فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب گانگستری از ديار حافظ

کتاب گانگستری از ديار حافظ

نسخه الکترونیک کتاب گانگستری از ديار حافظ به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب گانگستری از ديار حافظ

اول سلام. قدم نورسیده مبارک. دوم: چهار سال و چند ماهه که تو رو ندیده‌م؟ خیالی نیست. یادم می‌آد اولین باری که تو رو دیدم مانتو اُپلدار خردلی‌رنگی پوشیده بودی. یه مدتی مُد بود ولی اواخر دیگه خریداری نداشت. نمی‌دونم تو چرا هنوز می‌پوشیدی. خیلی بدرنگ و بی‌قواره بود.
ناراحت که نمی‌شی این همه رک و راستم؟ قبلاً نبودم. خودت که چند سالی با من زندگی کردی و می‌دونی که این طوری نبودم. اون موقع‌ها توی بازارچه پشت خونه ما، که بعد از ظهر پنجشنبه‌ها علم می‌شد، پر بود از این رخت و لباس‌های عتیقه. یادت که می‌آد؟ هنوز هم هر هفته یک بار، درست روزهای پنجشنبه از ساعت یک به بعد، سر و کله فروشنده‌های دوره‌گرد توی بلوار آذر پیکان پیدا می‌شه. با زن‌برادرم تعقیبت کرده بودیم ببینیم رفتارت تو کوچه و بازار چطوره؟ می‌خواستیم ببینیم جلف نیستی، خدای نکرده، سبکی نمی‌کنی، بعد پا پیش بگذاریم و بیاییم خواستگاری. اولین بار زن‌برادرم توی میوه‌فروشی آقا کریم تو رو دیده بود.
هنوز که هنوزه پنجشنبه‌ها حوصله داشته باشم سری به بازارچه می‌زنم. بیش‌تر حوالی نه و نیم شب می‌رم که خلوت‌تره. وگرنه قبل از اون، اون یه گله جا، غلغله آدمه. هی توی هم می‌لولند و از این غرفه به اون غرفه می‌رن. بیش‌تر به هوای فلافل و سمبوسه‌ست که ویرم می‌گیره سری به اون جا بزنم. تو که خودت خوب می‌دونی عاشق فلافل و سمبوسه‌م. گرچه فروشنده‌ش آدم بدعنقیه. یکی دو سالی بیش‌تر نیست که اومده. اونو ندیدی. رنگ صورتش مثل دوده سیاهه و یه خرمن موی وزوزی هوار شده روی سرش. اتاقک سوزولیتش رو کرده غرفه فلافلی.
گهگداری هم یکی دو بسته دستمال دستشویی، پیچ‌گوشتی یا آچاری اگر توی خانه نیاز داشته باشم و یکی دو تا قاب کوچک می‌خرم و برمی‌گردم خونه. از همین قاب‌های چوبی که روشون با جوهر سیاه تصویر زن و مرد لاغری رو می‌کشن و گاه خیلی حوصله می‌خواد تا بفهمی منظور نقاش از اون چی بوده؟ گرچه بیش‌ترشون الاّبختکی نقاش می‌شن و بیش‌تر بازاری‌ان تا چیز دیگه.

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 0.91 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۵۲ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب گانگستری از ديار حافظ

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



نامه اول

اول سلام. قدم نورسیده مبارک. دوم: چهار سال و چند ماهه که تو رو ندیده م؟ خیالی نیست. یادم می آد اولین باری که تو رو دیدم مانتو اُپلدار خردلی رنگی پوشیده بودی. یه مدتی مُد بود ولی اواخر دیگه خریداری نداشت. نمی دونم تو چرا هنوز می پوشیدی. خیلی بدرنگ و بی قواره بود.
ناراحت که نمی شی این همه رک و راستم؟ قبلاً نبودم. خودت که چند سالی با من زندگی کردی و می دونی که این طوری نبودم. اون موقع ها توی بازارچه پشت خونه ما، که بعد از ظهر پنجشنبه ها علم می شد، پر بود از این رخت و لباس های عتیقه. یادت که می آد؟ هنوز هم هر هفته یک بار، درست روزهای پنجشنبه از ساعت یک به بعد، سر و کله فروشنده های دوره گرد توی بلوار آذر پیکان پیدا می شه. با زن برادرم تعقیبت کرده بودیم ببینیم رفتارت تو کوچه و بازار چطوره؟ می خواستیم ببینیم جلف نیستی، خدای نکرده، سبکی نمی کنی، بعد پا پیش بگذاریم و بیاییم خواستگاری. اولین بار زن برادرم توی میوه فروشی آقا کریم تو رو دیده بود.
