فیدیبو نماینده قانونی نشر قطره و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب دختر بی‌سوادی که حساب‌ و کتاب بلد بود

کتاب دختر بی‌سوادی که حساب‌ و کتاب بلد بود

نسخه الکترونیک کتاب دختر بی‌سوادی که حساب‌ و کتاب بلد بود به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب دختر بی‌سوادی که حساب‌ و کتاب بلد بود

یوناس یوناسون ، نویسنده معاصر سوئدی با کتاب پرفروش «مردصدساله‌ای که از پنجره فرار کرد و ناپدید شد» در ایران شناخته شد و پس از آن کتاب‌های دیگر این نویسنده نیز مورد توجه خوانندگان قرار گرفت. در کتاب « دختر بی سوادی که حساب و کتاب بلد بود» با دختر سیاهپوست آفریقایی آشنا می‌شویم که از پست‌ترین کار که پاک کردن فاضلاب و حمل مدفوع باشد، با اتکا به مهارت محاسباتی ذاتی خود، به درمی‌آید و به یمن بعضی از شانس‌ها، به ناگاه سازنده بمب‌اتمی می‌شود! در قسمتی از کتاب می‌خوانیم: از جهاتی خوش‌اقبال بودند؛ مستراح‌خالی‌کُن‌های بزرگ‌ترین بیغوله در آفریقای جنوبی. هرچه باشد، هم کار داشتند و هم سقفی بالای سرشان. از سوی دیگر، از نظر آماری، هیچ آینده‌ای نداشتند. اغلبشان در جوانی از سل، ذات‌الریه، اسهال، مواد، الکل یا ترکیبی از همه‌ی آن‌ها می‌مردند. شاید یکی دوتایشان بختِ رسیدن به پنجاه‌سالگی را داشتند. مثلاً، مدیر یکی از شعبه‌های تخلیه‌ی مستراح در سووتو یکی از آن‌ها بود. اما او ناخوش‌احوال و زهواردررفته بود. از کله‌ی سحر یک‌عالمه آبجو می‌نوشید تا یک‌عالمه مُسکّن را بشورد و فرو بدهد. درنتیجه، روزی اتفاقی به نماینده‌ی اداره‌ی بهداشت شهر ژوهانسبورگ، که به دفترشان اعزام شده بود، حمله کرد. کَفیری که جایگاه خودش را نمی‌شناخت. این رویداد به مقامات بالا گزارش شد تا به گوش مدیر آن اداره در ژوهانسبورگ رسید؛ او هم روز بعد، حین استراحت نیم‌روز با همکارانش، اعلام کرد که وقتش رسیده مردک بی‌سوادِ مسئول بخش را عوض کند.

ادامه...
  • ناشر نشر قطره
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 2.76 مگابایت
  • تعداد صفحات ۵۰۴ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب دختر بی‌سوادی که حساب‌ و کتاب بلد بود

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



این کتاب ترجمه ای است از:

The Girl Who Saved The King of Sweden

Jonas Jonasson

بخش یک

تفاوت حماقت و نبوغ در این است که نبوغ حد دارد.
ـ ناشناس

فصل ۱: درباره ی دختری در یک آلونک و مردی که پس از مرگ خودش دختر را از آن جا فراری داد

