فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب رويارويی فكری ايران با مدرنيت

کتاب رويارويی فكری ايران با مدرنيت

نسخه الکترونیک کتاب رويارويی فكری ايران با مدرنيت به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب رويارويی فكری ايران با مدرنيت

رویکرد اصلی این کتاب، رویکردی فرهنگی است، زیرا بر اساس دیدگاهی که در این‌جا ارائه می‌شود، عامل فکری و فرهنگی پیش‌زمینه اساسی تغییرات لازم به سوی دنیای مدرن را تشکیل می‌دهد. این بدان معنی نیست که نقش عوامل دیگر، منجمله نقش عامل ساختاری و مادی، را می‌توان در فرایند ورود به جهان جدید نادیده گرفت، اما به دلایل مختلف، که مهم‌ترین آن اهمیت و اولویت نسبی عامل فرهنگی است، در این کتاب بحث مفصلی در باب عوامل ساختاری و مادی به عمل نیامده است. برپا کردن مدرنیت در همه جای دنیا محتاج رعایت تمام جوانب آن است. اما در این میان باید به اولویت‌ها توجه کرد. اصل دیگری که در این کتاب بر روی آن تأکید شده است، اصالت فرد است که اغراق نخواهد بود اگر بگوییم در تمام تاریخ ایران تاکنون در محاق بوده است و حداقل در عمل نفی شده است. ذهنیت و فاعلیت از سوی بسیاری از گروه‌های مختلف در تاریخ معاصر ایران اکثرا به جمع نسبت داده شده است و فرد از این نمد کلاهی نداشته است. ولی، همان طور که در این کتاب کوشش شده نشان داده شود، تنها فرد است که می‌تواند حامل ذهنیت و فاعلیت باشد و هر نوع اقدامی برای منسوب کردن آن‌ها به جمع و قائل شدن به فاعل جمعی باعث نفی فاعلیت انسان می‌شود. ولی در راه تفریط نیز نمی‌توان پیش رفت.

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 2.77 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۶۷ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب رويارويی فكری ايران با مدرنيت

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



پیشگفتار مولف بر چاپ فارسی

قصد من از نوشتن این کتاب آشنا ساختن خوانندگان با جنبه های مختلف، چه مثبت و چه منفی، دنیای مدرن و مداقه هرچه ژرف تر در اصول تشکیل دهنده پدیده مدرنیت و تجربه ایران در برخورد با این پدیده بوده است. چنین به نظر می رسد که ایرانیان مانند بسیاری از مردمان دیگر، حداقل در این مرحله از تاریخ خود، چاره ای جز درگیرشدن جدی با این پدیده ندارند. در واقع ما دیرزمانی است که با اندیشه های دوره تجدد و همچنین جنبه های عملی آن مواجه بوده ایم، ولی در این زمان است که نیاز مبرم به نگاهی عمیق و ریشه ای به مبانی دنیای جدید بیش از پیش احساس می شود.
در سال های اخیر تعداد قابل توجهی کتاب و مقاله در باره ایران و مدرنیت در داخل و خارج کشور نوشته شده است. در این آثار جنبه های مختلف مدرنیت از دیدگاه نظری مورد بحث قرار گرفته اند. از سوی دیگر، در آثار متعددی تاریخ معاصر ایران و برخورد سیاسی، اجتماعی و فرهنگی آن با غرب مورد بررسی قرار گرفته است. کتاب حاضر سعی بر آن دارد که تلفیقی از این دو مقوله ارائه دهد و خوانندگان را از یک طرف با اصول و مبانی پدیده مدرنیت بیش تر آشنا سازد و از طرف دیگر کاربرد آن اصول و مبانی را در چهارچوب تجربه ایران در برخورد با دنیای مدرن روشن تر سازد. در این کتاب سعی من این بوده است که نشان دهم مدرنیت مقوله ای صرفا غربی نیست و در تاریخ، فلسفه، دین، و فرهنگ ما نیز جایگاهی بس مهم دارد. شکی نیست که مدرنیت آن گونه که ما آن را می شناسیم در اروپای غربی پس از قرون وسطی متولد شده است. ولی این واقعیت به آن معنی نیست که اصول مدرنیت ریشه های عمیق در فرهنگ ما ندارد. این کتاب می کوشد که این ریشه ها را در لابلای گفتمان متفکران دو سده اخیر ایران ردگیری کند و به ارزیابی نقش آن ها در فرایند رشد، و عدم رشد، تجدد در ایران معاصر بپردازد.