هنوز که هنوزه پنجشنبه ها حوصله داشته باشم سری به بازارچه می زنم. بیش تر حوالی نه و نیم شب می رم که خلوت تره. وگرنه قبل از اون، اون یه گله جا، غلغله آدمه. هی توی هم می لولند و از این غرفه به اون غرفه می رن. بیش تر به هوای فلافل و سمبوسه ست که ویرم می گیره سری به اون جا بزنم. تو که خودت خوب می دونی عاشق فلافل و سمبوسه م. گرچه فروشنده ش آدم بدعنقیه. یکی دو سالی بیش تر نیست که اومده. اونو ندیدی. رنگ صورتش مثل دوده سیاهه و یه خرمن موی وزوزی هوار شده روی سرش. اتاقک سوزولیتش رو کرده غرفه فلافلی.
گهگداری هم یکی دو بسته دستمال دستشویی، پیچ گوشتی یا آچاری اگر توی خانه نیاز داشته باشم و یکی دو تا قاب کوچک می خرم و برمی گردم خونه. از همین قاب های چوبی که روشون با جوهر سیاه تصویر زن و مرد لاغری رو می کشن و گاه خیلی حوصله می خواد تا بفهمی منظور نقاش از اون چی بوده؟ گرچه بیش ترشون الاّبختکی نقاش می شن و بیش تر بازاری ان تا چیز دیگه.
یادت می آد اولین باری که با من اومدی، نقلی بودن خونه بدجور توی ذوقت خورد؟ تازه نامزد کرده بودیم. به طعنه گفتی: «همه ش همین؟ خیال کردم ویلا خریده ای نگو که یه آپارتمانِ...» گفتی: «خیلی کوچیکه. یه قدم برداری به در و دیوار می خوری.» و من خودم رو نباختم و گفتم: «داشتنش که بهتر از نداشتنشه.» و تو چیزی توی چشمات دودو می زد. انگاری شک و دودلی توی دلت داشت ریشه می کرد. گفتم: «این اولشه. یکی دو سال بعد حتما بزرگ ترش رو می خرم. ما که تا چهار پنج سال قصد بچه دار شدن نداریم. همین هم از سرمون زیاده.» و تو فقط خندیدی و خیره شدی به شاخه خشکیده درختی که تا لب پنجره اومده بود.
چند ماه پیش آشپزخونه رو اپن کردم. این طوری هال و آشپزخونه بزرگ تر به نظر می رسه. کاش بودی و می دیدی. شده به اندازه یه زمین فوتبال. یادش به خیر. راستی اون قمری ها خاطرت هست؟ یکی دو روز بعد که اومدی خونه رو دیدی سر و کله شون پیدا شد. فراموشت که نشده؟ فروردین بود و فصل جفتگیری و تخمگذاری پرنده ها. صبح که از خواب بیدار شدم دیدم لب پنجره درست همون جایی که اون شاخه خشکیده سر کشیده بود چند تایی تکه نازک چوب با نظم و ترتیب کنار هم چیده شده ن. اول نفهمیدم که ماجرا از چه قراره؟ خواستم با کف دست بریزمشون پایین که یکدفعه سر و کله یه قمری پیدا شد. نشست روی کانال کولر بالای پنجره و هی به این طرف و اون طرف سرک کشید. چند تایی برگ سوزنی کاج میونِ نوکش بود. تازه فهمیدم که اون تکه های نازک چوب از کجا اومده. خودم رو کنار کشیدم و زیرچشمی نگاه کردم ببینم چه کار می کنه؟ پایین اومد. یه کم مضطرب بود. به حال خودش گذاشتمش و از خونه زدم بیرون. عصر که برگشتم، لونه ش رو ساخته بود و دو تا تخم کوچک خالدار هم توی اون بود.