از جهاتی خوش اقبال بودند؛ مستراح خالی کُن های بزرگ ترین بیغوله در آفریقای جنوبی. هرچه باشد، هم کار داشتند و هم سقفی بالای سرشان.
از سوی دیگر، از نظر آماری، هیچ آینده ای نداشتند. اغلبشان در جوانی از سل، ذات الریه، اسهال، مواد، الکل یا ترکیبی از همه ی آن ها می مردند. شاید یکی دوتایشان بختِ رسیدن به پنجاه سالگی را داشتند. مثلاً، مدیر یکی از شعبه های تخلیه ی مستراح در سووتو(۱) یکی از آن ها بود. اما او ناخوش احوال و زهواردررفته بود. از کله ی سحر یک عالمه آبجو می نوشید تا یک عالمه مُسکّن را بشورد و فرو بدهد. درنتیجه، روزی اتفاقی به نماینده ی اداره ی بهداشت شهر ژوهانسبورگ، که به دفترشان اعزام شده بود، حمله کرد. کَفیری(۲) که جایگاه خودش را نمی شناخت. این رویداد به مقامات بالا گزارش شد تا به گوش مدیر آن اداره در ژوهانسبورگ رسید؛ او هم روز بعد، حین استراحت نیم روز با همکارانش، اعلام کرد که وقتش رسیده مردک بی سوادِ مسئول بخش ب را عوض کند.
اتفاقاً آن استراحت نیم روز به طرز عجیبی لذت بخش بود. برای خوشامدگویی به معاون جدید اداره ی بهداشت، پذیرایی با کیک انجام شد. اسمش پیت دِتوی(۳) بود و بیست وسه ساله بود و این نخستین شغلش بعد از پایان کالج محسوب می شد.
قرار بود این کارمند جدید مشکل سووتو را حل کند، چون روال کار در شهر ژوهانسبورگ همین طوری بود. بی سوادها را به او می سپردند؛ انگار قرار بود برای شغلش آب بندی شود.
هیچ کس اطمینان نداشت که آیا همه ی مستراح خالی کن های سووتو واقعاً بی سواد بودند یا نه، ولی به هرحال چنین خطاب می شدند. به هرحال، هیچ کدامشان مدرسه نرفته بودند، همه شان در آلونک زندگی می کردند، و فهمیدن اوامری که بهشان گفته می شد برایشان بی نهایت سخت بود.
***
پیت دِتوی احساس ناراحتی می کرد. این اولین بازدیدش از آن وحشی ها بود. پدرش، که دلال هنر بود، برای اطمینانْ همراه او محافظی هم فرستاده بود.
مردِ بیست وسه ساله پایش را داخل دفتر مستراح ها گذاشت و نتوانست بلافاصله از بوی گند شکایت نکند. پشت میز، مدیر مستراح ها نشسته بود؛ همان که به زودی مرخص می شد. و کنار او دخترکی بود که، در کمال شگفتیِ معاون، دهانش را باز کرد و جواب داد که بوی گند به خاطر کیفیت بدِ کثافت های آن جاست؛ بو می دادند.
پیت دِتوی لحظه ای فکر کرد شاید دختر دستش انداخته، ولی ممکن نبود این طور باشد.
از کنار این مسئله گذشت. در عوض، به مدیر مستراح ها گفت که به علت تصمیم مقامات بالاتر دیگر نمی تواند در این شغل بماند ولی اگر سه نفر را برای پُستی که همین حالا خالی شده معرفی کند، درعوض می تواند منتظر سه ماه حقوق باشد.
مدیرِ تازه اخراج شده باتعجب گفت: «می تونم سر کار قبلم، مستراح خالی کن ثابت، برگردم و این طوری یه کم پول دربیارم؟»
پیت دِتوی گفت: «نه، نمی تونی.»
یک هفته بعد، معاونْ دِتوی و محافظش برگشتند. مدیرِ اخراج شده شاید برای آخرین بار پشت میزش نشسته بود. کنارش همان دختر قبلی ایستاده بود.
معاون گفت: «پس سه تا نامزد شغل کجان؟»
اخراجی عذرخواهی کرد: دوتای آن ها نتوانسته بودند حاضر شوند. یکی شان شب پیش در یک چاقوکشیْ گلویش بیخ تابیخ بریده شده بود. این که دومی کجا بود، مدیر اخراجی نمی دانست. شاید اوضاع دومی بدتر هم بود.
پیت دِتوی نمی خواست بداند اوضاع دومی به چه نحوی بدتر شده، ولی قطعاً می خواست آن جا را ترک کند.
باعصبانیت گفت: «پس نفر سوم کو؟»
«چرا دیگه! همین دختره که کنارمه. چند سالی می شه که توی همه ی کارا کمکم می کنه. باید بگم خیلی باهوشه.»
پیت دِتوی گفت: «خدایا! من که نمی تونم یه بچه ی دوازده ساله رو مدیر مستراح بکنم، می تونم؟»
دخترک گفت: «چهارده. نُه سالَم تجربه ی کار دارم.»
بوی تعفن آزاردهنده بود. پیت دِتوی می ترسید کت وشلوارش بو بگیرد.
گفت: «مصرف مواد رو شروع کردی؟»
دخترک گفت: «نه.»
«حامله ای؟»
دخترک گفت: «نه.»
معاون چند ثانیه ای چیزی نگفت. واقعاً دلش نمی خواست بیش از حد نیاز به این جا سر بزند.
گفت: «اسمت چیه؟»
دخترک گفت: «نومبِکو(۴).»
«نومبکو چی؟»
«فکر کنم مایِکی(۵).»
خدایا، این ها حتی اسم خودشان را نمی دانند.
معاون گفت: «پس فکر کنم می تونی این شغل رو بگیری، به شرطی که بتونی مست نکنی.»
«می تونم.»
«خوبه.»
بعد، معاون رو کرد به مدیرِ اخراج شده:
«قرار گذاشته بودیم سه ماه حقوق برای سه تا نامزد. پس حالا یه ماه برای یه نامزد؛ منهای یه ماه، چون نتونستی به جز یه دختر دوازده ساله کسی رو پیدا کنی.»
دخترک گفت: «چهارده.»
پیت دِتوی وقتی رفت، خداحافظی نکرد. محافظش هم دو قدم عقب تر از او راه افتاد.
دخترک، که همان موقع رئیسِ رئیسش شده بود، از مدیر تشکر کرد و گفت که بلافاصله می تواند در سِمَت معاون دستِ راست خود او مشغول به کار شود.
رئیس سابقش گفت: «ولی پیت دِتوی رو چی کار کنیم؟»
دخترک چهارده ساله، که دوازده ساله به نظر می رسید، گفت: «اسمت رو عوض می کنیم؛ مطمئنم این معاون نمی تونه سیاها رو از هم تشخیص بده.»
***
مدیر تازه منصوب شده ی تشکیلات تخلیه ی فاضلاب بخش بِ سووتو هرگز فرصت مدرسه رفتن پیدا نکرده بود، به این سبب که مادرش اولویت های دیگری داشت ولی هم چنین به این سبب که دخترک، بین این همه کشور، در آفریقای جنوبی به دنیا آمده بود، هم چنین، در اوایل دهه ی ۱۹۶۰ متولد شده بود، زمانی که سردمداران سیاسی معتقد بودند که بچه هایی مثل نومبکو اصلاً به حساب نمی آیند. نخست وزیر وقت با فصاحت تمام این سوال را مطرح کرده بود که اصلاً چرا سیاهان باید به مدرسه بروند وقتی به درد هیچ کاری جز باربری چوب و آب نمی خورند و به این ترتیب برای خودش اسم ورسمی دست وپا کرده بود.
اصولاً اشتباه می کرد، چون نومبکو کثافت حمل می کرد نه چوب و آب. بااین حال، دلیلی وجود نداشت آدم فکر کند دخترک قرار است با پادشاهان و روسای جمهور نشست وبرخاست داشته باشد. یا موجب وحشت ملت ها شود. یا درکل بر توسعه ی جهان تاثیری داشته باشد.
اگر چنین بود، دخترک کسی نبود که حالا بود.
ولی البته که چنین بود.
او، در کنار همه ی خصوصیاتش، بچه ای کاری بود. حتی وقتی پنج ساله بود بشکه های حاوی کثافتی را حمل می کرد که هم اندازه ی خودش بودند. از کارِ خالی کردن بشکه های مستراح درست همان قدر پول درمی آورد که مادرش لازم داشت تا دخترک هرروز برایش یک بطری تینر بخرد. مادرش بطری را با گفتنِ «دستت درد نکنه، دختر عزیز» می گرفت، درش را باز می کرد، و شروع می کرد به تسکین دردهای تمام نشدنیِ ناشی از ناتوانی اش در ساختن آینده ای برای خودش و فرزندش. پدر نومبکو از بیست دقیقه بعد از وقوع لقاح دیگر دوروبرشان نبود.
نومبکو، همین طور که بزرگ تر می شد، می توانست هرروز بشکه های بیش تری را خالی کند و دستمزدش برای خرید چیزهایی بیش تر از تینر هم کافی بود. به این ترتیب، مادرش می توانست آن حلّال را با قرص و عرق کامل کند. ولی دختر، که فهمید نمی شود اوضاع همین طوری باقی بماند، به مادرش گفت یا باید ترک کند یا بمیرد.
مادرش سرش را به نشانه ی فهمیدن تکان داد.

