فیدیبو نماینده قانونی نشر قطره و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب گاندی و استالين
دو نشان بر سر دو راهی بشريت

نسخه الکترونیک کتاب گاندی و استالين به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب گاندی و استالين

پدیده‌ی گاندی، پدیده‌ی شگفتی است پر از آموزه‌های مثبت و منفی.
او بیش‌تر اهل «خرد و عملِ متکی به آزمون» بود تا اهل نظر!
تاریخ معاصر می‌گوید کسانی چون گاندی، حرفی را زدند که می‌‌توانست نقطه‌ی پایانی باشد بر تکرار خشونت. او، هر چند به‌ظاهر شکست خورد، اما توانست نظریه‌اش را در روح و جان هزاران اندیشه‌ورز معاصر خود و پس از خود بنشاند که: برای زنجیره‌ی خشونت می‌توان پایانی متصور شد.
و ما گاندی را در عبدالغفار خان، مارتین لوتر کینگ، ماندلا، واسلاوهاول، و در دیگران دوباره دیدیم که زنده است و می‌اندیشد و تولیدمثل می‌شود.
حال و آینده‌ی ما هنوز محتاج گاندی است. اصلاً تمامی بشریت تا ابد نیازمند راه ساده‌ایست که گاندی، تنها، کاشف فروتن و دوباره‌ی آن است. این راه را همه به «زبان» بلدند و بسیاری سخنوران می‌توانند به‌خوبی از آن «سخن» برانند ولی برایش «هزینه»ای ندهند.
اما فقط او و کسانی هم‌چون او هستند که شجاعانه و با صرف هزینه، آن را به «عمل» بدل می‌سازند.

ادامه...
  • ناشر نشر قطره
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.49 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۴۸ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب گاندی و استالين

