فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب عشق روی چاکرای دوم

کتاب عشق روی چاکرای دوم

نسخه الکترونیک کتاب عشق روی چاکرای دوم به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب عشق روی چاکرای دوم

اما نمی‌توانستم سر بر نگردانم تا نبینم پشت سرم چیست. آرام برگشتم. فقط قسمت‌هایی از اشیاء اتاق را می‌شد ببینم که امکان داشت در آینه منعکس شده باشند. فقط یک طرف آباژور، کمی از تابلو و چراغ سقف... همه تصاویری مجازی و غیرواقعی و ناقص. واقعیتی آن قدر عجیب که جز دیوانگی اسم دیگری نمی‌شد رویش گذاشت. کمی دورتر هم تاریکی ایستاده بود. تهدیدکننده و خطرناک. ناتاشا امیری، برای داستان «آن که شبیه تو نیست» از همین مجموعه، تندیس صادق هدایت را دریافت داشته است.

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.58 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۰۰ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب عشق روی چاکرای دوم

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

آن که شبیه تو نیست(۱)

بعدها، بی آن که بدانم چرا، یادم می افتاد دیگر اصلاً شبیه زنی نیست که دور دریاچه مصنوعی ورزشگاه، برای آب کردن چربی بغل رانش می دوید. بی اعتنا به متلک پسرهای ماهی گیر، روسری اش را پشت گردن گره می زد. عرق ریزان و نفس زنان از پاک کردن ظرف طلا با نمک و رفع چروک دور چشم با پیاز سوسن سفید حرف می زد. با ماشین پرایدش مرا به خانه می رساند و به اصرارهایم که سر کوچه پیاده ام کند و زودتر دنبال پسرش به مهدکودک برود، توجهی نمی کرد و تا در حیاط را نمی بستم، صدای چرخیدن چرخ های ماشینش را روی آسفالت نمی شنیدم. فکر می کردم چه زن خوبی و فراموش می کردم چهره اش از سال شصت و پنج چقدر تغییر کرده است. برای به یاد آوردن، کافی بود خاک آلبوم عکس های دبیرستان را فوت کنم و میان دخترهایی که در مانتوهای سرمه ای، ردیف به ردیف روی پله ها، زیر پرچم سه رنگ نشسته بودند، صورت درازش را با ابروهای کلفتِ به هم پیوسته، کرک سیاه بالای لب و بینی قوزدار در قاب مقنعه پیدا کنم. باز میان خط ها و رنگ های منجمد عکس به یاد می آوردم جز اسمش، شیرین شربیانی، چیز بیش تری در باره اش نمی دانم و خاطره ای کمرنگ که ثابت می کرد دختر مهربان و با ملاحظه ای است.
همیشه همین طور فکر می کردم. حتی وقتی سال ها بعد از فارغ التحصیلی و بی خبری، زمان گذشتن از خط کشی عابر پیاده چهارراهی، تصادفی به او برخوردم و به خاطر بینی عمل کرده کوچک و سر بالا نشناختمش.
روزی هم که زیر آلاچیق حیاط خانه ام ایستاده بود و قطره های باران از برگ های پهن می چکید و قرمزی روسری اش را خال خال می کرد، باز خیال می کردم حالت عصبی و به هم ریخته صورتش حتما به خوب بودنش ربطی ندارد. دمپایی های لاستیکی ام روی سنگفرش خیس لیز می خورد و به جای نزدیک شدن به او به نظرم می رسید از پشت چشمی دوربین توی دستم، این ابروهای نازک اوست که با درشت نمایی، نزدیک و بزرگ تر می شود. زیرشان پر از جوانه های زائد مو شده بود و دو سر پهن ترش نشان می داد از چیزی مطمئن شده که در باره اش هیچ وقت مطمئن نبوده است.
دوربین یاشیکا را از دستم کشید: «شده قدم به قدم دنبالش می روم...»
گفتم: «اگر به خیالت همه چی آن طوری می شود که تو می خواهی فقط داری وقت تلف می کنی.»
«... از دم فرش فروشی نکبتی تا خانه فک و فامیل آشغالش... همه جا... بعد که مچش را گرفتم...»
«شاید تو تاریکی... باید شب باشد دیگر نه؟ گیریم عکس واضح نیفتاد. مثلاً می گویم ها!... به هر حال می داند دنبال مدرکی و کاری می کند تا دم به تله...»
چشم ها را باریک کرده بود مثل کسی که دارد به صدایی در درون خودش گوش می دهد: «می گفتم سرم درد می کند. خودم را می زدم به مریضی، کوفتی، زهرماری تا ببردم دکتر... چه احمق بودم!»
خواستم حرفی بزنم اما چیزی به ذهنم نرسید.
ناخن هایش را طوری روی بدنه دوربین فشار داد که سر انگشت هایش سفید شد: «نگفته بودم یک بار می خواست از ماشین پرتم کند بیرون؟» ماهیچه زیر چشمش پرید: «کامیون داشت از کنارمان رد می شد... راننده دست گذاشته بود روی بوق و داد می زد میمون... مرتیکه میمون...»
آرام گفتم: «بیا تو، قهوه می خوریم و حرف می زنیم شاید...»
کنج لب هایش چین افتاد: «همه چی تمام شد.» چشم هایش را بست و جیغ کشید: «همه چی!»
جلو رفتم و بغلش کردم. مواظب بودم دوربین از دستش رها نشود. نمی شد توضیح داد چرا اوضاع زندگی اش از سر سفره عقد که انگشت هایش آغشته به عسل در دهان هایی باز به لبخند فرو می رفت، این قدر عوض شده است. هرچند سخت نبود، تصور کنم بدنش در غلاف مانتوی چرم به جای لرزیدن در حلقه دست هایم، توی سیاهی صندلی کنار راننده گم شده باشد. نور چراغ های زرد بزرگراه، روی سبیل و آرواره چهارگوش شوهرش می خزید و بعد تاریکی به جایش بالا می آمد. با دستی فرمان را گرفته بود و دست دیگرش از روی پاهای او دستگیره در را باز می کرد و با سرشانه ای پهن که درز کت را می شکافت، به بیرون هلش می داد. فریاد و کشمکششان یک در میان تاریک و روشن می شد.
