فیدیبو نماینده قانونی نشر قطره و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب برگ‌های چای مرا نمی‌خرند

کتاب برگ‌های چای مرا نمی‌خرند

نسخه الکترونیک کتاب برگ‌های چای مرا نمی‌خرند به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب برگ‌های چای مرا نمی‌خرند

از خانه که بیرون آمد، پا تند کرد. امسال پاییز هوا زود سرد شده بود. از کنار رودخانه که می‌گذشت، شاخه‌های شکسته‌ی درخت‌ها به این ‌گوشه و آن‌ گوشه آویزان بود. دو هفته پیش از گیلان آمده بود و امروز می‌خواست برای پروِ لباس‌هایی که سفارش داده بود برود پیش مادام. حالا فروردین سیزده‌ساله بود و حسابی قد کشیده بود و اسفند کنارش ریزه نشان می‌داد. فروردین سن آن روزهای خودش بود، وقتی تصدیق ششم را گرفت و آمد تهران تا مثل ‌دخترهای ‌خاله دوره‌ی خیاطی ببیند. کم‌تر پیش می‌آمد پا از خانه بیرون بگذارد و هرچند، روز‌‌به‌روز بیش‌تر به تهران عادت می‌کرد اما فکر و خیالش درباره‌ی گیلان بیش‌تر قوت می‌گرفت. بعد از پرو می‌خواست برود فروشگاه بزرگ. بعد از اصلاحات ارضی، ده‌سالی می‌شد که تهران بودند و او خرید هفتگی را از چهارراه استانبول و فروشگاه بزرگ و کوروش می‌کرد و خرید‌ ریز روزانه را از سر کوچه. برگ‌های زرد و سرخ چنار زیر پایش صدا می‌کرد.

ادامه...
  • ناشر نشر قطره
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.74 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۹۴ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب برگ‌های چای مرا نمی‌خرند

