فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب زندگی من «مجموعه شاهکارهای کوتاه»

نسخه الکترونیک کتاب زندگی من «مجموعه شاهکارهای کوتاه» به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب زندگی من «مجموعه شاهکارهای کوتاه»


در این مجموعه سه داستان کوتاه گنجانده شده است؛ «زندگی من»، «پدر» و «در راه سفر» که در سه داستان این مجموعه نویسنده به واکاوی مشکلات شخصی، اجتماعی و سیاسی می‌پردازد و بخشی از تاریخ را روایت می‌کند. راوی داستان «پدر» سوم شخص است و زندگی مردی را به تصویر می‌کشد که جز فرزندانش هیچ دارایی دیگری در دنیا ندارد.
داستان درونمایه‌ای طنز دارد. مشکلاتی که پدر در زندگی خود و فرزندانش به وجود می‌آورد و عکس‌العمل فرزندانش نسبت به رفتار او، محور اصلی روایت نویسنده را شکل می‌دهند. چخوف در میان توصیفاتی که از رفتار شخصیت‌های داستانی دارد به نقد تفاوت ظاهر و باطن انسان‌ها می‌پردازد و برخی صفات انسانی را نکوهش می‌کند.
در بخشی از این کتاب می‌خوانیم:

«رئیس اداره رک و راست به‌م گفت: «تنها به احترام پدر سرشناس‌ته که نگه‌ت داشته‌م و گرنه مدت‌ها پیش با یه لگد پروازت داده بودم.»
جواب دادم: «قربان، بی‌جهت منو به عرش نرسونین، من کی‌ام که بتونم از قانون جاذبه تمرّد کنم.» سپس شنیدم که گفت: «این بابارو از این‌جا ببرین بیرون، اعصاب برام نذاشته.»
دو روز بعد اخراج شدم، از وقتی عقلم رسیده بود این نهمین باری بود که کار پیدا می‌کردم و عذرمو می‌خواستن، و پدرم، یعنی معمار شهر، وقتی به گوشش رسید انگار غم‌های عالمو به دلش نشوندن.
من تو اداره‌های جورواجور کار کرده بودم و نُه شغلی که حرفِ‌شونو پیش کشیدم از هم مو نمی‌زدن و باید می‌گرفتم می‌نشستم، رونوشت برمی‌داشتم و به حرف‌های ابلهانه و صد تا یه غاز گوش می‌دادم و منتظر می‌موندم بیان عذرمو بخوان.
به دیدن پدرم که رفتم، پشت داده بود به مبل و چشم‌هاشو بسته بود. صورت تکیده و نحیفش، با اون ته رنگِ آبی و خاکستریِ ریشِ تراشیده‌ش، مجسمه فروتنی و تسلیم و رضا بود و حالت اُرگ‌نوازهایِ مسنِ کاتولیکو داشت. نه جواب سلام منو داد و نه چشم‌هاشو باز کرد.
گفت: «اگه زن عزیز من، مادرت، هنوز زنده بود و راه و رسمِ زندگی تورو می‌دید روزی هزار بار طلب مرگ می‌کرد. الآن معلوم می‌شه که مرگِ زودرسش چه معنی می‌ده.» اون‌وقت چشم‌هاشو باز کرد و ادامه داد: «بگو ببینم، جوون بی‌نوا، من از دست تو چه کار می‌تونم بکنم؟»

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.94 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۹۲ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب زندگی من «مجموعه شاهکارهای کوتاه»

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:





۱

رئیس اداره رک و راست به م گفت: «تنها به احترام پدر سرشناس ته که نگه ت داشته م و گرنه مدت ها پیش با یه لگد پروازت داده بودم.»
جواب دادم: «قربان، بی جهت منو به عرش نرسونین، من کی ام که بتونم از قانون جاذبه تمرّد کنم.» سپس شنیدم که گفت: «این بابارو از این جا ببرین بیرون، اعصاب برام نذاشته.»
دو روز بعد اخراج شدم، از وقتی عقلم رسیده بود این نهمین باری بود که کار پیدا می کردم و عذرمو می خواستن، و پدرم، یعنی معمار شهر، وقتی به گوشش رسید انگار غم های عالمو به دلش نشوندن.
من تو اداره های جورواجور کار کرده بودم و نُه شغلی که حرفِ شونو پیش کشیدم از هم مو نمی زدن و باید می گرفتم می نشستم، رونوشت برمی داشتم و به حرف های ابلهانه و صد تا یه غاز گوش می دادم و منتظر می موندم بیان عذرمو بخوان.