فلسفه به طور کلی یکی از مهم ترین ارکانی است که در جریان رشد دنیای مدرن نقشی بسیار اساسی ایفا کرده است (هرچند که امروزه بسیاری کم تر بهایی برای این نقش قائلند). از این رو کتاب حاضر بحث خود را از دیدگاه فلسفه آغاز می کند. در فلسفه یکی از مهم ترین اساس دنیای مدرن به نام «ذهنیت» شناخته می شود. مفهوم «ذهنیت» یکی از مفاهیم سهل و ممتنع است که ممکن است برخی را به اشتباه بیندازد. از دیدگاه بسیاری این مفهوم صرفا «طرز فکر» و «نوع اندیشه» را ممکن است تداعی کند که از آنچه در این جا مد نظر ماست، بسیار دور است. در این جا، به بیان ساده، «ذهن» و «ذهنیت» به انسان مدرن دلالت می کنند، انسانی که در اثر انباشت بسیاری تجربه های تاریخی به قدرت دست یافته و توانمند شده است. انسان امروزی پس از گذر از بسیاری تنگناها در طول تاریخ به قدرتی نسبی در مقابل طبیعت، جامعه و دولت دست یافته است. قدرت نسبی (و همچنین نیروی تخریبی) انسان معاصر در برابر نیروهای طبیعت را غالبا «فن آوری» می نامند که در جوامع مدرن به حد اعلای خود رسیده است. به همین منوال، قدرتمند شدن فرد در برابر جامعه و دولت در عصر تجدد زیربنای حقوق شهروندی را تشکیل می دهد. از این رو ذهنیت که ریشه در نیروی عقلانی بشر دارد در واقع قدرتمند شدن بشر را پی ریزی می کند. نیروی عقلانی، اما، در نفس خود امری انتزاعی است و اراده، به ویژه اراده مستقل، از پی آن به میدان می آید و سرانجام اراده مبتنی بر عقل، به فعل و عمل منتهی می شود. از این روست که انسان صاحب قدرت مدرن را در اصطلاحِ فلسفه ذهن می نامند که در آن ذهنیت و فاعلیت در امتداد یکدیگر قرار گرفته اند و واژه های ذهن و فاعل را به صورت معادل می توان به کار برد، هرچند که ذهنیت و فاعلیت به تنهایی هیچ کدام راهبر به انسان قدرتمند نیستند و تنها تواما به این نتیجه می رسند. به طور خلاصه، ذهن و ذهنیت در این مقوله دلالت بر انسان قدرتمند شده و به فاعلیت رسیده دارد.

رویکرد اصلی این کتاب، رویکردی فرهنگی است، زیرا بر اساس دیدگاهی که در این جا ارائه می شود، عامل فکری و فرهنگی پیش زمینه اساسی تغییرات لازم به سوی دنیای مدرن را تشکیل می دهد. این بدان معنی نیست که نقش عوامل دیگر، منجمله نقش عامل ساختاری و مادی، را می توان در فرایند ورود به جهان جدید نادیده گرفت، اما به دلایل مختلف، که مهم ترین آن اهمیت و اولویت نسبی عامل فرهنگی است، در این کتاب بحث مفصلی در باب عوامل ساختاری و مادی به عمل نیامده است. برپا کردن مدرنیت در همه جای دنیا محتاج رعایت تمام جوانب آن است. اما در این میان باید به اولویت ها توجه کرد. اصل دیگری که در این کتاب بر روی آن تاکید شده است، اصالت فرد است که اغراق نخواهد بود اگر بگوییم در تمام تاریخ ایران تاکنون در محاق بوده است و حداقل در عمل نفی شده است. ذهنیت و فاعلیت از سوی بسیاری از گروه های مختلف در تاریخ معاصر ایران اکثرا به جمع نسبت داده شده است و فرد از این نمد کلاهی نداشته است. ولی، همان طور که در این کتاب کوشش کرده ام نشان بدهم، تنها فرد است که می تواند حامل ذهنیت و فاعلیت باشد و هر نوع اقدامی برای منسوب کردن آن ها به جمع و قائل شدن به فاعل جمعی باعث نفی فاعلیت انسان می شود. ولی در راه تفریط نیز نمی توان پیش رفت. امروزه ما چنان در راه باور به فرد قدم به جلو گذاشته ایم که واهمه از آن باید داشت که بزودی شاهد بی اعتنایی به جمع و جامعه و ظهور فردگرایی افراطی باشیم. در این جا نیز باید کوشش شود که در عین حال که اولویت اصالت فرد، حداقل در این برهه، حفظ می شود، از دام تفریط نیز بر حذر بود.

