر گذر زمان تیره شده بودند، کاناپه ای با دو صندلی راحتی (راه راه)، یک میز قهوه خوری کوتاه با سینی نقره ای و بطری نوشیدنیِ رویش، بدون هیچ لیوانی؛ لیوان ها در دستان دو انسان بودند.
یکی از آن ها زن بود؛ جوان (که برای انسان ها به معنی خیلی خیلی جوان است)، با ظاهری زیبا، چشمانی درشت و موهای سیاه کوتاه. من به طور خودکار صورت او را به خاطر سپردم. فردا، وقتی به دیدن آن بچه می روم، به شکل این زن نزد او ظاهر می شوم. باید ببینم ذهن آهنین، اما بچگانه ی او چه واکنشی به آن وضع نشان خواهد داد!(۷)
اما در این لحظه بیش تر به مردی توجه داشتم که به این زن لبخند می زد و سر تکان می داد. مرد لاغر و قدبلندی که به نوعی غیرعادی خوش سیما بود. موهایش را با روغن زننده و بدبویی عقب زده بود. عینکی با قاب های کوچک گرد، دهانی بزرگ با دندان های خوب و آرواره های محکم داشت. چیزی به من گفت که او باید سیمون لاولیس جادوگر باشد. آیا این هاله ی غیرقابل تعریف، قدرت و اختیار او بود؟ یا حرکات مالکانه اش که به اطراف اتاق اشاره می کرد؟ یا بختک کوچکی که روی شانه اش شناور بود (در سطح دوم) و بادقت در جست و جوی خطر به همه سو نگاه می کرد؟
من با ناراحتی دو پای جلوی خودم را به هم مالیدم. باید خیلی دقت می کردم. بختک اوضاع را پیچیده و سخت کرد.(۸)
خیلی بد شد که عنکبوت نبودم. آن ها می توانند ساعت ها بدون هیچ دردسری بی حرکت بنشینند. حشره ها اما عصبی ترند. اگر این جا تغییر شکل می دادم، برده ی جادوگر بدون تردید مرا حس می کرد. باید بدنم را به زور وادار می کردم بدون حرکت در کمین بنشیند و به دردی که دوباره در بدنم ایجاد می شد، توجهی نمی کردم.
جادوگر مشغول حرف زدن بود. کار دیگری نمی کرد. زن با چشمان درشت و احمقش، چنان با تحسین به مرد زل زده بود که دلم خواست نیشش بزنم.
ــ... آماندا، این باشکوه ترین مراسم خواهد بود. تو گل سرسبد اشرافیان لندنی خواهی بود! می دانی که خود نخست وزیر امیدوار است به زودی از مِلک تو دیدن کند؟ بله، خودم از افراد موثق این را شنیده ام. دشمنانم هفته هاست که به طرز شرم آوری تلاش می کنند تا در کارم دخالت کنند، اما او می خواهد همایش را در آن تالار برگزار کند. پس می بینی، جانم، من هنوز هم در موارد اساسی می توانم او را تحت کنترل خود درآورم. نکته این جاست که چگونه باید با او بازی کرد و غرورش را با تملق ارضا کرد... به کسی نگو، اما درواقع او مرد ضعیفی است. تخصصش طلسم و سحر است، اما حالا به ندرت جادو می کند. چرا باید چنین زحمتی به خود بدهد؟ او مردان زیادی دارد که کارهایش را انجام می دهند...
جادوگر چند دقیقه ای به وراجی اش ادامه داد و به طور خستگی ناپذیری اسامی مختلفی را بر زبان آورد. زن، نوشیدنی اش را نوشید، سرتکان داد، نفسش را در سینه حبس کرد و در لحظه های مناسب با ایما و اشاره واکنش های صحیح را نشان داد و روی کاناپه وول خورد. من که حوصله ام سر رفته بود، نزدیک بود خوابم ببرد(۹).
ناگهان بختک به حال آماده باش درآمد. سرش ۱۸۰ درجه چرخید و به در انتهای اتاق نگاه کرد بعد آرام برای اعلام خطر، گوش جادوگر را نوازشی کرد. چند ثانیه بعد در باز شد و مردی با کت سیاه بلند و سر تاس وارد شد و مودبانه ایستاد.