مراسم ختم حسابی شلوغ شد. آن زمان، آدم های بسیاری در سووتو بودند که خودشان را کاملاً وقف دو چیز کرده بودند: آرام آرام کشتن خودشان، و وداعی جانانه با کسانی که بالاخره در این تلاش موفق شده بودند. مادر نومبکو وقتی مُرد که دخترک ده ساله بود و، همان طور که پیش تر گفتیم، پدری هم در کار نبود. گمان بر این بود که دخترکْ راه مادر را، از همان جا که رها شده بود، پیش بگیرد: یعنی تبدیل کردن خودش به سپری دائمی در برابر واقعیتْ به کمک مواد شیمیایی. ولی وقتی نخستین چک دستمزدش را بعد از مرگ مادر دریافت کرد، تصمیم گرفت که درعوضْ چیزی برای خوردن بخرد. و وقتی گرسنگی اش فروکش کرد، دوروبرش را نگاهی انداخت و گفت: «من این جا چی کار می کنم؟»
همان موقع فهمید که انتخاب آنیِ دیگری ندارد. در بازار کار آفریقای جنوبی بی سوادهای ده ساله گزینه های اصلی محسوب نمی شدند؛ یا حتی گزینه های بعدی. و در این بخش از سووتو اصلاً بازار کاری وجود نداشت، تازه با آن همه آدم بیکار.
ولی حتی فلک زده ترین مردم دنیا عموماً مجبور به اجابت مزاج اند؛ بنابراین، نومبکو راهی برای پول درآوردن داشت. و وقتی مادرش مُرد و دفن شد، او توانست دستمزدش را برای مصارف خودش نگه دارد.

وقتی پنج ساله بود، موقع خِرکِش کردن بشکه ها، برای وقت کُشی، شروع کرد به شمردن آن ها: «یک، دو، سه، چهار، پنج...»
وقتی بزرگ تر شد، این تمرین ها را سخت تر کرد تا هم چنان برایش چالش برانگیز باشند: «پونزده تا بشکه ضربدر سه بار ضربدر هفت نفر بارکش، به اضافه ی یکی که اون جا نشسته و هیچ کاری نمی کنه چون زیادی مسته... می شه... سیصد و پونزده.»
مادر نومبکو چندان حواسش به اطرافش، البته به جز بطری تینرش، نبود ولی متوجه شده بود که دخترش می تواند جمع و تفریق کند. برای همین، در یک سال آخر عمرش، هر بار که قرار بود قرص های رنگارنگ با دُزهای مختلف را بین اهالی آلونک ها تقسیم کند، او را صدا می زد. یک بطری تینر فقط یک بطری تینر بود. ولی وقتی قرار می شد قرص های ۵۰، ۱۰۰، ۲۵۰ و ۵۰۰ میلی گرمی بر اساس تقاضا و توانایی مالی افراد تقسیم شود، مهم بود که بتوان بین چهار عمل اصلیِ حساب تفاوتی قائل شد. و دخترک ده ساله می توانست. خیلی هم خوب می توانست.
مثلاً، یک بار که رئیسش مشغول سروکله زدن با گزارش ماهانه ی وزن و مقدار مواد بود، نومبکو آن اطراف بود.
رئیسش زیر لب غرغر کرد که: «خُب، نودوپنج ضربدر نودودو... این ماشین حساب کو؟»
نومبکو گفت: «هشت هزار و هفتصد و چهل.»
«به جاش کمکم کن پیداش کنم دختر.»
نومبکو دوباره گفت: «هشت هزار و هفتصد و چهل.»
«این چیه می گی؟»
«نودوپنج ضربدر نودودو می شه هشت هزار و هفتصد و...»
«اون وقت تو از کجا می دونی؟»
«خب، من می گم نودوپنج می شه صد منهای پنج، نودودو هم می شه صد منهای هشت. اگه رُندش کنیم و تفریق کنیم، می شه هشتادوهفت. بعد پنج ضربدر هشت می شه چهل. هشتادوهفت چهل. هشت هزار و هفتصد و چهل.»
مدیر شگفت زده گفت: «چرا این طوری حلش می کنی؟»
نومبکو گفت: «نمی دونم. حالا می شه برگردیم سر کارمون؟»
از آن روز به بعد، نومبکو دستیار مدیر شد.

