فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب هيچ كس مقصر نيست

نسخه الکترونیک کتاب هيچ كس مقصر نيست به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب هيچ كس مقصر نيست

مرغ‌های دریایی اوج گرفته‌اند. در انتظار شکارند. چند لحظه پیش یکیشان روی دریا شیرجه رفت و به آسمان که پرکشید توی دهانش ماهی بود.
شهرک خالی است. از هفته پیش که مسافرها رفته‌اند دیگر کسی نیامده است. تک و توک مردهایی برای اجاره ویلا می‌آیند. امیدی به سرایدار سپرده همه را دست به سر کند: «ویلا اجاره‌ای نداریم، فقط فروشی. آن هم به خانواده.»
آسمان صاف و آبی است و دمای هوا پایین آمده. هر روز در خنکای صبح، بعد از شنا راه ساحل را پیش می‌گیرم و قدم می‌زنم. بیداری در نخستین ساعات روز برایم عادت شده است. در واقع به برنامه روزانه مشخصی عادت دارم که با سماجت هر چه بیش‌تر تکرارش می‌کنم. زودتر از همه در محل کارم هستم. درِ اتاقم را باز می‌کنم. هوای دم کرده و محبوس خودش را بیرون می‌کشد. پنجره‌ها را باز می‌کنم، کتم را در کمد آویزان می‌کنم و پشت میزم که خطی است بین من و دیگران، می‌نشینم. بیش‌تر وقتم بین کارگاه و ملاقات‌های اداری می‌گذرد و وقتی به دفتر برمی‌گردم، منشی به اتاقم می‌آید و بعد از گزارش روزانه کاغذی جلویم می‌گذارد که یکسری اسم تویش ردیف کرده است، و روزم با آن‌ها تباه می‌شود. مدت‌هاست دیگر کسی برای احوالپرسی به من تلفن نمی‌کند. همه تلفن می‌کنند تا کاری برایشان انجام بدهم یا سفارششان را به کسی بکنم.
این چند ماه زیاد از خودم کار کشیده‌ام. طرح شهربازی فکرم را مشغول کرده و شب‌ها وقتی امیدی تلویزیون نگاه می‌کند یا از خانه بیرون می‌رود، به سراغم می‌آید. اگر وضعیت همین‌طور ادامه پیدا کند ناچار می‌شوم نزد روانکاوم بروم، روی تنها کاناپه اتاقش دراز بکشم، هر چه از ذهنم می‌گذرد بگویم و زمان را به هم بریزم. همین حالا یادداشت‌هایی را می‌خواندم که بعد از اولین جلسه نوشته بودم. پرسیده بود چرا می‌خواهم درمان شوم؟

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.19 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۱۶ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب هيچ كس مقصر نيست