ــ پوزش می خواهم قربان، اما خودرو شما آماده است.
ــ متشکرم، کارتر. تا یک دقیقه ی دیگر کارمان تمام می شود.
مرد کت پوش بیرون رفت. جادوگر لیوانش را (که هنوز پر بود) روی میز گذاشت. دست زن را گرفت و محترمانه بوسید. پشت سر او بختک با حالت تهوع، شکلک درآورد.
ــ آماندا، از این که باید بروم متاسفم، اما کار مرا فرا می خواند. امشب به خانه برنمی گردم. می توانم به شما تلفن بزنم؟ فردا شب با رفتن به نمایش، موافقی؟
ــ عالی است، سیمون.
ــ پس تصمیم گرفته شد. دوست خوبم، میک پیس، نمایش جدیدی آماده کرده است. به زودی بلیت ها را می گیرم. حالا کارتر شما را به خانه تان می برد.
مرد، زن و بختک بیرون رفتند و در را کمی باز گذاشتند. پشت سر آن ها حشره ای از مخفیگاهش بیرون آمد و با سرعت و بدون سر و صدا به سوی دیگر اتاق، به نقطه ی دیده بانی خوبی رفت تا بتواند راهرو را ببیند. برای چند دقیقه کار هایی انجام گرفتند: کت ها آورده شدند، دستورهایی صادر شدند و درها به هم خوردند. سپس جادوگر خانه اش را ترک کرد.
من به راهرو پرواز کردم. آن جا پهن و سرد بود و پوشیده از کف پوش سیاه و سفید سرامیکی. سرخس های سبز داخل ظروف سرامیک بزرگ رشد کرده بودند. من دور لوستر چرخیدم و گوش کردم. همه جا خیلی آرام بود. تنها، صدایی از آشپزخانه ی دوردست می آمد که آن هم بی ضرر به نظر می رسید؛ فقط سر و صدای قابلمه ها و بشقاب ها و چند صدای بلند آروغ که احتمالاً از آشپز بود.
به این فکر کردم که چند موج سحرآمیز مخفی بفرستم تا بتوانم محل لوازم سحرآمیز جادوگر را ردیابی کنم، اما به این نتیجه رسیدم که خیلی پرخطر است. شاید موجودات نگهبان بیرون خانه آن را ردیابی کنند، تازه اگر نگهبان دیگری داخل خانه نباشد. من، حشره، باید خودم به جست و جو و شکار می رفتم.
همه ی سطوح و لایه ها پاک و بی خطر بودند. در راهرو پیش رفتم و بعد ـ به پیروی از حسی درونی ـ به طبقه ی بالا رفتم.
در طبقه ی بالا، راهرویی با فرش ضخیم و کلفت به دو سو می رفت و در هر طرف ردیفی از نقاشی های رنگ روغن وجود داشت. من زود به راهروی سمت راست علاقه مند شدم چون در میانه ی راه، جاسوسی مستقر بود. جاسوس در چشمان انسان یک زنگ خطرِ دود بود، اما در سطوح دیگر هویت واقعی اش را می شد دید: یک وزغ سروته شده که با چشمان برآمده ی زشتش روی سقف نشسته بود. او هر چند دقیقه یک بار تکان می خورد و کمی می چرخید. وقتی جادوگر برمی گشت، جاسوس همه ی اتفاق هایی را که روی داده بود، برای او بازگو می کرد.
من جادوی کوچکی را به سوی وزغ فرستادم. بخاری غلیظ و روغنی از سقف پایین آمد و دورتادور جاسوس را گرفت و دیدش را کور کرد. در حالی که وزغ با سردرگمی به این طرف و آن طرف می پرید و می غرید، من با سرعت پرواز کردم، از کنارش گذشتم و به در انتهای راهرو رسیدم. تنها دری که در آن راهرو سوراخ کلید نداشت، و زیر رنگ سفیدش، چوبی بود که با ورق های فلزی محافظت می شد. دو دلیل خوب برای این که ابتدا این در را آزمایش کنم.