فرزین وحدت
دانشگاه هاروارد، بهمن ۱۳۸۲

مقدمه

در آغاز قرن بیست و یکم هیچ چیز مانند شبح مدرنیت برای مردمان جهان اسلام مشکل آفرین نیست. در واقع، مدرنیت از قرن نوزدهم تاکنون در دستور کار فرهنگی و اجتماعی ـ سیاسی روشنفکران، جنبش های اجتماعی، و کارگزاران حکومتی در جهان اسلام و خاورمیانه جایگاه اصلی را اشغال کرده است. چندان اغراق آمیز نخواهد بود اگر ادعا شود که مسئله مدرنیت ــ پذیرش آن، رد آن، یا تغییر شکل آن در راستای خط مشی هایی قابل پذیرش تر ــ در هر دو سطح نظری و عملی در حال حاضر در بسیاری از جامعه های اسلامی مسئله محوری را تشکیل می دهد. انقلاب جهان آشوب مدرنیت غربی تقریبا بر همه بخش های جهان تاثیر گذاشته است. استعمار بی رحمانه و توسعه طلبی ارضی، بهره کشی اقتصادی، و تهاجم فرهنگی، به همراه عرضه داشت نظریات، هنجارها، و نهادهای جدید، سازوکارهایی را تشکیل می دهند که غرب مدرن با کمک آن ها تاریخ همه جامعه های روی زمین را متحول ساخته است. کشورها به شکل سردرگمی، انکار، پیروی، شیفتگی، رودررویی، بیزاری، یا آمیزه ای از این ها، به این تغییر شکل سرنوشتشان واکنش نشان داده اند. ایران نیز از این قاعده مستثنی نیست: از آن جا که سرنوشتش در تقریبا ۱۵۰ سال گذشته با سرنوشت مدرنیت غرب برخورد پیدا کرده است، چنین واکنش هایی عناصر اصلی تاریخش را تشکیل داده است و در این میان در زمان های مختلف برخی از این عناصر بر بقیه چیرگی داشته است.
انقلاب اسلامی ۱۳۵۷ در مورد مسئله مدرنیت در خاورمیانه و جوامع اسلامی به طور کلی، و ایران به طور خاص، نقطه عطفی به وجود آورد. جامعه ای که تمام ظواهرش به سرعت در حال مدرن شدن بود، چگونه تقریبا یک شبه به یک دولت دین سالار تبدیل شد؟(۱) غالبا چنین گمان می رود که طغیان مسلّم انگاشته شده ایران علیه مدرنیت پس از ۱۳۵۷ نمایانگر اوج واکنش به فرایند مدرن سازی ای است که از کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ آغاز شد. بر این اساس، می توان بسیاری از تحلیل ها را در مورد ایران از سال ۱۳۵۷ به بعد گِلایه هایی دانست بر ناکامی ایران در همراهی با نیروهای مدرنیت و نهادهای دموکراسی. نقش برآب شدن آرمان های دموکراتیک انقلاب مشروطیت در اوایل قرن بیستم، شکست ملی گرایی لیبرال و ضد استعماری دوره مصدق در نیمه قرن، و مهار انقلاب بالقوه رهایی بخش سال ۱۳۵۷ از سوی نیروهای اسلامی، غالبا نشانه های ناکامی ایرانیان در همراهی با واقعیت های جهان مدرن تلقی می شوند.