ولی درعین حال، دخترکِ بی سواد روزبه روز سَرخورده تر می شد چون نمی توانست بفهمد که مقامات عالی ژوهانسبورگ در همه ی آن بخش نامه هایی که روی میز مدیر می آمد چه نوشته بودند. خود مدیر هم به سختی آن کلمه ها را می فهمید. وسط هر متن آفریقایی گیر می کرد، هم زمان واژه نامه های انگلیسی را تندتند ورق می زد، بلکه کلمه ها و حروف نامفهومْ دست کم به زبانی قابل فهم برای او تبدیل شوند.
نومبکو ممکن بود بپرسد: «این بار چی می خوان؟»
مدیر می گفت: «این که ما گونی ها رو بهتر پُر کنیم. فکر کنم. یا این که برنامه دارن یکی از جایگاه های بهداشتی رو تعطیل کنن. هنوز درست معلوم نیست.»
مدیر آه می کشید. دستیارش نمی توانست به او کمک کند. پس، او هم آه می کشید.

اما روزی از سرِ خوش شانسیْ اتفاقی افتاد: مردی چاپلوس در دستشوییِ رختکنِ مستراح خالی کُن ها سر راه نومبکوی سیزده ساله سبز شد. البته مردِ چاپلوس نتوانست خیلی پیش روی کند چون دخترک، با فرو کردن یک قیچی در ران پای او، مجبورش کرد نظرش را عوض کند.
روز بعد، نومبکو در آن سوی ردیف مستراح های بخش ب دنبال مرد گشت و پیدایش کرد. او بیرون آلونک سبزرنگش، با ران باندپیچی شده، روی صندلیِ سفری نشسته بود. و در بغلش... کتاب داشت؟!
مرد پرسید: «چی می خوای؟»
«فکر کنم قیچی م رو دیروز توی پاتون جا گذاشتم، عمو. حالا می خوام پسش بگیرم.»
مرد گفت: «انداختمش دور.»
دخترک گفت: «پس یه قیچی بهم بدهکارین. چه طوری بلدین کتاب بخونین؟»