یکدفعه به عقب هلم داد و ناخن سبابه اش از ته شکست. با دستمالی مچاله قطره اشکی را پاک کرد که آمیخته به سیاهی ریمل، روی گونه اش سر می خورد. سرد و رسمی گفت اگر دوربین خودش تله لنز داشت اصلاً مزاحم من نمی شد و بی آن که گوش بدهد می گویم: «عیبی ندارد، مهم نیست!» فریاد کشید: «اصلاً بگیرش، بگیر! از یک نفر دیگر...»
قبل از بیرون رفتن لحظه ای بغض کرد: «هیچی از گلویم پایین نمی رود.» برق امید در چشم هایش برق زد: «لاغر شدم. معلوم نیست؟ ها؟»
باران خیسم کرده بود و از میان پره های افقی در حیاط، پاشنه ترک خورده پایش را در صندل چرم دنبال می کردم. متعجب بودم که آدم باید یا ساده لوح باشد یا دیوانه تا در لحظه های بحرانی زندگی، لاغر شدن دل خوشش کند. آن هم وقتی که عقربه وزنه فقط به این خاطر پایین می رفت که صدای شوهرش گفته بود: «بیست دقیقه دیگر می رسم خانه.» و دست زمختش گوشی تلفن همراه را بدون خاموش کردن از کنار گوش پر مویش توی جیب کتش گذاشته و پا روی پدال گاز فشرده بود. نمی دانست هیاهوی ماشین های بزرگراه همراه صدای زنانه ظریفی که تک مضراب های «جانم» نقطه پایان هر جمله اش بود از دهانه جیبش تو می رفت و به گوشی تلفن خانه اش در دست شیرین مخابره می شد تا قبل از این که معنی حرف هایشان را بفهمد، نتواند مانع وحشتی شود که مثل جوهر بر کاغذ، توی بدنش پخش می شد.
همان شب صدای شیرین از سوراخ های گوشی تلفن خانه پدرش تو رفت: «رفتم جلو پرسیدم کجا بودی؟ مرتیکه داشت کفشش را در می آورد. گفت خانه داداش این ها حلیم پزان داشتند.»
صدایش از سیم، شماره گیر، پریز و دیوار گذشت: «گفتم پس وقت حلیم خوردن بوده که یادت رفته موبایلت را خاموش کنی!...برّوبرّ نگاهم کرد یکدفعه دست برد تو جیب کت و درش آورد...مُرد! شد رنگ گچ دیوار!»
کلمه ها لابه لای نفس های تندش شکل عوض کرد و از میان کابل های زیرزمینی تلفن، خیابان به خیابان جلو آمد: «اول لال شده بود اما یهو تو تخم چشمم نگاه کرد و زبانش باز شد که اصلاً به تو چه؟ توی زندگی من چه کاره ای؟»
صدا از دیوار اتاقم، پریز، شماره گیر و سیم تو آمد و از سوراخ های گوشی توی سرم سرریز کرد. با این که تلویزیون سریال مورد علاقه ام را پخش می کرد اما خاموشش کردم و هیجان زده پرسیدم: «واقعا؟ تو چی گفتی؟»
«چی گفتم؟ چی باید می گفتم؟»
سکوت کردم. واقعا چی باید می گفت؟
صدایش لرزید: «تو نمی فهمی... نمی فهمی تا بیست دقیقه بعد که رسید خانه چی کشیدم!» لرز کلمه ها با هق هقی شکست: «نمی دانی چه حرف ها به هم می زدند.»
روی تخت نیم خیز شدم. هیچ وقت نفهمیده بودم در تمام سال هایی که پسرش را پیش خدمتکار می گذاشت و دنبالم می آمد، وقت تلف کردن پشت میز کافه ها، تشخیص دادن شکلِ لِردهای چسبیده به ته فنجان های قهوه، با قاشق هم زدن بستنی های شکلاتی آب شده نه تنها هیچ امتیازی برایش نیست بلکه سرپوشی است بر تمام ناگفته های آزاردهنده ای که نمی خواست راه گفتنشان را به کسی پیدا کند. بی اعتنا به بوق اخطار ماشین، با سرعت صد و بیست در بزرگراه می راند و از سمت راست سبقت می گرفت. برای بنز و دووهایی که بوق و چراغ می زدند یا انگشت شست و کوچکشان را به نشانه شماره تلفن گرفتن کنار صورت تکان می دادند؛ راهنمای گردش به راست را روشن می کرد. به فرعی که می پیچیدند، با حرص دنده عوض می کرد: «حالا بمانید تو خماری!» راهنما را خاموش می کرد و از دوستش ژینوس می گفت که خرده نان های لای سفره اش کپک زده بود اما از جرم توالت خانه او ایراد می گرفت. با وجود شوهر و دو بچه با پسر جوانی که معلم کلاس انگلیسی اش بود، پنهانی رفت و آمد می کرد: «این طوری شخصیت آدم له نمی شود؟»
سوالش به پیشنهاد بیش تر شبیه بود تا پرسش. گرچه معلوم نبود منظورش جرم توالت بود یا رفیق بازی پنهان ژینوس. هسته های زغال اخته را توی زیر سیگاری ماشین می ریختم: «اگر له شدن شخصیت به این باشد، آره حق با توست!»
