فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب عشق و رب به اندازه كافی

کتاب عشق و رب به اندازه كافی

نسخه الکترونیک کتاب عشق و رب به اندازه كافی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب عشق و رب به اندازه كافی

امروز بچه‌م از لب همین بالکن پرت شد پایین. من توی بالکن کوچیک خونه نشسته بودم. داشتم با اسباب‌بازی‌های بچه ور می‌رفتم. یهو دیدم بچه‌م روی دیوار بالکنه. تا به خودم بجنبم و خیز بردارم به سبکی یه پرنده رفته بود. انگار یه کفتر چاهی نشسته باشه سر دیوار و بعد پر بزنه و بره. برای یه لحظه نفهمیدم بالا رفت یا پایین. وقتی رفتم لب بالکن، کسانی تو حیاط جمع شده بودند و بالا رو نگاه می‌کردند. ترسیدم و عقب کشیدم. زانوهام سست شد و نش... صدای گوشخراش در توالت مرد را از جا پراند. «آخرش فهمید. نگفتم؟» «عیب نداره دست و پاتو گم نکن، آروم باش.» «حاشا کن. بگو اصلاً نبوده.» «کاش بهت خبر داده بودم. دیدم که داره می‌آد.» «حواسمون نبود. ببخشید.» «تکرار نمی‌شه.»

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.54 مگابایت
  • تعداد صفحات ۹۶ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب عشق و رب به اندازه كافی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



زمزمانه

امروز بچه م از لب همین بالکن پرت شد پایین. من توی بالکن کوچیک خونه نشسته بودم. داشتم با اسباب بازی های بچه ور می رفتم. یهو دیدم بچه م روی دیوار بالکنه. تا به خودم بجنبم و خیز بردارم به سبکی یه پرنده رفته بود. انگار یه کفتر چاهی نشسته باشه سر دیوار و بعد پر بزنه و بره. برای یه لحظه نفهمیدم بالا رفت یا پایین. وقتی رفتم لب بالکن، کسانی تو حیاط جمع شده بودند و بالا رو نگاه می کردند. ترسیدم و عقب کشیدم. زانوهام سست شد و نش...

صدای گوشخراش در توالت مرد را از جا پراند.

«آخرش فهمید. نگفتم؟»
«عیب نداره دست و پاتو گم نکن، آروم باش.»
«حاشا کن. بگو اصلاً نبوده.»
«کاش بهت خبر داده بودم. دیدم که داره می آد.»
«حواسمون نبود. ببخشید.»
«تکرار نمی شه.»

مداد کوتاه از دستش افتاد و تا بجنبد به سوراخ توالت رفت و ناپدید شد. کاغذ در دست های مرد می لرزید. موهای نامرتب زن از تاریکی هال جدا شد. زن وارد توالت شد.
«چی کار می کنی این وقت شب؟»
«هیچ چی. بی خوابی زد به سرم.»
«پس این کاغذا چیه؟»
چنگ زد و کاغذها را از دست مرد قاپید. نگاهی سرسری به آن ها انداخت.
«مگه نگفتی دیگه نمی نویسم.»
«تکمیلش نمی کنم. قول دادم سر قولمم هستم. می خوام تو یه مقاله ازش استفاده کنم.»
«لازم نکرده!»

«توپش پره! هر چی می گه گوش کن.»
«کار بدی که نکردی.»
«بنداز گردن ما.»
«چی چی بندازه گردن ما. برای خودش دردسر می شه.»
«خوب خودت یه جوری درستش کن، ما نیستیم.»

زن ورقه های کوچک و نازک را از وسط پاره کرد و پاره ها را روی هم گذاشت و باز پاره کرد. نگاه مرد به دست های زن بود. تا زن ورق ها را ریزریز کرد مرد نفس نکشید. آن وقت از جایش بلند شد و زن ریزه های کاغذ را در چاه توالت ریخت و سیفون را کشید.
«این جوری نمی شه، مزاحم کارمون می شه.»
«چطوره یه چشمه براش بیام.»
«نه نمی ذارم. ما قول دادیم. نباید قولمونو نقض کنیم، وگرنه جواب اونا رو چی بدیم.»
«بذارید ببینیم چی می شه.»
«هولش نکنید بذارید آروم باشه.»

مرد نمی دانست باید چه کار کند. به هال آمد و در تاریکی لبه مبل نشست. بسته سیگارش روی میز کوچک بود. با بی میلی سیگاری گیراند. می دانست که زن ول کن نیست. ساعت دیواری سه و نیم را نشان می داد.
«خوب حق داره... بی چاره ش کردید...»
«ما کاری نداریم.»
«فقط چیزایی که می بینیم بهش می گیم.»
«اون نباید بنویسه.»
«شاید نمی تونه.»
«می تونه به هنرهای دیگه پناه ببره.»
«نقاشی.»
«سینما.»