اسم مرد چاپلوس تابو(۶) بود و نصف دندان هایش ریخته بودند. رانش خیلی درد می کرد و حوصله ی حرف زدن با دخترک بداخلاق را نداشت. از طرفی، از موقعی که به سووتو آمده بود این اولین بار بود که کسی ظاهراً به کتاب هایش علاقه ای نشان می داد. آلونکش پُر از آن ها بود و برای همین هم همسایه هایش او را «تابو دیوونه» صدا می کردند. اما دخترکی که روبه رویش ایستاده بود بیش تر از این که تحقیرکننده به نظر برسد، حسود نشان می داد. شاید تابو می توانست از این به سود خودش استفاده کند.
«اگه تو، به جای این قدر خشونت، یه کم حس همکاری بیش تری داشتی، شاید عمو تابو به گفتنش فکر می کرد. شاید حتی بهت یاد می داد که چه طوری حروف و کلمه ها رو ترجمه کنی. اگه فقط یه کم بیش تر حس همکاری داشتی؛ همین.»
نومبکو هیچ قصد نداشت با این مرد چاپلوس بیش تر از روز قبل توی دستشویی همکاری کند. برای همین، جواب داد که اتفاقاً از بخت خوبْ یک قیچی دیگر هم دارد و بیش تر ترجیح می دهد که آن را نگه دارد تا این که توی ران دیگرِ عمو تابو فرو کند. ولی تا وقتی که عمو تابو خودش را کنترل کند و به او خواندن یاد بدهد، ران شماره ی دو سالم می ماند.
تابو خیلی خوب متوجه نشد. آیا دخترک داشت تهدیدش می کرد؟
***
از ظاهرش پیدا نبود، ولی تابو ثروتمند بود. او زیر چادری برزنتی در پورت الیزابت(۷) در ایالت کِیپِ شرقی(۸) متولد شده بود. وقتی شش ساله بود، پلیس مادرش را دستگیر کرده و هیچ وقت پَسَش نداده بود. پدر پسرک فکر کرده بود که پسر به قدر کافی بزرگ شده که از پس خودش بربیاید؛ هرچند خود پدر در این کار مشکل داشت.
«مراقب خودت باش» خلاصه ی پندهای پدر برای زندگی پسر بود و بعد از آن روی شانه ی پسر زد و خودش به دوربان(۹) رفت و در عملیات دزدی بانک، که خیلی هم بد برنامه ریزی شده بود، به ضرب گلوله کشته شد.
پسرکِ شش ساله با دزدیدن هرچه در بندر دَم دستش بود روزگار می گذراند و در بهترین حالت می شد تصور کرد که بزرگ شود، دستگیر شود، و درنهایت هم یا به زندان بیفتد یا مثل والدینش کشته شود.
ولی یکی دیگر از ساکنان قدیمیِ زاغه ها دریانورد و آشپز و شاعری اسپانیایی بود که دوازده دریانورد گرسنه یک روز او را از کشتی بیرون انداخته بودند؛ چون به این نتیجه رسیده بودند که برای ناهار غذا لازم دارند نه غزل.
مرد اسپانیایی شناکنان تا ساحل رسیده بود، آلونکی پیدا کرده و داخلش خزیده بود و از آن روز با شعر زندگی کرده بود؛ شعرهای خودش و دیگران. با گذشت زمان و ضعیف تر شدن دید چشمانش، تابوی جوان را به دام انداخته و وادارش کرده بود در ازای نانْ هنر خواندن را یاد بگیرد. بعد هم در ازای کمی نانِ بیش تر، پسر همه ی وقتش را صرف خواندن برای پیرمرد کرده بود که حالا دیگر نه تنها کاملاً کور شده بلکه نیمی از عقلش را هم بر اثر پیری از دست داده بود و برای صبحانه و ناهار و شام چیزی جز پابلو نرودا(۱۰) «نمی خورد.»
حق با آن دریانوردانی بود که به این نتیجه رسیدند که زندگی فقط با شعر ممکن نیست؛ چون پیرمرد از گرسنگی مُرد و تابو تصمیم گرفت صاحب همه ی کتاب هایش شود. به هرحال، برای هیچ کس هم مهم نبود.
همین که پسر باسواد بود، یعنی می توانست در بندر شغل های مختلف عجیبی را امتحان کند. شب ها شعر و قصه می خواند؛ از همه مهم تر سفرنامه. در شانزده سالگی جنس مخالف را کشف کرد که البته آن ها درعوض او را دو سال بعد کشف کردند. بنابراین، تازه در هجده سالگی بود که تابو فرمولی پیدا کرد که موثر واقع شد. فرمولی شامل یک سومْ لبخند جذاب، یک سومْ داستان های من درآوردی از همه ی کارهایی که در سفرهایش به دور قاره انجام داده که البته جز در تخیّل انجامشان نداده بود، و یک سومْ دروغ های شاخ داری درباره ی ابدی بودن عشقشان.
هرچند، تا وقتی به لبخند و داستان گویی و دروغ گویی اش ادبیات اضافه نکرد، به موفقیت واقعی نرسید. او بین ارثیه اش نسخه ای از ترجمه ی دریانورد از کتاب بیست سرود عاشقانه و یک غم آوا(۱۱) اثر پابلو نرودا پیدا کرد. تابو غم آوا را کنار گذاشت ولی بیست سرود عاشقانه را روی بیست زن مختلف در محدوده ی بندر امتحان کرد و موفق شد نوزده بار عشق را موقتی تجربه کند. احتمالاً بیستمین بار هم با موفقیت همراه می شد، اگر آن نرودای احمق این بیتِ «دیگر دوستش نمی دارم، شک ندارم» را اواخر شعرش نگذاشته بود؛ تابو خیلی دیر متوجه این موضوع شد.
چند سال بعد، اغلبِ آن محله می دانستند که تابو چه جور آدمی است؛ امکان انجام دادن آزمایش های ادبیِ بیش تر خیلی کم بود. وقتی شروع کرد به دروغ گفتن راجع به هر کاری که در زندگی اش کرده بود، باز هم فرقی نکرد. دروغ هایی بدتر از دروغ های شاه لئوپولد دوم(۱۲)، وقتی گفته بود که مردم کنگوی بلژیکی(۱۳) اوضاعشان خوب است؛ حتی باوجود این که او دست و پای هرکسی را که حاضر نبود مفتی کار کند می بُرید.
خُب البته، تابو نتیجه ی اعمالش را می دید (همان طور که پادشاه بلژیک هم اتفاقاً دید؛ او اول مستعمراتش را از دست داد، بعد همه ی پولش را خرج فاحشه ی فرانسوی ـ رومانیاییِ محبوبش کرد، و بعد هم مُرد). اما تابو اول از پورت الیزابت رفت: مستقیم به شمال رفت و به باسوتولند(۱۴) رسید؛ جایی که می گفتند زن هایی دارد با توپُرترین هیکل ها.
آن جا دلیلی برای چند سال ماندن پیدا کرد؛ وقتی شرایط اقتضا می کرد، روستایش را عوض می کرد، به لطف توانایی اش در خواندن و نوشتن همیشه شغلی به دست می آورد، و سرانجام این که آن قدر پیشرفت کرد که به مذاکره کننده ی اصلی برای همه ی مبلغان مذهبیِ اروپایی تبدیل شد که می خواستند به مناطق روستایی و مردمان بی اطلاعش دسترسی پیدا کنند.
پیشوای مردم باسوتو، عالی جناب سی سو(۱۵)، فایده ای نمی دید که اجازه بدهد مردمش مسیحی بشوند ولی فهمید که باید کشورش را از شرّ همه ی بوئرها(۱۶) نجات بدهد. وقتی مبلغان مذهبی ـ به اصرار تابو ـ پیشنهاد کردند که اسلحه بدهند و درعوض اجازه بیابند که انجیل توزیع کنند، پیشوا فرصت را ربود.
و به این ترتیب بود که مبلغان روحانی و غیرروحانی روانه ی باسوتو شدند تا مردمش را از شرّ شیطان نجات بدهند. آن ها با خودشان انجیل آوردند و اسلحه های خودکار و مین.
اسلحه ها دشمن را در خلیج نگه داشت و انجیل ها را ساکنان یخ زده ی کوهستان ها آتش زدند. به هرحال، سواد نداشتند. وقتی مبلغان مذهبی این را فهمیدند، روش خود را عوض کردند و در مدتی کوتاه تعداد بسیاری پرستشگاه مسیحی ساختند.
تابو شغل های عجیبی مانند دستیار مبلّغ روحانی به دست آورد و روش خودش را در «دست گذاری(۱۷)» ابداع کرد که در خفا آن را تمرین می کرد.