آب بینی اش را با دستمال کاغذی می گرفت که بعد از عمل جراحی وقت و بی وقت جاری می شد. شاید هم به خاطر قطره اشکی که تلاش می کرد از چشم هایش نچکد. از افسردگی اش در روزهای ابری می گفت، بلاتکلیفی و ندانستن این که بعد از کلاس های شیرینی پزی و چهره آرایی دیگر چه کار باید می کرد؟
صدای نوار را کم می کردم و می گفتم نمی دانم و اگر می دانستم خودم می فهمیدم چه کار باید بکنم و او خودش باید بفهمد واقعا می خواهد چه کار کند، آن هم وقتی کاری را انجام داده بود که خیلی ها چون نمی دانستند چه کار دیگری غیر از آن می توانستند بکنند، انجام می دادند: ازدواج و بچه داری.
از کنار برج های مسکونی و تابلوهای بزرگ تبلیغاتی اجاق گاز و رایانه به سرعت رد می شدیم. حتی لحظه ای هم گمان نمی کردم کسی باشد غیر از همان که می دیدم: زنی خوب اما کمی سردرگم!
«نمی دانی چی کشیدم!»
سعی کردم از میان کلمه های جویده جویده، ناله ها و سکوت هایش پشت تلفن واقعا بفهمم آن بیست دقیقه چی کشیده بود اما هیچ چیز نفهمیدم.
بغضش کابل تلفن را ترکاند: «همه چی تمام شد... همه چی.»
اما هیچ چیز تمام نشد و دو ماه بعد با هم از پله های مطب دکتر بالا رفتیم. منشی ما را به اتاقی راهنمایی کرد که چند زن روی مبل های چرمی نشسته بودند و عطرشان لابه لای ماده ضدعفونی کننده حل می شد. شیرین پشت پاراوان سفید ته اتاق، مانتو و شلوارش را در آورد. صورتش حالت وقت هایی را داشت که برگه جریمه را از دست افسر راهنمایی رانندگی چنگ می زد، عصبی اما ناگزیر. دیگر گمان نمی کردم زن خوب و با ملاحظه ای است نه چون دوربین یاشیکا را بی هیچ توضیحی برگردانده و برای این که مدیونم نباشد فیلم سی و شش تایی گرفته نشده اش را به من بخشیده بود. شاید چون تمام توانش را جمع می کرد تا نقشی را که از اول به عهده گرفته بود تا آخر بازی کند: زنی که می خواست هیچ وقت مطمئن نشود.
برای همین به خانه اش برگشت. گوشی بی سیم را بین سر و شانه گذاشت و در نبود خدمتکار، سرامیک های سالن سیصد متری را تی کشید و نفس زنان گفت: «خانه شده خوک دانی. فقط یک هفته نبودم ها!»
صدایش اصلاً مثل وقتی نبود که کابل های تلفن را می ترکاند: «لباس هایم را ریختم تو ساک. آرمین را از تختخوابش کشیدم بیرون. داشتم دنبال سوییچ می گشتم که دیدم برش داشت گذاشت تو جیبش... کنار موبایل کثافتش... قفل فرمان را نشان دادم و گفتم تو خواب ببینی! زنگ زدم آژانس...»
حتما تصویرش با بلوز آستین حلقه ای و شلوارک جین روی آینه کاری دیوارها هزار بار تکرار می شد. چراغ های پایه بلند و کریستال ها را دستمال می کشید و با صدایی که نشان می داد خیالش از بابت به هم نخوردن روال عادی زندگی اش حسابی راحت شده است از انرژی استیک و هلو حرف می زد و پاک کردن ته قابلمه با ریواس. گمان کردم حتما «مطمئن، مطمئن» گفتنش توهمی بیش نبوده است و کلمه ها به زحمت از میان لب هایم بیرون آمد: «فکر می کنم ـ تصمیمِ ـ درستی گرفتی که ـ برگشتی ـ یعنی به هر حال ـ باید آدم خوبی ـ باشد که ـ می گذارد ـ هر جا بروی ـ هر چی خواستی ـ بخری ـ نه؟ به خاطر دعواـ یعنی بالاخره ـ هر کس ـ عیبی ـ اما ـ نه؟»
نمی دانم منتظر بودم چه جوابی بشنوم اما وقتی خونسرد گفت: «آره، خب!» و سر آرمین داد کشید شیرش را کوفت کند، حدس زدم تصمیمی که به خاطر تردید یا بر فرض قانع شدن ظاهری ــ مرد دسته گل و انگشتری برلیان برایش خریده بود ــ عقیم ماند، شاید بهترین راه حل ممکن محسوب می شد. آن هم وقتی شرایط تلخ بود اما بغرنج به نظر نمی رسید. بالاخره همیشه از این اتفاقات می افتد: خاموش نشدن گوشی همراه، صدایی زنانه که آخرین مضراب هر جمله اش «جانم» است و....
یکی از زن ها با آب و تاب تعریف می کرد دکتر قبلی قطعه کوچکی از چربی رانش را میان ابروهایش پیوند زده است. حالا جای بخیه مثل اخمی ابدی مانده بود و محو نمی شد.
گفتم: «حتما ناشی بوده!» و میان ابروهای شیرین را نشان دادم که پیراهن آبی مخصوص عمل را پوشیده بود و از پشت پاراوان بیرون می آمد.
سرها در قاب روسری های گل دار و بی گل ابریشمی و نخی رو به او چرخید. یکی دو نفر اجازه گرفتند و پرشدگی «کلاژن» میان ابروهای او را لمس کردند که بی اخم ناراحت نشانش می داد و بعد گونه های برجسته از کلاژنش را.
خندیدم: «وقتی می دود... البته آن طور که خودش می گوید، فکر می کند دو تا توپ تخم مرغی توی صورتش تکان تکان می خورد... مسخره است!»