شکی نیست که این ها به راستی موانع بزرگی بر سر راه رشد مدرنیت در ایران بوده است. اما رشد مدرنیت در هیچ جایی در مسیری مستقیم صورت نگرفته است. نظر اصلی پژوهش حاضر بر این است که یک قرن ونیم تجربه مدرنیت در ایران را باید بر اساس فرایندی دیالکتیکی درک کرد که دربرگیرنده آن جنبه هایی از مدرنیت که به رهایی می انجامد، از یک سو، و آن جنبه هایی که بیش تر به سلطه گری منجر می شود، از سوی دیگر، است. در این فرایند دیالکتیکی، عناصر گوناگون مدرنیت غالبا با یکدیگر رقابت می کردند و به مراحل گوناگونی در توسعه تمدن جدید در ایران می انجامیدند. از آن گذشته، گروه های اجتماعی گوناگون در زمان های مختلف عناصر متفاوتی از مدرنیت را توسعه دادند و به شرح و بسط آن ها پرداختند. از این رو، مثلاً نخستین روشنفکران اصلاح طلب اواخر قرن نوزدهم، دست کم در رویکردهای نظری خود، بر جنبه های دموکراتیک و اثبات گرایانه مدرنیت کم و بیش به یکسان تاکید داشتند، در حالی که با آغاز عصر پهلوی، جنبه های اثبات گرایانه و ابزاری تمدن مدرن بیش تر مورد تاکید قرار گرفت و نکات رهایی بخش مدرنیت با بی مهری روبرو شد. به همین شیوه، چپ مارکسیستی در قرن بیستم بر بسط و تعمیق توان آزادسازی و خودمختاری ایرانیان تاکید بسیار داشت، گرچه قرار بود نه افراد، به عنوان بزرگ ترین بهره وران مدرنیت، بلکه جمع چنین رهایی ای را تجربه کند، و از این رو از توان رهایی بخشی آن به شدت کاسته شد.
بزرگ نمایی نامتعادل جنبه های گزینشی مدرنیت از سوی گروه های اجتماعی گوناگون در ایران، نظیر تاکید تکنوکرات های پهلوی، کمونیست ها و سوسیالیست ها بر جمع و عقلانیت ابزاری تاثیری بازدارنده داشته است بر رشد همه جانبه مدرنیت کارآمد. با این حال، تجربیات این گروه های اجتماعی گوناگون را نباید نادیده گرفت: این تجربیات برای تاسیس نهادهای متوازن تر مدرن در ایران سرمایه ای فرهنگی به شمار می آید.
جنبش انقلابی اسلامی دهه های شصت و هفتاد [چهل و پنجاه ه.ش.] را باید تلاشی دیالکتیکی به منظور چالش جدی با گفتمان مدرنیت تلقی کرد. همان طور که در دو فصل آخر این پژوهش بیان شده، این جنبش در گفتمان خودش بسیار تحت تاثیر گفتمان و پدیده ای قرار داشت که به چالش با آن برخاسته بود. بنابراین گفتمان اسلامی را، به ویژه در سطح نظری و فلسفی، با توجه به وجوه فرهنگی مدرنیت، می توان یک گفتگوی درونی تلقی کرد. این گفتمان، به شیوه دیالکتیکی ویژه خودش، اصول مدرنیت را کاملاً رها نکرده است. در واقع، ناهمسازی هایی را که این گفتمان به وجود آورده است می توان نیروی محرک جستجوی پویای مدرنیت از زمان استقرار جمهوری اسلامی در سال ۱۳۵۸ دانست.
این پژوهش، برای تحلیل فرایند دیالکتیکی رویارویی فکری و فرهنگی ایران با مدرنیت، گفتمان های اجتماعی ـ سیاسی گوناگونی را که از نیمه دوم قرن نوزدهم در آن جا پدیدار شده اند و همبستگی آن ها را با گفتمان و شرایط مدرنیت در کانون توجه قرار می دهد. از این رو وظیفه اصلی این پژوهش دوگانه است: نخست، بررسی مفهوم و پدیده مدرنیت در متن غربی و جهانی آن؛ و دوم، بررسی رویارویی فکری و فرهنگی ایران با مدرنیت از نیمه قرن نوزدهم تاکنون، با توجه به گفتمان ها و مضمون های اجتماعی ـ سیاسی عمده ای که به شکل گیری خودآگاهی و نهادهای ایرانی در این دوره کمک کرده است.