ماجراها در جبهه ی عشق فقط یک بار خراب شد. آن هم موقعی بود که در یکی از روستاهای کوهستانی کشف کردند که تنها عضو مذکر گروه کُر کلیسا هم زمان به پنج دختر از میان نُه عضو مونث قول وفاداری داده است. کشیش انگلیسیِ آن جا همیشه به نیت تابو مشکوک بود. چون اصلاً بلد نبود آواز بخواند.
کشیش با پدران آن پنج دختر تماس گرفت، و آن ها هم تصمیم گرفتند که از مظنون به روش سنتی بازجویی شود. این اتفاق می افتاد: در شب ماه بدر از پنج جهت مختلف نیزه هایی به بدن تابو فرومی رفت درحالی که او با باسن برهنه روی خانه ی مورچه ها نشسته بود. تا وقتی ماه به اهله ی موردنظر برسد، تابو را در کلبه ای زندانی کردند که خود کشیش دائم مراقبش بود، تا این که کشیش دچار آفتاب زدگی شد و به جای مراقبت از آلونک به سوی رودخانه رفت تا اسب آبی ای را نجات بدهد. کشیش بااحتیاط دستی روی پوزه ی حیوان گذاشت و گفت که عیسی مسیح آماده است تا...
تا همین جا توانست بگوید، چون اسب آبی دهانش را باز کرد و او را دونیم کرد.
با رفتن کشیش ـ زندان بان، و به کمک پابلو نرودا، تابو توانست نگهبان زن را وادار به باز کردن قفل درِ کلبه کند و موفق به فرار شد.
«پس من و تو چی؟» این را نگهبان زندان پشت سر تابو، که داشت با سرعت هرچه بیش تر داخل ساوانا(۱۸) می دوید، فریاد زد.
تابو داد زد: «دیگه دوستت ندارم، شک ندارم.»
اگر کسی نمی دانست، ممکن بود فکر کند خدا محافظ تابو است؛ چون او در مسیر ۲۰ کیلومتریِ شبانه اش تا رسیدن به پایتخت، ماسرو(۱۹)، با هیچ شیر، پلنگ، کرگدن و هیچ حیوان دیگری برخورد نکرد. وقتی رسید، برای تصاحب شغل مشاور عالی جناب سی سو، که او را از قبل به خوبی به یاد داشت و بازگشتش را خوشامد گفت، اقدام کرد. رهبر مشغول مذاکره با بریتانیایی های ازخودراضی بود تا کشورش مستقل شود، ولی هیچ پیشرفتی نکرده بود تا این که تابو وارد مذاکرات شد و اعلام کرد که اگر آقایان اصرار دارند این قدر لجوج باشند، باسوتولند مجبور است به کمک گرفتن از ژوزف موبوتو(۲۰) در کنگو فکر کند.
بریتانیایی ها خوف کردند. ژوزف موبوتو؟ همان مردی که تازگی ها به دنیا اعلام کرده بود می خواهد اسمش را به «جنگجوی قادر مطلقی که، به لطف استقامت و اراده ی تغییرناپذیرش برای پیروزی، از یک پیروزی به پیروزی بعدی می رود و از خودش آتش به جای می گذارد»(۲۱) تغییر بدهد؟
تابو گفت: «خودشه. درواقع یکی از نزدیک ترین دوستامه. برای صرفه جویی در وقت، من جو صداش می کنم.»
هیئت اعزامی بریتانیا تقاضا کردند اوضاع را به طور خصوصی سبک سنگین کنند؛ جلسه ای که طی آن نتیجه گیری شد این منطقه به صلح و آرامش نیاز دارد نه به جنگجویان قادر مطلق که می خواهند خودشان را چیزی بنامند که خودشان فکر می کنند چنان اند. بریتانیایی ها پای میز مذاکره برگشتند و گفتند:
«پس، کشور مال خودتون.»
به این ترتیب، باسوتولند شد لِسوتو(۲۲). عالی جناب سی سو شد پادشاه ماشوشو دوم(۲۳)، و تابو شد فرد کاملاً موردعلاقه ی پادشاه. با او مانند یکی از اعضای خانواده رفتار می شد و به او کیسه ای الماس نتراشیده از مهم ترین معدن کشور اهدا شد؛ الماس ها کلی می ارزیدند.
اما روزی او رفت. و بیست وچهار ساعت بعد بود که بر پادشاه معلوم شد خواهر کوچکش، که روی چشمش جا داشت، شاهزاده خانم ماسی سوِ حساس، حامله است.
در دهه ی ۱۹۶۰، در آفریقای جنوبی، ممکن نبود فرد سیاه پوست و کثیفی که نصف دندان هایش هم ریخته بتواند خودش را قاطی جمعیت سفیدپوستان مخفی کند. نه، امکان نداشت؛ هرچه قدر هم ذهنتان باز باشد! بنابراین، بعد از آن اتفاقِ شوم در باسوتولند، تابو کوچک ترین الماس هایش را به نزدیک ترین جواهرفروشی فروخت و با بیش ترین سرعت به سووتو رفت.
آن جا بود که آلونکی خالی در بخش ب پیدا کرد. وارد شد، کفش هایش را با پول پُر کرد، و نیمی از الماس ها را زیرِ زمین خاکیِ لگدمال شده دفن کرد. نیم دیگر الماس ها را هم در چندین حفره ی داخل دهانش پنهان کرد.
پیش از آن که شروع به سوگندخوردن پیش زنان بی شمار کند، دیوارهای آلونکش را رنگ سبزی دوست داشتنی زد؛ چنین چیزهایی خانم ها را تحت تاثیر قرار می داد. بعد، کف پوش مشمعی خرید تا کف اتاق را با آن بپوشاند.
تابو در همه ی بخش های سووتو به اغوای زنان مشغول بود. ولی بعد از مدتی بخش خودش را حذف کرد تا بتواند هرازگاهی بیرون آلونکش بنشیند و مطالعه کند، بدون این که بیش از حد نیاز مزاحمش بشوند.
او، در کنار مطالعه و اغواگری، وقتش را صرف سفر می کرد؛ دوبار در سال، این جا و آن جا، سرتاسر آفریقا. این کار برایش تجربیات زندگی و کتاب های جدید به ارمغان می آورد.
ولی همیشه به آلونکش بازمی گشت، فرقی هم نمی کرد که چه قدر از نظر مالی مستقل بود. مهم ترین دلیلش این بود که نیمی از ثروتش در عمق سی سانتیِ زیر کف پوش دفن بود؛ ردیف دندان های پایینی تابو هنوز در شرایط بسیار خوبی بودند و نمی شد همه ی ثروتش را داخل دهانش جا بدهد.
چند سالی طول کشید تا زمزمه هایی در میان آلونک ها شنیده شد؛ مردک دیوانه ی کتاب دار آن همه پول را از کجا آورده؟
تابو، برای این که جلوِ قوی تر شدن شایعه ها را بگیرد، تصمیم گرفت شغلی پیدا کند. آسان ترین کار این بود که چند ساعت در هفته مستراح خالی کن بشود.
تقریباً همه ی همکارانش مردان جوان الکلیِ بی آینده بودند. بین همکاران گهگاه بچه ای هم بود. بینشان دخترکی سیزده ساله بود که قیچی ای در ران تابو فرو کرد، فقط به این خاطر که او داخل دستشویی اتفاقی درِ اشتباهی را باز کرده بود؛ یا درواقع درِ درست را. دخترک اشتباهی بود؛ زیادی جوان، بدون هیچ قوسی در بدن، هیچی برای تابو، مگر در شرایط اضطراری.
قیچی درد داشت. و حالا دخترک بیرون آلونک او ایستاده بود و از او می خواست بهش خواندن یاد بدهد.
تابو گفت: «خیلی دوست داشتم کمکت کنم، ولی حیف که فردا دارم می رم سفر.» و با خودش فکر کرد اگر کاری را که همین حالا ادعایش را کرده بود بکند، شاید اوضاع برایش خیلی بهتر شود.
«سفر؟» این را نومبکو گفت که در همه ی سیزده سال عمرش هرگز پایش را از سووتو بیرون نگذاشته بود. «کجا می ری؟»
تابو گفت: «شمال. تا بعد، ببینم چی می شه.»
***
در مدتی که تابو نبود، نومبکو یک سال بزرگ تر شد و در شغلش ترفیع پیدا کرد. و به سرعت خودش را در مدیریت نشان داد. او به کمک روشی مبتکرانه، یعنی تقسیم بندی واحدِ خودش به بخش هایی بر اساس جمعیت شناسی به جای اندازه ی جغرافیایی یا اشتهار، توانست آرایش مستراح ها را بسیار موثرتر کند.
مدیر سابق با تحسین گفت: «پیشرفت سی درصدی.»
نومبکو گفت: «سی ممیز دو.»

