فیدیبو نماینده قانونی نشر قطره و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب نسل عیسی

نسخه الکترونیک کتاب نسل عیسی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب نسل عیسی

خودتان که بهتر می‌دانید، آدم نمی‌داند کی اتفاق می‌افتد. شاید حوالی صبح بوده، نمی‌دانم؛ شاید هم دو و نیم بامداد. سرم را روی بالش گذاشتم. همه‌ی لامپ‌ها خاموش بودند. فقط نور آجری چراغ‌های بلوار بود که می‌ریخت ورودی خانه. خواهش می‌کنم پافشاری نکنید. هیچ‌کس به خاطر نمی‌آورد که چه ساعتی بوده تا من دومی باشم. البته آدمی نبودم که وقت برایش مهم نباشد. همیشه وقتی سرم را روی بالش می‌گذاشتم، چشم‌هایم را می‌چرخاندم طرف ساعت. یک بوده یا دو، نمی‌دانم. اول‌ها بهتر بود. خوابگاه آدم را بدخواب می‌کند. بیداری تا بعد از نیمه ‌شب آن‌جا عادتم شد. خب اتفاق است دیگر!

ادامه...
  • ناشر نشر قطره
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.93 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۱۳ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب نسل عیسی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

۱ . جاهای خالی یک ورق

برای معصومه ارچندانی و محمدحسن حاتمی و علی نجات غلامی

خودتان که بهتر می دانید، آدم نمی داند کی اتفاق می افتد. شاید حوالی صبح بوده، نمی دانم؛ شاید هم دو و نیم بامداد. سرم را روی بالش گذاشتم. همه ی لامپ ها خاموش بودند. فقط نور آجری چراغ های بلوار بود که می ریخت ورودی خانه. خواهش می کنم پافشاری نکنید. هیچ کس به خاطر نمی آورد که چه ساعتی بوده تا من دومی باشم. البته آدمی نبودم که وقت برایش مهم نباشد. همیشه وقتی سرم را روی بالش می گذاشتم، چشم هایم را می چرخاندم طرف ساعت. یک بوده یا دو، نمی دانم. اول ها بهتر بود. خوابگاه آدم را بدخواب می کند. بیداری تا بعد از نیمه شب آن جا عادتم شد. خب اتفاق است دیگر! آن شب نگاه نکردم. فکرم متمرکز نبود. البته شاید هم برعکس، آن قدر سر کیف بودم که ساعت به ذهنم نرسید و رفتم زیر پتو. شما که می دانید، فیلم ها و عکس ها دروغ های بزرگی هستند که ما می سازیم. چون می خواهیم بمانیم. اما مسخره است، نه؟ آدم ها دروغ را زود باور می کنند. اگر دروغ نباشد که کم می آورند. شاید به همین خاطر آن شب من آن دروغ را تا عمق جان باور می کردم. کاظم و درنا شاید از این دروغ نمی توانستند لذت ببرند که اوایل فیلم خوابیدند. صحنه های چندش آوری بود. ابتدایش را کسی نمی تواند توصیف کند. تلاش جنینی برای ماندن و تلاش مادر برای رهایی از عذاب. جنین دست هایش را لای زانوهایش مشت کرده و چشم هایش را بسته بود و محکم به دیوارهای رحم فشار می آورد تا بماند، اما نیروی بیرون بیش تر از آن بود که بتواند کاری کند. تلاش خفت باری بود و جنین این را نمی دانست، اما آن هایی که بیرون ایستاده بودند، می دانستند. موفق نشد و بیرون کشیده شد و بعد گریه و زاری بود از شکست. صحنه عوض شد: جنین با طنابی در دست و کله ای بزرگ، اندامی سیاه، کبود و عریان در خیابان ها راه افتاده بود و از سر و تنش لخته ی خون و کثافت سرازیر بود و مردم را می پایید. ماشین ها کنار پایش ترمز می کردند. از کنار مردی که وسط پیاده رو پهنِ زمین شده بود و صدای جرینگ جرینگ سکه ها که عابران به طرفش پرت می کردند، رد شد. به مردم بی اعتنا بود. زنی در مغازه ای نان می خرید و به جنین لبخند می زد. جنین ایستاد. مُفش