فیدیبو نماینده قانونی نشر قطره و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب لی‌لا

نسخه الکترونیک کتاب لی‌لا به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب لی‌لا

لی‌لا داستان ژرف اندیشی در اخلاقیات و وانشناسی است و با نثر صریح خود ما را با این واقعیت هراس انگیز روبرو می‌کند که فقر، جهالت و بی پناهی چه بر سر شخصیت انسان ها می آورد.
نیویورک تایمز
لی‌لا دستاوردی بزرگ در ادبیات داستانی آمریکاست.
گاردین

ادامه...

  • ناشر: نشر قطره
  • تاریخ نشر:
  • زبان: فارسی
  • حجم فایل: 2.12 مگابایت
  • تعداد صفحات: ۳۰۴صفحه
  • شابک:

چند صفحه از کتاب لی‌لا

تقدیم به آیووا

نویسنده

تقدیم به روح پاک همه ی آن هایی که از این دنیا گذر کردند، بی آن که دیده شوند.

مترجم



لی لا

مریلین رابینسون

مترجم: مرجان محمدی





حق انتشار الکترونیک برای فیدیبو محفوظ است



این کتاب ترجمه ای است از:
LILA
Marilynne Robinson

درباره ی نویسنده

مریلین رابینسون، نویسنده ی معاصر آمریکا (متولد ۱۹۴۳)، در شهر سنت پوینت چشم به جهان گشود. او دوره ی دکتری زبان انگلیسی را در شهر واشنگتن گذراند. در دانشگاه های بسیاری، ازجمله کنت، امرست، ماساچوست و ییل، تدریس کرده و هم اکنون استاد دانشگاه آیووا است.
اولین رمان او، خانه داری، در سال ۱۹۸۱ منتشر شد و جایزه ی بنیاد همینگوی را از آن خود کرد و نامزد جایزه ی پولیتزر شد. پس از این موفقیت، رابینسون مشغول نوشتن مقالاتی برای نشریاتی چون هارپر، پاریس ریویو و نیویورک تایمز شد. بسیاری از این مقالات در کتابی به نام مرگ آدام: مقالاتی درباره ی فکر مدرن در سال ۱۹۹۸ به چاپ رسید.
دومین رمان او به نام گیلیاد در سال ۲۰۰۴ منتشر شد و جوایز کانون منتقدان کتاب ملی ۲۰۰۴، امبسادر و پولیتزر سال ۲۰۰۵ را برد. گیلیاد در قالب نامه های یک کشیش پیر آیووایی برای پسر ۷ ساله اش است.
خانه سومین رمان رابینسون است و در سال ۲۰۰۸ به چاپ رسید. این رمان هم در شهر گیلیاد جریان دارد و به نوعی ادامه ی داستان گیلیاد است. خانه جایزه ی کتاب لوس آنجلس تایمز سال ۲۰۰۸ و جایزه ی اورنج سال ۲۰۰۹ را برد و در سال ۲۰۰۸ جزو نامزدهای نهایی جایزه ی کتاب ملی بود.
چهارمین رمان او، لی لا، در سال ۲۰۱۴ به چاپ رسید. لی لا داستان همسر جان ایمز (راوی کتاب گیلیاد) است.
ازجمله کتاب های غیرداستانی رابینسون می توان به کتاب های وقتی بچه بودم کتاب می خواندم، سرزمین مادری، آلودگی هسته ای و حواس پرتی اشاره کرد.