عرضه با تقاضا سازگار بود و برعکس، و آخر سر به قدر کافی پول باقی می ماند که بشود ایستگاه های شستشو و تخلیه ی جدید درست کرد.
دخترک چهارده ساله، علی رغم زبان رایج بین مردان در زندگی روزمره اش، به طرز فوق العاده ای عالی صحبت می کرد (هرکس تابه حال با یکی از مستراح خالی کن های سووتو هم کلام شده باشد، می داند که نیمی از کلمه ها قابل چاپ نیستند و نیم دیگرش قابل فکر کردن هم نیستند). توانایی او برای سرهم کردن کلمه ها و جمله سازی تاحدودی ذاتی بود. اما هم چنین رادیویی در گوشه ی دفتر بود که نومبکو، از وقتی کوچک بود، تا به آن می رسید روشنش می کرد. رادیو را همیشه روی موج برنامه های گفتگو تنظیم می کرد و باعلاقه نه فقط به آن چه گفته می شد، بلکه به طرز ادای جمله ها گوش می داد.
برنامه ی هفتگیِ نگاهی به آفریقا برای نخستین بار او را متوجه این حقیقت کرد که خارج از سووتو هم دنیایی وجود دارد. لزوماً زیباتر یا امیدبخش تر نبود. ولی خارج از سووتو بود.
مثل وقتی که آنگولا به استقلال رسید. حزب مستقل PLUA نیروهایش را به حزب مستقل PCA پیوسته بود تا حزب مستقل MPLA را تشکیل بدهند، که آن هم به همراه احزاب مستقل FNLA و UNITA کاری کرده بود که دولت پرتغال افسوس بخورد که اصلاً چرا این بخش قاره ی سیاه را کشف کرد. دولتی که، اتفاقاً، نتوانسته بود طی چهارصد سال حکمرانی حتی یک دانشگاه بسازد.
نومبکوی بی سواد نمی توانست دقیقاً بفهمد کدام ترکیب از حروف کدام کلمه را می سازند، اما به هرحال نتیجه ظاهراً شده بود تغییر؛ کلمه ای که در کنار غذا کلمه های محبوب نومبکو بودند.
یک بار او اتفاقی در حضور همکارانش اظهارنظر کرد که این تغییر شاید چیزی برای همه ی آن ها باشد. ولی بعد آن ها شکایت کردند که مدیرشان حرف های سیاسی می زند. کافی نبود که هرروز مجبور بودند کثافت حمل کنند؟ باید بهش گوش هم می دادند؟
نومبکو، که مدیر تشکیلات تخلیه ی مستراح بود، می بایست نه تنها همکاران ناامیدش را بلکه هم چنین معاونْ پیت دِتوی از اداره ی بهداشت شهر ژوهانسبورگ را هم اداره می کرد. دِتوی در نخستین بازدیدش بعد از منصوب کردن نومبکو به اطلاعش رساند که تحت هیچ شرایطی چهار واحد بهداشتی جدید ساخته نمی شوند؛ به سبب مشکلات جدی در بخش بودجه، فقط یکی ساخته می شد. نومبکو به روش ساده ی خودش انتقام گرفت:
«از این موضوع که بگذریم، نظرتون درباره ی تحولات تانزانیا چیه، آقای معاون؟ انگار تجربه ی اجتماعیِ ژولیوس نایرره(۲۴) درحال فروپاشیه، شما این طور فکر نمی کنین؟»
«تانزانیا؟»
«بله، احتمالاً کمبود گندم و جو تا الان به یک میلیون تن رسیده. سوال این جاست که اگه صندوق بین المللی پول نبود، نایرره می خواست چی کار کنه؟ یا شاید به نظر شما خود صندوق یه مشکله، آقای معاون؟»
این ها را دختری می گفت که هرگز مدرسه یا حتی بیرون از سووتو نرفته بود. و خطاب به معاون می گفت که خودش یکی از مسئولان محسوب می شد؛ که دانشگاه رفته بود؛ که هیچ دانشی درباه ی شرایط سیاسی تانزانیا نداشت. معاون در اصل سفید بود. ولی بحث دخترک او را به سفیدی ارواح کرد.
پیت دِتوی احساس می کرد بی سوادی چهارده ساله تحقیرش کرده است. کسی که الان هم داشت مدارک او درباره ی بودجه ی بخش بهداشت را رد می کرد.
نومبکو، که خواندن اعداد را پیش خودش یاد گرفته بود، گفت: «در ضمن، اینو چه طوری محاسبه کردین، جناب معاون؟ چرا قیمت ها رو در هم ضرب کردین؟»
بی سوادی که حساب وکتاب بلد بود.
از دخترک متنفر بود.
از همه شان متنفر بود.
***
چند ماه بعد، تابو برگشت. اولین چیزی که فهمید این بود که دخترِ قیچی دار رئیسش شده. و این که او دیگر دختربچه نبود. یواش یواش بدنش انحناهایی پیدا می کرد.
اینْ کشاکشی درون مرد نصفه بی دندان به راه انداخت. از یک سو، غریزه اش می گفت که به لبخند خودش ـ که حالا پُر از فضاهای خالی شده بود ـ و به روش های داستان گویانه ی خودش و به پابلو نرودا اعتماد کند. از سوی دیگر، دختر حالا رئیسش بود؛ به اضافه ی خاطره ی مرد از قیچی.
تابو تصمیم گرفت با هوشیاری عمل کند ولی خودش را در موقعیت قرار بدهد.
گفت: «فکر می کنم الان دیگه بهترین وقته که بهت خوندن یاد بدم.»
نومبکو گفت: «عالیه! بیا همین امروز بعد از کار شروع کنیم. ما میایم به آلونکت؛ من و قیچی.»

