فیدیبو نماینده قانونی نشر افق و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب بارتيميوس
دروازه‌ی پتولمی

نسخه الکترونیک کتاب بارتيميوس به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب بارتيميوس

آدم‌کش‌ها نیمه‌شب، مانند چهار سایه‌ی تاریک، از روی دیوار داخل زمین‌های قصر پریدند. دیوار بلند و
زمین سفت و سخت بود، اما صدای برخوردشان با زمین، بلندتر از صدای برخورد قطره‌های باران نبود. آن‌ها سه ثانیه همان‌جا بی‌حرکت چمباتمه زدند و هوا را بو کردند. سپس در باغ‌های تاریک، از میان نخل‌های خرما و درختان گز به‌سوی ساختمانی رفتند که پسر در آن خوابیده بود. یوزپلنگی که خواب بود، در زنجیر خود وول خورد. شغال‌ها در دشت‌های دوردست زوزه کشیدند.
آن‌ها روی نوک پاهای‌شان راه رفتند تا هیچ ردی روی علف‌های خیس برجا نگذارند. رداهای‌شان که به‌دنبال‌شان در هوا موج می‌زدند سایه‌های آن‌ها را نامرتب و کشیده جلوه می‌دادند. چه‌‌چیزی دیده می‌شد؟ هیچ‌چیز، مگر برگ‌هایی که در نسیم حرکت می‌کردند. چه‌چیزی شنیده می‌شد؟ هیچ‌چیز، مگر بادی که میان برگ‌های نخل‌ها ناله می‌کرد. نه چیزی دیده می‌شد و نه چیزی شنیده می‌شد. آن‌ها از فاصله‌ی چند سانتی‌متریِ جنی به شکل تمساح گذشتند که کنار استخری مقدس نگهبانی می‌داد، اما جن چیزی نفهمید. با توجه به این‌که آدم‌کش‌ها انسان بودند، کارشان بد نبود.

ادامه...
  • ناشر نشر افق
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 3.06 مگابایت
  • تعداد صفحات ۷۶۰ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب بارتيميوس

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

شخصیت های اصلی

جادوگران

آقای روپرت دوروکس: نخست وزیر امپراتوری انگلستان و رئیس پلیس
آقای کارل مورتنسن: وزیر جنگ
خانم هلن مالبیندی: وزیر امورخارجه
خانم جسیکا وایتول: وزیر امنیت
آقای بروس کالینس: وزیر کشور
آقای جان مندریک: وزیر اطلاع رسانی
خانم جین فارار: معاون رئیس پلیس
آقای کونتین میک پیس: نمایشنامه نویس، نویسنده ی «کت قرمزها و تفنگ ها» و آثار دیگر
آقای هارولد باتون: جادوگر، پژوهشگر و گردآورنده ی کتاب
آقای شولتو پین: بازرگان، صا حب فروشگاه تجهیزات پین در میدان پیکادلی
آقای کلایو جنگینس: جادوگر سطح دو، اداره ی امور داخلی
خانم ربه کا پیپر: دستیار آقای مندریک، وزیر اطلاع رسانی

عوام

خانم کیتی جونز: دانشجو و پیشخدمت کافه
آقای کلم هاپکینز: دانش دوست
آقای نیکولاس درو: آشوبگر سیاسی، هرج و مرج طلب
آقای جورج فاکس: مالک مهمان خانه ی فراگ در چیسویک
خانم روزانا لوتینس: معلم خصوصی

ارواح و جن ها

بارتیمیوس: جنی در خدمت آقای مندریک
اسکوبال: جن های بزرگ تر و قوی تر، در خدمت آقای مندریک
کوموکودران: جن های بزرگ تر و قوی تر، در خدمت آقای مندریک
موامبا: جن های بزرگ تر و قوی تر، در خدمت آقای مندریک
هاج:جن های بزرگ تر و قوی تر، در خدمت آقای مندریک
پوریپ: جن های کوچک تر، در خدمت آقای مندریک
فریتنگ: جن های کوچک تر، در خدمت آقای مندریک