بچه در تاریکی روی پله های جلو خانه نشسته بود. از سرما خودش را بغل کرده و آن قدر داد زده بود که دیگر داشت خوابش می برد. دیگر نمی توانست فریاد بکشد؛ اگر هم می توانست آن ها صدایش را نمی شنیدند و اگر می شنیدند اوضاع بدتر می شد. یکی از آن ها فریاد زد، خفه اش کن وگرنه خودم این کار را می کنم! آن وقت زنی بازوی بچه را چنگ زد، او را از زیر میز بیرون کشید، هلش داد روی پله ها و در را بست. گربه ها خودشان را در فضای خالی زیر خانه پنهان کردند. آن ها دیگر نمی گذاشتند بچه نزدیک شان شود، چون گاهی از دُم شان می گرفت و بلندشان می کرد. جای چنگ همه جای بازویش نمودار بود و می سوخت. زیر خانه خزید تا یکی از گربه ها را پیدا کند اما وقتی یکی از آن ها را با دستش گرفت گربه زورش به او چربید، دستش را گاز گرفت و بچه مجبور شد رهایش کند. چرا مدام خودت را به در توری می کوبی؟ اگر از این کارها بکنی دیگر هیچ کس دلش نمی خواهد تو را این دوروبر ببیند. دوباره در بسته شد و بعد از مدتی شب آمد. آن ها که داخل خانه بودند تقلا می کردند آرام بگیرند و قرار نبود شب به این زودی ها تمام شود. دخترک می ترسید زیر خانه بماند. از نشستن روی پله ها هم هراس داشت اما شاید آن ها در را باز می کردند. ماهِ آسمان خیره به او نگاه می کرد و از جنگل صداهایی به گوش می رسید. دیگر داشت خوابش می برد که دال(۱) آمد و او را در آن وضعیت دید؛ آشفته و بدبخت. بلندش کرد، در آغوشش گرفت و شال خود را دورش پیچید و گفت: «جایی نداریم که بریم. کجا بریم؟»
اگر کسی در دنیا وجود داشت که دخترک از او متنفر باشد همان دال بود. او صورتش را با کهنه پارچه ی خیسی می سابید یا با شانه ی شکسته ای به جان موهایش می افتاد تا گره هایش را باز کند. دال بیش تر شب ها در خانه ی آن ها می خوابید و شاید با کمی رُفت و روب بهای آن را می پرداخت. او تنها کسی بود که خانه را جارو می کرد و البته موقع کار بدوبیراه می گفت، مبادا یک کار خوب بکنید. آن وقت کسی جواب می داد، اصلاً ولش کن لعنتی. در آن خانه، بعضی ها روی زمین می خوابیدند، میان پتوها و گونی های درهم ریخته ای که مدت ها آن جا بود. معلوم نبود فردا چه خواهد شد.
بیش تر اوقات وقتی که زیر میز می ماند، آن ها فراموشش می کردند. گاهی میز را به گوشه ای هل می دانند و اگر دخترک ساکت می ماند حتی به خود زحمت نمی دادند دست شان را دراز کنند و او را از آن زیر بیرون بکشند. شب ها که دال می آمد، کنار میز زانو می زد و شالش را روی بچه می انداخت اما وقتی صبح زود از خانه می رفت، بچه احساس می کرد سردش شده است، چون دیگر شالی نبود تا گرمایش را حس کند. می چرخید و ناسزایی می گفت، اما همیشه چیز سفتی کنارش بود، سیب یا یک چیز دیگر و یک فنجان آب برای وقتی که بیدار شود. یک بار برایش یک جور اسباب بازی گذاشته بود؛ شاه بلوطی که رویش را تکه پارچه ای کشیده و با نخ بسته بود، با دو گره در سر و دو گره در انتها، شبیه دست و پا. بچه زیر لب با اسباب بازی حرف می زد و موقع خواب آن را زیر لباسش می گذاشت.
لی لا هرگز آن روزها را برای کسی تعریف نمی کرد. می دانست که خیلی غم انگیز به نظر خواهد آمد اما درواقع آن قدرها هم غم انگیز نبود. دال او را بغل کرد و شال خود را دورش پیچید. «صدات در نیاد. نباید دیگران رو بیدار کنی.» بچه را بغل زد و آرام و بی صدا داخل خانه ی تاریک برد. بقچه ای را یافت که همیشه کنار خودش نگه می داشت. دوباره قدم به تاریکی سرد بیرون گذاشت و از پله ها پایین رفت. خانه در خواب فرورفته و شب پر بود از باد و صدای درختان. ماه ناپدید شده بود. حالا باران نرمی می آمد، اما پوست را به خارش می انداخت. بچه چهار یا پنج ساله بود، با پاهایی کشیده؛ دال نمی توانست او را کاملاً بپوشاند، اما با دست های بزرگ و زمختش ساق پاهایش را می مالید و باران را از گونه ها و موهایش پاک می کرد. زمزمه کنان گفت: «خودم هم نمی دونم چه غلطی می کنم. هیچ وقت انتظار نداشتم چنین کاری بکنم. شاید هم داشتم. فکر کنم داشتم. اما امشب وقتش نبود.» پیشبند روی دامنش را بالا زد تا پاهای دخترک را بپوشاند. بعد او را از محوطه ی بی درخت بیرون برد. شاید زنی در را باز کرده و داد زده باشد، با آن بچه کجا می روی؟ کمی بعد هم دوباره آن را بسته باشد، طوری که گویی دیگر وظیفه اش را انجام داده است. دال زیر لب گفت: «خب، باید صبر کنیم و ببینیم چی می شه.»
راه، گذرگاه باریکی بیش نبود، اما دال آن قدر از آن رد شده بود که بدون توقف یا لغزیدن، از روی ریشه های درختان و چاله چوله ها می گذشت. وقتی هیچ چراغی نبود به سرعت حرکت می کرد. آن قدر قوی بود که بتواند بار غیرمعمولی مثل بچه ی پادراز خوابیده در بغلش را حمل کند. لی لا می دانست آن طور که یادش می آید نبوده است. گویی کسی او را در باد می برد و دستانش را دور او حلقه کرده بود تا بداند در امان است و در گوشش زمزمه می کرد، دیگر تنها نخواهد ماند. زمزمه می گفت: «باید یه جا پیدا کنم تو رو زمین بذارم. باید یه جای خشک پیدا کنم.» کمی بعد روی زمین، روی برگ های سوزنی کاج نشستند. دال به درختی تکیه داد، بچه خودش را در آغوش او جمع کرد، به سینه اش چسبید، صدای قلبش را شنید و حس کرد. باران شدت گرفت. قطره های درشتش گاهی به آن ها می خورد. دال گفت: «باید می دونستم بارون می یاد. تب کردی.» اما بچه همان طور به او تکیه داده بود و آرزو می کرد همان جا بماند و باران هرگز قطع نشود. دال احتمالاً تنهاترین زن دنیا بود و او تنهاترین بچه. حالا هر دو باهم بودند و در این باران هم دیگر را گرم می کردند.