با چه ذوق و شوقی ماجرا رو برات تعریف کردم. ولی تو فقط نگاهم کردی و گفتی: «کاش نگذاشته بودی لونه بسازن.» تنها دلیلت هم این بود که یه روزی از مادربزرگ خدا بیامرزت شنیده بودی قمری اومد و نیومد داره. گفتی هر اتفاقی ممکنه بیفته. و من کمی توی ذوقم خورد. انتظار نداشتم دختری با فهم و شعور تو اهل خرافه باشه. برای خوش آمد تو هم که بود گفتم به محض این که رفتم خونه، تخم ها رو خرد می کنم و آشیانه رو هم از همون بالا می اندازم پایین. حتی به شوخی اضافه کردم: «چه مرضیه که اونا رو خرد کنم؟ هنوز که داخلشون جنین تشکیل نشده، توی ماهیتابه سرخشون می کنم. یه لقمه هم یه لقمه س» و تو فقط خندیدی.
خونه که اومدم اون کار رو نکردم. دلم نیومد. حیوون که نبودم. خدای نکرده نه این که تو حیوون باشی. یه وقت برداشت اشتباه نکنی. یکی از قمری ها خوابیده بود روی تخم و سرش رو هم فرو کرده بود توی پوشِ پرهای دور گردنش. بچه که بودم اوایل بهار با حسین زاغی و علی پرتک می رفتیم سراغ چال گنجشک ها. به حتم اون ها رو نمی شناسی. حسین و علی رو می گم. دست می کردیم میون شکاف سنگ ها و جوجه گنجشک ها رو همراه مشتی تریشه و پشم و مو بیرون می کشیدیم. من عاشق زردی دور نوکشون بودم.
کار خوبی نمی کردیم. بچه بودیم و عقلمون نمی رسید. سزاش رو هم دیدیم. البته فقط من. شاید حسین و علی هم بعدها سزای این کارشون رو دیده باشن. سال هاست از اون ها دیگه خبری ندارم. شاید مرده باشن. شاید هم نه. اگر به جای بچه ماری که دستم رو گزید مادرش توی شکاف سنگ بود به حتم حالا زنده نبودم که این چیزها رو بنویسم. اصلاً دیگه فرصتی برای آشنایی ما پیش نمی اومد تا نیازی به نوشتن این چیزها باشه. این رو برات نگفته بودم، درسته؟ دستم رو تا آرنج کرده بودم داخل شکاف دیوار سنگی مدرسه. از اون تو صدای جیک جیک جوجه گنجشک شنیده بودم. اما انگار اشتباه کرده بودم. صدا از شکاف دیگری توی دیوار، درست یک متری همون شکافی که من دست کرده بودم، می اومد و من متوجهش نشده بودم. یکباره انگشتم سوخت. نشستم روی زمین و دستم رو میون پاهام فشار دادم. نوک انگشت وسطیم بدجوری قرمز شده بود. شاید هم مار نبود و عقرب نیشم زده بود. بعد دیدم حسین به شکافی توی دیوار اشاره می کنه. گفتم که یک متری با اون شکاف فاصله داشت. یه مار بزرگ جوجه گنجشک لندوکی رو بلعیده بود و از میان شکاف بیرون می خزید. نمی دونم چیزی از اثر پروانه ای شنیده ای یا نه؟ به حتم شنیده ای. اگر هم نشنیده باشی مطمئنم که بعد از خوندن این نوشته ها کنجکاوی راحتت نمی گذاره و تا از اون سر در نیاری آسوده نمی شی. فقط همین رو بدون که طبق این نظریه هر اتفاقی می تونه معلول چندین و چند اتفاق کوچک تر و تاثیر اون ها بر هم باشه. اگه اون موقع من توی تشخیص صدای جوجه گنجشک که به حتم از ترس مار به هوا بلند شده بود اشتباه نمی کردم و دستم رو درست توی همان سوراخ می کردم شاید هیچ وقت فرصتی برای آشناییمون و حوادث و اتفاقات بعد از اون پیش نمی اومد. نیش اون مار به حتم اون قدر کاری بود که از پس گرفتن جون یه پسربچه لاغر و مردنی بر بیاد.