به دیدن پدرم که رفتم، پشت داده بود به مبل و چشم هاشو بسته بود. صورت تکیده و نحیفش، با اون ته رنگِ آبی و خاکستریِ ریشِ تراشیده ش، مجسمه فروتنی و تسلیم و رضا بود و حالت اُرگ نوازهایِ مسنِ کاتولیکو داشت. نه جواب سلام منو داد و نه چشم هاشو باز کرد.
گفت: «اگه زن عزیز من، مادرت، هنوز زنده بود و راه و رسمِ زندگی تورو می دید روزی هزار بار طلب مرگ می کرد. الآن معلوم می شه که مرگِ زودرسش چه معنی می ده.» اون وقت چشم هاشو باز کرد و ادامه داد: «بگو ببینم، جوون بی نوا، من از دست تو چه کار می تونم بکنم؟»
جوون تر که بودم، دوست ها و آشناهام می دونستن بام چطور تا کنن؛ بعضی ها نصیحتم می کردن که برم گماشته داوطلب بشم، دیگرون می خواستن که تو داروخونه یا تلگراف خونه مشغول کار بشم. اما حالا بیست و پنج سالم شده بود و حتی پازُلفی هام بفهمی نفهمی جو گندمی شده بود، و سربازی رو پشت سر گذاشته بودم و تو داروخانه و تلگراف خونه هم کار کرده بودم، ظاهراً فرصت های زندگی رو از دست داده بودم و بنابرین دیگه نصیحتم نمی کردن و حتی به م که می رسیدن فقط آه می کشیدن و سر تکون می دادن.
پدر دنباله حرف شو گرفت: «خیال می کنی کی هستی؟ جوون های هم سن و سال تو هر کدوم سری تو سرها در آورده ن، اما تو یه نگاهی به خودت بنداز، لات مفلسی هستی که خرجِ تو پدرت باید بده.»
سخنرانی همیشگیِ خودشو درباره جوون های امروز از سر گرفت و گفت که جوون هارو کفر، ماتریالیسم و خودخواهیِ افراطی نیست و نابود می کنه و از نمایش های آماتور گفت که باید دَرِشونو بست چون جوون هارو از دین و وظیفه بیزار می کنه.
و دست آخر گفت: «فردا همراه من بیا، می ریم پیش رئیس اداره، ازش عذرخواهی کن و بگو قول می دم درست کار کنم. باید جایگاه خودتو تو جامعه مشخص کنی و حتی یه روز از وقتِ تو هدر ندی.»
من که انتظار نداشتم ازین گفت و گو به جایی برسم، با قیافه توهم رفته گفتم: «جایگاهی که آدم باید تو جامعه داشته باشه چی یه؟ منظورتون امتیازاتی یه که با پول و تحصیل می شه به دست آورد، دیگه. در حالی که آدم های دست به دهن و بی سواد زندگی شونو از راه کار یدی تامین می کنن. می خوام ببینم من چرا باید فرق داشته باشم؟ این چیزی یه که من سر در نمی آرم.»
بابام با عصبانیت گفت: «وقتی از کار یدی صحبت می کنی حالت آدم های احمق و اُمُّلو پیدا می کنی.
«نگاه کن چی می گم، آدم خِنگ، اینو تو کله پوکت فرو کن که غیر از نیروی بدنی چیز دیگه ای هم در کاره. آدم تو وجودش روح هم داره ــ یعنی شعله مقدسی که آدمو از الاغ یا خزنده متمایز می کنه و با چیزهای متعالی پیوند می ده. اصلاً می دونی این شعله رو چه چیزی به وجود آورده؟ هزارها سال تلاشِ انسان ها. پدرجد تو، ژنرال پولوزْنِف(۱) تو جنگ بُرُندینو(۲) شرکت داشته؛ جدت شاعر، سخنران و رئیس تشریفات دربار بوده؛ عموی خودت معلم بوده؛ و دست آخر من، پدر تو، معمارم. خیال نکن که ما، خونواده پولوزْنِف، همگی این شعله مقدسو دست به دست رد کرده یم تا یکی بیاد خاموشش کنه!»
گفتم: «انصاف داشته باشین، میلیون ها آدم با دست هاشون کار می کنن.»