زن آمد و روبرویش نشست. گوشواره هایش را درآورده بود. لباس خواب گلبهی تنش بود. چقدر بهش می آمد. مرد دنبال جمله ای بود که این حالت را برساند. زن دست دراز کرد و سیگاری برداشت. همه صورت مرد یک علامت سوال شد. زن بی توجه فندک را برداشت. با دست چپ گرفت و نتوانست روشن کند، بعد به دست راست داد. بالاخره فندک گر گرفت. سیگارش را روشن کرد و به سرفه افتاد. مرد هنوز با تعجب نگاه می کرد. زن پک زد و سرفه کرد. سرفه ادامه داشت.

«این کاره نیست.»
«نه بابا بار اولشه.»
«چرا می خواد این کارو بکنه؟»
«باهات لج افتاده.»
«می خواد حالتو بگیره.»
«بیا اینم از دست رفت.»

زن بلند شد و رفت دستشویی. سرفه کرد. تف کرد و سرفه کرد.
«تو رو چه به این اداها.»
«کم مونده تو هم سیگاری بشی.»
«اون وقت جای ما این جا نیست.»
«باز دودش از اسپند که بهتره.»

زن رفت سر یخچال و یک لیوان آب خورد. صورتش را آب زده بود. گوشه چشم هایش را پاک کرد و آمد روی مبل نشست.
«می خواد گیر بده بهت. از رو نری ها.»
«کم نیاری.»
«دوستش داری، نه؟»
«این دیالوگ مال فیلم شعله س؟»
«خوب باشه.»
«جاش این جا نیس.»
«گیر نده بابا.»
زن خمیازه کشید:
«فردا عصر جایی نری. از روان شناس وقت گرفتم.»
«چرا روان شناس؟»
«نترس مدرکی برای خلیت پیدا نمی کنم.»
«چرا اُمل بازی در می آری؟»
«ایول خوب گفتی.»
«رفتن پیش روان شناس امل بازی نیس. وقتی نری امل بازی می شه.»
«می گید بذاریم برن؟»
«چی کار می تونیم بکنیم؟»
«می خوام دلیلشو بفهمم.»
«اگر بفهمن چی؟»
«چی رو بفهمن؟»
«دلیلی نداره.»
«دلیلی نداره؟ همه زندگیمو به هم زدی. بی چاره م کردی دلیلی نداره؟... دوستت داشتم وگرنه همون روز اول ولت کرده بودم و رفته بودم دنبال کارم.»

«این که ماییم.»
«عجب خری هستی تو! کی می خواد چیو ثابت کنه؟»
«تو کاریت نباشه، خودمون درستش می کنیم.»

مرد سیگارش را در زیرسیگاری له کرد. بحث فایده ای نداشت. زن در نیمه تاریکی فهمید که مرد دیگر گوش نمی دهد. تازه یادش آمد که باید برای بچه اسپند دود کند. به آشپزخانه رفت.
«همچی برم براش شکلک در بیارم.»
«لازم نکرده.»
«اصلاً به تو چه؟ تو چه کاره ای؟»
«ما با همیم. حالیته؟ قرار نیست دخالت کنیم.»

و مرد صدای فندک اجاق گاز را شنید و چند لحظه بعد بوی اسپند به هال رسید. صدای زن از آشپزخانه می آمد. به ظاهر داشت با خودش حرف می زد:
«گفتی دست خودم نیست. گفتی نمی تونم ننویسم. لااقل یه چیز دیگه پیدا کن. چرا بند کردی به زندگی من؟ چرا دنبال یه شغل دیگه نمی ری؟... من نمی دونم تو کله ت چی می گذره... تو رو خدا بهم بگو چی می بینی؟»

«خوب راس می گه.»
«کسی از تو تایید نخواس.»
«اولندش نمی بینه؛ می شنوه. دومندش دست خودش نیس که.»
«سومندش کاریه که شروع کرده، باس تا تهش بره.»
«دری وری نگو.»
«خودت دری وری نگو.»