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



پیش سخن

از کتاب گاندی، گونه ای زندگی
نوشته ی : کریشنا کری پالانی

در طی تاریخ طولانی و پرحادثه ی شبه قاره ی هند، هیچ قرنی شاهد آن چنان تغییرات پویایی در حیات سیاسی، اجتماعی و اقتصادی مردم نبوده که سده ای که با تولد گاندی شروع و هم اکنون(۶) در آستانه ی پایان است شاهد آن بوده است.
هنگامی که گاندی به دنیا آمد (دوم اکتبر ۱۸۶۹)، حکومت بریتانیا در هند کاملاً تثبیت شده بود. خیزش سال ۱۸۵۷، با نام های مختلفی هم چون «طغیان سپوی»، «شورش بزرگ» یا «جنگ اول استقلال»، تنها به تثبیتِ و تبدیل حرص چپاول شرکت های انگلیسی به یک امپراتوری بزرگ یاری رسانده بود. این سلطه، صرفاً سیاسی نبود. موقعیت انگلیس، همراه با تسلط فرهنگی و فکری خود، آن چنان تقویت می شد که نسل نوین هندیانِ تحصیل کرده، مشتاق رها کردن خود به دامان «ماموریت تمدن بخشی» آن امپراتوری بودند: هیچ سلطه ای تا آن حدّ مطلق نیست که سلطه پذیر به اراده ی خود آن را پیشنهاد دهد. هیچ زنجیری آن چنان سخت، به بند نمی کشد که زندانی به میل خود آن را در آغوش کشد. در هند آن روزگار، قیّم پذیری آن چنان کامل، و تسلیم پذیری تا آن حدّ شدید بود که به نظر می آمد امپراتوری بریتانیا در هند به فرمان الهی است و آمده است تا ابد بماند.
هنگامی که گاندی از دنیا رفت، ملت هند ملتی بود آزاد که سوگوار این مصیبت شد. دوزخیان زمین و کوته دستان، و مردمان محروم از سرمایه های سرزمین پدری، میراث از دست رفته را بازیافته؛ و زبان بسته ها، سخن گفتن آغازیده بودند. خمیدگان از ترس، حال می توانستند سرهاشان را بیفرازند. بی سلاحان، سلاحی را آب داده بودند که سرنیزه ی بریتانیایی در برابرش بی فایده بود، سلاحی بی همتا در همه ی زرادخانه های جهان. آری، اسلحه ای که بدون کشتن دیگری می توانست پیروز شود.
قصه ی این معجزه، داستان زندگی گاندی هم هست، چرا که بیش از هر کس دیگر، هم معمار و هم مهندس این پدیده ی تاریخی بوده است. بی جهت نیست که هم وطنان سپاسگزارش وی را پدر ملت نامیدند.
با این وجود اغراق خواهد بود که مدعی شویم گاندی به تنهایی این تحول را به وجود آورد. هیچ فردی، هر قدر تیزهوش، نمی تواند مدعی انحصاری معماری یک فرآیند تاریخی شود. زنجیره ای از پیشینیان برجسته و معاصران سالمندتر، با بیل و شمشیر تلاش کرده اند تا جنگل پوشیده از علف هرزهای مسموم ترس، خرافه و سستی را پاکسازی کنند. آنان تلاش کرده اند تا عرصه ای را آماده کنند که نبوغ گاندی آن را به میدان قدرتمند مبارزه تبدیل کرده و هم وطنانش را در طی یک راهپیمایی بزرگ، به سوی آزادی رهنمون سازد. چنان چه وی یک صد سال پیشتر به دنیا آمده بود، احتمالش کم بود بتواند آن چه که بعداً شد، بشود. هند هم در صورت نبود رهبری گاندی نمی توانست به فرجام کنونی خود و با روش ویژه ی خود دست یابد ـ روشی آن چنان باشکوه که آزادی را به همراه افتخار، با خود به ارمغان آورد. شیوه ای کاملاً استثنایی که آدمی نمی داند آیا این گونه تجربه باز هم تکرار شدنی است یا نه!
گاندی برای مردمش زیست، رنج برد و مرد. و با این وجود فقط به خاطر کشورش نیست که زندگی اش دارای اهمیت است. علاوه بر این، وی فقط به منزله ی یک وطن پرست یا اصلاح گر انقلابی نیست که در یاد نسل های بعدی می ماند. نکته ی اصلی در داستان گاندی این است که وی اساساً نیرویی اخلاقی بود که درخواستش از وجدان انسان، هم جهانی است و هم ماندگار. این که وی در آغاز کار برای هم وطنان اش و نه دیگر ملل، تلاش کرد؛ بدین سبب بود که در میان آنان متولد شده بود و لذا رنج ها و خفت های آنان، انگیزش های لازم را برای تحرک اخلاقی و نهضت سیاسی اش فراهم ساختند. بنابراین آموزه ی زندگی او، درسی است برای خواندن همگان و نه فقط هندیان.
اگر که عظمت گاندی صرفاً به دلیل عشق آتشین اش به وطن و نیز رهبری پویای او در جریان یک مبارزه ی پیروزمندانه ی سیاسی می بود، خود به تنهایی می توانست دلیلی کافی برای قدردانی مردم از «پدر ملت» باشد، اما این توجیه به سختی می تواند توضیح دهد که چرا باقی مردم دنیا یاد او را به شکلی ویژه گرامی می دارند یا انگیزش های خاصی در کلام او می یابند.
امروزه در جهان، پدر ملت کم نداریم؛ در واقع بدون وجود برخی از آنان، دنیا روزهای بهتری هم می توانست داشته باشد. اما این مرد نحیف سیه چرده در لباسی از کتان، چیزی بیش از «پدر ملت»ش بود. رهاوردهای وی بسیارند. هریک از آن ها، که بر اساس شیوه ی اجرا یا نتیجه ی کار مورد قضاوت قرار گرفته اند، نام اش را در سراسر جهان بلندآوازه کردند و در پی آن آزادی هند ـ به تعبیری ـ پیشگام رهایی بسیاری از کشورهای آسیای جنوب شرقی و آفریقا شد.