تفکر انتقادی آلمانی، که با کانت و هگل آغاز می شود، شالوده نظری به ویژه مناسبی را برای تحلیل مفاهیم و شرایط مدرنیت به دست می دهد. پیدایش مدرنیت در آلمان در اوایل قرن نوزدهم، در مقایسه با ظهور آن در انگلستان و فرانسه، دیرهنگام بود. در نتیجه، در اندیشه های کانت، هگل، و وارثان آن ها در عرصه «تئوری انتقادی»، بینش های پخته و پیچیده ای در خصوص انگاشت ها و شرایط مدرنیت می یابیم، بینش هایی که بر اثر بررسیِ گذشته فراهم آمده است.(۲) شرایط مشابهی امروزه در کشورهایی نظیر ایران، که در آن ها نیز ظهور مدرنیت با تاخیر همراه شده است، حکمفرماست.
* * *
همان طور که در فصل اول توضیح داده خواهد شد، از نظر کانت و هگل، ذهنیت و کلیت دو ستون مدرنیت هستند. این دو فیلسوف آلمانی با این دو مفهوم، که در سنت روشنگری ریشه داشتند، برخورد دقیق و پیچیده ای کردند. منظور من از «ذهنیت» خصلت ویژه یک کنشگر خودمختار، خودرای، خودآگاه و خودتعریفگر است.(۳) و منظورم از «کلیت» بازشناسی متقابل ذهنیت یکدیگر از سوی ذهن های فردی است. با آن که، همان طور که در سرتاسر این پژوهش خواهیم دید، معنای کلیت تفاوت های گسترده ای دارد، در متن اجتماعی و تاریخی اش به حذف موانع مبتنی بر امتیازات، مقام، یا دیگر ملاحظات نهادینه شده دلالت می کند.(۴) در عصر مدرن، ذهنیت و کلیت شگفت آورترین رابطه را با یکدیگر داشته اند، یعنی به طور همزمان هم خویشاوند و مکمل نزدیک هم بوده اند و هم در دو قطب مخالف هم. از یک سو ذهن برای این که ذهن باشد به یک عین ــ یعنی انکار ذهنیت دیگران ــ احتیاج دارد. ازسوی دیگر، هنگامی که برخی از ما ذهنیت کسب می کنیم، همه ما می خواهیم آن را داشته باشیم. این ناهمسازی شاید یکی از پارادوکس های اصلی دوران مدرن باشد، پارادوکسی که به عینیت بخشی یا شی ءسازی «دیگران» ــ مثلاً بهره کشی طبقاتی، استعمار، ستم جنسی و نژادی ــ شکل داده و در عین حال انگیزه برای رهایی و مبارزه با شی ءسازی و سلطه گری را نیز ایجاد کرده است.
با آن که من ذهنیت و کلیت را «ستون ها»ی مدرنیت نامیده ام، مدرنیت را در ابعاد مفهومی و پدیده ای اش نمی توان به این دو اصل بنیادی، که پیامدها و نتایج پُر طول و تفصیلی به بار آورده اند، منحصر ساخت. در عرصه سیاسی، بارزترین نتایج ذهنیت کلیت یافته تولد جامعه مدنی، پدیداری فرد، و پدیداری حقوق و آزادی های سیاسی و مدنی بوده است. در حوزه فرهنگی، برجسته ترین و شاید مهم ترین تاثیر پیدایی ذهن های خودبیان و خودمختار دگرسانی مناسبات ابتدایی سلطه گری و سلطه پذیری، و نمونه نخستین آن یعنی رابطه بین خدای یگانه متعال و انسان های پرستشگر، بوده است. تضعیف این رابطه به نوبه خود تمام دیگر انواع روابط ابتدایی را (بین کشیش و مومنین، بین فرمانروا و زیردست، و چشمگیرتر از همه بین پدر و مادر و فرزند) سست کرده است.