زن با دو فنجان نسکافه آمد توی هال.
«گفتم نوشته های تو کامپیوترو پاک کنم دیدم تو سررسید می نویسی. سررسیدو جمع کردم حالا داری کاغذاتو قایم می کنی.»
«می خوای همین الآن بهش بگم یا دست از سرم ور می دارین... به خدا اگه ولم نکنین به همه می گم... می نویسم... رسواتون می کنم... بذار همه بدونن...»
«مدرک برای خلی خودت پیدا می شه.»
«باشه... آب که از سر گذشت...»
«نه نمی گی.»
«ما می دونیم که نمی گه. بحث نداره.»
«بذارید آروم باشه.»
«این دود اذیت می کنه.»
***
روان شناس مدتی منگ نگاهشان کرد. در ظاهر نمی بایست مشکلی می داشتند. خودش به اصرار خواسته بود که هرچه دارند بی تعارف و راحت بگویند. در تمام مدتی که زن جریان را به تفصیل گفت، مرد با انگشت روی شلوارش ضرب گرفته بود. روان شناس با خود گفت احتمالاً موسیقی کار کرده. شاید هم دوره مقدماتی سه تار رفته. نگاه مرد از چشم دکتر گریزان بود و بی هدف دور اتاق و بیش تر بیرون پنجره می دوید. زن اما مدیر توانایی بود. لابد وضع مالی اش هم از مرد بهتر بود. لباس های زن نوتر و شیک تر بودند. روان شناس تازه فهمید که دارد حرف های زن را از دست می دهد. کاغذش را روی قلم لغزاند:
«چند وقته داستان می نویسین؟»
نگاهش به طرف مرد بود. مرد به آسمان ابری نگاه کرد.
«خیلی وقته، از وقتی بچه بودم.»
«چیزی هم چاپ کردین؟»
«دو سه تا مجموعه آماده دارم. دنبال ناشر خوب می گردم.»
«تا حالا شده از قبل بدونید که داستان هاتون بعدها اتفاق خواهد افتاد؟»
مرد خنده بی تکلفی کرد.
«نه الآن هم معتقدم که آنچه اتفاق افتاده ربطی به نوشته ها نداشته.»
زن حرفش را قطع کرد.
«اون داستانی که در باره تصادفمون نوشته بودی چی؟ اون مطلبی که در باره سکته بابام نوشتی چی؟ حالام گیر دادی به بچه؟ اون یکی سر همین داستان های تو مرد. دیگه نمی خوام بذارم اینم ازم بگیری.»
«شما مشکلی در زندگی خانوادگیتون ندارین؟»
«نه آقای دکتر چه مش...»
«چرا آقای دکتر، زندگی ما همه ش مشکله. بعد از به دنیا آمدن این بچه م من تقاضای طلاق دادم. ولی قاضی فقط به ما خندید.»
«چرا؟»
«برای همین چرا اومدیم خدمتتون. من مدرک می خوام که زندگیم تباه شده. اونا حرفمونو نمی فهمن ولی شما باید بفهمین. من کاغذ و قلمو از دست این آقا قایم کردم که زندگیمو تباه نکنه ولی مگه می شه؟ از هر جایی که شده پیدا می کنه و کار خودشو می کنه.»
مرد به دقت گوش می داد. احتمالاً مواد داستان بعدی اش را فراهم می کرد.

«ما اومدیم.»
«کسی سر راه نباشه.»
«یه داستان این دور و براست.»
«می خوای در باره همین آقای دکتر برات بگیم؟»
«این آقا یه بار زن گرفته و سر شش ماه زنشو طلاق داده.»
«دیگه هم زن نگرفته اما؟»
«اما؟»
«آممما.»
«همین خانم دم درو دیدی؟»
«دل دل دی... دل دل دل دل دی.»
«ایشالا... مبارک بادا.»

«من سر در نمی آرم.»
«بفرمایید. این نوشته آقاس. سر بچه اولمون نوشت.» و کاغذ کوچکی را به طرف دکتر گرفت. روان شناس خط جویده ای را که با مداد نوشته بود خواند:
پسرمان مثل لوبیای سحرآمیز قد می کشید. زنم تا به آشپزخانه برود و برگردد، چند سانت به قد پسرمان اضافه شده بود. می دیدم که نگاهش را می دزدد و رنگش می پرد. صبح که توی تخت خواباندیمش به اندازه یک متکا هم نبود ولی سر شب به اندازه دو متکا شده بود و صبح روز بعد پاهاش از تخت آویزان بود...

«نثرو حظ کردی؟»
«ما اینیم.»
«نه خداییش قدرت تخیلو ببین.»
«به این می گن رئالیسم جادویی.»
«این رئالیسم جادویی نیس. بلد نیستی حرف نزن.»
دکتر یک بار دیگر با تانی متن را از اول تا آخر خواند و لبخند زد. وقتی که قیافه جدی دو نفر را دید خودش را جمع و جور کرد.
«خوب به سر آن بچه تان چه آمد؟»
زن گریه اش گرفت. صورتش را برگرداند و با سرانگشت اشک هایش را پاک کرد. مرد سرش را ناگهانی پایین آورد و گفت:
«آمپول اشتباه بهش زدند.»