بخش یک

اسکندریه: ۱۲۵سال پیش از میلاد

آدم کش ها نیمه شب، مانند چهار سایه ی تاریک، از روی دیوار داخل زمین های قصر پریدند. دیوار بلند و
زمین سفت و سخت بود، اما صدای برخوردشان با زمین، بلندتر از صدای برخورد قطره های باران نبود. آن ها سه ثانیه همان جا بی حرکت چمباتمه زدند و هوا را بو کردند. سپس در باغ های تاریک، از میان نخل های خرما و درختان گز به سوی ساختمانی رفتند که پسر در آن خوابیده بود. یوزپلنگی که خواب بود، در زنجیر خود وول خورد. شغال ها در دشت های دوردست زوزه کشیدند.
آن ها روی نوک پاهای شان راه رفتند تا هیچ ردی روی علف های خیس برجا نگذارند. رداهای شان که به دنبال شان در هوا موج می زدند سایه های آن ها را نامرتب و کشیده جلوه می دادند. چه چیزی دیده می شد؟ هیچ چیز، مگر برگ هایی که در نسیم حرکت می کردند. چه چیزی شنیده می شد؟ هیچ چیز، مگر بادی که میان برگ های نخل ها ناله می کرد. نه چیزی دیده می شد و نه چیزی شنیده می شد. آن ها از فاصله ی چند سانتی متریِ جنی به شکل تمساح گذشتند که کنار استخری مقدس نگهبانی می داد، اما جن چیزی نفهمید. با توجه به این که آدم کش ها انسان بودند، کارشان بد نبود.
گرمای روز به خاطره ای دور تبدیل شده بود و اکنون هوا خنک بود. ماه گرد و سرد بر فراز قصر می درخشید و مهتابی نقره ای را روی بام ها و حیاط ها می تاباند.
در سوی دیگر دیوارها و در دوردست، شهر بزرگ در دل شب زمزمه می کرد: صدای حرکت چرخ ها روی جاده های خاکی، خنده های دوردست از مناطق تفریحی در طول ساحل و اسکله، و برخورد امواج بر صخره ها. نور چراغ ها در پنجره ها دیده می شد، جرقه ها بر فراز دودکش های بام ها می درخشیدند، و بالای برج دریایی کنار دروازه ی بندر آتشی بزرگ می سوخت و نزدیکی ساحل را به دریا اخطار می داد. تصویر آتش، مانند بختک های نوری روی امواج می رقصید.
نگهبانان در محل دیده بانی مشغول بازی بودند. پیشخدمت ها در تالارهایی که ستون های زیادی داشتند، بر بسترهایی از بوریا خواب بودند. دروازه های قصر با سه چفت، که هر کدام ضخیم تر از یک مرد بودند، بسته شده بودند. هیچ کس به سوی باغ های غربی نگاه نمی کرد؛ جایی که مرگ، ساکت و مرموز، مانند عقرب، روی چهار جفت پای خاموش و بی صدا به سوی قصر می آمد.
پنجره ی اتاق پسر در طبقه ی اول قصر قرار داشت. چهار سایه ی سیاه زیر دیوار زانو زدند. رهبرشان علامتی داد. آن ها یکی یکی به دیوار سنگی چسبیدند و یکی یکی با کمک نوک انگشتان دست و پاهای شان از دیوار بالا رفتند(۱). آن ها که به این شیوه از ستون ها و آبشارهای یخ زده، از ماسیلیا تا حضرموت، بالا خزیده بودند، اکنون صعود از این آجرهای سنگی و سفت برای شان خیلی راحت بود. آن ها مانند خفاش هایی بر دیوار غار، بالا رفتند. مهتاب بر چیزهایی که بین دندان های شان بود، می درخشید.
نخستین آدم کش به پنجره رسید و مانند ببری بر لبه ی آن پرید و به داخل اتاق نگاه کرد.
مهتاب به داخل اتاق می تابید؛ تخت خواب درست مانند روز روشن بود. پسر چنان بی حرکت خوابیده بود که انگار همین حالا مرده بود. موهای سیاهش روی بالش پخش بود و گلوی سفید بره گونه اش در برابر ابریشم ها می درخشید.
آدم کش خنجرش را از میان دندان هایش برداشت. بادقت اتاق را تماشا کرد، ابعاد آن را تخمین زد و دنبال تله های احتمالی گشت. اتاق بزرگ، خالی و پرسایه و دور از تجملات بود. سه ستون سقف را نگه می داشتند. در سوی دیگر اتاق دری از چوب ساج وجود داشت که از داخل، قفل و چفت شده بود. قفسه ای که نیمی از آن پر از لباس بود، کنار دیواری قرار داشت. او صندلی باشکوهی دید که ردایی روی آن افتاده بود، یک جفت کفش صندل روی زمین قرار داشت و حوضچه ی عقیق هم پر از آب بود. بوی ضعیف عطر در هوا شناور بود. آدم کش، که چنین بوهایی را بد و فاسد می دانست، نوک دماغش را تکان داد(۲).