«برن بکنن! اصلاً برا همین کار ساخته شده ن! همه ــ حتی کندذهن ها و جنایتکارها ــ می تونن با دست هاشون کار کنن. چنین کاری مشخصه برده ها و وحشی هاس، در حالی که شعله مقدس فقط به خواص اهدا می شه.»
ادامه این بحث بی حاصل بود. پدر شیفته خودش بود و تحت تاثیر هیچ حرفی قرار نمی گرفت مگه این که از دهن خودش بیرون می اومد. ازین گذشته، کاملاً یقین داشتم که اشاره های تحکم آمیزش به کار یدی ناشی از عقیده به شعله های مقدس و این حرف ها نبود بلکه ازین می ترسید که نکنه من عمله بشم و حرف و نقلش همه جا بپیچه. اما موضوع اصلی این بود که جوون های هم سن و سال من همه، مدت ها پیش، درس شون تموم شده بود و سر و سامون پیدا کرده بودن ــ مثلاً، پسر رئیس بانک دولتی حالا کارمند عالی رتبه بود ــ اون وقت من، پسر یکی یه دونه پدرم ــ به هیچ جا نرسیده بودم.
این گفت و گوی خسته کننده حاصلی نداشت، اما من بی حال اون جا گرفته بودم نشسته بودم ایراد می گرفتم و امیدوار بودم که دست آخر حرفَ مو بزنم. راستش، موضوع ساده و سرراست بود، یعنی این که از چه راهی زندگی مو بگذرونم. همین. اما این موضوعِ ساده نادیده گرفته شده بود؛ چون پدرم بحث شیرین شو پیش کشیده بود، بحث درباره جنگ بُرُندینو، آتش های مقدس و جد پدرم، یه شاعر مافنگی که چرندیات ابلهانه و بی سر و تهی به اسم شعر تحویل می داد. و دست آخر همین پدرم تا می تونست حرف های زشتی مثل احمق و بی شعور بار من می کرد.
اما من دنبال این بودم که پدرم بفهمه من چی می گم. با همه این ها، من پدر و خواهرمو دوست می داشتم. از وقتی بچه بودم عادت داشتم سر هر موضوعی باشون مشورت کنم و این عادت طوری با خون من عجین شده بود که تا آخر عمر پایدار می موند. درست یا نادرست، من از این که اون هارو عصبانی کنم ترس داشتم ــ می گم ترس چون پدرم درین وقت طوری از کوره در رفته بود که گردن نی قلیونش قرمز شده بود و ممکن بود سکته کنه.
شمرده گفتم: «نشستن تو یه اتاقِ دم کرده، رونوشت برداشتن و کلنجار رفتن با ماشین تحریر برای آدمی به سن و سال من ننگ آور و حقارت آمیزه! کجای این کار شعله مقدس داره!»
پدرم گفت: «به هر حال، کار فکری یه. اما کافی یه دیگه! این گفت و گورو باید درز بگیریم. به هر حال، به ت اخطار می کنم، اگه برنگردی سر کارت و تمایلات حقارت آمیز خودتو دنبال کنی، من و دخترم تورو از دل مون بیرون می کنیم. اسم تورو هم از وصیت نامه خودم حذف می کنم، و به خدا قسم، جدی می گم!»
من برای اون که خلوص انگیزه هایی رو نشون بدم که آرزو داشتم زندگیِ منو هدایت کنه، با صداقت کامل گفتم: «وصیت نامه برای من اهمیتی نداره. من از همین الآن سهم ارث خودمو رد می کنم.»
با کمال تعجب دیدم که ازین حرف واقعاً رنجید و قرمز شد.
با لحن گوشخراشی داد کشید: «چطور جرئت می کنی این جور با من حرف بزنی، ابله! انگل!» و با مهارت و سرعت دو کشیده به صورتم نواخت، به طوری که گوشم کر شد. «خودتو گم کرده ی!»
تو دوران بچگی که منو می زد به م گفته بود که باید خبردار بایستم و تو صورتش نگاه کنم. این روزها وقتی منو می زد به اندازه ای هاج و واج می شدم که خبردار می ایستادم و مثل وقت هایی که تو کودکستان بودم سعی می کردم تو چشم هاش نگاه کنم. پدرم پیر بود و خیلی لاغر، اما عضلات لاغرش قطعا مثل رشته های شلاق محکم بود؛ چون کشیده هاش واقعاً درد می آورد.