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

اهورا

شنبه ۲۳ شهریور ۱۳۹۲، کیش

مرغ های دریایی اوج گرفته اند. در انتظار شکارند. چند لحظه پیش یکیشان روی دریا شیرجه رفت و به آسمان که پرکشید توی دهانش ماهی بود.
شهرک خالی است. از هفته پیش که مسافرها رفته اند دیگر کسی نیامده است. تک و توک مردهایی برای اجاره ویلا می آیند. امیدی به سرایدار سپرده همه را دست به سر کند: «ویلا اجاره ای نداریم، فقط فروشی. آن هم به خانواده.»
آسمان صاف و آبی است و دمای هوا پایین آمده. هر روز در خنکای صبح، بعد از شنا راه ساحل را پیش می گیرم و قدم می زنم. بیداری در نخستین ساعات روز برایم عادت شده است. در واقع به برنامه روزانه مشخصی عادت دارم که با سماجت هر چه بیش تر تکرارش می کنم. زودتر از همه در محل کارم هستم. درِ اتاقم را باز می کنم. هوای دم کرده و محبوس خودش را بیرون می کشد. پنجره ها را باز می کنم، کتم را در کمد آویزان می کنم و پشت میزم که خطی است بین من و دیگران، می نشینم. بیش تر وقتم بین کارگاه و ملاقات های اداری می گذرد و وقتی به دفتر برمی گردم، منشی به اتاقم می آید و بعد از گزارش روزانه کاغذی جلویم می گذارد که یکسری اسم تویش ردیف کرده است، و روزم با آن ها تباه می شود. مدت هاست دیگر کسی برای احوالپرسی به من تلفن نمی کند. همه تلفن می کنند تا کاری برایشان انجام بدهم یا سفارششان را به کسی بکنم.
این چند ماه زیاد از خودم کار کشیده ام. طرح شهربازی فکرم را مشغول کرده و شب ها وقتی امیدی تلویزیون نگاه می کند یا از خانه بیرون می رود، به سراغم می آید. اگر وضعیت همین طور ادامه پیدا کند ناچار می شوم نزد روانکاوم بروم، روی تنها کاناپه اتاقش دراز بکشم، هر چه از ذهنم می گذرد بگویم و زمان را به هم بریزم. همین حالا یادداشت هایی را می خواندم که بعد از اولین جلسه نوشته بودم. پرسیده بود چرا می خواهم درمان شوم؟
پدرم را ترک کرده بودم. یک نامزدی بی سرانجام را پشت سر گذاشته بودم و فکر می کردم دیگر عشق را به دست نمی آورم. چند سال در بوشهر به عنوان مهندس ناظر کار کرده بودم و همان جا با بیوه یک ماهیگیر ازدواج موقت داشتم. بعد از مرگ او به کیش آمدم. از شغلم راضی بودم، با این حال احساس می کردم توی زندگی ام جای چیزی خالی است....
گفت: «نه! به خاطر هیچ کدام این ها نیست. تو آمده ای این جا چون زندگی ات را باخته ای.» و اضافه کرد: «تا وقتی رنجت را نشناسی، وضع همین طور خواهد بود.»
پرسید تا به حال عاشق شده ام؟ گفتم: «فقط یک بار. به ازدواج نکشید.»
«شاید فکر می کردی عشق مقدس تر از این است که خرابش کنی، چون مجبور بودی با او ارتباط جنسی داشته باشی.»
«نه! فکر می کردم مردی نیستم که به درد زنی بخورم.»
در مورد پدرم سوال کرد، گفتم. پدرم مهندس ساختمان بود. قدبلند و چهارشانه، با چشم های عسلی و نگاهی بی تفاوت. هیچ وقت زودتر از ساعت نُه به خانه نمی آمد. بعد از شام به اتاقش می رفت، نقشه هایی را که آورده بود روی میزش پهن می کرد و تا دیروقت کار می کرد. طوری در سکوت با ما زندگی می کرد که انگار از روی ناچاری به خانه می آید. من و مادرم در نشیمن می نشستیم، مادرم به کتاب پناه می برد تا بر خودش مسلط شود. گاه هم به اتاق پدرم می رفت، فنجانی چای روی میزش می گذاشت و از اتاق که خارج می شد می فهمیدم حرفی با هم نزده اند.
خواست اتاق پدرم را توصیف کنم.
«هیچ وسیله راحتی تویش نبود. یک میز بزرگ نقشه کشی داشت با میز تحریری از چوب گردو و قالی بزرگی که جلوی در انداخته بود. عکس هایی هم از دوران کودکی تا میانسالی اش بر دیوار بود که به گفته خودش گذشته اش را نشان می داد.»
پرسید اگر از پدرم تقاضای کمک کنم از او چه می خواهم؟ گفتم: «بی فایده است. او هیچ وقت نمی آید.»