شکاف بسیار باریکی زیر در وجود داشت. برای یک حشره خیلی کوچک بود، اما من هم دلم می خواست ظاهرم را عوض کنم چون درد داشتم. حشره به اندکی دود تبدیل شد و درست پیش از آن که دیوار دودی دور وزغ از بین برود، زیر در از نظر ناپدید شد.
من در آن اتاق به یک بچه تبدیل شدم.
اگر اسم آن شاگرد جادوگر را می دانستم، با رفتاری خصمانه شکل او را به خود می گرفتم تا وقتی سیمون لاولیس به بررسی دزدی می پرداخت، سرنخی به او بدهم. اما تا اسمش را نمی دانستم، هیچ تسلطی بر او نداشتم. به همین دلیل به پسری تبدیل شدم که قبلاً می شناختم، شخصی که دوستش داشتم. غبار او مدت ها پیش در طول رود نیل پراکنده شده بود، به همین دلیل جرم من آسیبی به او نمی رساند، علاوه بر آن، از این که می توانستم او را این گونه به یاد آورم، خوشحال بودم. او پوستی قهوه ای و چشمانی درخشان داشت و پارچه ای سفید دور کمرش بسته بود. پسر به همان شیوه ی خودش به اطراف نگاه می کرد، یعنی سرش اندکی به یک سو خم بود.
اتاق هیچ پنجره ای نداشت. چند کمد کنار دیوارها قرار داشتند که همگی پر از لوازم جادویی بودند. بیش تر آن ها بی ضرر و عادی بودند و فقط به درد نمایش می خوردند، اما چند شیء جالب نیز وجود داشت(۱۰).
یک شاخ احضارکننده وجود داشت که می دانستم واقعی بود چون وقتی به آن نگاه کردم، حالم را کمی بد کرد. یک بار دمیدن در آن شاخ، باعث می شد تا تمام موجودات تحت فرمان جادوگر به پایش بیفتند و طلب بخشش کنند و دستورش را به اجرا درآورند. این دستگاه قدیمی و بی رحمانه ای بود و من نتوانستم به آن نزدیک شوم. در قفسه ی دوم چشمی از گِل رس ساخته شده بود. قبلاً یکی از آن ها را دیده بودم، داخل سر یک غول خودکار بی اراده. نمی دانم آیا این جادوگر احمق نیروی بالقوه ی نهفته در این چشم را درک می کرد یا نه. بدون تردید نه! شاید در سفری به اروپای مرکزی، در تعطیلاتش آن را از بازار مکاره ای برای یادگاری خریده بود. جهانگردی جادوگرانه... اگر اسمش را بخواهید(۱۱). خب، با کمی بخت و اقبال شاید این چشم، روزی او را بکشد.
طلسم سمرقند هم آن جا بود. داخل ظرفی مخصوص که به وسیله ی شیشه و شهرت خودش محافظت می شد. کنار آن رفتم، سطوح مختلف را نگاه کردم و دنبال خطر گشتم. خب، چیز خاصی پیدا نکردم، اما احساس کردم در سطح هفتم چیز مهیبی تکان می خورد. این جا، نه، اما خیلی نزدیک. باید سریع باشم.
این طلسمِ کوچک و ملال آور، از طلای چکش خورده درست شده بود و از زنجیر طلایی کوچکی آویزان بود، در مرکز آن جواهر یشم بیضی شکلی وجود داشت. طلا با طرح اسبان دونده تزئین شده بود. اسب ها مهم ترین دارایی مردم آسیای مرکزی بودند، مردمی که سه هزار سال پیش این طلسم را ساخته و در مقبره ی یکی از شاهزادگا ن شان دفن کرده بودند. باستان شناسی روسی آن را در دهه ی ۱۹۵۰ پیدا کرده بود. طلسم، خیلی زود به وسیله ی جادوگرانی که ارزش واقعی آن را تشخیص دادند، دزدیده شد. من نمی دانم چگونه سیمون لاولیس آن را تصاحب کرده بود، یا به عبارت دیگر برای تصاحب آن چه کسی را کشته بود یا سر چه کسی کلاه گذاشته بود؛ نمی دانم.
سرم را چرخاندم و گوش کردم. خانه، آرام و ساکت بود.