اما زن ها بی اعتنا به من از شیرین می پرسیدند: «پس راضی هستید؟»، «کسی متوجه نمی شود؟»، «برایتان چند در آمد؟»، «دویست هزار تومان؟»، «چه جالب!» پره های بینی های عمل کرده و کجشان از هیجان باز و بسته می شود. منتظر وقت معاینه، یا عمل های ترمیمی بودند. دور از چشم منشی سیگار می کشیدند و خرده های بیسکویت را از روی مانتوهایشان می تکاندند. بلوزشان را بالا می زدند و شکم های عمل کرده شان را به هم نشان می دادند که نافشان از بین رفته و بخیه هایش گوشت آورده بود.
در یک ساعت بعدی، گوشم به پروتز سینه، لیپوساکشن به روش لیپوماتیک و لیفتینگ صورت بود. از میان پره های کرکره، روی ساختمان تمام شیشه ای روبرو زن هایی را بدون چروک با پوست سرخ از عمل لیزر و نگاه مسخ شده مجسم می کردم که قطره های باران با تاریکی شب مثل مرکب رویشان پخش می شد. با خود کلنجار می رفتم که گاهی لازم است زندگی را به جریان طبیعی حوادث واگذار کرد. حتی حرف هایی را فراموش کرد که کوچه به کوچه از کابل های زیرزمینی تلفن جلو آمده بود: «دست آرمین را کشیدم. از زور خواب داشت گریه می کرد. آدم آهنی اش را زدم زمین خرد و خاکشیر کردم. آژانس که رسید مرتیکه گفت خانم آبروریزی نکنی... می فهمی که؟ یعنی آبرویش را نبرم.»
از کنار پرستار و کارگری که موزائیک ها را با ماده ضدعفونی کننده می شست، گذشتم. از درز در شیرین را دیدم که روی تخت دراز کشیده و کف پاهای برهنه اش به شکل هفت رو به من بود. هنوز صدایش را در گوش هایم می شنیدم: «در حیاط را نبسته به سرم زد و برگشتم تو پارکینگ. فکر کردم حتما پیژامه پوشیده، لم داده رو کاناپه جلوی تلویزیون، شام را گذاشته گرم شود، طنز شبانه نگاه می کند و هرهر می خندد...لابد عین خیالش نبود. فکر می کرد سه چهار روز قهر می کنم بعد با جواهر خرم می کند برگردم... ولی کور خوانده! این دفعه دیگر از آن دفعه ها نیست... باد هر چهار چرخ پاترولش را خالی کردم. خوب کردم. نه؟»
دکتر بعد از تاثیر آمپول بی حسی زایلوکائین با تیغ موهای بالای گوشش را به اندازه نوار باریکی تراشید. ابروها را کشید و پوست اضافی را با تیغ برید. از زیر ماسک سبز، صدای خنده اش آمد: «اگر جای خدا بودم و می دیدمت، می دانی چی می گفتم عزیز دلم؟» سوزن بلندی را از زیر پوست پیشانی رد کرد و میان قوس ابرو فرو برد: «...آره، می گفتم ببخشید به جا نمی آورمتان، شما؟» و باز خندید.
شیرین نخندید اما کمی بعد ابروهایش بی آن که موها را با کش محکم از پشت بسته باشد، تا شقیقه بالا رفته و پلک های افتاده و پف کرده اش صاف و بلند شده بود. کلمه ها در دهانش کش می آمد: «شما قبلاً گفتید بخیه زیر مو معلوم نمی شود برای همین من به شوهرم نگفتم که...حالا با باند و...»
تصویر سر باندپیچی شده اش روی شیشه های عینک دکتر افتاده بود که دستکش های خونی را در سطل می انداخت. گفت: «همه مثل تو با محبت نیستند عزیز دلم، مطمئنم طرف این را خوب می فهمد.»
نور چراغ های زرد بزرگراه روی پلک های بلند شیرین می خزید که کم کم کبود می شد. با افتادن ماشین آژانس در چاله یا گذشتن از روی دست انداز، دست ها را روی سر می گذاشت و یک در میان تاریک و روشن می شد: «وای سوختم!... فکر نکنی واسه مرتیکه رفتم خودم را درست کردم ها... اصلاً.»
حوصله بحث کردن نداشتم: «بالاخره چی می خواهی جوابش بدهی؟»
«دروغ گفتن برای همین وقت هاست.»
«باور کردنش چی؟»
چند لحظه از درد چشم ها را بست: «منم خیلی از حرف هایش را باور کردم که راست نبود.»
تمام جرئتم را جمع کردم و بی مقدمه پیشنهاد دادم اگر بخواهد می توانم کسی را ــ از دخترهایی که در ازای پول حاضر به هر کاری اند ــ مامور کنم تا با شوهرش قرار بگذارد. بعد جایی کمین می کنیم و با دوربین یاشیکا ازشان عکس می اندازیم: «چطور است؟»
با چشم هایی که غریبه شده بود، چند لحظه خیره نگاهم کرد: «یعنی که چی؟ خودم لکاته بفرستم تا... اگر بیخ ریشش چسبید و خواست از چنگم درش بیاورد من...»
«مهم این است که بفهمی با هر زنی که سر راهش سبز می شود...نه؟»
داد زد: «اصلاً چرا باید یک همچین غلطی بکنم؟»
دیگر حرفی نزدیم. وقتی در حیاط را می بستم، سر باندپیچی شده اش را دیدم که مثل بادکنکی در صندلی عقب ماشین دور می شد.