آروم پنجره رو باز کردم. قمری هنوز متوجه حضور من نبود. دستم رو جلو بردم و دمش رو یواشی لمس کردم. یک لحظه دیدم پرید. قصد آزارش رو نداشتم. نوک انگشتم رو روی تخم ها مالیدم. داغ بودن. دقایقی به همون حال بودم. بعد هم پنجره رو بستم و خودم رو با کاری مشغول کردم. نیم ساعت بعد دوباره سر و کله قمری پیدا شد. بعد هم جفتش اومد و روی کانال کولر به فاصله نیم متریش نشست. انگاری می خواست این طوری از جفتش مراقبت کنه. دو هفته بعد که جوجه ها سر از تخم در آوردن به بهونه ای گفتم بیایی. یادم نیست چه بهونه ای. لباست رو که کندی کشوندمت بغل پنجره و اشاره کردم به قمری مادر. بچه هاش رو که هنوز تکه گوشتی بیش نبودند زیر بال و پرش گرفته بود. کمی دلخور شدی. گفتی: «تو که هنوز...» نگذاشتم حرفت تموم بشه. با دست قمری رو رم دادم. همین که پرید و چشمت به جوجه قمری ها افتاد گل از گلت شکفت. حس و حال مادری رو داشتی که برای اولین بار کودک متولدشده ش رو می بینه. تا چند روز به هر بهانه ای پیش من می اومدی و غذا دادن قمری مادر رو به جوجه هاش نگاه می کردی. بعد هم که چشم هر دوتاشون رو دور می دیدی جوجه ها را کف دستت می گذاشتی و نوازششون می کردی. هرچه هم که من می گفتم نکن، بوی آدمیزاد اگه بگیرن دیگه پدر و مادرشون به سراغشون نمی آن قبول نمی کردی. آخرش هم همین طور شد.
شاید دو هفته ای می شد که سر از تخم در آورده بودن. حالا بدنشون رو پرهای ظریفی پوشونده بود. از صبح که بلند شده بودم خبری از والدینشون نبود. ظهر هم شد و نیومدند. هی پنجره رو باز می کردم و پشت بام روبرو رو نگاه می کردم. جوجه ها از گرسنگی سر و صداشون بلند شده بود. غروب که شد و نیومدند دیگه طاقتم تموم شد. زنگ زدم به خونه تون نبودی. فقط آقابزرگ بود. گفتم: «کجاست؟» گفت: «چه کارش داری؟» گفتم: «بابا و ننه جوجه ها گم و گور شده ن.» پناه بر خدایی گفت و گوشی رو گذاشت.
هیچ وقت از من خوشش نمی اومد. نه این که به خاطر من روی حرفش حرف زده بودی. نیم ساعت بعد سر و کله ت پیدا شد. سراسیمه بودی. بدون این که حتی به من نگاه کنی سمت پنجره رفتی و جوجه ها رو برداشتی. قطره اشکی سر خورده بود روی نوک بینیت. بعد هم تکه نونی خمیر کردی و حبه حبه میون نوکشون گذاشتی. اون موقع بود که حسادتم گل کرد. پیش خودم می گفتم چه خوشبختند این جوجه قمری ها. کاش من هم جوجه قمری بودم. گفتی سرنگ توی خونه داری؟ علتش رو که پرسیدم جواب دادی که تشنه شونه. توی قفسه یخچال یکی دست نخورده بود. پرش کردم و برات آوردم.
چند روز بعد که پر کشیدند و رفتند هر جفتمون از شور و هیاهو افتادیم. انگاری عنکبوت میون تار و پودمون لونه کرده باشه. چند روزی می اومدی، حسرتبار به جای خالی جوجه ها نگاه می کردی و بی این که حرفی زده باشی می رفتی. گاهی حتی یادت می رفت خداحافظی کنی. آخرش تصمیمم رو گرفتم. دیگه نیازی به اون لونه نبود. سال دیگه اگر می اومدن دوباره یه روزه بهترش رو می ساختند. لونه رو برداشتم و انداختم توی سطل آشغال. علتش رو که پرسیدی گفتم دیگه نیازی بهش نبود. اون ها فقط سالی یه بار تخم می کنند. نگفتم که چند روز بعد سر و کله هر جفتشون پیدا شده و با حسرت به جای خالی لونه شون نگاه می کردن.
بگذریم از این حرف ها. شنیده م شوهرت استاد دانشگاهه. این خیلی خوبه. حداقل با خودم می گم کسی که به جای من اومده آدم حسابیه. اما این رو هم شنیده م که فلج مادرزاده. حرفی نیست. بالاخره معلول ها هم حق زندگی دارن. حق دارن از نعمت هایی که خدا آفریده استفاده کنن. حق دارن که عاشق بشن. حق دارن ازدواج کنن. در این موضوع که اون هم مثل هر آدم دیگه ای از حقوقی عرفا یا شرعا برخورداره هیچ شک و شبهه ای نیست اما خود تو چی؟ حق نداری با کسی زندگی کنی که حداقل از نظر ظاهر همسنگ تو باشه؟ شنیده م بچه که بوده به فلج اطفال مبتلا شده. خب معلومه که آدم تو بچگی به این مرض گرفتار می شه. اگه بزرگ باشه که دیگه بهش نمی گن فلج اطفال.