«اَه، باز سوز و گداز شروع شد.»
«بذارید بابا گریه کنه.»
«براش خوبه.»
«براش فیلم هندی بذار مام حال کنیم.»
«اه همه ش تکراریه.»
«نه بابا جدیداش قشنگه.»
«ما که نیستیم.»
«سینما فقط سینمای اروپا.»

روان شناس تا به حال بیش از چند هزار مشاوره کرده بود و زندگی های بسیاری را دوباره به حالت طبیعی برگردانده بود. ولی در هیچ یک از منابع دانشگاهی یا از همکاران چنین چیزی ندیده بود و این مسئله خودش کار را هیجان انگیز می کرد.

«هیجان انگیزترش هم می کنیم دکی جون.»
«مردیم برات دکی.»
«کم کم داره ازت خوشمون می آد.»
«ما بر می گردیم.»

خوبی اش این بود که چند جلسه وقت داشت تا مشکل را حل کند.
«این جلسه بیش تر برای آشنایی شما بود. منشی من شماره تماس شما رو می گیره و برای هفته آینده همین ساعت بهتون وقت می ده. اگه نخواستین بیاین بی زحمت قبلش به ما خبر بدین.»
زن گفت «حتما می آییم.» مرد به کندی از جایش بلند شد و به دنبال زن خارج شد. روان شناس دکمه توقف دستگاه ضبط صدا را زد و تا آمدن نفر بعدی به برگه کاغذی که زن فراموش کرده بود، نگاه کرد. لابلای این خط ها رازی بود که باید حل می شد.
***
جلسه دوم در باره میزان درآمد، نحوه گذران زندگی، شغل دو نفر و سابقه زندگی مشترک صحبت کردند. بیش تر حدس های دکتر تایید شد. زن این بار افسرده و پرخاشجو بود ولی رفتار و گفتار مرد فرقی نکرده بود. یک بار که روان شناس با خودکارش بازی می کرد و به حرف های زن گوش می داد، سنگینی نگاه مرد را حس کرد و وقتی که سر برداشت احساس کرد که نگاه مرد از فاصله ای خیلی نزدیک تر از آنچه باید باشد، به او با دقت می نگرد. انگار کسی از نزدیک به مدارهای ریز یک رادیوی کوچک نگاه کند. دکتر دست و پایش را جمع کرد و بحث را به روابط اجتماعی آن زوج کشاند. بیش تر رفت و آمدها با خانواده زن بود. خانواده مرد شمال بودند و هر سال اواخر تابستان به دیدنشان می رفتند.
***
جلسه سوم دکتر سعی کرد مرد را به بحث بکشاند. مرد از فلسفه هنر و منشا خلاقیت ادبی چیزی نمی دانست. به طور تجربی داستان نویسی را شروع کرده بود و تنها یکی دو داستان در جراید چاپ کرده بود. مرد گفت که همیشه به طور ناگهانی ایده هایی به ذهنش می رسد که مجبورش می کند یادداشتشان کند. بعضی وقت ها این ایده ها در حد یک داستانند و به راحتی می توانند به داستان تبدیل شوند و بعضی وقت ها هم مثل یک منظره یا تصویر در داستان دیگر می آیند. منشا ایده ها را نمی داند ولی اگر ننویسد آرامشش را از دست می دهد و دچار بی خوابی و بی اشتهایی و حتی حواس پرتی می شود.

«نگفت صدا می شنوه.»
«بابا بگه که می گن پاک خله.»
«یارو از دست رفته.»
«ولی شرط می بندم می گفتی چیزی نمی شد.»
«چی چی چیزی نمی شد؟»
«می گفتن یارو اسکیزوفرنی داره صدا می شنوه.»
«اسکیزوفرنی نه و شیزوفرنی.»
«چه فرقی می کنه؟»
«خیلیم فرق می کنه.»
«ببخشیدا شنیدن صدا شیزوفرنی نیست، یه چیز دیگه س.»
«اسکیزوفرنی.»
«نه بابا خره، اینا که یکیه. هیچ کدوم نیس.»
«بسسه.»

