فیدیبو نماینده قانونی نشر قطره و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب برو دیده‌بانی بگمار

کتاب برو دیده‌بانی بگمار

نسخه الکترونیک کتاب برو دیده‌بانی بگمار به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب برو دیده‌بانی بگمار

هارپر لی، نویسنده‌‌ی مشهور امریکایی، متولد سال ۱۹۲۶، آلاباما که با اولین کتاب خود تحت عنوان کشتن مرغ مقلد به شهرت جهانی رسید و جوایز متعددی ازجمله جایزه‌‌ی پولیتزر را از آن خود کرد، پس از پنجاه‌‌وپنج سال دومین کتاب خود را در تابستان 2015 منتشر کرد. به‌گفته‌‌ی این نویسنده کتاب برو دیده‌‌بانی بگمار درواقع قبل از کشتن مرغ مقلد نوشته شده اما داستان آن مربوط به حدود بیست سال پس از وقایع کتاب اول می‌‌شود. این کتاب در حالی منتشر شد که گمان می‌‌رفت دست‌‌نوشته‌‌ی آن گم شده باشد، اما در اوایل سال جاری به‌‌طور غیرمنتظره‌‌ای اعلام شد که این کتاب توسط وکیل خانم لی پیدا شده و به‌‌زودی منتشر خواهد شد. ناشر اختصاصی خانم لی که دو میلیون نسخه از این کتاب را چاپ کرده، انتشار آن را یک رویداد ادبی خوانده است.

ادامه...
  • ناشر نشر قطره
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 1.93 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۵۴ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب برو دیده‌بانی بگمار