وقتی باران بند آمد، دال بچه به بغل، باعجله سر پا ایستاد و شال را تا می توانست دور او پیچید. «یه جایی رو می شناسم.» سر بچه به عقب خم می شد و دال او را دوباره بالا می کشید و سعی می کرد بپوشاندش. «دیگه نزدیک شدیم.»
دخمه ی دیگری بود با پلکانی در جلو و حیاطی خالی و پاخورده. سگ سیاه پیری اول روی دو پا، بعد روی دست ها و پاهایش بلند شد و شروع کرد به واق زدن. پیرزنی در را باز کرد. گفت: «کاری نیست که انجام بدی، دال. چیزی ندارم به تو بدم.»
دال روی پله ها نشست و گفت: «فقط خواستم یه کم استراحت کنم.»
«چی همراهت داری؟ اون بچه رو از کجا آوردی؟»
«مهم نیست.»
«بهتره اون رو برگردونی.»
«شاید این کار رو بکنم. امیدوار نباش.»
«پس لااقل چیزی بده بخوره.»
دال چیزی نگفت. پیرزن داخل خانه رفت و تکه ای نان ذرت آورد و گفت: «داشتم می رفتم شیر بدوشم. تو هم می تونی بری تو تا بچه توی سرما نَمونه.»
دال بچه به بغل، کنار بخاری دیواری ای ایستاد که فقط گرمای خاکسترش باقی مانده بود. زیر لب گفت: «ساکت بمون. ببین چی دارم برات. باید بخوریش.» اما بچه نمی توانست بیدار بماند. نمی توانست سرش را نگه دارد تا به عقب خم نشود. از این رو دال روی زمین زانو زد تا بتواند دست هایش را از دور او باز کند و تکه های نان ذرت را ذره ذره بکند و یکی پس از دیگری در دهان بچه بگذارد. «باید قورت شون بدی.»
پیرزن با سطل شیر برگشت. «شیر گرم گاوه. بهترین چیز برای بچه.» بوی تند و علف مانند شیر خام در فنجان حلبی فضا را پر کرد. دال سر بچه را به بازویش تکیه داد و شیر را قلپ قلپ به او خوراند.
«خب، بالاخره یه چیزی خورد، البته اگر بالا نیاره. حالا توی بخاری، هیزم می ندازم تا بتونیم بشوریمش.»
وقتی اتاق و آب داخل کتری گرم شد، پیرزن بچه را در لگن سفیدی روی زمین کنار بخاری سر پا نگه داشت تا دال با تکه ای پارچه و صابون سر تا پایش را بشوید. دال جاهایی را که گربه ها چنگ زده بودند کمی سابید، همین طور جاهایی را که کنه ها خورده و پشه ها نیش زده بودند یا خودش ناخن کشیده بود و سر زانوهایش را که خراشیده بود و قسمت هایی از دستش را که عادت داشت گاز بگیرد. آب داخل لگن آن قدر کثیف شده بود که مجبور شدند آن را دور بریزند و دوباره شروع کنند. تمام بدنش از سرما و سوزش زخم ها می لرزید. پیرزن گفت: «شپش. باید موهاش رو بزنیم.» تیغی آورد و موهای در هم گره خورده اش را تا جایی که جرئت داشت از کف سرش تراشید. «تیغ دستمه. باید محکم نگهش داری.» سپس سرش را صابون مالیدند، سابیدند و با آب شستند. آب کف آلود در چشمش رفت و بچه با تمام قوایش تقلا کرد و به هر دوی آن ها گفت که بروند به جهنم. پیرزن گفت: «نمی خوای چیزی بهش بگی؟»
دال با پیشبندش آب صابون و اشک را از صورت بچه پاک کرد و گفت: «اصلاً دلم نمی یاد دعواش کنم. تابه حال نشنیده بودم حرف بزنه.» آن ها با کیسه های آرد برای دخترک چند دست لباس درست کردند و جای سر و دستش را سوراخ کردند. کیسه ها سفت و خشک و مثل دامن دال، گلدار بودند و بوی ماندگی در صندوق یا کمد می دادند.
گویی شبی دراز را سپری کرده بودند، اما یکی دو هفته ای می شد که بچه روی پای دال تکان تکان می خورد و پیرزن در اطراف نق می زد.
«فکر کنم دردسرهای خودت کافی نیست. حالا بچه ای رو با خودت این ور و اون ور می بری که داره می میره و می مونه رو دستت.»
«نمی ذارم بمیره.»
«اِ؟ از کی تا حالا تو تصمیم گیرنده شدی؟»
«اگر می ذاشتم اون جا بمونه حتماً می مرد.»
«ولی شاید فک و فامیلش این طور فکر نکنن. می دونن اون رو با خودت بردی؟ وقتی دنبالش بیان بهشون چی می گی؟ که تو جنگل یا یه جای دیگه دفنش کردی؟ کنار مزرعه ی سیب زمینی؟ دردسرهای خودم بس نیست؟»
«هیچ کس دنبالش نمی یاد.»
«شاید در این مورد حق با تو باشه. تابه حال از این بچه درازتر و لاغرتر ندیده بودم.»
تمام مدتی که مشغول حرف زدن بود شوربای بلغور و رشته ی سیاه را روی اجاق هم می زد. دال یکی دو قاشق به بچه خوراند، کمی او را تکان داد و دوباره قاشقی دیگر در دهانش گذاشت. تمام شب او را تکان می داد و غذا می خوراند و در حالی چرت می زد که گونه اش روی پیشانی داغ بچه بود.
پیرزن گاهی بلند می شد و در بخاری هیزم می ریخت. «تبش پایین اومده؟»
«خیلی.»
«آب می خوره؟»
«یک کم.»
وقتی پیرزن دور شد، دال دوباره در گوش دخترک گفت: «نباید بمیری. نباید همه ی زحمت هام رو به هدر بدی. نباید بمیری.» بعد دوباره شروع کرد، ولی بچه نمی شنید. «می دونم اگر بنا به مردن باشه، می میری، اما من تو رو از بارون نجات دادم، نه؟ ما این جا جامون گرمه، نه؟»
بعد از مدتی دوباره پیرزن آمد و گفت: «اگر می خوای بذارش تو تخت من. فکر نکنم منم امشب خوابم ببره.»
«باید مواظب باشم که درست نفس بکشه.»
«پس بذار من پیشش بمونم.»
«به من چسبیده.»
«خیلی خب.» پیرزن پتو را از روی تختش آورد و روی آن ها انداخت.
بچه می توانست صدای ضربان قلب دال را بشنود و تند و کند شدن نفس هایش را احساس کند. خیلی گرمش بود. احساس کرد با پتو و دست های دال که دورش حلقه شده کلنجار می رود اما خودش هم به دال چسبیده و دست هایش را دور گردن او حلقه کرده بود.