آن چه که برای انسان هایی که سابقاً نجس شمرده می شدند انجام داد، هیچ ارزش و اهمیت کم تری از استقلال هند نداشت. گاندی زنجیرهای ده ها قرن ستم طبقاتی و هتک حرمت اجتماعی آنان را درهم شکست. اصرار او، مبنی بر این که آزادی می باید با سعادت اجتماعی، اخلاقی و اقتصادیِ میلیون ها نفری همراه باشد که در روستاها زندگی می کنند و نیز شیوه هایی که برای دستیابی به این هدف ابداع کرد، طریقتی از زندگی را نمایش داد که ممکن است روزگاری بتواند جانشینی برای جوامع تمرکزگرا و فایده گرای امروزی باشد.
مرگ او به خودی خود دستاوردی ویژه بود، چرا که شهادت وی مانع بروز جنون نفرت و برادرکشی در میان ملتش شد و امکان تثبیت هویت غیردینی و دمکراتیک نظام نوپای اتحاد هند را فراهم ساخت. اما هیچ دستاورد انسانی، هر قدر هم بزرگ، نمی تواند تا ابد باقی مانده یا در این دنیای همیشه بالنده، بدون تغییر به حیات خود ادامه دهد. آن چه که گاندی به دست آورد ممکن است متلاشی یا منحرف شود یا می تواند به چیزی در حد یک خاطره، تغییر شکل دهد، ولی گاندی باز هم زنده خواهد ماند، چرا که انسان، برتر است از دستاوردهایش. در وجود او، بشری جهانی وجود داشت که در جستجوی ابدی حقیقت و کمال اخلاقی بود. آن چنان که خود می گفت:«من بیش تر در اندیشه ی آنم که ذات بشر را از بی رحمی بازدارم تا این که، فقط مانع رنج بردن ملت خود باشم... اگر ما همه فرزندان یک خداییم و در یک سرشت الهی مشترکیم، پس می باید در گناه هر فرد دیگری ـ چه وابسته به ما باشد یا به نژادهای دیگر ـ با یک دیگر شریک باشیم.»(۷) رابیندرانات تاگور در ۱۹۳۸ می نویسد:«در هند همانند دیگر نقاط جهان، میهن پرستانی وجود دارند که به همان اندازه ی گاندیِ عزیز، خود را وقف و قربانی میهن خود ساخته اند، و برخی از آنان مجازات هایی شدیدتر از آن چه که گاندی می باید متحمل می شد، حتماً تحمل کرده اند. حتی از نقطه نظر مذهبی، مرتاضانی در این سرزمین پیدا می شوند که شدت ریاضت آنان به حدّی است که زندگیِ گاندی در مقایسه با آنان، آسایش نسبی است. اما این وطن پرستان، فقط وطن پرستند، نه بیش تر، و آن مرتاضان، تنها قهرمانانی روحانی اند که هم چون دیگر آدمیان، زندانی همان کراماتی اند که مورد تحسین دیگران اند. درحالی که به نظر می آید این مرد، از کرامات خود برتر است. کراماتی که خود هر یک عظمتی اند».
گاندی معبد و مذهبی را بنیاد نساخت و هر چند که با ایمان زیست، با این حال هیچ اعتقاد جزمی و متعصبانه ای را به دنبال خود باقی نگذاشت تا مومنین بر سر میراث ها و سنت های آن با یک دیگر به مرده خوری و مجادله بپردازند. وی با وجود این که عمیقاً به مذهبی که با آن زاده شده بود، به شیوه ی خود، وفادار و معتقد بود، اما هرگونه اصول عقیدتی، مناسک، یا عبادت غیراخلاقی را ـ که از دیدگاه وی نافی قانون معنویت و شفقت فراگیر باشد ـ بدون ترس و ملاحظه و مصلحت اندیشی مردود می شمرد. در همان اوان سال ۱۹۰۹ دوست باپتیست(۸) وی جوزف دک درباره اش نوشت:«نمی دانم آیا هیچ نظام دینی ای قادر است که پرواز روح و اندیشه اش را به طور مطلق متوقف سازد؟ دیدگاه هایش آن چنان به مسیحیت نزدیک اند که به نظر نمی آید کاملاً هندویی باشند، و آن چنان از هندوگرایی اشباع اند که نمی توان آنان را مسیحی نامید، درحالی که عواطفش آن چنان گسترده و فراگیر است که انسان تصور می کند به نقطه ای رسیده است که آیین های فرقه ای را بی معنی می بیند».
بیست و هفت سال بعد گاندی، خود به برخی از همکارانش که انجمنی به نام او تشکیل داده بودند تا عقاید وی را در آن تبلیغ کنند، این طور هشدار می دهد که:«چیزی به نام «گاندی گرایی» وجود ندارد، نمی خواهم که فرقه ای از خود بجا بگذارم. مدعی نیستم که اصول فکری یا نظریه ای جدید را ابداع کرده ام. من فقط به روش خود سعی کرده ام تا حقایق ابدی و همیشگی را بر روی مشکلات و زندگی روزانه مان آزمایش کنم... نظراتی را که داده ام و نتایجی را که به آن ها رسیده ام به هیچ وجه نهایی نمی بینم. درصورتی که فردا به نکات بهتری برسم، ممکن است آن ها را تغییر دهم. هیچ نکته ای ندارم که بتوانم آ ن را به دنیا بیاموزم. حقیقت و بی خشونتی هم چون کوه ها قدمت دارند. آن چه که کرده ام انجام آزمایشاتی بر روی هر دو، با مقیاسی هرچه وسیع تر و بهترین شکل ممکن در حدّ توانم بوده است. در این راستا، برخی اوقات خطا کرده ام و از اشتباهاتم درس آموخته ام... بله، همه ی فلسفه ی من ـ اگر بتوان آن را با این واژه ی فریبنده و پرادعّا بنامیم در آن چه که اکنون گفتم خلاصه می شود. شما نباید آن را «گاندی گرایی» بنامید، چرا که ایمان به قبله ای تازه و «گرایشی نوین» در آن وجود ندارد. برای تشریح آن هیچ کلام یا تبلیغات فاخرانه ای لازم نمی آید. بر خلاف انتظارم، در مورد من، از متون مقدس نقل قول کرده اید، اما من صریح تر و سریع تر از همیشه، به اعتقاد محکم خود پایبندم که حقیقت نمی باید قربانیِ هیچ چیز دیگری شود. آنانی که به حقایق بدیهی که مطرح کرده ام باور دارند، فقط با تحقق بخشیدن به آن حقایق و زیستن در متن آنان، می توانند آن ها را تبلیغ نمایند، نه با کلام و ادعا و تبلیغ به نفع این یا آن اعتقاد. گاندی هیچ ویژگی خاصی به «خدا» منسوب نکرد به جز «حقیقت» و هیچ مناسکی را برای دستیابی به او توصیه نکرد مگر جستجوی شرافتمندانه و بی امان، با ابزاری که هیچ موجود زنده ای را آسیب نرساند.