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



این کتاب ترجمه ای است از:
Go Set a Watchman
Harper Lee

بخش یک

۱

از آتلانتا(۱) به بعد، با لذتی تقریباً جسمانی از پنجره ی واگن رستوران بیرون را نگاه کرده بود. هنگام نوشیدن قهوه ی صبحانه اش، دور شدن آخرین تپه های جورجیا(۲) و پدیدار شدن زمین سرخ را تماشا کرده بود، و به همراه آن، خانه های سقف حلبیِ قرارگرفته وسط حیاط های جاروشده، و در حیاط ها، گل های پایای شاه پسندی را که رشد کرده بودند و دورتادورشان را تایرهای سفیدکاری شده فراگرفته بود. وقتی نخستین آنتن تلویزیون را بر بام خانه ی رنگ نشده ی یک سیاه پوست دید، نیشش باز شد؛ وقتی چندتا شدند، شادمانی اش بیش تر شد.
جین لوییز فینچ(۳) همیشه این سفر را هوایی انجام می داد، ولی در پنجمین سفر سالانه اش به خانه تصمیم گرفت از نیویورک با قطار راهیِ مِیکام جانکشن(۴) شود. به این علت که آخرین بار سوار هواپیما تا سرحدّ مرگ ترسیده بود؛ چون خلبان تصمیم گرفته بود از وسط گردباد پرواز کند. دیگر این که سفرش به خانه با هواپیما به این معنا بود که پدرش باید ساعت سه بامداد بیدار می شد و بعد، صدوشصت کیلومتر تا فرودگاهِ شهر موبایل(۵) رانندگی می کرد و بعد هم یک روز کاملِ کاری را می گذراند: او حالا هفتادودو سال داشت و این کار دیگر انصاف نبود.
او خوشحال بود که تصمیم گرفته با قطار برود. قطارها از زمان بچگی اش تغییر کرده بودند و تازگیِ این تجربه او را سرگرم می کرد: وقتی دکمه ی روی دیوار را فشار داد، باربر چاقی مثل غول چراغ جادو در برابرش ظاهر شد؛ به دستور جین لوییز از دیواری دیگر یک روشویی استیل بیرون زد و مستراحی که می شد سرپا روی آن نشست. تصمیم گرفت مرعوبِ پیام های فراوانی نشود که با شابلون بر در و دیوار اتاقکش ـ که به آن کوپه می گفتند ـ نقش شده بود. ولی شبِ قبل، که به تخت رفته بود، چون دستور اهرم روی طاقچه ی دیواری را پایین بکشید را نادیده گرفته بود، خودش با تخت به طرف دیوار جمع شده بود. مشکلی که مرد باربر حلش کرد و باعث شرمساری جین لوییز شد، چون عادت داشت موقع خواب فقط بالاتنه ی لباس خوابش را بپوشد.
خوشبختانه وقتی تخت ناگهان ـ درحالی که او میانش بود ـ بسته شد، باربر در راهرو مشغول گشت زنی بود و در جواب مشت زدن های او از داخل تخت گفت: «میارم تون بیرون، خانم.»
او جواب داد: «نه، لطفاً. فقط بهم بگین چه طوری بیام بیرون.» مرد گفت: «می تونم پشتم رو بهتون کنم و کمک تون کنم.» و همین کار را کرد.
آن روز صبح، وقتی بیدار شد، قطار بین حیاط خانه های آتلانتا خط عوض می کرد و پت پت کنان پیش می رفت ولی او به تبعیت از یکی دیگر از نوشته های کوپه اش تا وقتی قطار به سرعت از کنار کالج پارک(۶) گذشت در تخت ماند. وقتی لباس می پوشید، لباس های مِیکام را به تن کرد: شلوار سرهمی خاکستری، بلوز مشکی بی آستین، جوراب سفید، و کفش راحتی. با این که هنوز چهار ساعت راه مانده بود، می توانست مخالف خوانی های عمه اش را بشنود.
وقتی نوشیدن چهارمین فنجان قهوه اش را شروع می کرد، قطار کرِزِنت(۷) هم چون غازی وحشی ـ که بر سر جفتِ عازم شمالش فریاد می زند ـ غرید و از روی رود چاتاهوچی(۸) گذشت و عازم آلاباما(۹) شد.
چاتاهوچیْ پهن و کم پیچ وتاب و گل آلود است. آن روز آب رود پایین بود؛ سدّ شنیِ زردرنگی جریانش را قطره چکانی کرده بود. جین لوییز با خودش فکر کرد، شاید زمستان ها سرودخوان جریان داشته باشد: یک خط هم از آن شعر یادم نیست. نی زنان و سرکش به سوی انتهای دره ها؟(۱۰) نه. شاعر آن را برای پرنده ای آبزی سروده بود یا برای آبشار؟(۱۱)
وقتی با خودش فکر کرد که سیدنی لانیِر(۱۲) باید کسی شبیه قوم وخویشِ خیلی وقت پیش مرده اش، جاشوا سینگلتون سنت کلر،(۱۳) بوده باشد که کارهای ادبیِ شخصی اش از بلَک بِلت(۱۴) تا بَیو ل بَتر(۱۵) گسترده شده بود، با بداخمی جلوِ خودش را گرفت که عصبانی نشود. عمه ی جین لوییز همیشه پسرعمو جاشوا را برایش از خانواده مثال می زد که نمی شد به آسانی تاییدش نکرد: او مردی باشکوه بود، شاعر بود، جوان مرگ شده بود، و جین لوییز خیلی خوب به یاد داشت که او اعتبار خانواده بود. تصویرش برای خانواده خوب بود: پسرعمو جاشوا نمونه ی بداخلاقِ اَلجرنِن سوئین بِرن(۱۶) بود.