اصرار نکرد و در باره مادرم صحبت کردیم. فقط یادم بود چشم هایی سیاه داشت، با موهای بلند و پرپیچ. از او نه یادگاری داشتم، نه عکسی. یک هفته بعد از خودکشی اش، وقتی از مدرسه برگشتم پدرم تمام عکس ها و لباس هایش را سوزانده بود. گفته بود حالا که مادرم نیست بهتر است این ها هم نباشند. بعد از آن رابطه مان با هم در حد دو همخانه بود. صبح ها بیدارم می کرد و مرا به مدرسه می رساند. زنگ های تفریح که بقیه بیرون می رفتند، من توی کلاس تکالیفم را انجام می دادم. بعد از مدرسه به خانه ای می رفتم که هیچ کس در آن منتظرم نبود. تا شب توی اتاقم با مسئله های ریاضی کلنجار می رفتم. پدرم می آمد و شام می خوردیم. تقریبا با هم حرف نمی زدیم. حرف هایمان خلاصه می شد به سوال های او در مورد مدرسه، و این که پولی که می دهد کافی است یا نه.
دکتر گفت چند دقیقه آرام باشم. بعد خواست همان طور که دراز کشیده ام از پدرم کمک بخواهم. دوباره گفتم فایده ای ندارد. برایش خاطره ای را تعریف کردم. وقتی شش سالم بود با هم سر کاری رفته بودیم که پی اش را کار می کردند. پدرم دستم را گرفته بود و با هم روی آرماتورها می رفتیم. یکدفعه او قدم هایش را تند کرد و دستم را رها کرد. سعی کردم به او برسم، اما پایم بین آرماتورها گیر کرد. می دیدم از من دور می شود و من در دشتی آهنی تنها مانده ام. آن وقت بود که با تمام وجودم فریاد زدم و پدرم را صدا کردم. او که از دیوارِ پی بالا رفته بود به دور و برش نگاه کرد و تازه فهمید کنارش نیستم. خودش به کمکم نیامد، یکی از کارگرها را فرستاد و او پایم را آزاد کرد. آن موقع فهمیدم اگر کمک بخواهم نمی آید.
دکتر گفت چندبار نفس عمیق بکشم و سعی کنم چیزی را که باعث رنجم می شود از وجودم بیرون بکشم. نمی توانستم. احساس تنگی نفس داشتم. گفت بیش تر سعی کنم و از پدرم بخواهم کمک کند نفس بکشم.
کاری را که می خواست انجام دادم. چند بار فریاد زدم و پدرم را صدا کردم، و هر بار بلندتر، تا این که خسته شدم. وقتی به خودم آمدم دکتر دوباره پشت میزش نشسته بود. پرسید چه چیزی را از درونم بیرون کشیده بودم؟ یکدفعه فهمیدم چرا باید از پدرم کمک می خواستم. من از پدری مضطرب می شدم که درون خودم زندگی می کرد. با او حرف می زدم، به او پاسخ می دادم و در واقع هم آن پدر، خودم بودم. وقتی احساسم را به دکتر توضیح دادم، گفت: «برای اولین قدم باید تلاش کنی پدری که در خودت پرورش داده ای تو را همین طوری که هستی بپذیرد. بعد از نامزد سابقت و تمام آن هایی که در فکرت هستند خداحافظی کن. بهشان بگو می خواهی راهی را ادامه بدهی که آن ها نقشی در آن ندارند. بگو نمی خواهی خودت را با خاطرشان محدود کنی.»
دوره درمان یک سال طول کشید. جلسه آخر گفت: «بهبودی ات به این معنا نیست که در آینده مشکلی پیدا نمی کنی یا غمگین و عصبانی نمی شوی. بلکه حالا می توانی در برابر هر چیزی که سیستم عصبی ات را تحریک می کند واکنش منطقی داشته باشی.»
نوشتن یادداشت ها همزمان با جلسات درمان شروع شد. چند سال اول مرتب می نوشتم و بعد به چند صفحه در ماه محدود شدند. حالا هم بعد از مدت ها نوشتنشان را از سر گرفته ام. دیگران می نویسند تا برخی وقایع را ثبت کنند، برای من این کار یک نوع تخلیه افکار است. می خواهم در پس چیزی که به دیگران نشان می دهم، خود واقعی ام را بشناسم. پدرم هم شب ها پشت میزش می نشست و در دفتری که جلد چرم داشت، چیز می نوشت. او هم سعی می کرد خلایی را که در طول روز حس می کرد، بدین نحو با خودش پر کند.
حالا درست سیزده سال است که ترکش کرده ام. باید می رفتم و آرامشی را به دست می آوردم که در زندگی با او از دست داده بودم. او هم نیروی زیادی برای مقابله با من صرف کرده بود و باید به خودش استراحت می داد. صدایش را می شنوم که شبِ رفتنم می گفت: «من همیشه پدرت خواهم بود، هر وقت خواستی می توانی برگردی.» نمی خواست باور کند نتوانسته مانع رفتنم شود.
کلیدها را روی میز آشپزخانه گذاشته بودم. در کابوس هایم، خودم را به شکل دسته کلیدی می بینم که دم در آویزان شده، و او با هر تلنگری که به آن می زند انگار بدن مرا لمس می کند که توی هوا تاب می خورد.