مرد از ایده هایی گفت که بعدها مو به مو در نوشته های دیگران دیده. دکتر از خواب هایی که مرد می بیند پرسید و مرد گفت که سال هاست خوابی ندیده.
«دروغ می گه می بینه یادش می ره.»
«ما پاکشون می کنیم.»
زن اضافه کرد که مرد تقریباً هر شب در خواب به زبانی نامفهوم حرف می زند.
«به خدا این دیگه کار ما نیس.»
بارها گوش داده اما چیزی نفهمیده.

«تقصیر خودم بود که همین جا نگفتم. اگه گفته بودم تکلیف همه مون مشخص می شد. گرچه اونم به نظر نمی اومد باور کنه.»
«خوب هرری برو بگو.»
***
جلسه چهارم را دکتر به تحلیل خلاقیت ادبی و منشا آن پرداخت. زن ساکت بود و مرد بیش تر به سرامیک ها نگاه می کرد. زن انتظارش برآورده نشده بود و هنوز نمی توانست قضاوت کند که این چند جلسه مفید بوده یا نه. از حرف های دکتر چیزی نفهمید و این بیش تر افسرده اش می کرد. دکتر توصیه کرد که اگر امکان دارد با بچه شان به مسافرتی کوتاه بروند.
«دمت گرم دکی جون، تو هم که با مایی.»
«داره همون جوری می شه که باید باشه.»
و در نهایت به الهام ها حساسیت نشان ندهند. مرد مدتی مطالعه داستان را رها کند و زن هم با ورزش و پیاده روی روحیه اش را بازیابد. مرد باید بتواند با یوگا و تمرکز خیالاتش را کنترل کند.

«اهه! مزخرف می فرمایید.»
«یوگا... هه.»
«زکی تی. ام.»
«ما خودمون یه پا کنفوسیوسیم.»
«من اوشوام.»
«مگه عرفان ایرانی چه شه؟»

وقتی که زن بلند شد تا برود، دکتر فهمید که دیگر نخواهند آمد. کنجکاوی اش فشار می آورد تا لااقل پایان ماجرا را بداند. شماره ای که از آن ها داشت اگر تغییر نمی کرد تکیه گاهی بود که می توانست در آینده پازل ناتمامش را کامل کند.
***
صدای تق و توق قابلمه ها از آشپزخانه می آمد. زن یکی دو بار مرد را صدا زد تا بیاید و ظرفی را از پشت ظرف های دیگر توی کابینت بالایی در آورد یا چیزی را جابجا کند. مرد یکی دو بار فهمید که زنش دارد گریه می کند. مدتی ساکت می شد و باز با سرعت بیش تری شروع به کار می کرد. هوای بیرون برفی بود و مرد از صبح پای شومینه نشسته بود و به آتش ملایم نگاه می کرد. دیگر خبری از کتاب های کوچک و بزرگ پخش در همه جا نبود.

«ولی این دلیل نمی شه ما نباشیم.»
«اونایی که ما رو می شناسن به کتابا اعتماد ندارن.»
«توی کتابا یه مشت چرنده.»
«گرچه ما خودمون... ولش کن.»
«برید ولم کنید اعصاب ندارم. دیگه نمی خوام بنویسم.»
«خوب ننویس.»
«اومدیم راحتت کنیم.»
«نمی خوام بشنوم.»
زن دست از کار کشید و ساکت شد.
«دیدی آخرش شنید؟!»
«ما برات می گیم، می خوای بنویس می خوای نقاشی بکش.»
«می تونی پاشی پانتومیمم اجرا کنی.»
«اصلاً ما حرکات موزونتو تا حالا ندیدیم.»
«پاشو... جون من پاشو...»
«ول کنین بابا.»
«خوب خوب آروم باش... حدس بزن چی برات آوردیم.»
«نمی خوام حدس بزنم.»
«ای بابا... نشد دیگه.»
«می گیم به ما هم ربط نداره، می خوای بنویس می خوای ننویس...»

نزدیک ظهر زن از مرد خواست که از انباری یک قوطی رب بیاورد. مرد لباس خانه اش را عوض کرد و از در آپارتمان بیرون آمد. انباری جای جادار و دنجی بود. مرد لای کارتن های خالی تاشده دست کرد و دفترچه ای جلد چرمی درآورد. لای دفترچه یک مداد کوتاه بود. با عجله شروع به نوشتن کرد:
وقتی نتیجه آزمایش خون زنم را گرفتم دکترش خواست به من روحیه بدهد...

بهار ۸۷

نظرات کاربران درباره کتاب عشق و رب به اندازه كافی

عاالی مخصوصا داستان زمزمانه و داستان هجاهای مکرر.... ممنون فیدیبو
در 2 سال پیش توسط فرزانه جودکی