به همین ترتیب، آن طور که یورگن هابرماس نشان می دهد، ذهنیت مدرن سه عرصه تجربه روزانه دنیایی را که ما در آن زندگی می کنیم (که هابرماس آن را «دنیای زندگی» می نامد) ــ یعنی عرصه های عینی، اجتماعی، و ذهنی را ــ از پایه دینی ـ متافیزیکیشان جدا کرده است.(۵) عرصه «عینی» به حقایقِ شناختی و علمی ـ گزاره ای؛ عرصه «اجتماعی» به حقایقِ هنجاری، اخلاقی، و قانونی؛ و عرصه «ذهنی» به حقایقِ زیبایی شناختی و «بیانی» مربوط است (هابرماس ۱۹۸۴، ۷۱ ـ ۷۲). در عصر پیش مدرن، این عرصه های تشکیل دهنده «دنیای زندگی» با واسطه امر قدسی به یکدیگر مرتبط و جزء لاینفکی از نهاد دین بودند. تنها در نتیجه مدرنیت است که آن ها از هم جدا می شوند و امر قدسی به امری «زبان شناختی» تبدیل می گردد. نتیجه این است که اعتبار ادعاها در هر عرصه اکنون در معرض نقد و بازنگری قرار می گیرد (هابرماس ۱۹۸۴، ۵۲).(۶)
با این حال، مدرنیت، به ویژه ذهنیت مدرن، باعث پیدایش برخی انواع نارضایتی شده که توان رهایی بخش آن را محدود و کم اثر کرده است، که عمده ترین آن ها عبارتند از: ۱) نارضایتی ای که ذهن به «دیگری» تحمیل می کند؛ و ۲) نارضایتی ای که ذهن به طرزی مستقیم تر از آن رنج می برد. مسائل مربوط به استعمار، بهره کشی از طبقه کارگر، ستم نسبت به زنان، اقلیت ها و نظایر آن به نوع اول تعلق دارند. ذهن مدرنیت ــ یعنی مردان سفیدپوست طبقه متوسط یا فرادست اروپا و آمریکا ــ برای آن که ذهن باشد، ساکنان «زیردست» جهان ــ زنان، مردمان جهان سوم، پرولتاریای بومی، مهاجران، و اقلیت ها ــ را شی ء کرده است. این شی ءسازی برای اکثریت ساکنان جهان پیامدهای سنگینی داشته است و در واقع به تاریخ جهان شکل داده است و همچنان تا مدت ها شکل خواهد داد.(۷) نوع دوم نارضایتی ای که مدرنیت به وجود آورده بیش تر به «خود» ذهن مدرن مربوط می شود و ردّ پای آن را در آنچه جدایی از طبیعت نامیده اند می توان یافت. ذهن مدرن، برای دستیابی به ذهنیتش، کوشید اراده خود را به طبیعت تحمیل کند و از این رو سبب جدایی بین عقل و طبیعت شد، مسئله ای که هگل و پیشینیان رمانتیکش توجه زیادی به آن نشان دادند. پیامدهای این جدایی را می توان به دو نوع فرعی نارضایتی تقسیم کرد. نارضایتیِ نخست در توسعه آنچه هابرماس حوزه «شناختی» و گسترش نسبی عقلانیت ابزاری نامیده است ریشه دارد. نارضایتی دوم ارتباط مستقیم تری با از دست رفتن هماهنگی واقعی یا تصوری جهان پیش مدرن دارد که در انگاره نظم جاودانی تجسم می یافت، یعنی از دست رفتن «پایه محکم» جامعه سنتی و «خرسندی» فرضی آن. این پژوهش در بررسی پدیده مدرنیت در تمامیت آن، وجوه گوناگون آن را در نظر خواهد گرفت.
بدین ترتیب، چارچوبی که در بالا به اختصار شرح آن رفت بر شالوده های تئوریکی استوار شده که از نظریه های کانت و هگل کاملاً فراتر می رود، و نوشته های فلسفی مارکس، وبر، و فروید، آثار مکتب فرانکفورت و هابرماس، و بحث و گفتگو در باره مدرنیت و پسامدرنیت ــ یا آنچه «تئوری انتقادی» را تشکیل می دهد ــ را در بر می گیرد.(۸) من اصطلاح «تئوری انتقادی» را برای توصیف این دسته از ساخت های تئوریک ناهمگن، که به عقیده من در یک همگونی گسترده تر جای می گیرند، به کار می برم.