غروب شد. امروز زود به خانه آمدم تا روی شهربازی کار کنم. به خاطر می آورم اوایل طرح ها چقدر خسته ام می کردند، حالا افکارم صیقل خورده اند و می دانم در نهایت چه چیزی از دل طرح بیرون می کشم. وقتی کار می کنم کم تر احساس تنهایی می کنم. در دفترم حین صرف چای عصرانه، صندلی ام را رو به پنجره می چرخانم و از آن بالا به دریا نگاه می کنم. در آن لحظه، در طبقه آخر برج هفده طبقه، انگار به هیچ چیز تعلق ندارم و بین آسمانی که بالای سرم است و زمینی که رویش هستم معلق مانده ام.
چندی پیش یکی از معمارها می گفت از طرحی که در معماری برج به کار برده ام خوشش نیامده. (همان طور که هیچ کدامشان از این که امیدی مرا برای پروژه جدید شورای شهرسازی معرفی کرده، خوششان نیامده.) گفتم از دید من معماری مدرن قواعد را کنار می گذارد. او گفت حق ندارم به عنوان مهندس عمران در معماری شیوه ای ابداع کنم. به او گفتم نظرش باعث می شود فکر کنم متفاوتم، و این یعنی حرف او را هیچ هم حساب نمی کنم. معمارهای این جا نسبت به کار من کنجکاوند و او بدترینشان است. امروز هم می پرسید طرح را به کجا رسانده ام؟ در چشمانش انتظاری را می دیدم که در صورت پاسخ من به ترس تبدیل می شد.
در سن و سال ما، دوستی و همکاربودن دو مقوله کاملاً جداست. چیزی که مرا در نظر آن ها جالب کرده صرفنظرکردن از رفاهی است که در صورت همراهی با پدرم نصیبم می شد، و من به خاطر جاه طلبی آزادی ام را به آن ترجیح دادم. من زندگی قبلی ام را انکار می کنم. زندگی ای که تنها نام خانوادگی اش برای پشتوانه یک پیمانکار کافی است.
حالا همه چیز درست و روبراه است. درمورد کارهایم توی مجله های تخصصی معماری می نویسند، حساب بانکی ام پر است و از همیشه محبوب تر هستم. با این حال، اگر احساس کلیدها نبود چقدر راحت تر بودم.