کنجکاوی نکردم. خبرش از این و اون رسید. خبرها خیلی زود درز می کنه. قرن بیست و یکه دیگه. کافیه یه نفر چند دقیقه وقت بگذاره و برات یکی دو خط ایمیل کنه. البته من کامپیوترباز نیستم ها. اصلاً کامپیوتر ندارم. حالا فرض کن یه اس ام اس ناقابل. پیشرفت بشر این چیزها رو هم با خودش داره. راستی گفتم اس ام اس یاد اون گوشی نوکیای ان ـ هفتادی افتادم که روز تولدت برات خریدم. دویست و پنجاه هزار تومن برام آب خورد. هنوز هم اون رو داری؟ اوایل اجر و قربی داشت برای خودش. اما حالا خورده توی سرش. اصلاً جایی گیر نمی آد. اون قدر گوشی های تازه به بازار اومده که دیگه جایی برای اون نمی مونه. تمام مغازه های ملاصدرا رو گذاشتم زیر پا تا اونی رو که واقعا اصل بود برات بخرم. این رو بهت گفته بودم؟ به حتم نگفته بودم. مهم نیست. کسی که عاشق باشه دنده ش نرم، باید هم برای طرفش هر کاری بکنه. البته هر کاری که نه. مثلاً من هیچ وقت برای خوش آیند تو حاضر نبودم دل مادرم رو بشکنم. همین حالا هم حاضر نیستم. گرچه حالا دیگه زنده نیست و جز پوست و استخون به حتم چیزی از اون باقی نمونده. مادر چیز دیگه ایه. زن هیچ وقت مادر آدم نمی شه.
خدا جای حق نشسته. می دونی چرا می گم جای حق نشسته؟ یادته چشم دیدن پیرزن رو نداشتی. دست خودش که نبود. آدم پیر که می شه دوباره بچه می شه. این رو صد بار بهت گفتم. مادر من هم که از کره مریخ نیومده بود. گفتی چرا دائم غرولند می کنه که زیاد می خوابی. خب مگه حرف بدی می زد؟ خود تو اگه من تا لنگ ظهر می خوابیدم و نمی رفتم سر کار چه حالی پیدا می کردی؟ بد تو رو که نمی خواست. می گفت: «چرا سر پسرم داد می زنی؟»
خدایی اگه مادر تو زنده بود و من سر تو داد می زدم چه حالی می شد؟ حالا اون نه، سر آقابزرگت که خیلی دوستش داشتی. حالا این ها همه به کنار. یادت می آد یه بار شیشه مربای هویجی رو که تازه از سوپری خریده بودم یه راست انداختی توی سطل زباله؟ نگو که یادت نمی آد. دلیلش رو که پرسیدم گفتی مادرت قاشقی رو که توی شیشه بوده لیسیده و دوباره گذاشته توی مربا. به خدا که من سر صبحانه ندیدم این کار رو بکنه. وقتی گفتم تو اشتباه می کنی، سرم داد زدی و من رو به هواخواهی مادرم متهم کردی. گفتی تو چشمت کوره نمی بینی.
آخه این هم حرفه که آدم به شوهرش بزنه؟ خیلی دلم شکست. نه از بابت خودم. بیش تر به خاطر پیرزن بود. بگو مگوی ما رو شنیده بود. صد بار گفته بودم که گوش هاش خیلی تیزه ولی تو باور نمی کردی. دم غروب که تو نبودی، رفته بود توی کوچه و عین همون شیشه مربا رو از سوپری محل خریده بود. اون هم با اون پادردش.
بعد هم که آلزایمر گرفت و مکافاتمون دو برابر شد. من که نمی تونستم مادر رو بگذارم سر راه، می تونستم؟! ماهانه پنج روز که بیش تر سهم ما نمی شد. خدا رو شکر پنج تا برادر دیگه داشتم.