چشم و چارم جایی رو نمی دید، برگشتم رفتم تو سرسرا و اون چترِشو بلند کرد و چندین بار تو سر و کول من زد. بعد خواهرم دَرِ اتاق نشیمنو باز کرد ببینه چه خبر شده، اما ناگهان با نگاهی حاکی از دلسوزی و وحشت، و بدون این که کلمه ای در دفاع از من بگه، سرشو بر گردوند.
خیال نداشتم بر گردم اداره و قصد داشتم زندگی مو با کارگری شروع کنم. یعنی حاضر نبودم نظرَمو تغییر بدم. فقط باید شغلی انتخاب می کردم و این کار ظاهراً خیلی مشکل نبود؛ چون فکر می کردم خیلی قوی هستم و بنیه خوبی دارم و از پسِ سخت ترین کارها بر می آم. عزمَ مو جزم کرده بودم از راهِ کارگری زندگی کنم و با یکنواختی های ملالت بار و گرسنگی و گند و بوهای محل کار هم بسازم. سختی هارو باید تحمل می کردم. می دونستم که ازین پس دائم باید نگران باشم که چطور خرج و دخلَ مو به هم برسونم. همین طور می دونستم موقع برگشتن از سَرِ کار، که از خیابون دِوُریانسکیِ(۳) بزرگ عبور می کنم، ممکنه به یاد دُلژیکفِ(۴) مهندس بیفتم که با کار فکری نون درمی آورد و غبطه شو بخورم. به خودم می گفتم، فردارو چه دیدی؟ و در اون لحظه از فکر این که این نگرانی هارو در آینده پیش رو دارم شاد می شدم.
یه بار فعالیت فکری تخیلِ منو جذبِ خودش کرد و من خودمو معلم یا دکتر یا نویسنده تصور کردم، اما این رویاها هیچ وقت تحقق پیدا نکرد. من به لذت های فکری مثل مطالعه کردن و تئاتر رفتن علاقه پرشوری داشتم. اما آیا کار فکری از من بر می اومد؟ یقین نداشتم. مدرسه که می رفتم از درس یونانی بی اندازه بیزار بودم و بالاخره هم عذرمو خواستن. مدت زیادی هم معلم خصوصی داشتم تا تونستم وارد کلاس پنجم بشم. بعد از اون بود که کار تو اداره های جورواجورِ دولتی شروع شد. و بیش ترِ وقت ها هیچ کاری نمی کردم و اسم این کارو گذاشته بودن کار فکری.
دانش آموز یا کارمند بودن، فعالیت فکری یا استعداد یا فعالیت مخصوص یا نیروی ابتکار نمی خواد. خود به خود انجام می شه. من این جور کار فکری رو از کار یدی پایین تر تصور می کنم و فکر نمی کنم حتی یه لحظه ارزش اینو داشته باشه که آدم بی کار و بی عار بگرده. این کارو ننگ آور می دونم و می گم خودش یه جور ول گشتنه. البته این هم هس که من کارِ فکری رو به معنی واقعی نشناخته باشم.
شب می شد. ما تو خیابون دِوُریانسکیِ بزرگ، یعنی خیابون اصلی شهر، می نشستیم، و چون از پارک حسابیِ شهرداری خبری نبود شب ها آدم های ترگل ورگلِ محل، اون جا، پرسه می زدن. دو طرف خیابونو سپیدار کاشته بودن و به خصوص، بعد از بارون، بویِ خوشِ درخت ها خیابونو می گرفت. درخت های اقاقیا، یاس، گیلاس وحشی و سیب روی پرچین ها و نرده ها سایه می انداختن. غروب هایِ ماه مِه جوانه سبز برگ ها و سایه ها، عطر یاس، وزوز حشره ها، آرامش و گرمای مطبوع همه جارو پر می کرد... درسته که بهار هرسال از راه می رسید، اما هر بار انگار تازه و شگفت انگیز بود. جلو در بزرگ باغچه خونه می ایستادم و آدم هارو که پرسه می زدن تماشا می کردم. با بیش ترشون بزرگ شده بودم و تو بچگی باشون بازی کرده بودم. اما حالا با اون سر و لباس مسخره و از مد افتاده، با اون شلوار باریکی که پاچه هاشو تو پوتین های گَل و گشاد و بی ریخت فرو کرده بودم، مردم اسم منو لوله فاضلاب گذاشته بودن. ازین گذشته، اسمم تو شهر بد در رفته بود چون کار و باری نداشتم و وقت و بی وقت تو جاهای بدنام بیلیارد بازی می کردم، و این که دو بار هم منو کشیده بودن برده بودن نیرویِ انتظامیِ محل، دیگه کارو بدتر کرده بود، هرچند کاری نکرده بودم که باید به اون جاها می کشید.