دستم را روی قفسه بالا بردم و با دیدن تصویرم که دستش را مشت کرده بود، لبخند زدم.
سپس دستم را پایین آوردم و از میان شیشه گذراندم.
تپشی از انرژی جادویی در تمام هفت سطح و لایه به صدا درآمد. من طلسم را برداشتم و دور گردنم انداختم. با سرعت چرخیدم. اتاق مانند گذشته بود، اما حس کردم چیزی در سطح هفتم با سرعت حرکت می کرد و نزدیک می شد.
زمان رفتار مخفیانه و دزدانه تمام شد.
در حالی که به سوی در می دویدم، از گوشه ی چشم دریچه ای را دیدم که ناگهان در هوا باز شد. داخل دریچه تاریک بود، اما زود به وسیله ی چیزی که از آن بیرون می آمد، راهش سد شد.
به سوی در دویدم و با مشت بچگانه ام به آن کوبیدم. در مانند مقوایی نازک خم و پاره شد. بدون توقف از آن گذشتم.
داخل راهرو وزغ به سویم چرخید و دهانش را بازکرد. تکه ای لجن سبز بیرون آمد و به سوی سرم سرعت گرفت. جاخالی دادم و گل و لای، روی دیوار پشت سرم ریخت و همه چیز را، از رنگ و گچ تا آجرهای زیرین، ذوب و نابود کرد.
من صاعقه ای از فشار را به سوی او شلیک کردم. وزغ با صدای کوتاهی از پشیمانی، از درون منفجر شد و به ماده ی سفتی به اندازه ی تکه ای سنگ مرمر تبدیل شد و بر زمین افتاد. از سرعت قدم هایم کم کردم. در حالی که در راهرو می دویدم، سپری دفاعی و حفاظتی دور بدن مادی خودم کشیدم، چون هر لحظه ممکن بود موشکی شلیک شود.
که البته حرکت عاقلانه ای بود، چون لحظه ی بعد شعله ای درست پشت سرم به زمین اصابت کرد. برخورد چنان قوی بود که مرا با زاویه ای تند در راهرو به جلو پرت کرد و به دیوار کوبید. شعله های سبز در اطرافم زبانه کشیدند و روی تزئینات دیوار، خطوطی را مانند اثر انگشتان دستی عظیم ایجاد کردند.
من سردرگم از آوار، بلند شدم و به عقب چرخیدم.
بالای در شکسته، در انتهای راهرو موجودی ایستاده بود که اندامی مردانه و بلندقامت داشت، با پوستی قرمز روشن و سری چون شغال.
ــ بارتیمیوس!
انفجار دیگری از راهرو به سویم آمد. من جاخالی دادم و به سوی پله ها دویدم و وقتی انفجار گوشه ی دیوار را بخار کرد، روی پله ها، از میان آوار فروغلتیدم و دو متر پایین تر روی کف سرامیکی سیاه و سفید فرود آمدم و ترک های بزرگی روی آن ها ایجاد کردم.
روی پاهایم ایستادم و به در جلو نگاه کردم. از میان شیشه ی مات کنار در، خطوط مبهم اندام یکی از سه نگهبان زرد را دیدم. او منتظر بود و نمی دانست که از داخل خانه دیده می شود. تصمیم گرفتم از جای دیگری خانه را ترک کنم. به همین ترتیب است که همواره هوش برتر بر قدرت بسیار بی رحم، پیروز می شود!
اکنون که صحبت از این شد، باید با سرعت آن جا را ترک می کردم. سر و صدایی که از طبقه ی بالا به گوش می رسید به معنی تعقیب کردن بود.
از میان دو اتاق دویدم؛ کتابخانه و اتاق غذاخوری. هربار که به سوی پنجره می دویدم، با دیدن موجود زردی در بیرون، عقب نشینی می کردم. حماقت آن ها در نشان دادن خودشان با احتیاط من در دوری از هرگونه سلاح سحرآمیزی که ممکن بود، داشته باشند، برابری می کرد.