ماندانا

شنبه ۲۳ شهریور ۱۳۹۲، تهران

هوا از بوی خنک باران پرشده است. از صبح باران می بارد و قطراتش بر شیشه پخش می شوند، چند لحظه روی شیشه می مانند، مثل تکه کوچکی از ژله می لرزند و به پایین سرازیر می شوند. اگر پوریا بود می گفت: «نهایت کمال قطره ها همین است.» زمان هایی را به حساب نمی آورد که زیر باران می ایستد و قطره های خنک که روی صورتش می ریزند، با لذت چشمانش را می بندد.
جمعه پیش هم که لواسان بودیم باران می بارید. مهندس صفایی ویلایی آن جا خریده و دعوت کرده بود برای یک روز مهمانشان باشیم. حیاط با سنگریزه های رنگی فرش شده بود، پیچک ها از دیوار حیاط بالا رفته بودند و به ایوانی می رسیدند که سگ بزرگ سیاهی به نرده اش بسته شده بود و با ورود مهمان ها پارس می کرد.
صفایی پیشنهاد داده بود ویلایی آن جا داشته باشیم. لواسان دیگر حال و هوای سال های پیش را ندارد و بیش تر خانه ها به آپارتمان های نوساز تبدیل شده اند. اصرار می کرد و دلیلش ویلایی بود که متعلق به یکی از اقوام همسرش بود و می خواست به طریقی آن را بفروشد. پوریا گفت در موردش فکر می کند، و البته این یعنی این که چندان امیدوار نباشد.
ناهار در ایوان سرپوشیده صرف شد. رومیزی کتان سفید با چهارخانه های قرمز و گلدان گلی که وسط میز بود، ییلاق را تداعی می کرد. تمام ظروف از چینی سبک بودند و طرح رویشان با روکش صندلی ها و دستمال سفره ها هماهنگ بود. به لیوان های کریستال نگاه می کردم و غذاهایی که پیدا بود وقت زیادی برای تهیه شان صرف شده است. همه داشتند از دسر تعریف می کردند. کرم کارامل بزرگی بود در لایه هایی رنگی. خانم ها طرز درست کردنش را می پرسیدند و من با این که سعی کردم خودم را علاقه مند نشان بدهم، حوصله ام سر رفت و حواسم را به صدای پرنده ای دادم که آواز می خواند.
بعد از ناهار وقتی پوریا سرگرم صحبت شده بود و خانم ها در اتاق ها چرت می زدند، بیرون رفتم و قدم زدم. باران ریزی می بارید و هوا بوی خاک مرطوب می داد. بعضی از خانه ها از دید آپارتمان های نوساز در امان مانده بودند و با سقف های شیبدار، در دامنه قرار گرفته بودند. در پایین توده ای از رنگ های تیره دیده می شد. گله ای گوسفند بود که بالا می آمد. به زمین هموار که رسیدند بره ها جست و خیز کردند و خودشان را به مادرها چسباندند. یکی از بره ها موهایش فرفری و سفید بود و دور چشمانش حلقه سیاه داشت. گوش هایش نرم و افتاده بود و با صدایی نازک، مثل گریه بچه های کوچک مادرش را صدا می زد. چوپان با حرکت چوبدستی اش هدایتشان کرد، از جاده فرعی سرازیر شدند و بعد صدای زنگشان قطع شد.
با آن که سفر یک روزه تاثیر خوبی داشت، وقتی به تهران برگشتیم خستگی که فراموشم شده بود بازآمد و همه چیز به وضعیت قبل برگشت. در دیدارهایی که با آشنایان داریم ساعات خوبی را می گذرانیم، اما از آن جا که زندگی ام به انزواطلبی تبدیل شده است، چندان اهمیت نمی دهم این کار انجام بشود، فقط درخواست پوریا را انجام می دهم. موافقتی که به معنای همعقیده بودن نیست، همراه بودن را می رساند. مثل دیشب که خبر داده بود سهیلی برای شام دعوتمان کرده است. فکر کردم باید آماده شوم و لبخندهایم را تمرین کنم. با دیدن دختربچه ها موهایشان را نوازش کنم و به مادرها بگویم به به! چقدر بزرگ شده اند، چقدر قشنگ شده اند. بعضیشان دامن های پف دار سفید و صورتی می پوشند و مثل پروانه هایی می شوند که در فضا به حرکت درآمده اند. بعدها زن می شوند و به بچه هایی نگاه می کنند که خوشحال و بی دغدغه اند، و خودشان را به یاد می آورند.
مادرم می گفت هر وقت دختری متولد می شود رنج و سختی را هم برای خودش به دنیا می آورد. من همیشه به تنهایی با رنج هایم کنار آمده ام، در دنیایی زندگی کرده ام که فقط خودم می توانستم آن را درک کنم. از نوجوانی، بعد از مرگ پدر و مادرم، یاد گرفته ام زیر نگاه مردها قوی باشم. به همین دلیل هنوز زیر نگاه نگران پوریا خرد نشده ام.
دیشب هم در مهمانی مردان زیادی حضور داشتند. همه از سهامداران و آشنایان قدیم ما بودند، یا مهندسان جوانی که پوریا و دوستانش به آینده شان امیدوارند و حمایتشان می کنند. پوریا در مورد آن ها می گوید: «این جوان ها فکر می کنند ما کمکشان می کنیم، بهشان کار می دهیم و باعث می شویم از سال هایی که در دانشگاه گذرانده اند استفاده کنند. نمی دانند این ما هستیم که به آن ها نیاز داریم. ما فقط ریاست می کنیم، تا کارمندها نباشند نمی توانیم به هدفمان برسیم.»
او جدا از تفکری که در باره کارمندهای جوانش دارد، همیشه در بالا بردن اعتماد به نفسشان تلاش کرده است. عقیده دارد مدیر موفق کسی است که به کارمندانش اعتبار درونی می دهد. از کارمندهای بی حوصله بیزار است و از آن جا که خودش همیشه سرحال و آماده در محل کارش حضور دارد، می خواهد دیگران هم چنین رویه ای داشته باشند، و البته از شخص خطاکار هم نمی گذرد.
گاهی فکر می کنم دفتری را که حوالی میدان ولیعصر داشت به یاد می آورد؟ دفتری که تنها مزیتش نزدیکی به آپارتمان محل سکونتمان بود، و خیلی با شرکت فعلی اش که یک ساختمان پنج طبقه در خیابان یوسف آباد است و هشتاد نفر کارمند دارد، متفاوت بود. آن زمان ها با آن که خیلی کار می کردم خسته نمی شدم، حالا با این که هیچ کاری ندارم خسته ام، و این ربطی به گذشت زمان ندارد. به رخوتی مربوط می شود که درونم رخنه کرده است. مثل پیچک های روی دیوار از پیکرم بالا رفته و قلبم را در خود فشرده است، و من در تحمل این تغییر تنها هستم. هیچ کس هم نمی تواند کمکم کند، حتی خودم.