را کشید و گذشت. زن هنوز با لبخند تماشایش می کرد. هوا نیمه تاریک بود و جنین از کنار زن و دختری که در کوچه ای نشسته بودند، می گذشت. زن گریه می کرد و دختر با لباس های پاره، هاج و واج به روبه رو خیره بود. صدای همهمه ی کلاس درس مدرسه بلند بود و جنین با انگشتانش طناب را فشار می داد و از کنار پنجره ی کلاس می گذشت. بیرون از شهر باد می وزید و خار و خاشاک بیابان را غلت می داد و می زد به پاهای لاغر و شکم جلو آمده اش. هوا تاریک شده بود. دوربین رد خون چکیده از پای جنین را جلو می کشید و امتداد می داد. جنین به بالا نگاه کرد و به طرف درختی رفت و از آن بالا کشید. طناب را به شاخه بست و حلقه ی دار را به دور گردنش انداخت. پایین پرید و در دم جان سپرد. ببینید در این فیلم کارگردان دروغش را چگونه می گفت. مرگ جنینی این نیست، ولی من باور می کردم. حتماً شما واقعیت فیلم را بازخواست نخواهید کرد. وقتی فیلم تمام شد، برخاستم. همه خوابیده بودند. به ساعت نگاه نکردم. فیلم نگذاشت. شما مطمئنم می دانید. از چشم های تان می خوانم. دوست عزیز! شما چیزی به این دوست تان بگویید. مرگ وقتی آمد، چه فرقی می کند ساعت یک باشد یا دو، سه باشد یا چهار. متوجه هستم. مرگ در خواب نعمتی است. به هر صورت در خواب بوده. خواهش می کنم این بحث را تمام کنید. نمی دانم آن شب باران آمده بود یا نه. فصل بهار است، هوا هم ابری. انگار شب ها همیشه باران می آید. وقتی فیلم به دستم رسید، نیمه تاریک بود. از بلوار تا خانه دویدم. عصرها به سرم می زد بدوم، به خصوص این دستِ بلوار که خانه مان هم هست و ردیف درخت های چنار است با برگ های بزرگ شان و دیوار بلند مدرسه و پیاده رو. تاریک است، بدوی اهل محل نمی بینند. می دانید تنفسم بهتر شده. حالا در عجبم چرا مُردم. شاید بدانید، حتماً نفسم بند نیامده است. دلیل مرگم چیز دیگری بوده. قلبم ایستاده؟ فکر نمی کنم. من تازه فردای مرگم می شدم بیست و سه ساله. بیست و هفتم فروردین. به ذهنم آمد کسی هست که تبریک بگوید؟ بگوید: «آقای فلانی تبریک می گوییم.» و من که خوب متوجه شده ام چه چیزی را، کج راهه باز کنم بگویم: «چه چیز را؟!»، «تولدتان را.»، «بله بله، ممنون، شما از کجا می دانید...» که خوب دیگر ببینید دوستان عزیز! شاید به همین خاطر است که هیچ کس فردای مرگم تبریک نمی گفت. چون واقعاً نمی دانند. حالا شما پیله کرده اید که ساعت چند؟! خودتان را خسته می کنید. می دانم کارتان است، ولی چاره ای ندارید جز این که دیگر این سوال را تکرار نکنید. وقتی به خانه رسیدم، کسی نبود جز کاظم و درنا. همه رفته بودند خانه ی عمویم شب نشینی. مطمئن بودم تا نیمه شب هم برنمی گردند. شام ماکارونی بود. بدون گوشتِ چرخ کرده و یا حتا سس گوجه فرنگی. با ماست خوردم. اشتهایم بد نبود. معده ام خوب کار می کرد. راستش را بخواهید عصبی هستم، ولی نه آن قدر که مغز و قلبم از کار بیفتد. پس از فشارخون نبوده، حتا ایستادن کلیه ها، مثلاً این که شاش بند شوم. نمی دانم، سخت است ولی مطمئناً منجر به مرگ نمی شود، آن هم توی خواب. فشار می آورد. اشک آدم جاری می شود. نه این که سابقه اش را داشته باشم. دیده ام. از کلاس زبان که زدم بیرون آمدم آرامگاه بوعلی. نه ببخشید، آرامگاه نبود، دور میدان امام بود. اولِ خیابان بوعلی. پیرمرد افتاده بود. خب آن جا خیلی ها خودشان را به موش مردگی می زنند تا پولی جمع کنند. حتا به مردن. مثلاً مردم کفاره بیندازند. بعد از نیم ساعت تا