تو خونه بزرگِ روبروی خونه ما، خونه آقای دُلژیکف، کسی داشت پیانو می زد. هوا رفته رفته تاریک می شد و ستاره ها تو آسمون چشمک می زدن. من پدرمو می دیدم که آهسته قدم می زنه و همون طور که خواهرم زیر بازوشو گرفته جواب سلام عابرهارو می ده. کلاه سیلندرِ پهن و لب برگشته ای سرش بود.
با چتری که منو بارها زده بود به آسمون اشاره کرد و به خواهرم گفت: «نگاه کن. به آسمون نگاه کن. حتی ریزترین ستاره برا خودش یه دنیاس. انسان در مقایسه با کائنات یه ذره هم به حساب نمی آد.»
لحنش جوری بود که انگار از این که یه ذره به حساب نیاد لذت می بره و قند تو دلش آب کرده ن. چه بلاهتی! اون تنها معمار شهر بود، و متاسفانه باید بگم، توی اون ده بیست سالی که من یادم می اومد حتی یه ساختمون درست و حسابی تو شهر ما ساخته نشده بود.
وقتی ازش می خواستن نقشه یه خونه رو بکشه، اول سالن رقص و اتاق پذیرایی شو می کشید. اون قدیم ندیم ها دخترهای مدرسه های شبانه روزی فقط وقتی می تونستن برقصن که از دمِ بخاری رد بشن، پدر من هم وقتی ذوقش گل می کرد که نقشه رو با سالن رقص و اتاق پذیرایی شروع کنه. بعد ناهارخوری، اتاق بچه و اتاق مطالعه رو به اون ها اضافه می کرد، و درهایی براشون درست می کرد که بی برو برگرد به راهروها باز می شدن و هر کدوم دو یا حتی سه درِ اضافی داشتن. تخیلش چفت و بست نداشت و دسته گل به آب می داد. همیشه احساس می کرد که انگار نقصی تو کارش هس و انواع راهروها و پس اتاق های مختلفی رو رو هم سوار می کرد. هنوز هم اون سرسراهای باریک، اون راهروهای تنگ و قفس مانند و پلکان های کج و معوج و فسقلی رو به یاد می آرم که به یه نیم طبقه منتهی می شد و آدم باید سرشو خم می کرد تا ازشون رد بشه و، به جای یه سطح صاف، مثل حموم های قدیم روسیه، با سه تا پله بدقواره روبرو می شد. آشپزخونه با اون طاقِ ضربی و کفِ آجری همیشه سر از زیرزمین در می آورد؛ نمای ساختمونْ ظاهری خشن و بدقواره پیدا می کرد، خط ها گره دار و قناس؛ سقف ها کوتاه و خفه بود؛ و ساختمون، دست آخر، با دودکش های یغُر و زمخت و سرپوش های سیمی و کلاهک های سیاه، که مدام غژغژ می کرد، کامل می شد.
تموم این ساختمون هایی که بابام می ساخت شکل همدیگه بودن و با دیدن اون ها بفهمی نفهمی به یاد کلاه سیلندر و به یاد خط های شق و رق و خشک پس گردنش می افتادم. شهر به مرور زمان با بی ذوقی بابام خو گرفت و سبک ساختمون هاش سبک معماری شهر شد.
بابام همچنین این سبک بی در و پیکرو به زندگی خواهرم هم کشوند. و، به خلاف اسم خواهر و برادرها که تو شهر ما شباهتی با هم داشتن، اسم منو میخائیل گذاشت و اسم خواهرمو کلئوپاترا. خواهرم وقتی بچه بود بابام براش از ستاره ها می گفت، از ریش سفیدها و از اجداد قدیمِ مون و ترس تو دلش می انداخت و شرح مفصلی از زندگی و وظایف آدم ها براش ردیف می کرد. خواهرم بیست و شش سالش بود و باز بابام دست از سرش بر نمی داشت و جز خودش هیچ کس حق نداشت دست شو بگیره. پیش خودش فکر کرده بود که دیر یا زود یه جوون شایسته از راه می رسه و به احترام اون دست شو می گیره و با خودش می بره. خواهرم به بابام احترام می ذاشت، ازش می ترسید و خیال می کرد که بابام خیلی خیلی باهوشه.