اهورا

سه شنبه ۲۶ شهریور ۱۳۹۲، کیش

امروز صبح با امیدی و رئیس شورای شهرسازی به زمین سرزدیم و من به چشم انداز خیابان و دریا از دید یک کودک نگاه کردم. به امیدی گفتم بعد از این طرح می توانم به خودم اطمینان بدهم مرز تردید را رد کرده ام. گفت: «نیازی به اطمینان نیست، حالا به جایی رسیده ای که پیروزی مثل باران بر سرت می بارد.»
وقتی به رئیس گفتم در فکر سالن سینما هم هستم، گفت باید به این موضوع توجه کنم که کارفرما یک اداره دولتی است و حداقل هزینه ها را در نظر بگیرم. گفتم کار خوب این چیزها را برنمی تابد. کنار دریا قدم می زدیم. در حین صحبت هایش گفت می خواهند از من تقدیر کنند. گفتم من هنوز نمرده ام. خندید و گفت مراسم در حضور اعضای شورای شهرسازی انجام می شود. به نظرم نباید این لطف را قبول می کردم. گفتم: «هر مسئله ای را که باعث شهرت بشود رد می کنم.» گفت که این کار به منظور قدردانی از خوشفکری ام است، نه به رخ کشیدن وجهه اجتماعی ام. موقع رفتن تاکید کرد فعلاً جواب ندهم.
ماشین را جلوی پارک گذاشته بودیم. زن ها و بچه ها روی نیمکت ها نشسته بودند و دخترها با سگ های پشمالوشان گردش می کردند. مانتوهای تابستانی پوشیده بودند: سفید، صورتی، آبی. به امیدی گفتم انگار دسته ای گل رنگارنگ روی چمن پخش کرده اند. گفت که مثل همیشه حس زیبایی شناسی ام قوی است، و جلسه کانون مهندسین را یادآوری کرد.
سه ماه است یکی از واحدهای طبقه پنجم برج را در اختیار کانون گذاشته ایم. سال اول که کانون هنوز واحد اجاره ای ساختمان شهرسازی را نداشت، توی کانکسی دوازده متری، دور میزی چوبی و مستطیل شکل می نشستیم. مهندسان جوان عضو کانون، من که سی و سه ساله بودم، امیدی چهل و شش ساله و مهندس دلخوش، که حضورش بیش تر برای وزنه بخشیدن به جلسه بود؛ مرد کوتاه اندام نودساله ای که پیش از این به گفته آن هایی که او را می شناختند همقد من بوده است، چیزی حدود یک متر و نود سانت. با دقت به تک تک اعضا نگاه می کرد و جایش را طوری تنظیم می کرد که بر گروه تسلط داشته باشد. روز اول به من گفته بود اسمم برایش آشناست، و البته پدربزرگم را می شناخت و حافظه ناتوانش خاطره ای گنگ از او را به خاطر می آورد. پدربزرگم با آن صورت همیشه اصلاح شده، چشمان نافذ و کلاه لبه دار که هر وقت می خواستم به یادش بیاورم، از توی قاب عکسی که از دیوار اتاقش آویخته بود بیرون می آمد. حالا مهندس دلخوش به نوه مردی که زمانی می شناخت با لبخند نگاه می کرد و من هم از روی ادب لبخندهایش را بی پاسخ نمی گذاشتم.
در این ده سال با خیلی ها آشنا شده ام، کارمندهای سر به زیر، متملق ها و چاپلوس ها را می شناسم. می دانم کدام رئیس اهل رشوه است و کدام با کسی راه نمی آید. کدام مرد شب ها به بهانه ماموریت خانه نمی رود، با کدام زن می شود خلوت کرد و کدام به اخلاقیات پایبند است. این ها را مدیون همخانگی با مردی مثل امیدی هستم. در بوشهر که در خانه های مستقل زندگی می کردیم، کم تر همدیگر را می دیدیم. اولین روزی را که وارد بوشهر شدم خوب به خاطر دارم. ماشین را توی بندرگاه پارک کرده بودم و گشتی آن جا زده بودم. لنج تازه مسافرانش را پیاده کرده بود و سر و صدای باربرها که اطرافش ازدحام کرده بودند، با فریاد ناخدا یکی شده بود. دو نفر از باربرها خودشان را به من رساندند و دست های خالی ام را که دیدند ناامید ایستادند. چند دلال آمدند و گفتند می توانند محلی مناسب برایم تهیه کنند. فقط سر تکان دادم و وقتی دنبالم آمدند ناچار شدم با لحن اعتراض آمیزی منصرفشان کنم. در مغازه های اطراف مردها با صدای بلند مشتری جلب می کردند. بیش تر مشتری ها، زن هایی با صورت های نقاب زده بودند، با شکمی برآمده و آبستن دست کودکی را گرفته بودند و جلوی بساط ها حرکت می کردند. کنار یکی می ایستادند و بعد از کلی چانه زدن چیزی می خریدند. هوا بوی دریا و ماهی هایی را می داد که روی میز ماهی فروش ها تلمبار شده بودند. چند سگ ولگرد خودشان را نزدیک کردند، توی زنبیل ها و زیر تخته ها را بو کشیدند و با لحن تند ماهی فروش ها فرار کردند. در ساحل، پیرمردها با لباس هایی که مدت ها بود آب به خود ندیده بودند نشسته بودند و با صدای بلند حرف می زدند. از زور گرما، همان تکه پارچه ها را هم کنار زده و پاهای لاغر و چروکیده شان را به حال خود رها کرده بودند. بچه ها با بدن هایی آفتاب سوخته شنا می کردند و کوچک ترها کنار ساحل سنگ پرانی می کردند. دستم به جیب شلوارم رفت، جایی که کیف پولم را گذاشته بودم. سر جایش بود. نفهمیدم چرا آن طور نگران شده بودم. هیچ کس نزدیکم نشده بود. همه به کار خودشان مشغول بودند.
توی کارگاه امیدی را دیدم. میانسال و جاافتاده، با سبیل های پرپشتی که از دو طرف به بالا تاب برداشته بود. سرپرست کارگاه بود. تا زمان جنگ در آبادان زندگی کرده بود، با همسر و دو دخترش. یک روز وقتی به خانه برگشته بود، دیگر نه خانه ای بود و نه همسر و دختری. بعد از بازسازی آبادان هم نتوانسته بود آن جا بماند. می گفت آبادان بدون همسر و دخترانش بوی سابق را نمی دهد.
