فیدیبو نماینده قانونی نشر قطره و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب طرز تهیه‌ تنهایی در آشپزخانه‌ی عشق

کتاب طرز تهیه‌ تنهایی در آشپزخانه‌ی عشق

نسخه الکترونیک کتاب طرز تهیه‌ تنهایی در آشپزخانه‌ی عشق به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب طرز تهیه‌ تنهایی در آشپزخانه‌ی عشق

يکتا کوپان، متولد ۱۹۶۸، نويسنده‌ي مشهور ترکيه‌اي است که تاکنون از او نزديک به ۲۰ کتاب به چاپ رسيده است. کوپان شهرت و محبوبيت فراواني دارد و آثار او با استقبال خوب خوانندگان مواجه شده است. «طرز تهيه‌ي تنهايي در آشپزخانه‌ي عشق« اولين کتابي است که از اين نويسنده به فارسي منتشر شده است. اين کتاب در سال ۲۰۰۲ برنده‌ي جايزه‌ي ادبي «سعيد فائيک» شد. کوپان دريافت جوايز ادبي «هالدون تانر» و «يونس نادي» را نيز در کارنامه دارد. در بخشی از این کتاب می‌خوانیم: « اگر جعبه‌ی مداد شمعی سی و دو ‌رنگم را داشتم، شاید می‌توانستم همه چیز را از اول بکشم. زندگی را جوری رسم می‌کردم که دلم می‌خواست. اما توان ندارم. بدون سریع‌ترین اسب غرب، سیلور، سوارکار نقابدار تا کجا می‌تواند فرار کند؟ کودکی‌ام کنار در ایستاده و برای شنیدن آن‌چه در کاست هست بی‌تابی می‌کند. یک لحظه چشم‌درچشم می‌شویم. دلم می‌خواهد کمکم کند، ولی دیگر خیلی از هم دوریم.»

ادامه...
  • ناشر نشر قطره
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.16 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۴۲ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب طرز تهیه‌ تنهایی در آشپزخانه‌ی عشق