خیابون که کاملاً تاریک می شد دیگه همه جا خلوت بود. صدای موزیک از خونه روبرویی متوقف می شد و درهای بزرگ خونه چهارطاق باز می شد و کالسکه سه اسبه تو خیابونِ ما چهارنعل می تازوند و زنگوله هاش آروم صدا می کرد. مهندس و دخترش برای هواخوری می رفتن بیرون، وقت خواب من رسیده بود.
من تو خونه مون از خودم یه اتاق داشتم، اما تو انباریِ حیاط خلوت زندگی می کردم. احتمالاً این انباری رو مخصوص جا دادن زین و یراق اسب درست کرده بودن، چون گل میخ های بزرگی تو دیوار فرو کرده بودن که بدون استفاده مونده بود. بابام سی سالی بود که روزنامه هاشو اون جا نگه می داشت. خدا می دونه برای چی اون هارو تو بسته های شش ماهه نخ پیچ کرده بود و نمی ذاشت کسی به شون دست بذاره. اون جا که زندگی می کردم کم تر با بابام و مهمون هاش روبرو می شدم. احساس می کردم که نداشتنِ یه اتاقِ درست و حسابی از خودم و این که هر روز برای خوردن ناهار تو خونه حاضر نبودم، خودش باعث می شد که از سرکوفت های بابام که منو سربار خودش می دونست در امان باشم.
خواهرم چشم به راهم بود. دور از چشم بابام شام منو، که عبارت بود از یه تکه گوشت کوچک گوساله و یه برش نون، آورده بود. تو خونه ما دائم «قطره قطره دریا می شه،» و «پول رو پول می آد،» ورد زبون ها بود. خواهرم تحت تاثیر این حرف ها چیزیش نمونده بود و فقط تو فکر این بود که از سر و ته مخارج بزنه؛ و برای همین خورد و خوراک ما تعریفی نداشت. بشقابو رو میز گذاشت، رو تخت من گرفت نشست و زیر گریه زد.
گفت: «میخائیل، چرا داری با ما این جور می کنی؟»
صورت شو تو دست هاش پنهان نکرد. بغض گلوشو گرفته بود و اشک روی سینه و دست هاش می چکید. خودشو انداخت رو بالش من و هق هقِ شو سر داد، تموم بدنش از شدت هق هق می لرزید.
گفت: «باز که این کارو ول کردی، دست بردار هم نیستی!»
گفتم: «آخه سعی کن بفهمی، خواهر، سعی کن بفهمی.» اشک هاش منو منقلب کرد.
از اون جایی که همه چیز باید دست به دست هم بده نفت چراغ هم تموم شد و شروع کرد به دود کردن و شعله کشیدن، و میخ های زنگزده دیوار با حالت شومی برق می زدن و سایه هاشون می لرزید.
خواهرم سرشو بلند کرد و گفت: «رحم داشته باش. بابا خیلی ناراحته، منَ م حال خوشی ندارم... شاید بزنه به سرم.» و همون طور که هق هق می کرد و دستِ شو طرف من گرفته بود، گفت: «چی به سرت می آد؟ ازت خواهش می کنم، التماس می کنم، تورو به روح مادر عزیزمون برگرد برو سر کارت!»
من، که چیزی نمونده بود تسلیم بشم، گفتم: «نمی تونم، کلئوپاترا، نمی تونم.»
خواهرم اصرار کرد: «چرا نمی تونی؟ چرا نمی تونی؟ اگه با رئیس اداره نمی تونی کنار بیای، برو دنبال یه کار دیگه. چطوره، مثلاً، بری تو راه آهن کار کنی؟ من تازه با آنیوتا بلاگوو(۵) صحبت کرده م، و اون گفت که حتماً تورو می ذارن سر کار و قول داد که هر کاری از دستش بربیاد برا تو بکنه. به خاطر خدا، میخائیل، درباره این موضوع فکر کن. خواهش می کنم فکر کن!»
ما یه کم دیگه حرف زدیم و من تسلیم شدم. گفتم به فکر کار تو راه آهن نبودم و بدم نمی آد یه امتحانی بکنم.
اون با چشمان اشک آلود از خوشحالی خندید و دستَ مو گرفت. اما بعد چون نتونست جلو خودشو بگیره هق هقِ شو سر داد. من رفتم تو آشپزخونه تا نفت بیارم.

نظرات کاربران درباره کتاب زندگی من «مجموعه شاهکارهای کوتاه»