چه کسی جرئت آن را دارد که مدعی شود گاندی تنها به خاطر خود تلاش می کرده، مگر این که اعتراف کند وی هم زمان برای همه می کوشیده است؟
این واقعیت نیز، که گاندی آن چنان به دنیا نیامد که بعداً «شد»، نکته ای نیست که بی اهمیت تر از نکات دیگر باشد. هر چند که در بزرگ سالی خود را متفاوت ساخت، ولی در سال های اولیه ی عمر، هیچ استعداد خارق العاده ای را نشان نداد که بچه های هم سن و سالش در آن مشترک نباشند. برخلاف برخی از معاصران برجسته اش هیچ اندیشه ای به وی الهام نمی شد، آن طور که رابیندرانات {تاگور} جوان از این حسن برخوردار بود. نه از رویاهای رمزآلود یک راماکریشنا(۹) رنج می برد و نه با تعصب غالب در امثال ویوه کاناندا(۱۰) برانگیخته می شد. کودکی بود معمولی همانند دیگر کودکان: نکته ی قابل ذکر این که کم هوش تر از بسیاری از کودکان و بسیار رام تر از اغلب آنان و به خاطر خجولی بیش از حد، سرکوفت خورده بود، خجلتی که به شکل عقده، مدت ها آزارش داد.
به جز کم جرئتی و عدم اتکابه نفس، خوش سیما نبودن، متوسط بودن در تحصیلات و به طور کلی ممتاز نبودن؛ به عنوان یک کودک یا نوجوان، چیز دیگری در ظاهر جسمی او یا توان فکری اش وجود نداشت که نشانه ای از نیروی نهفته ی آتش فشان فعلاً آرام درون وی باشد. از این سطح آرام، آوای هیچ خروش خفته ای به گوش نمی رسید، نه جرقه ای و نه دودی به چشم می آمد تا نشانی باشد از شمشیر آتشینی که بر سندان وجودش در حال شکل گرفتن بود.
هیچ هشیاری ویژه ای، و حتی هیچ حرکتی مبهم، از نبوغی که نوجوانِ ظاهراً توصیف ناپذیر را تسخیر کرده بود، خبر نمی داد. امواج هیچ شوریدگیِ غیرقابل پیش بینی ای، سطح آرام و یکنواخت کودکیِ بی حادثه و معمولی اش را متلاطم نمی ساخت، و هیچ اشتیاق شدیدی از اعماق ناخودآگاه وی، راه به بیرون نمی یافت.
نوجوانی که در ناآگاهیِ خود احساس خوشبختی می کرد، از تمامی تنش های قبل از بلوغ که مایه ی کامیابی و هم چنین ناکامی بسیاری از نوابغ و پیامبران بوده است به دور ماند تا این که فکر و شخصیتش بلوغ یافت و قادر به تحمل فشار انفجار درون شد، آن گاه بود که این مرحله را با شجاعت و سبک بالی، بدون شانه خالی کردن، بی غرور و بی ستیزه جویی آغاز کرد.
درست است که احساس خاصی از وفاداری به والدین، وظیفه شناسی و بیگانگی با نادرستی، در این «بچه مدرسه»ی حقیر آشکار بود، اما در محیط اجتماعیِ پرورش او، این ویژگی ها بسیار فوق العاده نبودند. آن چه که حقیقتاً فوق العاده بود، در عمق «روح»ی مدفون بود که در آن سنین، به سختی اثری از آن دیده می شد.
بنابراین با دانستن این نکته که اگر این جوان معمولی به کمک اِعمال منضبط اراده به جایی رسید که می دانیم، هر انسان ساده ای نیز ممکن است به خود نهیب زند که چرا من نبایستی در انجام همان کارها موفق باشم. اگر پسربچه ای ترسو که جرئت ندارد بدون چراغ به بستر رود: «تصور می کردم ارواح از یک سمت، دزدان از سویی دیگر و مارها از طرفی دیگر دوره ام می کنند»، بتواند به بی هراس ترین انسان ها تبدیل شود، برای تمامی دیگر انسان ها نیز امیدی هست.
اگر که باید از نبوغ گاندی یاد شود، این نبوغ در پشتکار و سماجت خستگی ناپذیر و هراس ناپذیر وی، و در قبول رنج به خاطر اطاعت از یک میل بی قرار اخلاقی است. زندگی اش پس از عبور از آستانه ی جوانی، سلوکی طولانی از مبارزه ای بی وقفه و جستجویی ناآرام و بدون تخیل در راه کشف حقیقت بود. حقیقتی نه انتزاعی و ماورایی، بل تجسم پذیر در قالب روابط روزمره ی انسان ها. او گام به گام بالاتر رفت، با قدم هایی که از قدم های انسان های دیگر فراتر و بلندتر نبودند، تا آن جایی که او را در مرتبتی دیدیم که بیش از انسان بود. آلبرت انیشتین که خود به تنهایی برج و بارویی بلندمرتبه در اندیشه ی بشر این قرن بود، در موردش چنین نگاشت: «شاید نسل هایی که در آینده می آیند، به سختی باور کنند که این چنین فردی در قالب گوشت و پوست و خون بر روی همین خاک گام برداشته است.» اگر در پایان کار، گاندی شبیه هیچ انسان دیگری به نظر نمی رسید بهتر است به خاطر آورد که در آغاز، او نیز همانند هر انسان دیگری بود.
زیبایی بی همتای زند گی و آموزه های او در همین نکته نهفته است. خوشبختانه او خود، حوادث اصلی را برای مان ثبت کرده است. تا آن جا که با حضور کاملش در انظار عمومی، تقریباً هرگونه حریم خصوصی و شخصیِ خود را رها کرد. وی با دقتی موشکافانه و صداقتی بی پروا، تکامل وجدان و آگاهیِ اخلاقی و سیاسی اش را شرح داده است. اگر این چنین نمی کرد، در سرزمین زودباور هند، کم نبودند وقایع نگاران مخلصی که نشانه های رمزآلودی در مورد مژده ی خداوند از تولد وی جعل کرده و حتی از زمانی که جنینی در رحم مادرش بوده، او را با هاله ای خدایی بر سرش تصویر کنند. چه خوش گفت تاگور درباره اش:

«سرورم!
تو خود ساده سخن می رانی، ...نه آنانی که از تو دم می زنند.»

آیا گاندی قدّیس بود یا سیاست مرد؟ آیا قدّیسی در میان سیاست مردان بود یا سیاست مردی در میان قدّیسان؟
آیا کسی می تواند مدعیِ هر دو باشد؟ آیا موفق شد که به کالبد فاسد سیاست روح شفقت بدمد، آن چنان که تحسین کنندگانش مدعی شده اند؟ آیا ملتی که او را پدر خطاب می کند، تاکنون شاهدی بر این مدعا بوده است؟ اینان پرسش هایی اند که آیندگان باز هم خواهند پرسید.
در این میان، همه ی آن چه که می توان گفت این است که او هر چه بود، از جنس هیچ انسان هم دوران خود نبود.

تاگور ده سال پیش از مرگش گفت: «شاید موفق نشود، شاید با شکست روبه رو شود، همان طور که بودا شکسته شد، همان طور که مسیح شکست خورد، همان طور که آنان نتوانستند آدمیان را از شرارت های شان بازدارند، اما او همیشه، به منزله ی کسی که زندگی اش را به درسی برای تمامیِ اعصار بعدی بدل کرده است، در یادها خواهد ماند.»

این کتاب ترجمه ای است از:

