فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب كجا می‌برند درختان مرده را

نسخه الکترونیک کتاب كجا می‌برند درختان مرده را به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب كجا می‌برند درختان مرده را

غروب بود. روی صندلی نشسته بودم و موسیقی گوش می‌دادم. هر وقت خسته می‌شدم، درخت کاج را تماشا می‌کردم یا با رمان‌هایم فال می‌گرفتم یا موسیقی گوش می‌دادم. از دفترهای قدیمی‌ام چیزی باقی نمانده بود. همه سوختند. خاکستر شدند و رفتند در هوا. فرید سوزاندشان. شعرهایم را سوزاند.
دیگر نمی‌توانستم شعر بگویم. دیگر نه لطافتی برایم باقی مانده بود و نه ذوقی. زمخت شده بودم. من که روزی اگر نسیم گلی را تکان می‌داد اشک از گوشه چشم‌هایم سرازیر می‌شد حالا کتک خورده بودم و کتک زده بودم. فحش داده بودم و فحش شنیده بودم. دیگر آن قدر خوب نبودم که بتوانم شعرهای خوب بگویم. بدجنس شده بودم. از هر روشی برای آزردن شادمهر استفاده می‌کردم. از آن دسته مردمی می‌شدم که وقتی ناخنشان به جایی بند می‌کند دیگر ول کن نیستند.
هنوز مادر مریض نشده بود و نازنین نیامده بود که بماند. من جیغ می‌کشیدم. شادمهر داد می‌زد و فحش می‌داد و افسون که دختربچه یکی دو ساله‌ای بود گریه می‌کرد.
تقدیر این لباس را به قامتم دوخته بود.

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.19 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۲۳ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب كجا می‌برند درختان مرده را

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



به نازنینی که تو بودی.

شروع

افسون آمد. چند ماهی بود ندیده بودمش. لاغرتر شده بود. گونه هایش گود افتاده بود. اول چند دقیقه نشست گوشه تختم و ساکت ماند. من هم ساکت ماندم. نمی دانستم از چه حرف بزنم. می ترسیدم کار را خراب کنم. ممکن بود زبان یکدیگر را نفهمیم. می ترسیدم دهان باز کنم و حرف هایم به نظرش رمانتیک و کسالت بار و از مد افتاده بیاید؛ می ترسیدم دهان باز کند و حرف هایش به نظرم سطحی و توخالی بیاید. کیفش را از روی شانه اش برداشت. نیم نگاهی به من انداخت و زیر لب گفت: «دیشب خوابت را دیدم.»
چند لحظه با تعجب به همدیگر نگاه کردیم. گفت: «درخت کاجت هنوز نشکسته بود. زیرش ایستاده بودی و نگاهم می کردی.»
نمی دانم دخترم احساسی به درخت ها دارد یا نه. هر درختی. به چه نگاه می کند؟ به چه فکر می کند؟ یک کبوتر آمد و نشست پشت پنجره. گفتم: «خوب؟»
از گوشه تختم بلند شد. دوباره نیم نگاهی به من انداخت و رفت ایستاد پشت پنجره. کفش پاشنه بلند پوشیده بود. لابد دوباره مد شده. چه بهتر! این نسل با این قد کوتاه بیش تر از هر چیزی به کفش پاشنه بلند احتیاج دارد. پیشانی اش را چسباند به خنکای شیشه. چند لحظه بیرون را نگاه کرد. شانه اش را بالا انداخت و گفت: «همین!»
کبوتر سفید بود. تنبل به نظر می رسید. با گردن کج به اطراف نگاه می کرد و آفتاب کمرنگی می تابید روی پر و بالش. یک لحظه نزدیک بود خوابش ببرد. سرش را تکان داد. نوکش را فرو کرد زیر پرهایش. زیر بغلش را خاراند. دوباره سرش را بالا گرفت. نگاهی به اطراف انداخت. پر کشید و رفت. افسون از کنار پنجره برگشت. نگاه دقیقی به صورتم انداخت و پرسید: «منتظر کسی بودی؟»
رئیس روپوش سفیدها آمد تو. چند سالی از دخترم بزرگ تر بود. چند سانتی هم بلندتر. نگاهی به من و دخترم انداخت؛ بسته ای گذاشت کنارم. لبخند زد و رفت. بسته را برداشتم. لایش را باز کردم. چند کتاب بود با یک دسته دیگر کاغذ. کاغذ سفید.
تلفن دستیِ افسون زنگ زد. دخترم گوشی اش را از توی کیفش درآورد و به دنبال جایی که خوب آنتن بدهد یا شاید راحت تر حرف بزند از اتاق بیرون رفت.
صدای افسون دور شد. خاموش شد. کیفش روی صندلی کنارم بود و کمی از خرت و پرت هایش ریخته بود بیرون. بسته کتاب ها هنوز توی دستم بود. اتاق ساکت بود. فقط صدای پرنده ها می آمد. پرنده ها روی درخت ها سر و صدا می کردند. می خواندند. رمان جلد نارنجی را درآوردم. لایش را باز کردم و خواندم:
عشق تسلیم شدن است. عشق دلیل عشق است. عشق فهمیدن است. عشق موسیقی است...

پرنده ها بلندتر می خواندند. حواسم را پرت می کردند. چند خط را جا انداختم و خواندم:
عشق برای پوست خوب است.