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

۱

با صدای تق تق کفش پاشنه میخی و گومپ گومپ(۱) پله های چوبی بالا رفت. لحظه ای روی تلار(۲)، کنار ستون چوبی ایستاد، بعد به اولین اتاق رفت و زلفینِ پشتِ در را انداخت. در همین زمان کوتاه دلتنگ اتاقش شده بود. اول با دو دست لبه ی پایین پیراهن عروسی اش را بالا آورد و ژپون میله دار را با احتیاط درآورد و روی فرش رها کرد. بعد شنل را کَند و روی تخت انداخت. در برابر آینه ی قدی ایستاد. مردمک چشم ها با خط آرایشگر، سیاه تر از همیشه بود. سر و وضعش بد نبود ولی هم ژپون اذیت کرده بود، هم کفش پایش را زده بود. ناگهان صدای سازها قطع شد. یعنی برای استراحت دست نگه داشته بودند؟ با خش خشِ دنباله ی لباس عروس که بر فرش ترکمنِ خانه ی آبی کشیده می شد، به سمت پنجره رفت و نگاهش را به حیاط دوخت.
زیر درخت عناب سه مرد نوازنده از نواختن باز ایستاده بودند و حرف می زدند. چند نفر از راه باریکه ی سنگفرش که به آشپزخانه و کندوج(۳) برنج و طویله و مرغدانی و چاه آب و خانه ی پهلوان می رسید، در آمد و شد و تدارک ناهار عروسی بودند. هنوز بیش تر نیمکت ها که دو روز پیش، استاد نجار برای میهمان ها زیر درخت های اربو و خوج و آلوچه کار گذاشته بود، خالی بود. مگسی با ویز ویز، خود را به شیشه کوبید. کشور یک لنگه از پنجره را باز کرد و مگس بیرون رفت. با دو دست به طاقچه ی زیر پنجره تکیه داد، و از روی آن یکی از کارت های عروسی را برداشت.
با خط طلاکوب روی کاغذ شیری که زینتی جز کادر مستطیل طلایی نداشت برای صدمین بار در چند روز گذشته خواند:
جشن عقدکنان، دوشیزه کاف، آن طرف تر نام ایرج آمده بود و پایین تر از همه زمان: جمعه، دوم تیرماه یک هزار و سیصد و سی و نه، مکان: کلاچای - اربوسرا.
کارت را سر جایش گذاشت. خود را جلو کشید تا ببیند چرا صدای ساز قطع شده. از پنجره چند نفر را دید که زیر درخت های تبریزی و انجیر نشسته اند. پشت درخت ها، تا جایی که چشم کار می کرد، بوته های جوان چای در صف های مرتب تا دوردست امتداد داشت. ردیف بوته ها از یک سو به دامنه ی کوه می رسید و از سوی دیگر به شیبی که به رودخانه منتهی می شد.
به دنبال ایرج گشت. از صبح که با فولکس واگن آبی نو، از جاده ی تازه شن ریزی شده گذشت و به خانه ی آن ها رسید، نگاه کشور همه جا دنبال او بود. با کت و شلوار دامادی شبیه هنرپیشه های سینما شده بود. کشور دوباره سر را بالا گرفت و نگاهش روی باغ چای آن سوی رودخانه، یکی از باغ های آقاسیدمحمدآقا، پدر ایرج که از قدیمی ترین باغ های آن نواحی به حساب می آمد، ماند. «می شود آقاسیدمحمدآقا باغ چای آن طرف رودخانه را به من بدهد؟» این را در دل گفت و خودش را جلوتر کشید. برگ درخت های تبریزی در نسیم می لرزید و جیرجیرک ها بلند می خواندند.
آهنگی که ساعتی پیش با رسیدن ماشین آن ها به خانه آغاز شد و می رفت شتاب بگیرد، ناگهان قطع شده بود. آبرارخان بالابلند و سیه چرده، ساز در دست و برادرش عزیز با بند تنبک در گردن، مشغول حرف زدن با نوازنده ای بودند که سبیل باریک داشت و دایره می زد. گروه سه نفره محبوب اهالی رانکوه بودند. آبرارخان سردسته ی مطرب ها، گاه ساز محلی را می نواخت و گاه آن را کنار می گذاشت و با ویولون آهنگ های پخش شده از رادیو را می زد.
آن طرف، چند نفر دور و بر آشپزخانه مشغول کار و بیا و برو بودند. سرآشپز پیراهن سفید یقه آخوندی را روی شلوار گشاد سیاه انداخته با زن های وردستش تدارک ناهار می دید. زمرد، زن پهلوان، راننده و پیشکار آقاجان، چادرشب به کمر بسته، کفگیر چوبی در دست، مشغول هم زدن چیزی در تشت مسی بود و دو مرد با آبکش های بزرگ مسی، برنج را در تیان ها(۴) آبکش می کردند.
ردِّ دودی را که از میان درخت های شمشاد به آسمان می رسید، دنبال کرد؛ هیچ ابری در آسمان نبود. انبوه سرشاخه ی درخت های انجیر، ازگیل، اربو، خوج، انبه، توت و انار ترش کیا بیای آشپزخانه را از نظر پنهان می کرد. سر گرداند، آقاجان کنار ایرج ایستاده، معلوم نبود به کجا و کی نگاه می کند. پدر ایرج، عبا بر دوش، با خانمی که روسری آبی داشت، زیر درخت توت اختلاط می کرد. آن طرف تر خانمِ سلمانی با کفش های پاشنه بلند، میان درخت ها می چرخید. صبح دیروز خاله جان او را از شهر همراه خود آورده و در اتاقِ بغلِ اتاق او جا داده بود. از دیروز چند بار زیر دست او رفته و در آمده بود. یک بار بند انداخت و ابروها را برداشت. یک بار موها را فر ریز زد، خوشش نیامد، شست. سر آخر بیگودی بست و برای شب حنابندان میزامپیلی کرد. برای امروز موهای سیاه کشور را شنیون کرده بود.
کشور تمام شب را بیدار به صدای پارس «قهوه ای»، ماغ کشیدن گاو ها، زوزه ی شغال ها و سرآخر قوقولی خروس ها گوش داده و فکر کرده بود.
صبح با کمک زن سلمانی لباس پوشید. روی سینه و دالبورهای دامن، از پایین به بالا، نگین دوزی و منجوق کاریِ پُری داشت و سنگینش کرده بود. زن سلمانی پشت هم تذکر می داد: «مراقب موهایت باش! مواظب آرایشت باش!» بعد ژپون دامن را پوشید که از همان اول تنش را خورده و خلقش را تنگ کرده بود. وقتی ایرج با فولکس واگن آبی از جاده ی پر دست انداز که چند روز پیش شن ریزی کردند رسید، آقاجان پشت رل نشست تا عروس و داماد را یک دور آن حوالی بگرداند و خانم سروری تنها عکاس زن رودسر چندتا عکس بگیرد تا برای پسرها به خارج بفرستد. هرچه پهلوان اصرار کرد آن ها را ببرد و آقاجان پیش مهمان ها بماند، قبول نکرد. آقاجان آن قدر سرو صدا کرد که عکاس از یادشان رفت.