حتما هر کاری برای انحراف ذهنش از موضوع اصلی انجام می داد: کرِم ترک پا به پاشنه اش می مالید. در آرایشگاه موهایش را رنگ و ناخن هایش را مانیکور می کرد. به کلاس های مثبت اندیشی و یوگا می رفت. مرغ را با چاشنی هفت ادویه توی مایکروفر می گذاشت و سر میز شام قطره سسی را تعقیب می کرد که از موی سبیل شوهرش بر یقه بلوزش می چکید و به حرف هایش از زیبایی طرح ترنج، محراب و ساروقی فرش و چک برگشتی مشتری ها گوش می داد. آتش ملایمی را می دید که خانه بزرگش را گرم می کرد و از یاد می برد مرد را به این بهانه که با دیدن خالی بودن باد چرخ های پاترول، قفل فرمان پرایدش را شکسته بود، به کلانتری کشانده بود: «مثل سگ پشیمان بود ماشین را کرده بود به اسمم. نشسته بود کنار قالپاق دزدها...»
صبح ها دنبالم می آمد تا به سینما برویم. دیگر انتظار نداشتم با نگاه به تصاویر متحرک فیلم ادعا کند عین زندگی خودش است: شوهری که با آتش همزنه شومینه به کمر زنش کوبیده و با گواهی پزشک قانونی مجبور شده بود در کلانتری تعهد بدهد و بعد از آن به جای زدن او، ظرف های چینی را می شکست. در عوض، پشت میز رستوران زیر ریسه های فلفل خشک آویزان از ستون های کاشی کاری شده، می نشست و گوش هایم را از شربت سان استول و زرده تخم مرغ هایی پر می کرد که برای اضافه کردن وزن آرمین به او می خوراند تا مثل بچه های ژینوس سالم و سرحال شود. هرچند خانم به جای رسیدگی به تغذیه و تکالیف مدرسه آن ها به فکر خریدن کراوات برای دوست پسرش بود. به جای پرسیدن، پیشنهاد می داد: «این طور آدم ها خیر نمی بینند، نه؟»
کف نوشابه را تا لبه لیوان دنبال می کردم: «اگر خیر ندیدن به این چیزها باشد، آره حق با توست!»
برق چشم های عمل کرده اش پشت بخار شیرین پلو کدر می شد. شبیه کسی به نظر می رسید که ضربه سختی خورده و فهمیده خشم بیجا و انتقام احمقانه است و راهی نیست جز سرک کشیدن تو چاله چوله زندگی دیگران و ثابت کردن این که آن ها هم یک جورهایی بدبختند. قاشق پشت قاشق پلو، مرغ و خلال چرب پرتقال را به دهان می گذاشت و با قورت دادن، حسرت روزهای بعد را می خورد که باید با رژیم ماست و میوه سر می کرد. خودش را بی خیال نشان می داد و احتیاط می کرد چیزهایی را که قبلاً گفته بود به زبان نیاورد تا تکرار نکردن آن ها را شبیه خوابی فراموش شده کند.
اما خوابیدن چقدر می توانست طول بکشد به خصوص که پر از کابوس هم باشد؟
با چشم هایی سرخ و متورم از گریه دنبالم آمد تا جواهراتش را در راسته طلافروش های بازار بفروشد. بی هیچ پرده پوشی از نزدیک می دیدم چطور گره روسری اش را محکم می کند اما تارهای مش کرده مویش آشفته تر از زیر آن بیرون می آید و کنج لب هایش کف می کند: «باید هر جور شده پول وکیل را جور کنم... می خواهم وکیل بگیرم،ها؟ بگیرم؟»
گرچه نمی گفت دوباره چه اتفاقی افتاده است اما سعی کردم آرامش کنم: «اگر واقعا تصمیم گرفتی که...»
انگشتر باگت، گردن بند کارتیه، سِت سه رنگ ایتالیایی، طلای زیرخاکی، دستبند رولکس، پلاکی با نقش شیر گاوشکن تخت جمشید و زنجیر پلاتین را یکی یکی از جعبه هایش چنگ زد و جلوی فروشنده روی پیشخان پرت کرد. توی نگاهش پر از نفرت بود: «خوب با حق السکوت خفه ام می کرد!»
در این حالت که دار و ندارش را با کسر کارمزد به نصف قیمت به حراج گذاشته بود و در جواب فروشنده که می گفت: «شما خودتان یک پا مغازه دارید!» چشم غره می آمد و ادعا می کرد چون اتاق سابقش در خانه پدری شده انبار جهیزیه خواهرش، باید حتی شده با تدریس خصوصی و منشی گری خانه ای اجاره کند و محتاج کسی نباشد، بیش تر برایش احترام قائل بودم. هر چند وقت ترسیم دورنمای آینده که چنگی هم به دل نمی زد، رنگش سخت پریده بود و دستش وقت گرفتن چک پول ها از فروشنده می لرزید و کلمه ها به زحمت از دهانش بیرون می آمد: «هنوز ـ مرا ـ نشناخته ـ وقتی ـ داغم را ـ به دلش...»
کیفش را از ترس کیف قاپ ها محکم بغل کرد. نگاهش به هر طرف می چرخید و از میان رهگذرهای خیابان قوز کرده می گذشت. سوییچ از دستش افتاد. پول ها را توی داشبورد ماشین چپاند و پنجه کفش چرمی اش را روی پدال گاز فشرد و به سرعت رو به تابلوی اخطارِ: «جاده در دست تعمیر است!» راند و طوری ترمز کرد که بوی لنت ها بلند شد.
در هیاهوی بوق و فریاد راننده های پشت سر، دیگر نتوانست حسی را پنهان کند که باورش شده بود نمی شود کاری برایش کرد. مشت روی فرمان کوبید و از خلال گریه، بریده بریده تعریف کرد در مهمانی شب جمعه جلوی چشم سی چهل نفر آشنا و غریبه، شوهرش دست ها را دور کمر ژینوس حلقه کرده بود.