پاره تنش بودم. اول اون بوده که بعد من پا گرفتم. اگر نبود کی من بودم که عاشقت بشم؟ اصلاً، گور پدر عاشقی رو هم کردن. خود تو اگه مادرت نبود هیچ وقت به دنیا می اومدی که بعد بخواهی لن ترانی بارم کنی و بگی مادرت چنینه و چنانه؟ خب بنده خدا حواسش سر جا نبوده مایع ظرفشویی رو به جای روغن ریخته بود روی برنج. دیگه این همه جار و جنجال نداشت. می خواستی وقت بیرون رفتن بهش بسپاری: «مادرجون این مایع ظرفشوییه، یه وقت نریزی روی برنج.» اصلاً خود من هم چند باری قوطی مایع ظرفشویی رو با قوطی روغن اشتباه گرفته م. بس که شبیه همند لاکردارها. تو که اصلاً یک لقمه از اون غذا رو هم توی دهن نکردی. اول خودش خورد بنده خدا. اگر قصد و غرضی داشت که اول خودش نمی خورد. دیدی هم که چقدر بالا آورد. پیرزن بی چاره! گفتی به عمد ریخته توی غذا تا تو رو ناکار کنه. آخه این چه حرفی بود؟ به هر کسی بگی می خنده.
چند روز بعد هم که دست گرفتی کمددیواری رو به جای دستشویی اشتباه گرفته. هر آدمی بالاخره یه روزی پیر می شه. دیگه مسخره کردن نداره. کار که به جای باریک نکشیده بود. بعد هم که رفتی و همه ماجرا رو واسه این دخترداییت نداخانم تعریف کردی. اون هم که می مرد واسه این چیزها. تا سه سال تمام وقتی زنگ می زد و با تو کار داشت و تو خونه نبودی زرتی می پرسید: «حال مادرتون چطوره؟» بعد یواشی می خندید. خیال می کرد من خرم و از پشت تلفن نمی فهمم داره می خنده.
خودش هم بالاخره یه روزی پیر می شه و به خداوندی خدا آلزایمر می گیره. نداخانم رو می گم. ببینم نمی ره تو فر گاز خونه شون خرابی کنه. هیکلش هم که ریزه ست و راحت داخلش جا می شه. نه این که چون هیکلش ریزه ست بخوام مسخره ش کنم ها. هم خودت هم من جفتمون خبر داریم که همین حالاش هم کلی هواخواه داره. خوشگله لامصب. با اون چشمای پلنگش! نگو که خوشگل نیس. ولی از وقتی که خال بالای لبش رو برداشت یه کم از خوشگلیش کم شد.
اگه مادرم نشسته بود اون تو و کاری کرده بود اون وقت تو و این دختردایی گور به گور شده ت حق داشتین. بنده خدا که هنوز سر پا بوده. البته خوب کرده بودی که پرسیده بودی: «توی کمد دنبال چیزی می گردی خانم بزرگ؟» راستش خودم هم تنها که شدم خنده م گرفت. تصورش رو بکن. من یا تو یک وقت در کمددیواری رو باز می کردیم و بعد اون تو... خیلی ضایع ست.
البته کمددیواریمون همیشه اون قدر پر از خرت و پرت بود که جایی برای اون کار داخلش باقی نمی موند. ولی فرض محال که محال نیست.
گفتم کمددیواری یاد کتابخونه افتادم. کتابخونه دستغیب رو نمی گم. منظورم کتابخونه شخصیه. یادته همیشه گله داشتی چرا یه قفسه ام دی اف برای کتاب هام سفارش نمی دم؟ تمام کتاب ها رو کارتن کرده بودیم و چیده بودیم زیر تخت امیر. خب پولم کجا بود بنده خدا؟ تو که از همه جیک و پیک من خبر داشتی. تو که خبر داشتی من ماهانه سیصد هزار تومن قسط می دم. دیگر چیش می موند برای خریدن قفسه کتاب؟ یه قرون دو زار که نبود.