جین لوییز از یادآوری پدرش که بقیه ی ماجرا را برایش تعریف کرده بود، پیش خودش لبخند زد. پسرعمو جاشوا جوان مرگ شده بود؛ قبول، اما نه به دست خدا بلکه به دست خودش.
وقتی پسرعمو جاشوا به دانشگاه می رفت، زیادی درس می خواند و زیادی فکر می کرد؛ درواقع، طوری وانمود می کرد که انگار مستقیم از قرن نوزدهم آمده. او متظاهرانه شنل اینوِرنِس(۱۷) می پوشید و چکمه های ساق بلندی به پا می کرد که نعلبندی آن را بر اساس طرح خودش ساخته بود. وقتی پسرعمو جاشوا به مدیر دانشگاه حمله ور شده بود، مقامات دانشگاه جلویش را گرفته بودند. به نظر او، مدیر کمی بالامقام تر از کارگران تخلیه ی فاضلاب بود. این نظر بی شک درست بود، ولی برای حمله کردن به کسی با سلاح مرگبار توجیه بی اساسی بود. بعد از ماجراهای مالی فراوانی که برایش اتفاق افتاد، پسرعمو جاشوا به محله ی فقیرنشین شهر منتقل شد و در خانه های دولتی مخصوص آدم های بی مسئولیت ساکن شد؛ جایی که تا آخر عمرش در آن ماند. می گفتند همیشه رفتارش از هرجهت منطقی بوده تا این که کسی اسم آن مدیر را به زبان می آورده؛ آن وقت صورتش کج وکوله می شده، اخلاقش می شده عین درنای جارچی(۱۸) و هشت ساعت یا بیش تر همان طور می مانده، و هیچ کس یا هیچ چیز هم نمی توانسته باعث شود کوتاه بیاید تا وقتی خودش آن مرد را فراموش می کرده است. پسرعمو جاشوا در روزهای آفتابیْ یونانی می خواند و از خودش کتاب شعر کم ورقی به جا گذاشت که شرکتی در تاسکالوسا(۱۹) آن را به طور اختصاصی برایش چاپ کرده بود. اشعارش چنان جلوتر از زمان خود بودند که هنوز هیچ کس نتوانسته بود رمزگشایی شان کند، اما عمه ی جین لوییز، با بی قیدی، آن کتاب را طوری روی میز اتاق نشیمن می گذاشت که در معرض دید باشد.
جین لوییز حسابی خندید، بعد دوروبرش را نگاه کرد تا ببیند کسی صدایش را شنیده؟ پدرش راهی داشت برای خراب کردن سخنرانی های خواهرش درباره ی برتری ذاتیِ هرکسی از خانواده ی فینچ: او همیشه در سکوت و آرامش بقیه ی داستان را برای دخترش تعریف می کرد، اما جین لوییز گاهی فکر می کرد تلالو قطعاً کفرآمیزی را در چشمان اَتیکِس فینچ(۲۰) شکار کرده؛ یا شاید هم درخشش نور در عینکش بود؟ هرگز نفهمید.
قطار آرام تر می رفت و حومه ی شهر خلوت شده بود، و او از پنجره ی قطار تا افق چیزی جز چراگاه ها و گاوهای سیاه رنگ نمی دید. به شگفت آمد که چرا هرگز فکر نکرده کشورش زیباست.
ایستگاه مونتگُمری(۲۱) در حاشیه ی رود آلاباما قرار داشت، و وقتی جین لوییز از قطار پیاده شد تا پاهایش را کمی استراحت بدهد، حسی آشنا با همه ی ملال، نورها و بوهای غریبش به سراغ او آمد. با خودش فکر کرد، چیزی کم است. مخازن بخار؛ همین بود. مردی اهرمی را زیر قطار می بَرَد. صدای چکاچکی بلند می شود و بعد، س س س ـ س س س ، دودی سفید بیرون می آید و فکر می کنی داخل منقل هستی! حالا قطارها با نفت کار می کنند.
بی هیچ علتی، ترسی قدیمی آزارش می داد. بیست سالی می شد که در این ایستگاه نبود، ولی وقتی بچه بود و همراه با اتیکس به مرکز ایالت می رفت، می ترسید مبادا قطار از کناره ی رود داخل آن سقوط کند و همه شان غرق شوند. ولی وقتی دوباره به مقصد خانه سوار قطار شد، ترس را فراموش کرد.
قطار تلق تلوق کنان در میان جنگل های کاج پیش می رفت و در دشتی مسطح برای خط آهنی فرعی و قدیمی، که پُرزرق وبرق رنگ آمیزی شده بود، باتمسخر سوت می کشید. آن خط آهنْ تابلوِ یک شرکت چوب بری را بر خود داشت و شرکت قطار کرزنت احتمالاً می توانست همه ی آن را ببلعد و تازه جا هم زیاد بیاورد. گرین ویل(۲۲)، اِوِرگرین(۲۳)، میکام جانکشن.