چشمانش باریک و نیمه بسته شدند. خنجرش را چرخاند و نوک درخشان و باریک آن را بین انگشتانش گرفت. خنجر، یکی دو بار تکان خورد و لرزید. مسافت را تخمین زد. او تاکنون هرگز هیچ هدفی را از دست نداده بود، از کارتاژ گرفته تا کولچیس قدیم (گرجستان) هر خنجری را که پرتاب کرده بود، بر گلوی قربانی فرود آمده بود.
با حرکت ناگهانی مچ دستش، خنجر در مسیری منحنی هوا را شکافت.
سپس با صدایی آرام، در فاصله ی دو سه سانتی متری گلوی بچه تا دسته در بالش فرورفت.
آدم کش که هنوز بر لبه ی پنجره چمباتمه زده بود، با تردید تامل کرد. دو اثر زخم به شکل ضربدر بر پشت دستانش نشان می داد که یکی از اعضای ماهر فرقه است. یک عضو ماهر هرگز در هدف گیری اشتباه نمی کرد. پرتاب خنجر دقیق انجام شده بود... با این حال به هدف نخورده بود. آیا قربانی کمی حرکت کرده بود؟ غیر ممکن بود؛ این پسر خواب بود. او خنجر دیگری را از زیر لباسش بیرون کشید. بار دیگر بادقت هدف گیری کرد (آدم کش به خوبی از حضور برادرانش در پشت سر و پایین دیوار آگاه بود و بی صبری آن ها را به خوبی حس می کرد). حرکت و چرخش سریع مچ دست، حرکت منحنی خنجر در هوا...
خنجر دوم با صدایی آرام در فاصله ی دو سانتی متری طرف دیگر گردن شاهزاده، داخل بالش فرورفت. پسر شاید خواب می دید زیرا لبخندی شبح گونه گوشه ی لبانش ظاهر شده بود.
آدم کش زیر روسری سیاهی که صورتش را پوشانده بود، اخم کرد. از زیر پیراهنش تکه ای پارچه بیرون آورد. آن را تاب داد تا به شکل طناب درآمد. از هفت سال پیش که هرمیت (گوشه گیر) نخستین دستور قتل را صادر کرده بود، طناب او هرگز پاره نشده و دستانش هرگز دچار خطا نشده بودند. او به آرامی یوزپلنگ از لبه ی پنجره پایین پرید و بر کف اتاق که با مهتاب روشن بود، جلو رفت.
پسر در خواب چیزی زمزمه کرد و زیر ملافه تکان خورد. آدم کش خشکش زد، درست مانند مجسمه ای سیاه در مرکز اتاق.
پشت سرش، دو همکارش بر لبه ی پنجره ظاهر شده بودند. آن ها منتظر شدند و همه چیز را تماشا کردند. پسر صدای کوچکی ایجاد کرد و دوباره ساکت شد. او میان بالش ها، با صورتی رو به بالا خوابید. دسته های دو خنجر در دو طرف صورتش از میان بالش ها بیرون آمده بودند.
هفت ثانیه گذشت. آدم کش دوباره حرکت کرد. دور بالش ها چرخید و سر طناب را دور دستانش پیچید...
ناگهان چشمان پسر باز شدند. دستی بالا برد، مچ دست چپ آدم کش را گرفت و بدون تلاش زیاد، مرد را به سوی نزدیک ترین دیوار پرتاب کرد، مرد با سر به دیوار خورد و گردنش مانند نی نازکی شکست. او ملحفه ی ابریشمی را کنار زد، با پرشی بلند شد و مستقیم رو به پنجره ایستاد.
دو آدم کش همچون دو سایه در مهتاب، بر لبه ی پنجره نشسته بودند و مانند دو مار صدا می کردند. مرگ همکارشان توهین به غرور و افتخار جمعی آن ها بود. یکی از آن ها از زیر پیراهنش لوله ای استخوانی را بیرون آورد، از میان حفره ای در وسط دندان هایش، با مکش، گلوله ای بیرون کشید که پوسته ی نازکی داشت و پر از سم بود. او لوله را روی لبانش گذاشت و یک بار فوت کرد. گلوله در اتاق مستقیم به سوی قلب بچه رفت.
پسر جا خالی داد؛ گلوله به ستونی خورد و مایعی را پخش کرد. ابری از بخار سبز با صدای جلز و ولز به هوا برخاست.
دو آدم کش داخل اتاق پریدند؛ یکی به این سو و دیگری به سوی دیگر. هر کدام خنجری خمیده در دست داشتند. آن ها در حالی که اتاق تاریک را از نظر می گذراندند، خنجرهای بلند را به شیوه ای ماهرانه و نمایشی بالای سرشان تکان دادند و چرخاندند.
پسر رفته بود. اتاق ساکت و آرام بود. سم سبز از ستون سرازیر بود و هنوز جلز و ولز می کرد.
آدم کش ها طی هفت سال کار از آنتیوخ (شهری باستانی در ترکیه کنونی) تا پرگاموم (شهر باستانی دیگری در ترکیه ی کنونی) هرگز هیچ قربانی ای را از دست نداده بودند (۳). بازوان شان از حرکت ایستادند؛ آن ها از حرکت خود کاستند، با دقت گوش دادند و هوا را بو کردند تا ترس قربانی شان را حس کنند.
از پشت ستونی در مرکز اتاق صدای حرکت آرامی شنیده شد، صدایی شبیه وول زدن موش روی بسته ای از کاه و خاشاک. آدم کش ها به یک دیگر نگاه کردند. خنجرهای شان را بالا بردند و پاورچین و آهسته جلو رفتند. یکی از کنار جسد همکارشان، به سوی راست رفت. دیگری به سمت چپ رفت، کنار صندلی طلایی که ردایی شاهانه رویش افتاده بود. آن ها مانند ارواح در کناره ی اتاق حرکت کردند و آهسته از دو طرف به دور ستون چرخیدند.