چند بار رفتم سفارش ساخت بدم پشیمون شدم. ارزون ترینش دویست و پنجاه هزار تومن پولش بود. حالا تو این رو بگذار کنار سیصد هزار تومنی که قسط می دادم. اون وقت از چهارصد هزار تومن حقوق من کم کن ببین به جایی می رسی؟ تو که ماشالا ریاضیت خوبه. نمی گم باقی درس هات خوب نبوده. تاریخ و جغرافیت هم بدک نبود. من که پایتخت همین کشورهای دور و برم رو هم نمی دونم ولی تو حتی می دونستی مثلاً بورکینافاسو کجای نقشه هست و چقدر جمعیت داره و دین و مرام مردمش چیه؟ گرچه به ما چه که بدونیم فلان کشور چقدر زاد و تور داره و مردمش چی می خورن و کی می خوابن و چه جوری فکر می کنن؟ ما رو سنه نه! که چی بشه آخه؟ تاریخ هم همین طور. حالا مثلاً فهمیدیم فتحعلی شاه چند تا زن و بچه و نوه و نبیره داشته دردی ازمون دوا می شه؟ حرف تو حرف نمی آرم ها. آخه مگه یادت رفته که همیشه به من سرکوفت می زدی چرا از تاریخ و جغرافی چیزی بارم نیس؟ خب بارم نبود که بارم نبود. به کسی ارتباطی داشت؟ عوضش تا دلت بخواد ادبیاتم خوب بود. یادته توی نامزدی چه چیزهایی که برات سر هم نمی کردم؟ یادته یه شعر گفته بودم که ردیفش تو بودی.
باید بگردم پیداش کنم. یه جایی به گمونم نوشته باشمش. یادت نیس کجا نوشتمش؟ با خودت که نبردیش؟ برده باشی هم خیالی نیس. برای خودت سروده شده بود. ولی یه چیزی هیچ وقت یادم نمی ره. شده غده سرطانی و نشسته روی این دل لامصب. آخه فینگیلیش هم شد زبون که تو و این دخترداییت هی سرکوفتش رو به من می زدید؟ خب من از بچگی زبان انگلیسیم ضعیف بوده. همیشه خدا هم این یکی درس رو تجدید می شدم. چه کار کنم؟ حالا اونایی که برام اس ام اس می فرستادن، می مردن اگه فارسی می نوشتن. تازه ارزون تر هم پاشون می افتاد. هی سربه سرم می گذاشتید که نمی تونی دو خط اس ام اس رو بخونی.
این دخترداییت هم که همیشه انگاری موی آبجی خاک انداز رو آتیش زده بودن خونه ما حی و حاضر بود و رختخواب و تشکش پهن. حالا نمی گم چرا می اومد ها؟ بنده خدا چیزی هم که نمی خورد. یه دونه قاشق برنج می گذاشت تو دهنش و می گفت: «سیرم، نیم ساعت پیش همبر خوردم.» اهل تعارف هم نبود که بگیم روش نمی شه و خجالت می کشه. گوشی رو از من می گرفتید و مثل بلبل می خوندید. اصلاً من کی حوصله این کارها رو داشتم؟ به واللّه خیلی وقت ها جوکی چیزی برام می اومد درجا پاکشون می کردم. حالا می خواست فارسی باشه یا فینگیلیش. خیال می کنی همین دخترداییت کم جوک فینگیلیش برام می فرستاد؟ مردم این قدر کار و بدبختی دارند. کی دیگه حوصله خندیدن داره؟
یه رفیقی داشتم همیشه می گفت: «وقتی من دخلم به خرجم نمی خوره به گور پدرم می خندم اگه به چیزی بخندم.»
یه چند وقتیه حس می کنم بی حواس شدم. علائم پیری زودرسه، مگه نه؟ شایدم آلزایمر گرفته باشم. به شرطی که آخر و عاقبتم بشه مثل اون خدابیامرز. مادرم رو می گم. حالا اون وقت تو بودی که جلوش رو بگیری من باید چه کار کنم؟ یه وقت می بینی تو کمد خرابی کردم. خدا اون روز رو نیاره. من که حاضرم بمیرم و این همه خوار و خفیف نشم. مگه زندگی چه ارزشی داره که دیگه بخواد این مریضی نکبتی رو هم بگیری و دم نزنی. فقط این قدر می دونم تنها چیزی که از آدم می مونه خوبیه. گرچه این حرفم ربطی به آلزایمر و فراموشی و خرابی کردن تو کمددیواری نداره. حالا بی ربط یا باربط! ندیدی پشت این ماشین ها همه ش می نویسند: «صد بار بدی کردی و دیدی ضررش را، خوبی چه بدی داشت که یک بار نکردی؟»
چند ماه پیش هم توی ملاصدرا داشتم می رفتم که یکهو چشمم خورد به یکی از همین نوشته ها. از این نیسان گاوی ها بود. مونده بود توی ترافیک بدمصب. شوفرش یه خرمن ریش روی چونه ش بود و یه سبیل هم داشت که آبخورش اومده بود تا روی نافش. از همین هایی که عشقشون خلافه. مردک اومده بود پشت ماشینش با خط نستعلیق درشت نوشته بود: «گانگستری از دیار حافظ.»