از مامور راهنما در قطار خواسته بود یادش نرود که او را در میکام جانکشن پیاده کند، و چون مامور قطار مرد پیری بود، جین لوییز انتظار شوخی او را داشت: قطار مثل برق از میکام جانکشن رد می شود و او تازه نیم کیلومتر بعد از ایستگاه کوچکْ قطار را نگه می دارد و وقتی با خانم خداحافظی می کند، به اش می گوید متاسف است که داشت یادش می رفت. قطارها عوض می شدند؛ ولی ماموران قطار هرگز. شوخی کردن با خانم های جوان بر سر ایستگاه های درخواستی(۲۴) مشخصه ی این شغل بود، و اتیکس ـ که می توانست رفتار هر مامور قطاری را از نیواورلئان(۲۵) تا سینسیناتی(۲۶) پیش بینی کندـ به همین ترتیب در فاصله ی شش قدمیِ نقطه ی پیاده شدن جین لوییز منتظرش می ایستاد.
خانهْ شهرستان میکام(۲۷) بود؛ بخشی به درازای کمی بیش از صد کیلومتر که عرضش در پهن ترین قسمت حدود پنجاه کیلومتر بود؛ سرزمینی پُر از شهرهای کوچک که بزرگ ترین شان میکام، مرکز شهرستان، بود. تقریباً تا همین اواخر در تاریخش، شهرستان میکام چنان از بقیه ی کشور جدا افتاده بود که برخی از شهروندانش، بی خبر از جانبداری سیاسیِ جنوب در نود سال گذشته، هنوز به جمهوری خواهان رای می دادند. هیچ قطاری به آن جا نمی رفت؛ ایستگاه میکام جانکشن، که اسمی افتخاری بود، در شهرستان ابوت(۲۸) در فاصله ی سی کیلومتری قرار داشت. خدمات حمل ونقل اتوبوسی نامنظم بود و به نظر می رسید که هیچ پیشرفتی هم ندارد، اما دولت فدرال یکی دو بزرگراه ساخته و به این ترتیب برای شهروندان راه دَررویی رایگان فراهم کرده بود. اما افراد کمی از این راه ها استفاده می کردند؛ چرا باید می کردند؟ وقتی چیزی را لازم نداری، در دسترس است.
این شهرستان و شهر به یاد کلنل مِیسون میکام(۲۹) نام گذاری شده بود؛ مردی که اعتمادبه نفس بی جایش و خودسریِ بیش از حدش هرکسی را که در رکاب او در جنگ های سرخ پوستان کریک(۳۰) شرکت داشت گیج و مبهوت می کرد. قلمرویی که او تحت اختیار داشت در شمال پُر از تپه و در جنوب، در حاشیه ی دشت ساحلی، هموار بود. کلنل میکام، که دریافته بود سرخ پوست ها از جنگیدن در سرزمین های هموار متنفرند، سرحدات شمالی قلمرویش را به جست وجوی آن ها درمی نوردید. وقتی ژنرالِ ارتش او دریافت که میکام درحال جست وجو در تپه هاست، درحالی که سرخ پوست ها در هر درخت زار کاجی در کمین نشسته اند، یک دونده ی سرخ پوستِ خودی را با پیغام «لعنتی، برو به سمت جنوب» به سویش روانه کرد. میکام، که به این نتیجه رسیده بود که این نقشه ی خودِ سرخ پوست هاست تا او را به دام بیندازند (مگر آن شیطان موقرمز چشم آبی رهبرشان نبود؟)، دونده ی سرخ پوستِ خودی را به اسارت گرفت و باز هم بیش تر به سوی شمال رفت تا این که نیروهایش با ناامیدی در آن جنگل های کهن گم شدند و با سرگردانیِ آشکار منتظر پایان جنگ ها ماندند.
بعد از این که سال ها گذشت تا کلنل میکام دریابد شاید آن پیغام واقعاً درست بوده، شروع کرد به حرکت هدفمند به سوی جنوب، و افرادش در مسیر با مهاجرانی برخورد کردند که وارد سرزمین های آن ها می شدند و به شان گفتند که جنگ های سرخ پوستان تمام شده است. سربازان و مهاجران به قدر کافی با هم مهربان بودند که بشوند اجداد جین لوییز فینچ، و کلنل میکام تا رسیدن به جایی که حالا شهر موبایل است به مسیر ادامه داد تا مطمئن شود دلاوری هایش اعتبار لازم را به دست آورده است. نسخه ی ثبت شده ی تاریخ بر حقیقت منطبق نیست، ولی همین ها واقعیت اند، چون این ها طی سالیان دهان به دهان بازگو شده اند و هرکسی از اهالی میکام آن ها را می داند.
«... وسایل تون رو میارم، خانم.» این را باربر گفت.
جین لوییز دنبال او از واگن استراحت به کوپه ی خودش رفت. دو اسکناس یک دلاری از کیف جیبی اش درآورد: یکی انعام معمول، و یکی هم برای کمک دیشب. قطار واقعاً مثل برق از کنار ایستگاه گذشت و چهارصد متر جلوتر متوقف شد. سروکله ی مامور قطار پیدا شد که نیشش باز بود و می گفت متاسف است که داشته فراموش می کرده. جین لوییز هم در جواب لبخندی گل وگشاد زد و بی صبرانه منتظر باربر شد که پلکان زردرنگ را سرجایش بگذارد. باربر برای پایین رفتن به او کمک کرد و او هم هردو اسکناس را به مرد داد.
پدرش منتظرش نبود.