هنوز از ترس ترمز شدیدش داشبورد را گرفته بودم. نمی توانستم چشم از او بردارم که پیشانی به فرمان تکیه داده و بزاق کش داری از دهانش آویزان بود. گفتم: «تو چی کار کردی؟»
«چی کار کردم؟ چی کار باید می کردم؟»
واقعا چه کار باید می کرد وقتی در سالنی اشباع شده از دود سیگار و نیمه روشن از نور آباژورها در میان صدای ترانه ضبط، خنده، بشکن، جرنگ جرنگ به هم خوردن گیلاس های مشروب، انگشت های زمختِ شوهرش دور کمر ژینوس حلقه شده بود؟
با اوج گرفتن فریاد و فحش راننده ها و یکی که نعره می زد: «گواهینامه ات را بگذار در کوزه!» از حالت مچالگی بیرون آمد. از آن نفس های عمیقی کشید که کمکی به تنفس نمی کند. ماشین را از کنار نوارهای زرد اعلام خطر، بار دیگر راه انداخت. قرص دیازپامی را بدون آب قورت داد: «بلایی سرش بیاورم که... جلوی دوست و دشمن سکه یک پولم می کند؟»
مطمئن بودم منظورش شوهرش است اما وقتی سیگاری آتش زد و توصیف هایش از پیراهن چسبان ارغوانی و دکولته ژینوس و اطوارهای زننده او با پیچ و تاب دود از دهانش بیرون آمد، دیگر مطمئن نبودم.
«می گویند زنی که فاسد شد بختش باز می شود... اصلاً دروغ نمی گویند. یکی نبود بپرسد زنیکه بی حیا چی کار به شوهر عمله من داشتی؟ کرشمه و اداهایت را می بردی واسه...»
خاکستر سیگار روی مانتویش می افتاد و اعتماد به نفسش مثل آب از میان انگشت هایش می ریخت: «این طور آدم ها بالاخره یک روز تقاص پس می دهند، نه؟»
به جای این که دلداری اش بدهم: «آره حق با توست!» گفتم: «بالاخره کی دارد تقاص پس می دهد؟» و دیدم با چشم های وق زده به انتهای بزرگراه خیره شده است.
شک نداشتم چند روز بعد، با چک پول ها مرا به راسته طلافروش های بازار می کشاند تا با آن سِت جواهر، کارتیه و طلای سفید بخرد و بی اعتنا به ضرری که متحمل شده بود بگوید: «یکدفعه دیدی مرتیکه سراغ طلاها را گرفت... نباید نشانش بدهم تا با خودش هزار فکر و خیال نکند؟»
مانتوی سدری جدیدی به تن داشت و شال گل بهی رویِ سرش همانی بود که یک بار تعریف کرده بود ژینوس از بوتیکی در خیابان جردن خریده است. شبیه آدمی به نظر می آمد که از تصادفی سنگین جان سالم به در برده باشد و دیگر نخواهد به ماشین اوراق شده، شیشه های خرد و فنرهای در رفته صندلی و صحنه شوک آور، فکر کند. هر چند با کمی دقت می شد در چین های دو طرف لب و ته مانده ترس نگاهش اثرات تصادف را پیدا کرد. اما به هر حال همه چیز تمام شده بود و باید حواسش را به لحظه های در پیش، معطوف می کرد. برای همین چشم هایش با انتخاب گردنبندی به شکل قو، انگشتری با نگین درشت یاقوت کبود و دستبندی که ستاره هایی ریز از آن آویزان بود، عجیب برق می زد.
جعبه های جواهرات را روی هم چید و با گردنی افراشته از مغازه بیرون آمد. آن قدر خوشحال بود که نمی توانست مانع کشیدگی لب هایش با لبخند شود.
در سکوت، دوش به دوشش راه می رفتم. حتی طعنه نمی زدم اما نمی دانستم باید چه کار می کرد تا برایش ارزش قائل می شدم. شاید اگر جلوی آینه میز توالت کرم ایوروشه دور چشم ها نمی مالید، عطر رالف رولن به بناگوش نمی زد، در تختخواب دو نفره با پرده های تور سفید با شوهرش همخوابه نمی شد و به التماس از او نمی خواست قانعش کند تصادفی ژینوس را بغل کرده یا مست بوده یا اگر منظوری داشته است دست کم دیگر این کار را نمی کند.
بنابراین وقتی از بی کاری شماره گیر تلفن را می چرخاند تا در باره کپسول لاغری میگو و لیتین ترک اندام حرف بزند، عذرخواهی می کردم. وعده می دادم بعد به او زنگ بزنم و تا شروع شدن سریال مورد علاقه ام، برای آرام شدن اعصابم، آزمون خودشناسی مجله را می خواندم: «اگر همسرتان را در ساعتی که باید سر کار باشد با شخص دیگری در خیابان ببینید چه می کنید؟» نگاهم از روی گزینه های چهارتایی به سرعت رد می شد و مجله را روی صفحه قیافه شناسی می بستم که مشخصه افراد بدون اعتماد به نفس را ابروهایی بی اخم می دانست. فکر می کردم شاید هم پر شده با کلاژن! به قاب عکس های روی قفسه کتاب ها نگاه می کردم. با هم جلوی قایق های پدالی دریاچه و ساختمان های قدیمی صد سال پیش ایستاده بودیم و لبخند می زدیم. با خود کلنجار می رفتم که وقتی صورت زیبایش واقعا مال خودش نیست و کارساز هم به نظر نمی آید، حتما کار دیگری غیر از آنچه حالا می کرد، نمی تواند انجام بدهد هر چند این توجیه تسلی دهنده بود اما قانع کننده به نظر نمی رسید. به همین خاطر باز با خود کلنجار می رفتم. حتی وقتی به اصرار سوار پرایدم می کرد که به شهرک سینمایی، موزه مردم شناسی و امامزاده داوود برویم تا با هدفدار کردن وقت تلفن کردن هایمان، این فرض را که برای فرار از بی اعتنایی شوهر کار دیگری جز دنبالِ من افتادن ندارد از بین ببرد. باز دچار همان حالت افسرده و بلاتکلیف همیشگی بود. فال گیرها برخلاف میلش میان کارت های تک پیک و ده خشت، طلاق را پیش بینی می کردند تا با عصبانیت پول را جلویشان پرت کند و بگوید شیادند! و روان شناس ها هم پس از دو ساعت گریه و درد دل او، برخلاف تصورش راهی جز جدایی را برای زندگی پرتنشش پیشنهاد نمی دادند تا در مطبشان را محکم به چهارچوب بکوبد که بی سوادند!