تو دلم گفتم آخه مرد حسابی گانگستر رو چه کار به سعدی و حافظ؟ والاّ آدم شرمش می شه. حداقل به جاش می نوشتی: «میازار موری که دانه کش است.» این همه شعر بی صاحب تو دک و دیوان ها هس اون وقت تو می آی این اراجیف رو می نویسی. رفتم بغل دستش. کلافه شده بود از ترافیک. گفتم «چطوری گانگستر؟» شیشه ماشین رو که نیمه باز بود داد پایین تا صدام رو بهتر بشنوه. با سر اشاره کرد که چی می گی؟ گفتم «چطوری گانگستر؟ هفت تیرت کجاست؟» مردک انگاری کم داشت. یکهو از ماشین پیاده شد. قدش می خورد دو متری باشه. بد دک و پوز بدقواره نه گذاشت نه برداشت گفت: «به تو چه مرتیکه که هفت تیرم کجاس؟»
به خدای علی اگه زن باهام نبود قید تس مثقال عمرم رو می زدم و یه چاقو تا دسته فرو می کردم تو شکمش. مگه می خواستند چه کارم کنن؟ فوقش ناکار می شد و من هم یه چند مدتی می رفتم زندان. زندان مال مَرده. می مُرد هم خیالی نبود. فوق فوقش می کشیدنم گلِ دار. حیف که زن باهام بود.
حالا می گم زن، یه وقت برداشت بد نکنی. همین دخترداییت ندا باهام بود. گذری همدیگه رو دیدیم. دنبال پارچه مانتویی می گشت. اول اون منو دید ها. اگه من اول دیده بودمش که محل سگ هم بهش نمی گذاشتم و جلدی رد می شدم.
سه ساعت تموم من رو علاف کرد و پس ِ سر خودش کشید. گفتم: «آخه ترکمون خانم مگه تو ماهی چند تا مانتو باید بدوزی؟» یادته که چقدر رخت و لباس می خرید؟ پول هم کم داشت، یه ده هزار تومنی بهش قرض دادم. کی اونو پس بده خدا می دونه. به گمونم ده هزار تومنم سر بچه بره.
حالا کاشکی فقط همین ده هزار تومن بود. پنج هزار تومن هم از جونم پفک و چیپس و ساندویچ و بستنی خرید. اون هم بستنی کجا؟ از بابا بستنیِ توی ابریشمی. هر چی هم گفتم این جا پاتوق پسر و دخترای جوونه، قومی، خویشی، آشنایی ما رو می بینه پشت سرمون حرف در می آره به خرجش نرفت. اگه باهام نبود تکه بزرگه مردک گوشش بود. می دونستی که زن خیلی حرمت داره حتی اگه آلزایمر داشته باشه و بخواد تو فر گاز خونه شون دست به آب بره. دست هم بالا بردم که بزنم تو گوشش ها، دخترداییت نگذاشت. یارو هم با پررویی گفت: «حیف که دخترت باهاته، وگرنه می دونستم چه کار کنم.»
یعنی من این قدر پیر شدم که نداخانم می خوره دخترم باشه؟ تو که تازگی منو ندیدی. به گمونم خیلی شکسته و داغون شده باشم. نه این که خودم هر روز توی آینه صورت نحسم رو می بینم حالیم نمی شه که پیر شدم. بی زنی آدم رو پیر می کنه. نداخانم گفت: «بیا بریم بابایی. ول کن این مرتیکه رو.»
دستم رو گرفت و کشیدم دنبال خودش. تنها که شدیم پرسیدم: «راستی راستی می خوره من بابات باشم نداخانم؟» پوزخندی زد و گفت: «نه. می خوره من ننه تو باشم.»
یه شب هم تو خواب دیدم که اون ننه منه. فکرش رو بکن. خیلی حال می ده ها.

نظرات کاربران درباره کتاب گانگستری از ديار حافظ

دقت زیاد میخواد
در 1 سال پیش توسط