Gandhi and Stalin

Louis Fischer

سخنی با خواننده

پدیده ی گاندی، پدیده ی شگفتی است پر از آموزه های مثبت و منفی.
او بیش تر اهل «خرد و عملِ متکی به آزمون» بود تا اهل نظر!
تاریخ معاصر می گوید کسانی چون گاندی، حرفی را زدند که می توانست نقطه ی پایانی باشد بر تکرار خشونت. او، هر چند به ظاهر شکست خورد، اما توانست نظریه اش را در روح و جان هزاران اندیشه ورز معاصر خود و پس از خود بنشاند که: برای زنجیره ی خشونت می توان پایانی متصور شد.
و ما گاندی را در عبدالغفار خان(۱)، مارتین لوتر کینگ، ماندلا، واسلاوهاول، و در دیگران دوباره دیدیم که زنده است و می اندیشد و تولیدمثل می شود.
حال و آینده ی ما هنوز محتاج گاندی است. اصلاً تمامی بشریت تا ابد نیازمند راه ساده ایست که گاندی، تنها، کاشف فروتن و دوباره ی آن است. این راه را همه به «زبان» بلدند و بسیاری سخنوران می توانند به خوبی از آن «سخن» برانند ولی برایش «هزینه»ای ندهند(۲).
اما فقط او و کسانی هم چون او هستند که شجاعانه و با صرف هزینه، آن را به «عمل» بدل می سازند.
او اصلاً «اهل نظر» نیست. اهل «عمل»ی است که به ناچار، نمی تواند در مقابل درد و رنج بشری تاب آورد و بنا به میل باطنی خود در غارهای کوهستان هیمالایا عزلت گزینی کند و مردم را واگذارد. و بدین گونه است که «موقعیت بشری» و «تراژدی موقعیت»، مقدس ترین سیاست مرد و یا سیاست مردترین مقدس دوران معاصر را خلق می کند.
در جایی می گوید: «وقتی مطلقاً نتوانم بدی کنم و موقعی که هیچ چیز زننده و کبرآمیز، حتی برای لحظه ای در دنیای اندیشه ام راه نداشته باشد، آن وقت است که آیین بی خشونتیِ من، دل های تمامی جهانیان را به حرکت درخواهد آورد و پیش از آن به چنین هدفی نخواهیم رسید. من در برابر خود و مخاطبینم، آرمان ها و آزمایش های غیرممکن را قرار نداده ام. آنچه من می خواهم، امتیاز و حق طبیعی بشر است. ما بهشت را گم کرده ایم و اکنون باید بکوشیم آن را بازیابیم».
مگر آنانی که پول می گیرند تا برای امنیت ملی کشورها راهبرد تدوین کنند، برنامه ی تسلیحاتی می نویسند، مسابقه ی تسلیحاتی راه می اندازند، سناریوی عمق استراتژیک می نویسند، یا آنانی که به کارخانه ها می گویند با تولید چند شیفتی و انبوه، زرادخانه ها را پر کنند و باز هم سلاح می خرند و انبار می کنند و آوازه گری ایدئولوژیک یا ناسیونالیستی به راه می اندازند، چه گلی بر سر امنیت ملی کشورهاشان توانسته اند بزنند؟ آیا لحظه ای توانسته اند ملت ها را از اضطراب توهّم خطر «دشمن»، و «دیگری» و «دگراندیش» و «دگرباش» خلاص کنند؟ اتفاقاً نان و آب اینان در دامن زدن به همین توهّم تامین می شود. بشریتِ اسیر توهّم دشمن، طبیعی است که به هزاران بیراهه برود و سناریوهای تدوین شده ی سناریست ها را عملی سازد و نهایتاً بر درد و رنج خود و سایرین بیفزاید.
اما این که می شنویم... راه حلی گاندی وار...، دغدغه ای مکرر به سراغ مان می آید که نکند این هم توهم و فرقه ای جدید است که می خواهد به میدان بیاید و برای چندمین بار، معرکه ی مراد و مرید و ایدئولوژی بازی را برای مصیبت زدگان به راه اندازد. مگر ما چقدر فرصت داریم تا هر روز، این یا آن مراد را تجربه کنیم و پس آنگاه، سرخورده دوباره به لاک انزوای خود بخزیم؟
این دغدغه بیجا نیست. حاکی از آموزش ماست از تلخی تجربیات مان. اما گاندی آیا کسی است که در ابعاد یک مراد و «مریدباز» ظاهر شود؟ باید قاطعانه شهادت داد که در صحنه ی نظر، اگر «پوپر» بر عدم مطلقیت اندیشه علمی و فرا ـ علمیِ بشر تاکید می کند، این بار گاندی است که در عرصه ی «عمل» هر لحظه به ما می گوید: گاندی هیچ راه نویی را از خود نیاورده، گاندی مراد نیست، چیزی به نام گاندی ایسم وجود ندارد. او از فرقه سازی متنفر است. گاندی تنها تکرار کننده ی قانونی است به قدمت کوه های سر به فلک کشیده ی هیمالایا. گاندی چیزی به جهان عرضه نکرده. گاندی تنها و تنها در حال تجربه کردن و جبران و اصلاح خطاهای تجربی خویش است. او نام زندگی نامه ی خود را که در سال ۱۹۲۶ نوشت، «تجربه های من با حقیقت» می گذارد. او فقط یک «کنش گر» مصرّ و جدّی بوده با حداقل استعدادهای یک انسان متوسط. آن چنان متوسط که بتواند الگویی برای همه ی خاکیان، در تجربه و خطا و رشد باشد. ما نیز شاید بتوانیم در بسیاری از تجربه های وی خطاهای کوچک و بزرگی ببینیم، اما خط فاصل او با تمام مدعیان راه و رهرویی و سلوک و ایدئولوژی و مکتب و سیاست و اخلاق و عرفان، در یک نکته ی بسیار ساده، اما بسیار بزرگ است که همین نکته نمی گذارد طرح دوباره ی اندیشه ی گاندی، بازگشت دوباره ای باشد به مطلق اندیشیِ «دیدن تمامی حقیقت در یک فرد یا در یک باور.»
و اما آن نکته ی ساده: او واقعاً و صمیمانه ـ و به تاکید ـ و در عمل و در نظر می خواهد که قهرمان و مراد و هادی نباشد. می گوید که هم چون هر انسان ساده ای، غیر مطلق است و لازم الخطا. اعتقاد دارد که اصلاً کسی نیست. ایمان دارد که فقط باید بیاموزد و تجربه کند و به سالک بودن خود و ناقص بودن خود باور دارد. هموست که می گوید: «اگر کسی به من بگوید که خداوند، خدای ناراستی و خدای شکنجه است، من از پرستش چنین خدایی سرباز می زنم، هر چند که تمامی عمرم را به پرستش او گذرانده باشم.» ـ یعنی که: هیچ مطلق مکتوب و غیر مکتوب و زنده و مرده ای برایم وجود ندارد که بتواند اصول اخلاقی مرا در تنگنا قرار دهد. و این اخلاق شفقت و عشق و بی خشونتی ـ به صورت اخلاقی خودبنیاد ـ است که بر هر سنت و نوآوری ای در ذهن من می تواند غلبه یابد و نه بالعکس.
نکته در همین جاست:
ـ آمادگی برای نقد بی رحمانه ی تمامی آن چه که داریم.
ـ رسالتی پیشینی برای شخص خود (سوای باقی انسان ها) قائل نبودن و هرگونه رسالتی را همگانی و برای همگان دانستن ـ گریز از مرید و مرادبازی در هنگامه ی هجوم پرسش های مریدان خواسته یا ناخواسته، خود را عالم «دانای کل ندیدن خود».
ـ رهرو ماندن و طالب ماندن و ناقص ماندن همیشگی، اما هم زمان، امیدواریِ همیشگی به رشد و کمال و بهبود شخصیت خود و تمامی انسان ها و ارتقاء رفتار انسان با انسان و نیز بهبود ساختار نهادهای بشری.
ـ نفرت از ستم و نه ستمگر.
ـ از همه مهم تر، مطلق نکردن اعتقاد و ایمان، به بهای تحمیل رنج و درد به دیگران (اگرچه فقط به یک انسان).
ـ و در آخر، الگوپذیری و ملموس بودن رفتار گاندی برای همه ی آدمیانی که هر روزه به کوچه ها و خیابان ها سرازیر می شوند.
این جاست که دغدغه ی معقول مان پاسخی آرامش بخش و درخور می گیرد: گاندی جزم گرا نیست؛ همواره اهل آزمون و آموختن است. او فقط تکرارگر «نجوای آرام و خُرد درون» است. «متری» است که تو همیشه آن را با خود داشته ای و فقط فراموشش کرده ای. تو قادر خواهی بود که هریک از رفتار و کردار های گاندی را بی رحمانه به نقد بازتابی بکشی و اشتباه یا ستم وی را گوشزد کنی، اما نمی توانی «راه بی نام»ی را که او به ان اشاره می کند ـ (و قرن ها قبل از این هم وجود داشته است) ردّ کنی، چرا که این راه، امکان «خود پالایی» را از ابتدای کار با خود و تو شرط کرده است و در هر لحظه آماده است تا آخرین دستاوردهایش به نقد کشیده شود و در خودش انعکاس یابد تا خود را بالا بکشد و به همین خاطر راهی با سرنوشتی از پیش تعیین شده نیست، جز این که قانون «کاهش رنج و درد» و «تقریر حقیقت» و «شفقت فراگیر» را محترم می شمارد. و لذا هیچ گاه نمی توان مدعی شد که این یا آن «سنتِ؟!» برآمده از این اعتقاد، این یا آن کس را به گمراهی کشانده. چرا که اصلاً سنتی با خود ندارد. این بحث ها، همگی به رهرو مربوطند، چرا که همیشه، امکان نقد بازتابی نه تنها موجود است، بلکه موتور مهم حرکت است.
لویی فیشر در نوشته ی تاثیرگذار حاضر، به تاسی از گاندی، بر نکته ای بزرگ ولی ساده، انگشت می گذارد؛ همان نکته ای که همگان می دانند و می بینندش، ولی عامدانه به سرعت از کنارش ردّ می شوند و کلاهی به احترامش از سر برمی دارند تا از شرّش خلاص شوند: وی می پرسد نقش فرد در میانه ی این وانفسا چیست؟ آیا می توان به تفکیک نقش فرد و جمع دست زد؟ آیا این تفکیک از ابتدا فاسد نیست و از روی فرار از مسئولیت پذیری نیست که انجام می گیرد؟ آیا منتظر نهادها ماندن، آن روی سکّه ی «تن دادن و ارتزاق از وضع موجود» نیست؟ فیشر با آوردن دو خاطره در بخش پایانی کتاب، پاسخ را به ما و همه ی جستجوگران کنش گر امروز و فردا می دهد که:
ـ فرد، نقطه ی شروع و پایان همه ی تغییرهاست.
ـ پس شاید بتوان این چنین گفت که:
ما، به راه حل گاندی وار محتاج تریم.