در نمایشگاه عکس، پاشنه کفش هایش روی کفپوش راهرو تلق تلق صدا می کرد. از میان قاب های چسبیده به دیوارهای سالن، زن های سیاه و سفید صد سال قبل نگاهش می کردند. با چشم های سرمه کشیده چارقد به سر، شلیته پرچین و بالاپوش مخمل به تن، کنار اسباب وسمه جوش و غلیان به مخده تکیه داده بودند و بینی هایشان عجیب بزرگ به نظر می آمد. شیرین جلوی هر کدام مکثی کوتاه می کرد و از بیرون کردن خدمتکارش می گفت که در کمال وقاحت جلوی شوهرش ماتیک قرمز جگری زده بود: «زنیکه همچی دست و پایش را گم کرد که...»
جلوی عکس دوک نخ ریسی ایستادم: «تا حالا به تو محبت کرده؟»
«محبت؟ عفریته ای بود که تا نداشت.»
«منظورم شوهرت بود...یعنی؟»
صورتش از هر حسی خالی شد، مثل غریبه ای که در جواب پرس و جو از محل دکه روزنامه فروشی شانه بالا بیندازد: «شوهرم؟ چه می دانم... چه سوالی خدایا!»
«پس خیلی محبت کرده!»
از راهرویی به راهروی دیگر می پیچیدیم. با دیدن عکسِ چای فروش دوره گرد که عبا بر دوش و دستار بر سر، قوری را در قفس حمل می کرد، تنها باری را به یاد آوردم که شوهرش را دیده بودم: پاترول را از پارکینگ بیرون آورده بود و تعارف می کرد در سالن منتظر شیرین بشوم و در جوابِ تشکرم زیر سبیل چهارگوشش خندید: «این طوری وسط حیاط مثل طلبکارها می شوید آ!»
از لحن عامیانه اش نمی شد فهمید کنایه می زند یا اولین چیزی را که به ذهنش آمده، به زبان آورده است. بیسکویتی دست آرمین داد که در صندلی جلو برف پاک کن را روشن کرده بود و کله آدم آهنی اش را به فرمان می کوبید. گفت: «به خاله سلام نکردی بابا؟» و در برابر چهره عبوس او که از بچه ای در آن سن بعید بود، باز خندید. شکم بزرگش روی کمربند افتاده و شلوار طوسی اش زانو انداخته بود. کراوات نداشت و بوی ادکلن نمی داد. نگاهش هیز نبود و آدم بدی به نظر نمی آمد حتی اگر یادش می رفت گوشی همراهش را خاموش کند یا به سرش می زد دست دور کمر ژینوس حلقه کند.
از جلوی عکس مردهای لنگ به کمر بسته که در گود زورخانه زانو زده بودند، رد شدیم. نام اشیای توی عکس ها را که مورد استفاده شان را نمی دانستیم روی کارتی در کنارش خواندیم: نقاره، شاخ حجامت، کموخ...
حتی از دو چینِ عمیقِ لب هایش که تصمیم داشت با مراجعه به دکتر با کلاژن پرش کند هم نمی شد حدس زد اتفاق جدیدی در زندگی اش افتاده باشد. جرئت نکردم اعتراف کنم که چند روز قبل به خانه اش تلفن کردم و آرمین یادش رفت یا از قصد او را صدا نزد. سوراخ های گوشی، سیم، شماره گیر، پریز و کابل های زیرزمینی مرا در شرایطی به خانه او وصل کرد که هیچ نقش بازی کردنی در کار نبود. صدای گریه شیرین را می شنیدم، التماس و تو را به خدا گفتن هایش را برای پس دادن صیغه زن، جابجا شدن چیزی مثل استکان روی نعلبکی، صدای مردانه ای که از دور شاید پشت دری بسته خط و نشان می کشید، جابجا شدن پایه صندلی، آرمین که ناله می کرد آتاری اش خراب شده است، چند لحظه سکوت، صدای فین کردن، سبزی فروش دوره گرد که از بلندگو باقالی هایش را حراج می کرد، کوبیده شدن در به چهارچوب، گریه آرمین، به هم خوردن حلقه پرده ها، صدای عصبی شیرین که اوج می گرفت: «من چی کم دارم؟» شاخ و شانه کشیدن مرد، روشن شدن هواکش، سرفه، گریه آرمین، صدای خرد شدن چیزی روی زمین....
مثل کوری بودم که با قوه شنوایی فعال شده اش، صحنه ها را توی ذهن می ساخت. با یک جور وسواس و کنکاش در ماجرایی که ربطی به من نداشت اما نمی خواستم گوشی را بگذارم تا حدس زدن زندگی او به پایان برسد. تا مدتی طولانی به صداهای خانه او گوش دادم تا شوهرش گوشی را برداشت و با تردید گفت: «الو؟»
در سالنی مربعی شکل، چراغ بالای قاب ها نوری زرد روی عکس مونتاژی زن های شلیته پوش صد سال قبل می انداخت که جلو ضبط دو بانده و جاروبرقی و کامپیوتر به مخده تکیه داده بودند. چای فروش دوره گرد قوری برقی تفال را در قفس حمل می کرد و مردهای زورخانه تلفن همراه کنار گوش گرفته بودند.