بر اساس چنین درک تئوریکی از مدرنیت، به ارزیابی عناصر فکری اصلی رویارویی ایران با مدرنیت طی یک قرن و نیم اخیر خواهم پرداخت. نخستین رویارویی فکری ایران با مدرنیت، مانند بسیاری دیگر از کشورهای جهان سوم، در اواسط قرن نوزدهم به صورت واکنشی نسبت به تهاجم امپریالیستی ای آغاز شد که در ابتدا روسیه تزاری و بریتانیا به آن دست زدند. روشنفکران و اصلاحگران، در تلاش های خود برای رویارویی با این تهاجم، دو وجه از مدرنیت را که در دسترسشان بود اخذ کردند: وجه «اثبات گرا» که بر مقولاتی چون فن آوری و دیوان سالاری کارآمد، که در مدرنیت غرب یافت می شد، تاکید داشت؛ و وجه فرهنگی مدرنیت، که بر جنبه های دموکراتیک تر تمدن مدرن تکیه می کرد. این رویکرد دوگانه به مدرنیت مشخصه بخش عمده تجربه ایران از مدرنیت بوده است، گرچه وجه اثبات گرا در بیش تر این تاریخ نسبتا کوتاه وجه دموکراتیک را در سایه قرار داده است. با وجود این، وجه دموکراتیک مدرنیت در ایران، که در تلاش های انجام شده برای ساختن نهادهای مدرن، به ویژه نهادهای برآمده از انقلاب مشروطیت بازتاب داشت، هرگز از خاک فرهنگی ایران ریشه کن نشده است. همان طور که در فصل های ۴ و ۵ نشان خواهم داد، حتی گفتمان انقلاب اسلامی دربرگیرنده عناصری از این وجه از مدرنیت است و به این جهت نمی توان آن را صرفا نفی اندیشه مدرن تلقی کرد.
برای بررسی آثار فکری ایرانیان قرن نوزدهم و بیستم و رابطه آن ها با مدرنیت، از منابع دست اول به فارسی و انگلیسی و، هنگامی که منابع دست اول در دسترس نبود، منابع دست دومی که به دقت آثار اصلی را ارائه می کنند استفاده کرده ام. برخی از آثار مولفان برجسته به دلایل گوناگون، به ویژه دلایل سیاسی، هیچ گاه در ایران منتشر نشده است. بنابراین ناگزیر شده ام از آثار پژوهشی دیگری که در آن ها از این مولفان به فراوانی نقل قول شده است، استفاده کنم.
همان طور که از آغاز آشکار بوده، بخش تئوریک این پژوهش از اهمیت محوری برخوردار است.به همین دلیل، تقریبا تمام فصل اول به بحث مدرنیت در آثار کانت و هگل اختصاص یافته است. منظور از این پیشگفتار نیز ارائه چارچوب تئوریک روشن برای بررسی مدرنیت و اصول فلسفی آن بوده است. رویارویی ایران با مدرنیت در فصل های بعدی مورد بحث قرار می گیرد. بررسی واکنش های اندیشمندانی چون مارکس، وبر، آدورنو، فوکو، و به ویژه هابرماس که کارش هسته «تئوری انتقادی» معاصر را تشکیل می دهد، نسبت به مدرنیت از زمان هگل به بعد، در پیوست تئوریک این کتاب انجام گرفته است.
بخش اول (فصل های ۲ و ۳) دریافت اولیه فکری ایرانیان از مدرنیت را بررسی می کند و تحولات بعدی مبتنی بر این دریافت را پی می گیرد. فصل دوم توجه خود را بر روشنفکران اواسط قرن نوزدهم متمرکز می کند و نقش سرنوشت ساز آن ها را در پایه گذاری گفتمان مدرنیت در ایران مورد بررسی قرار می دهد. فصل سوم تحولات قرن بیستم را در آن گفتمان مورد بحث قرار می دهد و بر گرایش ها و مضمون های عمده فکری و رابطه شان با وجوه گوناگون مدرنیت و برداشتشان از آن متمرکز می شود.