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



این کتاب ترجمه ای است از:
Aşk Mutfağindan Yalnizlik Tarifleri
Yekta Kopan

طرز تهیه ی تنهایی در آشپزخانه ی عشق

خودکار ساده و ارزان قیمت را الکی توی دستم می چرخانم. خیلی دوست دارم قلمی که با آن می نویسم جذابیت داشته باشد. برای همین به خودنویسی که معمولاً همراهم است دلبستگی خاصی دارم. ظرافتی که به نوشته ها می دهد، اعتمادبه نفسی که طرز نشستنش توی دست ایجاد می کند، جوهری که آرام از شیار نوکش بیرون می خزد و به شکلی جادوکننده روی کاغذ می نشیند... اما الان توی دستم خودکاری معمولی هست که دقایقی قبل از دکان خنزرپنزرفروشی توی فرودگاه خریدم. دلیل این که هیچ جور نمی توانم افکارم را متمرکز کنم، نمی توانم جملاتی برای پُر کردن پشت کارت پستالی که جلوی رویم گذاشته ام پیدا کنم، این خودکار است؟... چرا مزخرف می گویم؟ هر چه باشد من یک حسابدار معمولی هستم. حسابداری معمولی که ساعت چهار صبح برای بدرقه ی دوستش آمده فرودگاه و کاملاً اتفاقی با دوست دختر سابقش روبه رو شده.
توی کافه ی سالن انتظار پروازهای خارجی نشسته ام. تا به حال هیچ وقت این ساعت روز مشروب ننوشیده بودم. نور تند لامپ های فلورسنت سالن چشمانم را اذیت می کند. زنی که یک گوشه پشت میز نشسته، جوانی که با چشمان خواب آلود سرپا ایستاده، آدم هایی که روی نیمکت ها منتظر فرارسیدن ساعت پروازشان نشسته اند، باعث می شوند در مکانی به این بزرگی و بین این همه آدم خودم را تنهاتر حس کنم. فکر می کردم لوَنت را که بدرقه کردم برمی گردم خانه و پیش از این که بروم سر کار کمی می خوابم. خیلی عجیب است که حالا اصلاً خوابم نمی آید. از بسته ی سیگاری که با خودکار و کارت پستا ل ها خریده ام یکی را بیرون می کشم و روشن می کنم. جرعه ای ویسکی می نوشم، معده ام را می سوزاند. چرا ویسکی سفارش دادم؟ چرا منی که سال هاست سیگار را ترک کرده ام دارم سیگار می کشم؟ چیزی که این ساعت روز مرا این جا نگه داشته علاقه ی عجیب همیشگی ام به دیدن تصویر خودم در مرکز تابلویی غم انگیز است یا حرف های فیگن؟
ـ هنوزم می نویسی؟
ـ اگه بشه بهش گفت نوشتن... همون چیزایی که می دونی...
ـ چیزایی که من می دونم خیلی هم جالب بودن. نکنه نوشتن رو ول
کنی ها!... اوووم، اصلاً نوشته هات رو برای منم بفرست. تو اگه زور بالای سرت نباشه نمی نویسی. بیا یه کاری کنیم. مثلاً... مثلاً روز پنجم هر ماه یه چیز جدید برای من بفرست...
با فیگن دو سال پیش آشنا شدم. روزهای اول دسامبر بود. یعنی دقیقاً وقتی که حسابرسی آخر سال شروع می شود. وسط آن همه آشفتگی کار ـ چون آژانس تبلیغاتی ای که برایش کار می کردم نمایندگی یک شرکت معروف را هم گرفته بود، فشار کار بیش تر بود ـ سرماخوردگی شدیدی هم داشتم. با چهره ای که به خاطر مصرف دارو پُف کرده بود، لب های تب خال زده و بسته های دستمال کاغذی که پشت سر هم خالی می کردم، توی شرکت می گشتم. روزی که از درد سینوس های پُر و حجم زیاد کار نمی توانستم سرم را بلند کنم، چه می دانستم صدای لطیفی که گفت: «سلام. دیروز به عنوان نویسنده ی متن استخدام شدم. گفتن باید مدارکم رو به شما تحویل بدم» زندگی ام را زیر و رو خواهد کرد؟ به سختی سرم را بلند کردم و چشمان سیاه زیبایش را دیدم. حالت موهای سیاه کوتاهش نشان می داد تا بیدار شده از خانه آمده بیرون، دامن سیاه، تنگ و بلندی تنش بود که روی کفش ها را پوشانده بود و بلوزی سفید که دو دگمه ی بالایی اش باز بود. تنها چیزی که به عنوان زیورآلات داشت ساعت بود. حرف که می زد من محو تماشای تکان خوردن بی وقفه ی چانه و لب هایش بودم و از حرف هایش چیزی نفهمیدم (شاید در تمام مدت دوستی مان هم چیزی از حرف هایش نفهمیدم). وقتی متوجه شد چه مدارکی لازم است، مرا با حساب و کتاب، کاغذها، کامپیوتر و تنهایی ام رها کرد و رفت. بعد از ساعت ناهار، وقتی دیدم مدارکی را که خواسته بودم روی میزم گذاشته، فکر کردم برای معرفی خودش به من عجله داشته. هیجان زده شدم (فکر کنم مدام دلم می خواست خیال بافی های خودم را باور کنم). تاریخ تولد، محل تولد، اسم پدر و مادر، دانشگاه محل تحصیل، سابقه ی کار همه ی کارمندان شرکت را می دانستم، اما اطلاع داشتن از مشخصات فیگن لذت خاصی داشت. او فقط اسم مرا می دانست، ولی من از همان روز اول خیلی چیزها از او می دانستم (اما حالا می توانم اعتراف کنم که چه قدر کم در موردش می دانستم).
جرعه ی دیگری ویسکی می نوشم. چیزی داغ از دهانم سرازیر می شود طرف معده. زل می زنم به پشت کارت پستال جلوی رویم. خطی عمودی زمینه ی سفید را به دو بخش تقسیم کرده، سمت راست مربعی کوچک که محل چسباندن تمبر را مشخص می کند، چهار خط افقی برای نوشتن آدرس. سمت چپ با حروف ریز توضیحی درباره ی عکس روی کارت پستال: مسجد سلطان احمد، برج گالاتا، نمای پانوراما از تنگه ی بوسفر، عکاس: نوری گوکلو. نمی دانم توی فضای به این کوچکی چه بنویسم و اصلاً چرا برای نوشتن این قدر عجله دارم. یک لحظه فکر می کنم کارم چه قدر احمقانه است. بعد از یک سال و خرده ای با فیگن روبه رو می شوم، او می پرسد هنوز می نویسم یا نه و برای این که مرتب بنویسم به من تکلیف می دهد و بعد پشت می کند و می رود، من هم مثل دانش آموزی که نگران قبولی است با عجله خودکار و چهارتا کارت پستال می خرم و می نشینم به مشق نوشتن. می دانم هر چه قدر هم سعی کنم تجدید می شوم. رابطه ی من با متن چیزی بیش تر از خواننده ی خوب بودن نیست. با کسانی که تحت تاثیر چیزهایی که خوانده اند چند سطری می نویسند هیچ فرقی ندارم. در طول رابطه مان فقط برای به دست آوردن دل او قلم دست می گرفتم. یک حسابدار معمولی چه طور می تواند پشت این کارت پستال ها را پُر کند؟ یک عاشق معمولی بعد از پایان رابطه چه جور متنی می تواند بنویسد؟ وقتی به سطرهایی که موجب شکل گرفتن رابطه مان شد فکر می کنم، دلم می گیرد.

نظرات کاربران درباره کتاب طرز تهیه‌ تنهایی در آشپزخانه‌ی عشق

مجموعه داستان قشنگی بود من خوشم اومد...
در 8 ماه پیش توسط fateme