پشت سرم، کسی اسمم را با خشم و عصبانیت فریاد زد. با کلافگی در بعدی را باز کردم و خود را در آشپزخانه یافتم. هیچ در داخلی دیگری وجود نداشت، اما دری به جایی باز می شد که شبیه گلخانه بود، مکانی پر از گیاهان و بوته های سبز. پشت آن، باغ بود، و البته سه نگهبان که روی پاهای چرخان شان با سرعتی حیرت انگیز به آن سوی خانه آمده بودند. من برای این که زمان و فرصت به دست بیاورم، روی در پشت سرم مهر زدم. سپس چرخیدم و آشپز را دیدم.
او روی صندلی اش نشسته بود و کفش هایش روی میز آشپزخانه بودند؛ مردی چاق و سرزنده با صورتی قرمز که چاقوی گوشت خردکنی در دست داشت. آشپز بادقت ناخن هایش را با چاقو می گرفت و طوری استادانه آن را به هوا پرت می کرد که توی اجاق کنارش فرو می افتاد و در همان حال، با چشمان کوچک سیاهش مرا تماشا می کرد.
ناراحت شدم. به نظرم اصلاً از ورود یک پسر مصری به آشپزخانه اش ناراحت یا متعجب نبود. او را در سطوح مختلف بررسی کردم. در سطوح یک تا شش یکسان بود: آشپزی چاق با پیش بندی سفید؛ اما در هفتمین سطح...
ای وای...
ــ بارتیمیوس!
ــ فکارل!
ــ اوضاع چه طور است؟
ــ بد نیست.
ـ تازگی ها تو را این اطراف ندیده ام.
ــ خیر، به گمانم ندیده ای.
ــ باعث خجالت است، هان؟
ــ بله، خب... حالا این جا هستم.
ــ بله، این جا هستی.
درحالی که این گفت وگوی جالب ادامه می یافت، صدای مجموعه ای از انفجارها از آن سوی در به گوش می رسید. اما مهر و موم من به خوبی مقاومت می کرد. با محترمانه ترین شیوه ی ممکن لبخند زدم.
ــ جابور مثل همیشه هیجان زده به نظر می رسد.
ــ بله، همیشه همین طور است. اما بارتیمیوس، او حالا گرسنه تر است. حتی وقتی به خوبی تغذیه شده، باز هم راضی و سیر به نظر نمی رسد. و این روزها به ندرت خوب غذا می خورد. خودت که می توانی تصورش را بکنی!
ــ شعار ارباب تو این است: با آن ها بدرفتاری کن تا آماده به خدمت باشند، درست است؟ با این حال اربابت باید خیلی قدرتمند باشد که بتواند تو و جابور را هم زمان برده ی خودش نگه دارد.
آشپز لبخند کوچکی زد و با حرکت چاقو، ناخنی را به سوی سقف پرت کرد. تکه ی ناخن در گچ فرو رفت و همان جا ماند.
ــ هی، هی، بارتیمیوس، ما در تجمعات متمدنانه ی خودمان از کلمه ای که با "ب" شروع می شود، استفاده نمی کنیم، مگرنه؟ من و جابور بازی خودمان را می کنیم.
ــ البته که بازی خودتان را می کنید.
ــ حالا که صحبت از تفاوت قدرت است، می بینم که نمی خواهی در سطح هفتم با من گفت وگو کنی. این کمی بی ادبانه است. آیا به خاطر این که از شکل اصلی و واقعی من ناراحت می شوی؟
ــ سرگیجه می گیرم، فکارل، اما ناراحت نمی شوم(۱۲).
ــ خب، پس همه چیز دلپذیر است. راستی بارتیمیوس، من این ظاهری را که برای خودت انتخاب کرده ای، تحسین می کنم. اما می بینم که طلسم خاصی کمی وزن تو را سنگین کرده است. شاید بتوانی لطف کنی، آن را درآوری و روی میز بگذاری، بعد اگر به من بگویی که برای چه جادوگری کار می کنی، شاید راهی پیدا کنم تا این دیدار به شیوه ای غیر مرگ آور پایان یابد.