نگاهم دور سالن خالی از بازدیدکننده چرخید. دست روی شانه شیرین گذاشتم که جلوی عکس زن چادر چاقچوری ایستاده بود. از حالت مات و منگ نگاهش حدس زدم تمام تلاشش را کرده است تا به وضعیت بهتری برسد اما چون نمی توانست زندگی اش را مثل زمانی کند که البته دست کمی از دیگر وقت ها نداشت، به بدی قناعت می کرد که مرتب بدتر می شد.
مثل وقت هایی که می ترسیدم چند بار آب دهانم را قورت دادم تا به خودم جرئت بدهم بگویم: «تو داری این طوری خودت را بدبخت می کنی... از چشم شوهرت می افتی... هر دفعه پرروتر می شود بعد هم...»
احساس کردم تصویر صورتش، منعکس شده روی شیشه قاب، از چانه ترک برداشت، جایی که کنار ساغری های چرم پای زن چادری، پوسته های تخم مرغ روی نقش و نگارهای قالی افتاده بود.
دهان که باز کرد انگار می ترسید کسی صدایش را بشنود: «کدام بدبختی؟»
«یعنی واقعا نمی دانی؟»
ترک، تیره و کج و کوله از میان دالبر لب ها، بینی سر بالا جا باز کرد و برجستگی گونه اش را شکاف داد. جایی که دست زن چادری مخلوط کن برقی را در کماجدان مسی فرو برده بود.
«زندگی با این وضعیت دیگر چه فایده ای دارد؟»
ترک جای اخمی را که نبود میان ابروها باز کرد و تا ریشه موهای رنگ کرده بالا رفت، جایی که روبندی سفید با قلابه جواهرنشان تمام صورت را پوشانده بود.
صدای عصبی اش را شنیدم: «تو از چی ناراحتی؟ از این که زندگیم را از دست ندادم؟ زندگی که همه حسرت می خورند که...»
«جز احمق ها هیچ کس حسرت زندگیت را نمی خورد.»
مثل صورتکی دو نیم شده بود که پوست تخم مرغ ها از میانش بیرون افتاده باشد. بدون هیچ نشانی از دختر زشت سال شصت و پنج. صدای لرزانش می گفت احتیاجی به مطمئن شدن ندارد چون نمی خواهد مطمئن باشد یا بر فرض مطمئن شدن هم نمی تواند تصمیم بگیرد چه کار کند. بنابراین ترجیح می دهد همه چیز فقط بگذرد. آرام و بی سر و صدا... نفس های بریده بریده اش مثل بیماری بود که برای تسکین درد احتیاج داشت به جای بریدن عضوی از بدن با دارو آرامش کنند هر چند هم که موقتی باشد: «تو نمی فهمی من چی می کشم... من زندگی کرده ام اما تو چی؟»
اصلاً دلم نمی خواست یکی مثل او باشم.
«من چطورم؟ ها؟ چطور؟»
«سلاخ... سلاخی که خودش را سلاخی می کند.»
وقتی به طرفم برگشت وانمود کرد حرفی میانمان رد و بدل نشده است. با دستمال عرق پیشانی اش را پاک کرد. ابروهای جراحی شده اش پایین افتاده، گونه هایش تو رفته و نوک بینی اش آویزان به نظر می آمد. پیدا بود فشار زیادی را تحمل می کند. به زور لبخند زد و با سر به عکس ها اشاره کرد: «این بدبخت ها آن وقت ها چطور زندگی می کردند؟»
از میان ردیف عکس ها می گذشتیم که مثل دو خط موازی انگار در انتهای راهرو به هم می رسید. شبیه بزرگراه های همیشگی که شیرین در آن ماشینش را می راند. خط کشی های سفید یکی یکی زیر سپر فرو می رفت و برف پاک کن ها، دانه های باران را مثل نواری روی شیشه پهن می کرد. صدایش عصبی از چسب ضد جوش و پیلینگ میوه می گفت. آسمان و زمین را به هم می بافت تا مسئله اصلی را نگفته باشد. گرچه همه چیز واضح و روشن به نظر می آمد اما نمی شد هیچ چیز را دید و چیزی گفت آن هم به کسی مثل او که تمام توانش را برای فریب دادن خودش خرج می کرد.
دیگر حتی نمی پرسید: «چه کار باید بکنم؟ ها؟ تو می گویی بالاخره چه کار...»
پژوی سیاهی به موازات ما می راند. راننده انگشت شست و کوچکش را مثل تلفن کنار صورتش تکان می داد و بوق می زد.
زغال اخته می خوردم و مطمئن بودم باید حرفی بزنم حتی اگر خطرناک تر از اشتباه کردن باشد: «بالاخره گاهی اوقات چاره ای نیست، نه؟»
وقتی بدون راهنمای گردش به راست یا کم کردن سرعت، ناخن لاک زده اش در نور چراغ ها، یک در میان خاموش و روشن شد و دکمه پایین آمدن شیشه را فشار داد، فکر کردم حتما از روی ناچاری است. زندگی او ارزش زندگی کردن نداشت.
راننده پژو ویراژ می داد، سبقت می گرفت و چراغ چشمک زن عقب را روشن می کرد.
توی بزرگراهی که انگار تا ابد ادامه داشت، پشت سر چراغ های قرمز ماشین ها می راندیم و در سمت دیگر چراغ سفید ماشین ها را می دیدیم که سرازیر بودند.
ناخن لاک زده اش هنوز روی دکمه بود اما معلوم نبود می خواهد آن را بالا بکشد یا پایین. قطره های باران از شیشه تا نیمه پایین کشیده شده روی صورتش می پاشید و ماهیچه زیر چشمش می پرید.
وانمود کردم نمی دانم دارد چه کار می کند. پرسیدم: «تو داری چه کار می کنی؟»

نظرات کاربران درباره کتاب عشق روی چاکرای دوم

چه خوب که کتابهایی وجود داره که در مورد تمرین معنوی هستش!!
در 2 سال پیش توسط hos...sti