یکم

صبح شده بود و هنوز بوی گل پژمرده می آمد. تمام شب بوی نان سنگک و خاک باران خورده و گل پژمرده می آمد. زیبا خانم بیخود گفته بود بالای سرش پنکه روشن کنیم. اتاق سرد شده بود. مادر سرمایی بود. سردش می شد. از سرما بدش می آمد.
جایی خواندم: «مرگ حقیقت جهان است. تا آن جا که توانسته ام، با او عادلانه جنگیده ام... با او رقصیده ام، گل بارانش کرده ام، این سو و آن سو کشانده امش، غلغلکش داده ام...»
اما نه! جنگِ مرگ با زندگی، جنگِ مرگ با آدمیزاد جنگی برابر نیست. عادلانه نیست. درست نیست. انسان کوچک است، لطیف است، من نمی توانم!
روی تختخواب فلزی پر سر و صدایم دراز می کشم. یک دستم را می گذارم زیر سرم و یک پایم را می اندازم روی پای دیگرم. درست مثل دایی قاسم. دایی قاسم به گل قرمز روی پرده خیره می شد و من به دست های مادر. به دست هایش که گاهی گرم بودند و سفید، و گاهی سرد بودند و کبود و خشکیده. مثل روزهای آخر که پر شده بودند از رگ های برجسته آبی رنگ. کنار پنجره می ایستم و صورتش را می بینم که گاهی صاف بود و پرفروغ، و گاهی تاریک بود و فکش می لرزید.
وقتی می آمد بوی نان می پیچید توی اتاق؛ بوی سنگک تازه، برشته و خشخاش زده. پارچه سرخابی را پهن می کرد روی فرش و نان ها را با دقت، دانه دانه، می چید روی آن تا خنک شوند. من گوشه ای می نشستم. به خال کوچک روی چانه اش نگاه می کردم و «او» شروع می کرد به جدا کردن سنگ هایی که در نان جا مانده بود؛ این کار را با چنان دقتی انجام می داد که انگار مادری بخواهد خاری را از پای بچه اش بیرون بیاورد. من به طرفش می رفتم. اما تا می خواستم در آغوشش بگیرم، می دیدم وجود ندارد. به خاطره تبدیل شده بود. از پای بساط نان هایش بلند شده بود و رفته بود؛ نشسته بود روی تاقچه.
با آمدن شب روپوش سفیدها که تمامی روز و روزگار خود را در تلاشی عبث و مذبوحانه سپری می کنند، می آیند و سعی می کنند مرا برای خوابیدن، که در این مکان قانونی تخلّف ناپذیر است، به طرف تخت بکشانند. من جیغ می کشم و به طرف هر کس که به طرفم بیاید مشت و لگد پرتاب می کنم. اما آن ها از من قوی ترند؛ جبار و سلطه جو مثل اجل معلق به سراغم می آیند؛ دست و پایم را می گیرند و مثل گوسفندی که به کشتارگاه می برند، به طرف تخت می کشانند. آن که از همه قلچماق تر است بالش را فشار می دهد روی دهانم و آن که از همه بدتر است آمپول می زند. همان طور که طاق باز خوابیده ام سوزن را فرو می کند توی رانم.
فحش می دهم. البته توی دلم چون بالش روی دهانم است. صبر می کنم بالش را بردارند تا بگویم: «نامردهای کثافت!» اما آن ها هم از من زرنگ ترند. آن قدر صبر می کنند تا بی حس بشوم و چشم هایم را ببندم. بعد بالش را همان جا روی دهانم ول می کنند و لابد به هنگام رفتن لبخند می زنند. لبخندهای کثیف!
از آن ها بدم می آید. آن ها هم حوصله مرا ندارند. هزار جور بدبختی و درد و عقده دارند و می خواهند همه را سر من خالی کنند. من از هر کس که مرا به کاری که دوست ندارم مجبور کند بدم می آید. آن ها هم از هر کس که قوانینشان را نپذیرد بیزارند. با نگاه های سربی و لبخندهای حکیمانه می آیند؛ حرف های صد تا یک غاز مبتذلی درباره امید و آرزو تحویلم می دهند و می خواهند آن طور که صلاح می دانند فکر کنم. من هم دوست داشتم می توانستم روزی نیم ساعت وادارشان کنم زوزه بکشند و مرنو کنند. اما نتوانستم. هیچ وقت نتوانستم.
با رفتن آن ها «او» می آید تا مثل آینه دق بنشیند روبرویم. می آید تا عذابم بدهد. تا هر وقت که او می خواهد. تا جایی که من توان دارم. من از این رنج لذت می برم. هیچ کس هم نمی تواند کاری بکند. از وقتی که زخم و رنجش را دیدم درد برایم متبرک شده است. هیچ کس نمی تواند این لذت را از من بگیرد. آن ها می توانند دست، پا و حتی چشمان مرا ببندند. اما من با چشمان بسته هم می توانم ببینم.
سرم را فرو می برم توی صندوقچه چوبی مادر و کهنگی خنزر پنزرهای پر رمز و رازش را مثل داروی مخدر بو می کشم. چشمانم را می بندم و خودم را می سپارم به تیله های سیاه چشمان مادر و قل قل قلیان خاله جان و سرمایه پایان ناپذیر زیبا خانم.

نظرات کاربران درباره کتاب كجا می‌برند درختان مرده را