تابو معلم قابلی بود و نومبکو خیلی سریع یاد می گرفت. روز سوم می توانست حروف را با چوبی روی گل ولای بیرون آلونک تابو بنویسد. از روز پنجم به بعد، همه ی کلمه ها و جمله ها را هجی می کرد. اولش بیش تر غلط می گفت تا درست. بعد از دو ماه، بیش تر درست می گفت تا غلط.
در وقفه های بین درس، تابو برای نومبکو از تجربیاتش در سفرها می گفت. نومبکو خیلی زود فهمید که در این داستان سرایی ها تابو دو واحد تخیل را با حداکثر یک واحد واقعیت ترکیب می کند، ولی با خودش فکر کرد اشکالی ندارد. واقعیتِ زندگی خودش به قدر کافی غم انگیز بود. بدون دانستن واقعیت های مشابهِ بیش تر هم اموراتش می گذشت.
به تازگی تابو به اتیوپی رفته بود تا اعلیحضرت همایونی، شیر یهودا، برگزیده ی خدا، شاه شاهان را خلع کند.
نومبکو گفت: «هایله سلاسی(۲۵).»

نظرات کاربران درباره کتاب دختر بی‌سوادی که حساب‌ و کتاب بلد بود

منم این کتاب رو خیلی دوست داشتم
در 5 روز پیش توسط
من‌این کتاب رو با ترجمه آقای حسین تهرانی و با نام بی سوادی که حساب و کتاب سرش می شد دارم می خونم و باید بگم مثل پیرمرد صد ساله بسیار عالی و زیباست. به علاوه آقای تهرانی به خوبی زبان طنز نویسنده را حفظ کرده
در 3 ماه پیش توسط
من به شدت این کتاب رو دوست داشتم در حدی رفتم اون یکی کتاب یوناس یکناسون یعنی پیرمرد صد ساله ای که از پنجره پرید رو هم خریدم. واقعا هر یک خط این کتاب به آدم هیجان میداد.
در 3 ماه پیش توسط
خوب اما مناسب برای نوجوان
در 4 ماه پیش توسط
من وقتی جلد این کتابو دیدم اسمش دختری که پادشاه سوعد را نجات داد، بود البته هنوز نخوندمش اما نویسندش، نویسنده ی خوبی هستش و حتما این کتاب را هم خوب در اورده
در 5 ماه پیش توسط