نظرات کاربران درباره کتاب برو دیده‌بانی بگمار

عالی بود هم کتاب عالی بود هم ترجمه هم توضیحات مترجم پیشنهاد میکنم اول کتاب کشتن مرغ مقلد رو بخونید بعد هم این کتاب رو خیلی خوبه خواننده حداقل دوسه روز از دنیای خودش جدا میشه میره تو دنیای داستان
در 1 هفته پیش توسط
یعنی بازیهای عطشو چرا نمیذاره فیدی؟ لابد ناشرش نمیده دیروز فهمیدم کتابهای هارپر لی در ادبیات دبیرستان امریکا تدریس میشه
در 1 سال پیش توسط
لطفا کتاب کشتن مرغ مقلد اثر همین نویسنده رو هم موجود کنید
در 1 سال پیش توسط
من نسخه چاپی این کتاب و خوندم و فکر میکردم که ترجمه ایراد داره و از روان نبودن ترجمه راضی نبودم ولی در پایان کتاب و یادداشت مترجم خوندم که اصل کتاب اصلا ویرایش نشده و مترجم هم مشکلاتی داشته از این نظر. اصلا کتاب خوبی نبود و فاصله زیادی بین این کتاب و کتاب قبلی نویسنده یعنی کشتن مرغ مینا بود. فوق‌العاده خسته کننده و ناراحتم از وقتی که برای این کتاب گذاشتم.
در 1 سال پیش توسط
/// ◄پاسخ:باسلام سپاس از پیشنهاد خوب شما، درخواست شما ثبت شده است. بامهر /// لطفا کتاب کشتن مرغ مقلد رو هم بذارید.
در 2 سال پیش توسط