«آقاجان، مگر قرار نبود خانم سروری بیاید؟!»
آقاجان با دست به پیشانی کوفت و عینک دور مشکی را که روی دماغ سُر خورد؛ بالا برد: «التفات نکردید، پاک از خاطر بردم، ولی گردش شگون دارد.»
کشور موقع سوار شدن، رو به مارجان قرقر کرد: «اهوو مارجان، ژپون جانم را می خورد!»
مار جان گفته بود: «عروس شدید خانم جان ولی این اهوو از دهن تان نیفتاد که نیفتاد!» بعد زیر لب گفت: «عین آتش می ماند.» کشور شنید و به رو نیاورد.
عروس و داماد عقب نشستند. آقاجان به هر چیز ایراد می گرفت: «التفات نکردید، زیرش سنگ بگیرد، موتورش بسوزد عیبی ندارد؟ به آقای دکتر عرض کردم این ماشین برای این جاده نیست.»
ماشین آهسته از شیب جاده سرازیر شد. از وقتی که جاده ی کلاچای به رحیم آباد را کشیده بودند، زمان زیادی نگذشته بود. قبل از آن با اسب و قاطر رفت و آمد می کردند. از خط کناره با ماشین به کلاچای و از آن جا تا گزافرود، دهی نزدیک کلاچای می آمدند و بعد سوار اسب یا قاطر می شدند و تا اربوسرا و خم پته و رحیم آباد می رفتند. گزافرود ایستگاه قاطر داشت و اهالی را به ییلاقات دور و نزدیک، پایین اِشکور و بالا اِشکور می رساند. آقاجان بعد از آن که جاده کشیده شد، کامانکار را خرید.
جاده از میان شالیزار و باغ های چای می گذشت. عده ای از اهالی برای عروس تماشا، کنار جاده، پای پرچین ها و درخت های شب خوس(۵) و مَریخ(۶) ایستاده بودند. زن ها هنگام عبور آن ها، برای خوش یمن بودن عروسی و برکت، دانه ها ی برنجی که در پیاله و پیش بره (۷)ی چادرشب(۸) داشتند، روی ماشین ریختند. چند دانه برنج از شیشه ی نیمه باز ماشین روی سر کشور ریخت و سر خورد روی دامن. کشور دانه های برنج را برچید و توی مشت فشرد. آقاجان اخمو، فرمان را با دو دست گرفته، با وسواس از دست انداز ها می گذشت. ایرج ساکت نشسته بود و به بیرون نگاه می کرد.
شب حنابندان آقاجان حس کرد تنها مانده است. این را به مارجان و او به کشور گفته بود.
روزی که پدر ایرج آمده بود تا قرار و مدار بگذارند، وقت رفتن، پای پله ها، عبای شوشتری را جلو آورده و با لبخند گفته بود: «عروس خانم کاری می کنم کارستان، خیالت جمع.»
کشور ساکت مانده بود. درباره ی او چیزهایی شنیده بود، می گفتند آدمی است که حرفِ بی خود نمی زند. شایعات سر زبان ها درباره ی باغ چای فکرش را مشغول می کرد.
وقتی به خانه رسیدند، پهلوان جلو آمد و درِ ماشین را باز کرد. هنوز همه ی مهمان ها نیامده بودند. میز و صندلی عروس و داماد زیر درخت مگنولیا و میز قهوه چی کنج دیگر حیاط بود؛ دو سماور زغالی بزرگ برنجی با مهر عهد نیکلای رویش و جام های برنجی زیر شیر سماور. میز پر از قوری های نقش دار سرخ و سورمه ای به همراه استکان های کمر باریک و قندان های شیشه رنگی بود. دستفروش کوتاه قدی که همه ی عروسی ها می آمد، سینی پر از گزهای آردی را بر سر گذاشته، به میز قهوه چی نزدیک شد و همان بغل بساط زد. مرد هر هفته پنج شنبه در بازار هفتگی کلاچای چیز می فروخت و در عروسی ها بچه ها را برای خرید تشویق می کرد. بچه ها در کمین جمع کردن سکه و نثار و شادباش که روی عروس ریخته می شد، رقابت می کردند. ایرج با کت مشکی و شلوار راه راه، پیراهن سفید، پاپیون باریک که مد بود، پوشت روی سینه و چشم های روشن به او نگاه کرد. نگاهش همان بود که اولین بار دم در خانه ی خاله در تهران دیده بودش. ایرج گفته بود قبلاً او را دیده است و او یادش نمی آمد. کت و شلوار داماد را از کوچه برلن تهران خریدند و لباس عروس را مادام، دوست و استاد خیاطی او در تهران دوخته بود.
پارچه از ساتن نباتی بود و یقه ی دلبری داشت؛ دکلته بود. مدل پیراهن را با مادام انتخاب کرد. مادام قول داده بود برای عروسی بیاید اما خبری از او نبود و کشور کج خلق تر از همیشه بهانه اش ژپون لباس بود که کشِ روی کمر تنش را می خورَد؛ مجبور بود دور از چشم آدم ها خود را بخاراند. هر کار کرد نپوشد، آرایشگر گفت: «قشنگی به همان پف است که ژپون می دهد.» روی آن شنل کوتاهی داشت با چرخ دوزی درشت، هم رنگ پارچه. وقتی از ماشین پیاده شد، همه طوری به استقبالش آمده بودند که انگار نه انگار ساعتی پیش همان جا سوار ماشین شده و رفته است. عروس و داماد هم قد و بالا بلند زیر بارانِ پول و نقل و گل رفتند و درآمدند. خاله از او پرسید: «حالا می روی سر جایت بنشینی؟»
«خاله جان زود است. این لباس بیچاره ام کرده.» سگرمه های آقاجان هم که کنار او ایستاده بود درهم رفت. ولی با دیدن مهمان ها که به سمت آن ها می آمدند ساکت ماند.
به ایرج که کنارش منتظر ایستاده بود گفت: «تو با آقاجان برو، من بالا کار دارم، می آیم.»
آن وقت بی آن که منتظر جواب باشد با صدای گومپ گومپ قدم ها از پله ها ی چوبی که زیر پایش می لرزید بالا رفته بود.

نظرات کاربران درباره کتاب برگ‌های چای مرا نمی‌خرند