ــ تو لطف داری، اما می دانی که نمی توانم این کار را بکنم.(۱۳)
آشپز با چاقوی تیزش لبه ی میز را خراشید و گفت: «بگذار با تو رو راست باشم. تو می توانی و این کار را هم خواهی کرد. البته این یک موضوع شخصی نیست. شاید روزی ما دوباره با هم کار کنیم، اما حالا من هم مانند تو متعهد هستم و دستورها و ماموریت هایی دارم که باید اجرا کنم. پس مانند همیشه، همه چیز به موضوع زور و قدرت ختم می شود. اگر اشتباه می کنم، به من بگو. اما متوجه شدم که امروز اعتماد به نفس نداری، چون اگر داشتی، از همان در جلو بیرون می رفتی و با سه پاها می جنگیدی، نه این که بگذاری تو را در خانه، به سوی من هدایت کنند.»
ــ من فقط از حسی درونی پیروی می کردم.
ــ اهوم. بارتیمیوس، شاید بهتر باشد دیگر به سوی پنجره نروی. این نقشه به طرز تاسف انگیزی آشکار است، حتی برای یک انسان.(۱۴) علاوه بر این، سه پایه ها، آن جا منتظرت هستند. طلسم را تحویل بده، در غیر این صورت متوجه می شوی که آن سپر دفاعی قراضه ات به هیچ دردی نمی خورد.
او ایستاد و دستش را جلو آورد. مکثی ایجاد شد. پشت سرم، انفجارهای صبورانه (اما احمقانه)ی جابور هنوز سروصدا می کردند. این در باید مدت ها پیش به خاک چوب تبدیل می شد. سه نگهبانِ باغ در هوا شناور بودند و چشمان شان به من دوخته شده بود. برای الهام گرفتن، به اطراف اتاق نگاه کردم.
ــ بارتیمیوس، طلسم را بده.
دستم را بالا بردم و با آهی سنگین و نمایشی، طلسم را در دست گرفتم. سپس به سمت چپ پریدم و هم زمان، مهر در را خلاص کردم. فکارل با ناراحتی آهی کشید و خواست حرکتی بکند، اما در همان حال، نیروی انفجاری قدرتمندی که از شکاف خالی محل مهر و موم گذشته بود، به او برخورد کرد. او داخل اجاق دیواری پرت شد و آجرها رویش فروریختند.
درست لحظه ای که جابور از شکاف در وارد آشپزخانه شد، من به زور راهم را به گلخانه بازکردم. لحظه ای که فکارل از زیر آوار بیرون می آمد، من دیوار را خراب کرده بودم و به باغ می رفتم. سه نگهبان با چشمان باز و گشاد و پاهای چرخان به سوی من حمله کردند. چنگال های منحنی تیزی در انتهای پاهای فربه شان ظاهر شدند. من شدیدترین نور را ایجاد کردم و به سوی شان تاباندم. تمام باغ انگار با خورشیدی در حال انفجار روشن شد، چشمان نگهبانان آسیب دیدند. آن ها از درد جیغ زدند. من از روی شان پریدم و در باغ دویدم و در برابر صاعقه های سحرآمیزی که از داخل خانه شلیک می شدند و درختان را می سوزاندند، جاخالی دادم.
در انتهای باغ، بین انبوهی از برگ های خشک، کود و یک دستگاه چمن زنی، حفره ای توی دیوار درست کردم. من از شبکه ی آبی رنگ برآمدگی های جادویی گذشتم و سوراخی به شکل بدن یک پسر باقی گذاشتم. ناگهان زنگ های خطر در سراسر ملک به صدا درآمدند.
در پیاده روی بیرون ملک دویدم. طلسم روی سینه ام بالا و پایین می افتاد. در سوی دیگر دیوار، صدای سُم های در حال تاخت را شنیدم. زمان ِتغییر شکل فرارسیده بود.
شاهین های مسافر تیزپروازترین و سریع ترین پرنده ی دنیا هستند. آن ها می توانند هنگام شیرجه، به سرعت دویست کیلومتر در ساعت دست پیدا کنند. به ندرت کسی توانسته بر فراز باغ های شمال لندن، به شکل افقی، به چنین سرعتی دست پیدا کند. عده ای شاید به امکان پذیر بودن چنین چیزی شک داشته باشند، به ویژه اگر طلسم سنگینی دور گردن پرنده باشد، اما بیان این نکته کافی است که وقتی فکارل و جابور در خیابان فرعی همپ استریت فرود آمدند و مانعی نامرئی ایجاد کردند، و کامیونی که با سرعت حرکت می کرد، با آن ها تصادف کرد، من آن اطراف نبودم تا دیده شوم.