سر و کله ی ماموری پیدا شود و بگوید: کپه ی مرگت را بردار، بلند می شوند و پول ها را جرینگی جمع می کنند، برو که رفتی. دارد در شهر ما هم این طور چیزها عادی می شود. شاید اگر من داخل جوی می مردم، کسی جرئت نمی کرد جلو بیاید. همان طور که پیرمرد نقش زمین شده بود و مردم هم نگاه می کردند. حتا زن های ماتیکی آن خیابان. من هم ایستادم به تماشا که نه، ببینم چه شده. یکی می گفت از حال رفته. هیچ کس جلو نیامد. نمی خواهم بگویم سینمای فردین را دوست دارم، نه، ولی زیر قُلش(۱) را گرفتم. می لرزید و به کردی چیزی می گفت، چشم های خیسش از من چیزی تمنّا می کرد. گفتم: «پدر چه شده؟» لبش می لرزید. تکیه اش را دادم به ترانس برق. یکی از بچه های محل گفت: «فلانی سلام.» بچه بود، جلو نیامد. جمعیت هنوز به تماشا بودند و شاید انتظار مرگ او را می کشیدند. گفتم: «پدر بگو چت شده؟» به کردی چیزی می گفت. یکی آب آورد و داد دستم. جلو دهانش گرفتم، ولی چشمش از من چیز دیگری تمنّا می کرد. گفتم: «خب بگو.» دست گذاشت روی سرم، کشید طرف خودش: «رولکم! شاش بند شدم.» این را به زاری گفت. چه کار می توانستم برایش بکنم. یک مرد سبیلی هم جلو آمد. زیر بغلش را گرفتیم بردیم داخل محوطه ی میدان امام. زنگ زدم، اورژانس آمد. فقط موقع رفتن گفت: «تو جیبم پول بود.» افتاده بود زمین. شمردم گذاشتم جیبش. گفتم: «حواست باشد، از جیبت درنیاورند.» اورژانس رفت. می شنوید که مَرد نمرد؛ و اِلّا همان طور که خودش می گفت، دو ساعتی انسداد داشته، باید می مرد.
با این سوال ببینید چه چیز هایی می شنوید. شما باید عمیق ترین سوال ها را بکنید. چیزی که فکر می کردم اولین سوال تان است. ولی شما به ساعت مرگ یکی از میلیارد ها بنده حساس شده اید. نکند سوال کردن در مورد خدا یادتان رفته است. یا این که عادی شده؟ نمی دانم. شاید نه، نه... نمی توانم این را بگویم. نمی خواهید بپرسید خدای من کیست. لابد فکر می کنید من معتقدم. خب شاید این از بخت من است که نباید عذاب و دلهره ی جواب دادن به این سوال را داشته باشم. اما به هر صورت باید بگویم من آدمی نبودم که معتقد نباشم. خب به شک می افتادم. البته نه این که آیا خدا هست یا نیست. امروز دیگر این شک وجود ندارد. حداقل با کسانی که من مرتبط بودم. شَکم بابت موضوعاتی بود که بین من و خدا وجود داشت که مثلاً چرا خدا سوال ها را جواب نمی دهد، چرا خدا دوست دارد... ببینید سوال های من بیش تر «چرایی» بودند تا «آیایی». البته عذر می خواهم، باید چیزی برای تان تعریف کنم که شاید خنده تان بگیرد؛ اما این ها همه از فلسفه ی خداشناختی من نشئت می گیرد. دوستی داشتم که خدا را فکر می کنم بهتر از من شناخته بود. او تنها دوست من بود که اوایل به بودن یا نبودن خدا شک می کرد، اما بعد از ازدواجش، بله دقیقاً یک شب بعد از شب عروسی اش، به من زنگ زد. خانه کسی نبود. با شعفی از حد گذشته تعریف می کرد. گفت دیگر مطمئن شده که خدا هست. آدم کم رویی نبود. در هیچ مسئله ای پرده در میان نداشتیم. حتا مسائل زناشویی اش را در لفافه ی شوخی بازگو می کرد. گفت: «ببین فلانی! من هر چه قدر بگویم، تو نمی توانی به این شعف برسی ـ بله شعف کلمه ی او بود ـ باید تجربه کنی.» خب، او آدم معتقدی بود. حداقل در بین چند دوستی که زیاد صمیمی بودیم. ولی این گفت وگوی تلفنی مرا به فکر واداشت. به هر صورت من امتیاز بزرگی نسبت به آن دوست دارم. چون من هنوز...

نظرات کاربران درباره کتاب نسل عیسی