آن ها چند هفته، شاید یک ماه، پیش پیرزن ماندند. حالا دیگر صبح ها وقتی دال بچه را بیرون می برد هوا گرم و مرطوب بود. دستش را می گرفت، چون هنوز پاهایش جان نداشت. او را دور حیاط راه می برد. زمین زیر پاهای برهنه اش سرد و مثل گِل، نرم بود. سگ زیر آفتاب دراز می کشید و پوزه اش را روی پنجه هایش می گذاشت و توجهی به آن ها نمی کرد. دال به موهای زبر و پشت داغ سگ دست می کشید و دستش بو می گرفت. مرغ ها در حیاط می خرامیدند، خود را می خاراندند و نوک می زدند. دال کمک کرده بود که باغچه را از نو بکارند و بچه با خودش می گفت، چه طور این کار را کرده درحالی که همیشه مراقب من بوده است؟ هویج ها سبز شده بودند. دال یکی را از خاک بیرون کشید، اندازه ی توت فرنگی بود. گفت: «مثل پر نرمه.» و گونه ی بچه را با برگ های کوچک و تازه نوازش داد. با انگشتانش خاک را از ریشه پاک کرد و گفت: «بیا. می تونی بخوری.»
دردی گلوی بچه را می فشرد، زیرا می خواست بگوید، فکر کنم عروسک پارچه ایم را در آن خانه جا گذاشته ام. به نظرم جا مانده. می دانست آن را دقیقاً کجا گذاشته؛ زیر میز، آن ته، تکیه داده به پایه، طوری که گویی نشسته است. می توانست بدود، برود آن جا، عروسک را چنگ بزند و دوباره فرار کند. شاید کسی نمی دیدش، اما شاید وقتی برمی گشت دیگر دال این جا نباشد. تازه نمی دانست آن خانه کجاست. یاد جنگل افتاد. عروسک، کهنه پارچه ای بود کثیف از دستمالی های بچه، چون بیش تر اوقات آن را همراه داشت ولی این بار، پیش از آن که بتواند عروسکش را بردارد، او را بیرون از خانه روی پله ها گذاشته بودند و گربه ها حتی نگذاشتند او دست شان بزند و دال آمد و بچه نمی دانست می خواهند از آن جا بروند. بچه هیچ چیز نمی فهمید. برای همین عروسک را همان جا رها کرد اما هرگز قصدش این نبود.
دال دست بچه را از دهانش بیرون کشید. «نباید دستت رو بخوری.» یک بار روی دستش خردل ریخته بودند، یک بار دیگر سرکه و بچه همه را لیسیده بود، چون دستش می سوخت. یک بار تکه پارچه ای دور دستش بستند و او آن قدر آن را مک زد که خون آمد و پارچه صورتی شد. «باید کمکم کنی علف های هرز رو بکنیم. با دستت باید یه کار دیگه ای بکنی.» آن وقت آن ها زیر نور خورشید و در فضای آکنده از بوی خاک ساکت کنار هم زانو زدند و جوانه هایی را بیرون کشیدند که هویج، برگ های کوچک و آبدار و ریشه های سفید نبودند.
پیرزن از خانه بیرون آمد تا آن ها را تماشا کند. «رنگ به صورتش نمونده. تو که نمی خوای بسوزونیش. اون وقت دوباره خارشش شروع می شه.» دستش را دراز کرد تا بچه آن را بگیرد. «داشتم به لی لا فکر می کردم. خواهری داشتم به نام لی لا. اگه یه اسم قشنگ روش بذاریم شاید خودش هم قشنگ بشه.»
دال گفت: «شاید. مهم نیست.»