مدت ها بود که از آن جا دور شده بودم.

نظرات کاربران درباره کتاب بارتيميوس

برای کسانی که اهل ژانر تخیلی و طنز هستن این سه گانه بی نظیره . از دستش ندید
در 7 ماه پیش توسط
در ابتدا باید از مترجم این کتاب به جهت ترجمه روان و آزاد خوبی که صورت گرفته تشکر کنم که باعث شد یکی از زیباترین داستانهایی که مطالعه کردم این داستان باشد. تعداد شخصیت‌ها اندک، اما ماجراها بسیار جذاب، هیجانی و شیرین و دلنشین هستند و به دلیل تخیل بالای نویسنده، سرانجام اتفاق‌ها به هیچ وجه قابل پیش‌بینی نبوده و مدام حس غافلگیری در مخاطب ایجاد می‌کند. این کتاب مدام شما را به زمان حال و گذشته (چند روز تا چند ماه قبل) می‌برد، به نحوی که تنوع دلپذیری در هنگام مطالعه ایجاد می‌کند. انسنجام کلی کتاب بسیار ستودنی است. این کتاب از زبان جنی روایت می‌شود که دارای شخصیتی باهوش، باتجربه، پرحرف و شوخ طبع است. ظاهر و باطن اشخاص نیز، معمولاً به تدریج و طول داستان و در بطن حوادث به خواننده منتقل می‌شود. دنیای این کتاب اشاره به زمانی دارد که جادوگران بر کشور انگلیس حکمرانی می‌کنند و خود را اقلیت برتر می‌دانند و عوام به دلیل تبلیغات فراوان جادوگران، جادوگران را شکست ناپذیر و حضورشان را تضمین امنیت کشور خود می‌دانند جز گروهی اندک از عوام به اسم گروه مقاومت. در این میان کودکی تحت تعلیم دولت (جادوگران) قرار می‌گیرد تا مانند کودکان دیگری که از خانواده جدا شده‌اند، تعلیم جادوگری ببیند (برای حفظ بقای جادوگران) و این کودک (ناتانیل) به دلیل جسارت و اعتماد به نفس بالا و تلاش فراوان در مسیر پیشرفت قرار می‌گیرد اما وجدان و شخصیت معصومانه او که هنوز دچار فساد و حق‌کشی نشده است، او را چندین بار تا سر حد مرگ می‌کشاند اما جن او (بارتیمیوس) او را چندین بار از چنگال مرگ آزاد می‌کند. در این جلد، ناتانیل برای ضربه زدن به یکی از جادوگران بزرگ (به دلیل تنبیه و حقارتی که از او دیده است) ، طلسمی بسیار قدرتمند را از او می‌دزدد و ماجرا آغاز می‌شود...
در 9 ماه پیش توسط
مجموعه بارتیمیوس را دوست داشتم، داستان فانتزی نوجوانانه درباره پسری که میخواهد جادوگر بزرگی شود با روایتی از تاریخ جهان با حضور اجنه و لایه پنهان نقد سیاسی به جوامع نخبه سالار. این مجموعه سه گانه، اسپین آفی به نام حلقه سلیمان هم دارد که ماجراهای قبلتر بارتیمیوس را روایت می کند. فوق العاده نیست اما اگر فانتزی دوست دارید پشیمان نمی شوید.
در 11 ماه پیش توسط
فوق العادس نمی تونی از خوندن ادامه ش دست بکشی،یه جورایی حس میکنم نویسنده با موجودات عجیب ارتباط برقرار کرده که انقدر قشنگ و طبیعی همه چیزو توصیف میکنه
در 2 سال پیش توسط
چرا فقط جلد یک و سه این مجموعه این جا گذاشته شده ؟پس جلد دوم چی ؟
در 2 سال پیش توسط