و اما چند کلامی درباره ی لویی فیشر

آرزوی سرزمین شیر و عسل، باز هم! بسیاری را در اوایل قرن بیستم، فریفته ی خود ساخت و هنوز هم فریفته می سازد. در این میان فقط یکی از آنان، لویی فیشر است. بسیاری قبل از او و بسیاری پس از او از این باور دست برداشتند و با سرشکستگی و سربلندی توامان، تلاشی جدید را برای شناخت حقیقت آغازیدند. با این حال این جمع بزرگ اندیشمندان شناخته شده ی جهانی تا سالیان سال در زیر ضربات چکش آوازه گران هم وطن ایرانی ای بودند که به تاسی از پراودا و ایزوستیا و کرملین، آنان را خود فروخته، مامور سیا و خائن به جنبش و جبهه ی ترقی می خواندند. آری، مستقل ماندن در آن دوران سخت بود، چرا که از دو طرف باید می خوردی. اتفاقاً طرف دوم (آنانی که قبله شان مسکو بود)، تهمت های شان رد خور نداشت. و چه کسی بود که از مامور سیا خوشش بیاید؟ یا به سخنان کسانی گوش بدهد که از سوی اردوگاه چپ متهم بودند که «کمونیست آمریکایی(دست ساز امپریالیسم آمریکا)» هستند؟ یا چه کسی بود که از «خلق»ها بدش بیاید؟ آن روزها این ها مدّ بودند و جرئت می خواست که فریاد کنی:

ای کاش می توانستم،
یک لحظه می توانستم ای کاش،
بر شانه های خود بنشانم این خلق بی شمار را،
گرد حباب خاک بگردانم،
تا با دو چشم خویش ببینند،
که خورشیدشان کجاست،
و باورم کنند.(۳)