یک روز، پسر پیرزن با زنش به خانه برگشتند و دیگر برای دال به اندازه ی کافی کار برای انجام دادن نبود تا بتواند بیش تر آن جا بماند. پیرزن چیزهایی برایش در بقچه ای پیچید، آن قدری که بتواند حمل شان کند، چون هنوز مجبور بود بچه را هم بغل بگیرد؛ زیرا او آن قدر قوی نبود که بتواند زیاد راه برود. پسر پیرزن نشان شان داد از کجا به راه اصلی برسند. بعد از چند روز دوآن(۲) و مارسل(۳) را پیدا کردند. حتماً دال دنبال شان می گشته است. همه می گفتند، دوآن آدم خوش نام و عادلی است و اگر استخدامش می کردی خیالت راحت بود که یک روز تمام برایت کار می کند. البته فقط دوآن این طور نبود. آرتور با دو پسرش، ام(۴) و دخترش میلی(۵)، و مارسل هم بودند. مارسل زن دوآن بود. آن ها ازدواج کرده بودند.

نظرات کاربران
درباره کتاب لی‌لا

کتابی که هیچ ارتباطی باهاش برقرار نکردم و بعد از خوندن یک سوم از کتاب هنوز نمیدونم چی میخواد بگه. داستان از جایی نامعلوم شروع میشه و یه آشفتگی خاصی همراه خودش داره. محور قصه یه بچه است که یهو حرف از ازدواجش میشه. معلوم نیست بخش های کتاب توالی نداره یا واقعا همین قدر سردرگم کننده است. اگر کسی خونده این کتاب رو یا راجع بهش چیزی میدونه نظرش رو بنویسه. شاید بعدها دوباره ادامه دادم این کتاب رو ولی فعلا نیمه کاره رهاش میکنم
در 1 سال پیش توسط