توی دفتر چهار نفر بودیم. مهندس لعبت که همسن و سال من بود و تازه داشت مدرک فوق لیسانسش را از دانشگاه بوشهر می گرفت، دکتر بوشهری که سعی می کرد سرحال تر از سن و سالش به نظر بیاید، و امیدی و من. فقط ما دو نفر مجرد بودیم، و آن ها به تعبیر امیدی از آوارگان خوشبخت نبودند. توی اتاقی که کولرش خنک نمی کرد کار می کردیم. دماسنج را در بالکنی که تمام روز آفتاب در آن می تابید می گذاشتیم و درجه اش را که می دیدیم پشتمان عرق می کرد. توی کارگاه زیر آفتاب سعی می کردم به وضعیتم عادت کنم. کلاهم را تا روی ابروانم پایین می کشیدم و دستمال خیسی را که دور گردنم انداخته بودم به صورتم می کشیدم.
صبح های زود به ساحل می رفتم و روی ماسه ها دراز می کشیدم. هنگام طلوع آفتاب لباس هایم را در می آوردم، پا به آب می گذاشتم و از تماس آب ولرم با پوستم از خوشی می لرزیدم. آن احساس فقط تا ساعات اولیه صبح دوام داشت، تمام روز از شدت گرما کلافه بودم. امیدی می گفت: «به خودت فشار نیاور، خیلی بد است مرد جوانی به سن و سال تو هنوز پسر مانده باشد!» و مرا به جاهایی می برد که خوب می شناخت. همان موقع بود که با آمنه ازدواج موقت کردم. توی بندر دیده بودمش. بساطش را پهن کرده بود و همه چیزی می فروخت: شیر بز، تخم مرغ، تورهای ماهیگیری که خودش و پسرهایش بافته بودند، داروهای گیاهی و یکسری خرده ریز. از کنجکاوی کنار بساطش نشسته بودم. از من چندسالی بزرگ تر بود. با او که بودم انگار فرزندی بودم در کنار مادرش تا مردی در کنار یک زن. شوهرش را تا وقتی زنده بود دوست نداشت، به او عادت کرده بود. خیال می کرد مرد یعنی کسی که با او زندگی کند، غذایی که او درست کرده بخورد، صبح بیرون برود و شب بیاید و گاهی سر و صدا به پا کند. می گفت: «ما هم کار می کنیم. باید به بچه ها برسیم و کارهای خانه را انجام بدهیم. کار مردها وقتی شب به خانه می آیند تمام می شود، کار ما تمامی ندارد.»
ظهرها که برایم ناهار می آورد چند دقیقه ای در کارگاه می نشست و نگاهم می کرد. از این که به خاطر بی سوادی اش نمی توانست خیلی چیزها را درک کند غمگین می شد. شب ها به او نوشتن یاد می دادم. اشتباهاتش را می گرفتم و درس جدید می دادم. این زندگی هر روز تکرار می شد. بعضی شب ها کنار پسرها می نشستم و در دوختن تورهای پاره کمکشان می کردم. چند بار هم روزهای جمعه به ماهیگیری رفته بودیم. قایق را نگه می داشتیم، تورها را به دریا می انداختیم و توی آب شیرجه می رفتیم. نزدیک غروب تورها را بالا می کشیدیم و ماهی ها را کف قایق می انداختیم. فلس هایشان زیر نور آفتاب می درخشید. به سرنوشتشان فکر می کردم که تا چند ساعت دیگر در بازار ماهی فروش ها روی پیشخوان مغازه ها روی هم تلمبار می شدند و شب توی روغن جلز و ولز می کردند.
یک روز طوفانی که پسرها به دریا رفته بودند، جسدهاشان برگشت. آمنه بعد از مرگ پسرانش به ساحل می رفت و ساعت ها به دریا خیره می شد. یک روز هم از غیبتم استفاده کرد و خودش را توی دریا غرق کرد. بعد از پایان کار و تسویه حساب، وسایلم را پشت ماشینم گذاشتم و از بوشهر رفتم. بعد از چند ماه امیدی هم به کیش آمد. ماشین ها را فروختیم و کار شهرک را شروع کردیم. دفتر را راه انداختیم و به مهندسان جوان کار دادیم. مهندسان کیش ناراحت شدند و بالاخره بعد از بحث ها و بگومگوها، با همکاری کانون مهندسان جزیره، گروه واحدی تشکیل دادیم.
در یک خانه اجاره ای زندگی می کردیم. با امیدی شرط کرده بودیم زنی به آن جا نیاوریم. می گفت: «اگر این هم نبود آن وقت مردها به چه چیزی دلخوش می شدند؟!»
از داروخانه ای آشنا هر چه که می خواست تهیه می کرد. قرص ها را پنهان می کرد و می گفت: «این ها مال پیرمردهایی مثل من است، تو به هیچ کدامشان نیاز نداری.» با نیرویی که داشت برای دخترهایی که به کیش می آمدند آماده بود. می گفت: «سراغت را می گیرند و می پرسند چرا آقای قدبلندی را که شبیه مدل هاست همراهم نمی برم.»
جلوی آینه می ایستاد و موهای فرمان ناپذیرش را که در حمام با نرم کننده سرجاشان نشانده بود، شانه می کرد. به گردن و صورتش ادکلن می زد، پیراهنی هماهنگ با شلوارش برتن می کرد، کفش های واکس زده اش را می پوشید و خسته از گردش های شبانه به خانه برمی گشت.