اما لویی فیشر از جنم کسانی چون آرتور کویستلر، جرج اورول، آندره مالرو (هر سه، شاهدان فاجعه ی تجربه ی کمونیسم در اسپانیا)، و اینیاتسیو سیلونه (شاهد مستقیم حذف تروتسکی از دستگاه حاکمه ی شوروی به اشاره ی استالین و امضای رفقای دست پرورده اش) بود که دروغ را برنتافتند و جرئت سخن گفتن از «راست» یافتند؛ هر چند که در این جا یا آن جا، ملقب به «کمونیست دست ساز آمریکا» می توانست باشد.
او که بود؟
فیشر فرزند ماهی فروشی دوره گرد بود که در ۲۹ فوریه ۱۸۹۶ در فیلادلفیای آمریکا به دنیا آمد. پس از تحصیل در مدرسه ی تربیت معلم (۱۹۱۶-۱۹۱۴) معلم مدرسه شد.
در ۱۹۱۷ به گردان یهودیان، که واحدی نظامی در فلسطین بود، پیوست(۴). پس از بازگشت به آمریکا برای یک آژانس خبری در نیویورک کار کرد. در ۱۹۲۱ به آلمان رفت و خبرنگار اروپایی ایونینگ پست شد. سال بعد به مسکو رفت و خبرنگار nation شد.
هنگامی که در شوروی بود، چندین کتاب نوشت که همگی در آن دوران از معتبرترین منابع شوروی شناسی به حساب می آمدند. ازجمله امپریالیسم نفتی؛ چالشی جهانی برای نفت (۱۹۲۶)، و شوروی ها در جهان (۱۹۳۰)، وی مدتی نیز، حوادث جنگ برادرکشیِ اسپانیا را پوشش خبری داد و مدتی هم عضو بریگاد بین المللی (اتحاد چپ های جهان) در مبارزه با ژنرال فرانکوی سلطنت طلب در همان جنگ شد.
در سال ۱۹۳۸ به آمریکا بازگشت و در نیویورک ساکن شد. در «نیشن» به کار ادامه داد و زندگی نامه ی خود را به نام «انسان ها و سیاست» نوشت (۱۹۴۱).
پس از مشاجره ای با سردبیر، بر سر دفاع احساساتی مجله ی «نیشن» از استالین و سیاست های شوروی، آن جا را در سال ۱۹۴۵ ترک کرد. سرخوردگی وی از کمونیسم (هر چند که هرگز عضو حزب کمونیست نشد.) در کتابی گروهی منعکس شد به نام خدایی که هبوط کرد (در ایران به نام: بتی که شکست،The God that failed' ۱۹۴۹). از آن پس فیشر برای مجلات آزادیخواه ضد کمونیستی ای هم چون «مترقی» دست به قلم برد.
سایر کتاب های فیشر شامل زندگی مهاتما گاندی (۱۹۵۰) که فیلم چند ساعته ی ریچارد آتن بورو (۱۹۸۲) از روی آن ساخته شد، استالین (۱۹۵۲)، لنین (۱۹۶۴)، گاندی و استالین (۱۹۴۷)، گاندی: زندگی و پیام او به جهانیان (۱۹۵۴)، هفته ای با گاندی (۱۹۴۲) و ده ها کتاب و مقاله ی دیگر در مورد شوروی (کشور موردعلاقه اش) و گاندی (شخصیت محبوبش) هستند.
وی تا زمان مرگ در ۱۵ ژانویه ۱۹۷۰ در دانشگاه پرینستون، کرسی تدریس «اتحاد شوروی» را بر عهده داشت.
لویی فیشر همان گونه که گفته آمد، پس از مشاجره با سردبیر، از مجله ی «نیشن» استعفا داد. اختلاف بر سر گزارشی بود که وی از اتحاد شوروی نوشته بود. سردبیر، اتهام وی را در شماره ی دوم ژوئن ۱۹۴۵ چنین پاسخ می دهد:
می پذیریم که وی مجله ی نیشن را متهم به انحراف به نفع روسیه و کمونیسم می کند. تصور می کنیم او این نکته را «خط» ما می داند. فکر می کنیم ما را متهم می کند به چشم پوشیِ مصلحتی، از رفتار بد شوروی. ما را متهم می کند به کوتاهی در سیاست تقبیح قدرت شوروی به خاطر سرکوب حکومت های «کوچک و ضعیف». ما، تنها می توانیم با خونسردی پاسخ دهیم که درست نمی اندیشد. ما آن چه را که باور داریم می گوییم. آن چه که باور داریم کاملاً با باورهای آقای فیشر متفاوت است. ما معتقدیم سیاست شوروی در قدم اول سیاستی است امنیت خواه نه امپریالیستی. بنابراین فقط هنگامی می تواند برای جهان خطرساز شود که روسیه متوجه توطئه ی سایر قدرت های عمده ی دنیا ضد خود گردد. ریاکارانه خواهد بود چنان چه وانمود کنیم سیاست خارجی روسیه برای پیشبرد مبارزه ی اساسی با فاشیسم و ریشه های سیاسی ـ اقتصادی آن، به همان اندازه خطرناک است که: سیاست خارجی بریتانیا و ایالات متحده.

سه نکته

- مترجم از وجود این کتاب برای اولین بار در اوایل دهه ی ۱۳۶۰ در «مقالات جرج ارول» باخبر شد که در مقاله ی نغز اورول در مورد گاندی، نقل قولی از لویی فیشر آمده بود. پس از آن سالیانی در جستجوی کتاب گذشت تا این که پروفسور راج موهان گاندی، استاد تاریخ در دانشگاه های آمریکا و هند (و نوه ی مهاتما گاندی)، در سفر خود به ایران در سال ۱۳۷۸، در مصاحبه ای مطبوعاتی ترجمه ی آن را به فارسی توصیه کرد. این بار اینترنت به کمک آمد و از طریق آن، کتاب به سرعت به دست مترجم رسید و ترجمه شد.
- به عنوان پیش سخن، مقاله ای از کریشنا کری پالانی، یکی از مصاحبین مورد اعتماد رابیندرانات تاگور خواهد آمد. وی گردآورنده ی کتاب گزیده ی سخنان گاندی به نام «همه ی مردم برادرند» برای سازمان یونسکو نیز بوده است (به ترجمه ی محمود تفضلی، انتشارات امیرکبیر). اصل این مقاله در مقدمه ی کتاب «گاندی، گونه ای زندگی» به قلم او آمده است.(۵)
***
پانوشت ها در این کتاب، از سوی مترجم است.
***
کم ترین، غلامعلی کشانی
ghkeshani.com

نظرات کاربران درباره کتاب گاندی و استالين

خوانش این کتاب با ترجمه ای ارزنده که برازنده مفاهیم افرازنده تفکر انسانی و آزموده تاریخ بشری است ، مجدانه و مصرانه توصیه می گردد.
در 12 ماه پیش توسط