پشت دیوار حرکت آهسته ای حس شد؛ اندام پسری در سایه ها پنهان شده بود. هر دو آدم کش حرفه ای آن را دیدند، هر دو خنجرهای شان را بالا بردند و از چپ و راست جلو پریدند. هر دو با سرعتی خیره کننده حمله کردند.
صدای فریاد دوگانه، و صدای خِرخِر خس خس. مجموعه ای از دست و پا از پشت ستون بیرون آمد. دو آدم کش در آغوش هم فرورفته و با دوخنجر به هم دوخته شده بودند. آن ها در مرکز اتاق، در مهتاب بر زمین افتادند. آرام به خود پیچیدند و بی حرکت دراز کشیدند.
سکوت. چارچوب پنجره خالی بود، غیر از مهتاب چیزی در آن جا نبود. ابری مقابل دایره ی روشن ماه آمد و جسدهای روی کف اتاق را تیره و ناپدید کرد. نور چراغ برج دریایی آسمان را اندکی قرمز می کرد. همه جا آرام و ساکت بود. ابر روی دریا رفت و مهتاب برگشت. پسر با پای برهنه و بی سروصدا از پشت ستون بیرون آمد، اندامش فشرده و آماده بود، گویی فشاری را در اتاق حس می کرد. او با قدم های محتاط به پنجره نزدیک شد. آهسته، آهسته، نزدیک تر، نزدیک تر... سپس سایه های بزرگ و تاریک باغ، درختان و برج های نگهبانی را دید. به جنس پنجره توجه کرد و به شیوه ای که مهتاب خطوط برجسته را آشکار می کرد. نزدیک تر... اکنون دستانش روی سنگ قرار گرفتند. به جلو خم شد تا به حیاط پای دیوار نگاه کند. گردن باریک سفیدش به بیرون کشیده شد...
هیچ چیز آن جا نبود. حیاط خالی بود. دیوار زیرین صاف و بلند بود و سنگ هایش در مهتاب دیده می شدند. پسر به سکوت شب گوش کرد. با انگشتانش بر لبه ی پنجره نواخت، شانه بالا انداخت و به سمت اتاق چرخید.
سپس چهارمین آدم کش، که مانند عنکبوتی لاغر و سیاه به سنگ های بالای در و پنجره چسبیده بود، پشت پسر، پایین پرید. پاهایش صدایی شبیه فرود روی برف ایجاد کردند. پسر صدا را شنید و باسرعت چرخید. چاقویی درخشید، حرکت کرد و با دستی کنار زده شد و تیغه اش به سنگ خورد و صدا کرد. انگشتانی آهنین دور گردن پسر بسته شدند. پاهای پسر با ضربه ای از زیر بدنش خالی و روفته شد. او سقوط کرد و محکم بر کف اتاق افتاد. وزن آدم کش روی او سنگینی کرد. دستانش گیر افتاده بودند. نمی توانست حرکت کند.
چاقو فرود آمد و این بار به هدف نشست.
***
به این ترتیب کار به گونه ای که باید، انجام شد. آدم کش بالای جسد پسر زانو زد و به خود اجازه داد نفس عمیقی بکشد؛ نخستین نفس راحت از زمان مرگ همکارانش. خود را عقب کشید و روی پنجه های پاهایش نشست، از فشار دستش بر چاقو کم کرد و اجازه داد مچ دست پسر به زمین بیفتد. سپس به شیوه ی مرسوم با پایین آوردن سر به قربانی ادای احترام کرد.
در این لحظه پسر دستش را دراز کرد و چاقو را از مرکز سینه اش بیرون کشید. آدم کش با ناباوری زل زد.
پسر گفت: «می دانی، این نقره نیست. اشتباهت همین بود.» و دستش را بالا برد.
انفجاری در اتاق روی داد. جرقه های سبز از پنجره به داخل باریدند و مرد ناپدید شد.
پسر از جا پرید و چاقو را به سوی تشکش پرت کرد. لُنگ دور کمرش را تنظیم کرد و مقداری خاکستر را از بازوانش تکان داد. سپس با صدای بلند سرفه کرد.
صدای بسیار آرام خش خش. صندلی طلایی تکان خورد. ردایی که روی آن بود، به زمین افتاد و پسر دیگری از میان پایه های آن بیرون آمد. پسر درست شبیه پسر اولی بود، اما به خاطر چند ساعت پنهان شدن در فضای اندک زیر صندلی، صورتش قرمز شده بود.
او بالای سر آدم کش های حرفه ای ایستاد و به سختی نفس کشید. سپس به سقف نگاه کرد. خطوط سیاه اندام مردی روی سقف دیده می شد. نوعی غافلگیری در حالت اندام مرد دیده می شد.
پسر نگاهش را پایین آورد و به نسخه ی بدل خودش نگریست که از آن سوی اتاق او را تماشا می کرد، من به گونه ی مسخره ای سلام نظامی دادم.
پتولمی موهای سیاهش را از روی چشمان و پیشانی اش کنار زد و تعظیم کرد و گفت: «متشکرم، رفیق.»