بخش دوم (فصل های ۴ و ۵) رویارویی فکری ایران با مدرنیت را در دوران انقلاب اسلامی بررسی می کند. فصل چهارم گفتمان انقلاب اسلامی دهه های شصت و هفتاد [چهل و پنجاه ش.] و رابطه آن را با اصول مدرنیت مورد بررسی قرار می دهد و اندیشه های آیت اللّه خمینی، علی شریعتی، و آیت اللّه مطهری را، که معماران انقلاب اسلامی محسوب می شوند، به دقت می کاود. فصل پنجم تحولات اندیشه اجتماعی ـ سیاسی پساانقلاب اسلامی و شاخه بندی های آن را مورد تجزیه و تحلیل قرار می دهد. از آن جا که بین اندیشه و واقعیت رابطه نزدیکی وجود دارد، این پژوهش پیوسته توجه خود را بین شالوده های هستی شناختی گفتمان های مربوطه و پیامدهای اجتماعی ـ سیاسی آن ها جابجا می کند. به منظور ارتباط با مخاطبان گسترده تر علاقه مند به موضوع خاورمیانه و مدرنیت، کوشیده ام از زبان حرفه ای نامانوس حداقل استفاده را بکنم بدون آن که، امیدوارم، به مفاهیم اساسی لطمه ای وارد شده باشد. روشنفکرانی که آثار و گفتمان هایشان را برای بررسی برگزیده ام از نظر تاریخ نگاران ایران عمدتا جزو جریان فکری مطرح قرار می گیرند؛ با آن که ممکن است برخی از آن ها، دست کم در خارج ایران، چندان شناخته شده نباشند، همگی در هموار کردن راه برای پیدایش برخی مضامین مهم در مقاطع گوناگون در دوره ۱۵۰ ساله مورد بررسی نقش داشته اند.(۹)
اکثر پژوهش ها در مورد خاورمیانه خود را به رویکردهای سنتی ــ چه «شرق شناسانه»، توسعه ای، مارکسیستی، ساختاری، و چه برخی از گونه های آن ها ــ محدود می کنند. با وجود پیدایش اخیر آثاری که رویکردی تئوریک یا فرهنگی دارند، این عرصه هنوز به اندازه کافی بررسی نشده است. امید من آن است که این اثر، که بر پایه جامعه شناسی انتقادی استوار است، سهم ارزشمندی در مطالعات تئوریک در مورد خاورمیانه داشته باشد. با آن که اسلام و خاورمیانه را اکثرا از حیث تضاد با مدرنیت غرب مورد بررسی و تجزیه و تحلیل قرار داده اند، این مدرنیت همواره به صورت خطی و تک بعدی فرض شده است. از سوی دیگر، از آن جا که «تئوری انتقادی» مدرنیت را به صورت پدیده ای پیچیده و چندبعدی مورد بررسی و ارزیابی قرار می دهد، ممکن است بینشی ژرف با دربرداشته ها و کاربَست های مهم برای مطالعه خاورمیانه فراهم آورد. از این رو باز هم امیدوارم که این اثر راه را برای کاربُرد «تئوری انتقادی» در شرایط امروزی جهان سوم به طور کلی و به ویژه خاورمیانه و ایران بگشاید. از آن جا که «تئوری انتقادی» در واکنش به مبارزات، چالش ها، و فرایندهای مشابه در غرب پدید آمد، درس ها و بینش های با ارزشی برای این کشورها، که به وضعیت مدرن پرتاب شده اند و باید به نحوی با آن دست و پنجه نرم کنند، در بر دارد. یکی از این بینش ها، که نظریه پردازان جدیدتر در چارچوب «تئوری انتقادی» برآن تاکید دارند، نشان دادن این است که توسعه فرهنگی، توسعه اقتصادی، و دموکراسی سیاسی چه ارتباط نزدیکی با هم دارند. در واقع، همان طور که این پژوهش به روشن ساختن آن امیدوار است، در شرایط ایران و خاورمیانه، این ها از هم جدایی ناپذیرند.

نظرات کاربران درباره کتاب رويارويی فكری ايران با مدرنيت