چند روز پیش که با هم کارهایمان را مرور می کردیم، دیدم در این ده سال اصلاً بی کار نبوده ایم. بعد از شهرک، مجتمع ورزشی و برج را ساختیم. تجهیزات مجتمع همه طرح خودم است: استخر سرپوشیده و روباز، باشگاه بدنسازی و چند دستگاه سوییت که عیدها به تیم مردان آهنین، و بقیه سال به سایر تیم ها و اردوهای دانش آموزی اجاره می دهیم. حالا در بزرگ ترین ویلای شهرک ساکن هستیم، رو به دریا و آفتابگیر. دلبسته سکوتی هستم که بیش تر سال حکم فرماست. از دیروز دوباره شهرک شلوغ شده. صاحبان ویلاها می خواهند از هفته آخر تعطیلات استفاده کنند. صبح ها رفت و آمدی نیست. خانواده ها در ویلاهایشان، پشت پنجره هایی که پرده های توری از دید پنهانشان می کند تا نزدیکی های ظهر می خوابند، و بعد یکی یکی پیدایشان می شود. زن ها به خرید می روند و مردها شنا می کنند. بعد از ناهار بچه ها در ایوان نقاشی می کشند. مادرها کاغذ سفیدی روی میز پهن می کنند، وسایل را کنار دستشان می گذارند و خوشحالند بچه یک سرگرمی پیدا کرده است. بعد، بچه ها همه جا را کثیف می کنند. با آبرنگ که کار می کنند ظرف آب را برمی گردانند، دست هایشان از پاستل روغنی می شود، لیوان ها را چرب می کنند و آن وقت صدای مادر بلند می شود.
در ویلای کناری، عصرها زن ها در ایوان می نشینند و خودشان را باد می زنند. مردها که هستند دعوتم می کنند. موقع شام گوشت ها را به سیخ می کشند و زن ها میز را می چینند. همه سفیدرو می آیند و برنزه و سرحال برمی گردند. سر شام مادرها به بچه ها تذکر می دهند روی لباسشان غذا نریزند. برای مردها فقط غذا اهمیت دارد و اگر قاشق از دست کسی بیفتد یا غذا روی لباسش بریزد اعتنا نمی کنند. این زن ها هستند که به لک پیراهن چشم می دوزند و مراحل شستشو تا اتوکشی را پیش خودشان مرور می کنند. بعد از شام دخترها چای و میوه سرو می کنند، گاهی هم با صدایی مهربان و نازک با من صحبت می کنند. مهندس سهیلی از وقتی ویلا را خریده چند روز از ماه را با اقوامش به کیش می آید. بار قبل که او و مهمانانش را به مجموعه ورزشی بردم گفت دلش می خواهد در کارهایی مشابه همکاری داشته باشیم. چند بار هم برایم از تهران مصالح فرستاده است.
امیدی دعوت ها را رد می کند. خانواده اش را به یاد می آورد. دخترهای دوقلویش، با موهای بافته و پیراهن های بلند که توی حیاط دنبال هم می دویدند. من هم آن اوایل وقتی بچه ها را توی ساحل می دیدم، یاد بچه های همسایه می افتادم. لابلای درختان باغ می دویدیم و پشت شمشادها پنهان می شدیم. در آلاچیق باغ کیک و مربا می خوردیم، مادرم برایمان چای می ریخت، موهای سیاه و پرپیچش روی شانه هایش رها می شد و کلاه حصیری اش پشتش می افتاد...
امیدی سال های اول تشویقم می کرد ازدواج کنم. می گفت: «عاشق دختری بودی و ترکش کردی. حالا هم با دیدن هر کسی که او را یادت می اندازد سست می شوی. این همه احساسات متضاد را چطور در قلبت نگه می داری؟»
همسر کلمه ای است که بوی زندگی می دهد. بوی خانه ای تمیز، غذایی گرم و بستری که سرشار از آرامش است. کوچک که بودم صبح ها به رختخواب پدر و مادرم نگاه می کردم که از کشمکش شبانه نامرتب شده بود. حالا می توانم تصور کنم وقتی پدرم از بستری که هنوز گرم بود برمی خاست، چه افکاری در سر داشت. من هر وقت خودم را میان ملافه هایی که از تقلاهای خستگی آور چروک شده می بینم، فکر می کنم چه چیزی وادارم می کند نسبت به یک زن بی تاب باشم؟ و این درست زمانی است که آن بدن طراوتش را برایم از دست داده است.
شب هایی که تنها هستم خاطرات بر ذهنم فشار می آورند. به مادرم فکر می کنم که عصرها از باغ گل می چید و توی گلدان می گذاشت. من پشت میز آشپزخانه می نشستم و مشق هایم را می نوشتم. مشق های کلاس اول، با آن خطوط افقی و عمودی و مورب که شکلشان را بارها و بارها می کشیدم. کاری خسته کننده، برای قوت بخشیدن به دست. برای آن که قلم در دست جا بیفتد.
همه چیز تغییر می کند و از خاطر نمی رود. مثل بوی مهرماه و مدرسه. دفترهای نو که خیلی زود تمام می شدند. نوک مداد که می شکست و صدای تراشیدنش با صدای معلم همنوا می شد. مدادهای رنگی. دفترهای سیمی برای آبرنگ. بوی دوات و غژغژ قلم. خطی کج و معوج که هر کار می کردیم مثل خط معلم نمی شد. زنگ های انشا، کسالت بار، با موضوعات تکراری. زنگ های ورزش با معلم هایی بی حوصله تر از معلم های انشا. زنگ های ریاضی که با اعداد کلنجار می رفتیم. جبر با منحنی های مجانب. فیزیک با آینه های مقعر و محدبش. قوانین نیوتن که در زندگی فقط به قانون سومش عمل کردم: اگر فشاری به تو وارد شود، تو هم فشار وارد می کنی، با همان شدتی که بر تو وارد شده است. و بعد استنتاج... بازی با فکر.
همهمه های زنگ تفریح. خستگی های دوران بلوغ. نشانه ای برای عبور از مرحله ای به مرحله ای دیگر. نجواهای در گوشی، خنده های پنهانی، بلوف همکلاسی ها... جوش های قرمز. موهای بالای لب. دراز شدن دست و پا. تغییر صدا و زشت شدن ها. عصیان ها. لجاجت ها. غم های زودگذر و خنده های پرنشاط. دخترهای همجوار مدرسه با لبخندهایی دعوت کننده. نامه هایی موشک وار، پروازکنان به آن سوی دیوارها... دلخوش شدن به خاطرات، مثل وقتی که مادر بود، صرف چای عصرانه با پدربزرگ در آلاچیق باغ...
گذشته همیشه از عمیق ترین نقطه ذهن خودش را بالا می کشد، ولی چیزی به همراه ندارد جز حسرت. گریزی هم از آن نیست.

نظرات کاربران درباره کتاب هيچ كس مقصر نيست