نظرات کاربران درباره کتاب بارتيميوس

از باگ های بزرگ این ناشر اینه که اینو تا جلد سه ترجمه کرده و حلقه ی سلیمان رو بیخیال شده :/
در 6 ماه پیش توسط
کاش کتاب چهارم رو هم بذاربن(حلقه سلیمان)
در 7 ماه پیش توسط
این کتاب رو فیدیبو معرفی کرده برای خرید بعد وقتی چک میکنم متوجه میشم جلد اول و سوم موجوده ولی جلد دوم موجود نشده.لطفا جلد دوم هم موجود کنید تا سه جلد رو بشه مطالعه کرد
در 9 ماه پیش توسط
تعدادی از جادوگران تشنه قدرت، با توجه به اتفاقی که در پایان جلد قبل افتاد (ترکیب جن با اسکلت نخست وزیر فقید)، تصمیم می‌گیرند جن را وارد بدن خود کنند تا بتوانند از قدرت جن در بدن خود استفاده کنند. اما ماجرا به شکل دیگری رقم می‌خورد. ناتانیل، کیتی و بارتیمیوس که به نوعی با هم دشمن بوده و از هم متنفر بودند سرانجام به دلیل نتیجه‌گیری مشترک و هدفی خاص با هم از نظر قلبی و فکری متحد می‌شوند تا بتوانند از فاجعه‌ای که این جادوگران تشنه قدرت بوجود آورده‌اند جلوگیری کنند. هر سه، برای این هدف تا پای جان، فداکاری می‌کنند. این جلد به دو قسمت زمان حال و زمان‌های خیلی دور تقسیم می‌شود؛ زمانی که بارتیمیوس برای پسری به اسم پتولمی نه به عنوان یک برده بلکه به عنوان یک دوست خدمت می‌کرد. کیتی به دلیل برخی باورها، بارتیمیوس را یاد پتولمی می‌اندازد (تنها اربابی که حاضر بود برای او بمیرد)، به همین دلیل با اینکه به دلیل حضور زیاد در دنیای مادی، بدنش بسیار ضعیف شده و هدف کیتی را بیهوده و بی‌نتیجه می‌داند اما به دلیل احترامی که برای پتولمی قائل است، دست به کاری خطرناک می‌زنند.
در 9 ماه پیش توسط
ببخشید من نمیتونم دانلود کنم کتابو؟
در 10 ماه پیش توسط