فیدیبو نماینده قانونی انتشارات روزنه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب نارن ای هين هورين
حكايت فرزندان هورين

نسخه الکترونیک کتاب نارن ای هين هورين به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب نارن ای هين هورين

سرانجام هنگامی‌که شب زمین را فروپوشید، تورامبار و همراهانش به کابد- اِن- آراس رسیدند، و از شنیدن صدای بلند آب شادمان شدند، زیرا این صدا اگرچه یادآور خطر زیر پا بود، جمله صداهای دیگر را می‌پوشاند. آنگاه دورلاس گروه را ‌اندکی به سوی جنوب هدایت کرد و همگی از شکافی در دل صخره پایین رفتند؛ ولی آنجا خود را باخت چون صخره‌‌ها و ‌سنگ‌‌های بی‌شمار در بستر رودخانه بود و آب خروشان پیرامون آنها در جریان و دندانه‌های سنگ‌ها را می‌سایید. دورلاس گفت: «راه مطمئنی است به سوی مرگ.»
تورامبار گفت: «تنها راه است، چه سرانجامش مرگ باشد، چه زندگی. و تعلل آن را در نظر امیدوارانه‌تر جلوه‌گر نخواهد ساخت. پس به دنبال من بیایید!»

ادامه...
  • ناشر انتشارات روزنه
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.75 مگابایت
  • تعداد صفحات ۴۳۲ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب نارن ای هين هورين

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



مقدمه: سرزمین میانه در روزگار پیشین

شخصیت تورین برای پدرم اهمیت زیادی داشت، و او در گفتگویی مستقیم و بی واسطه، توانست تصویری اندوه بار از کودکی اش خلق کند که برای کل داستان ضروری بود: سخت گیری اش، دور بودنش از تن آسانی و تفریح، و در عین حال حس عدالت خواهی و ترحم اش. همین طور در مورد هورین: تیزهوش، بشاش و خونگرم و خوشبین. و در مورد مادرش مورون: تودار و با شهامت و مغرور. او همچنین توانست توصیف خوبی از زندگی مردمان سرزمین سردسیر دور-لومین، در طول سال های پر بیم پس از شکست حصر آنگباند توسط مورگوت پیش از تولد تورین ارائه دهد.
ولی همه اینها در دوران پیشین رخ داده اند، دوران نخست جهان، در زمانی بسیار بسیار دور. در فرازی از ارباب حلقه ها، به قدمت زمان این داستان اشاره شده است. در شورای بزرگ در ریوندل، الروند از آخرین اتحاد انسان ها و الف ها و شکست سائورون در پایان دوران دوم سخن می گوید که مربوط به بیش از سه هزار سال قبل است:

در اینجا الروند مکثی کرد و آهی کشید. گفت: «شکوه پرچم های آنان را به یاد می آورم. این وقایع مرا به یاد شکوه روزگاران پیشین و لشکریان بلریاند می انداخت؛ این همه امیران بزرگ و فرماندهان که گرد هم آمده بودند. و با این حال از نظر تعداد و زیبایی به پای آن هنگام نمی رسید که تانگورودریم درهم شکست و الف ها تصور کردند که بدی برای همیشه از میان رفته است و چنین نبود.»
فرودو گفت: «به یاد می آورید؟» و با شگفتی متوجه شد که افکارش را به صدای بلند بیان کرده است. و وقتی الروند رو به او کرد، با لکنت گفت: «ولی من فکر می کردم سقوط گیل-گالاد سال های سال پیش اتفاق افتاده.»
الروند با لحنی جدی پاسخ داد: «به راستی هم همین طور است. اما خاطرات من حتی به روزگاران پیشین نیز می رسد. ائارندیل پدر من بود که پیش از سقوط گوندولین در آنجا به دنیا آمد، و مادرم الوینگ، دختر دیور، پسر لوتین اهل دوریات بود. من سه دوران را در غرب دنیا دیده ام و شکست های بسیار و پیروزی های بی ثمر بسیار.»

نزدیک به شش هزار و پانصد سال پیش از برگزاری شورای الروند در ریوندل، تورین، بنا به روایت سالنامه بلریاند، «در زمستانِ سالی که طالع شوم اندوه» سایه افکن بود، در دور-لومین به دنیا آمد.
اما تراژدی زندگی او را به هیچ وجه تنها با نقش آفرینی شخصیت داستان نمی توان درک کرد، زیرا تورین محکوم بود در دام نفرین قدرتی عظیم و اسرارآمیز زندگی کند، نفرین دشمنی مورگوت با هورین و مورون و فرزندان آن دو، چرا که هورین از اراده وی سر پیچیده بود؛ و مورگوت، یا به اصطلاح مردمان، خصم سیاه، همان گونه که به هورین در زمان اسارتش گفته بود، همان ملکور، نخستین و قدرتمندترین والار پیش از پدید آمدن جهان بود که در آن زمان به شکل فرمانروایی کوه پیکر و شکوهمند، اما مهیب و دهشتناک در شمال غرب سرزمین میانه برای همیشه تجسد یافته بود، و در استحکامات آنگباند، دوزخ آهن، حضور عینی داشت. دود و دم متعفنی را که از تانگورودریم برمی خاست، یعنی ازکوهستان افراشته به دست مورگوت بر فراز آنگباند، و آسمان شمال را لکه دار می ساخت، از دور می توانستی ببینی. در سالنامه بلریاند آمده است که «دروازه های دژ مورگوت تنها صد و پنجاه فرسنگ از پل منه گروت فاصله داشت؛ دور و در عین حال بسیار نزدیک.» این جمله اشاره دارد به پل منتهی به اقامتگاه تین گول، از شاهان الف، که تورین را به پسرخواندگی پذیرفت: آنجا را منه گروت یا هزار مغاره می نامیدندکه در دوردست جنوب و شرق دور-لومین واقع بود.لیکن مورگوت متجسد بیمناک بود. پدرم درباره او نوشته است: «هر چه بر خباثت اش می افزود، و آن پلیدی را که در جامه دروغ و موجودات ددمنش می اندیشید و می پراکند، زور و توانش را در آن ها می نهاد و می گستراند، و خود هر چه بیشتر بندی خاک می شد، بی علاقه به بیرون آمدن از دژهای تاریکش.» اینچنین بود که وقتی فین گولفین، شاه برین الف های نولدور یکه و تنها به آنگباند تاخت تا مورگوت را به نبردی تن به تن بخواند، در مقابل دروازه بانگ زد: «پیش آی تو ای شاه بزدل تا بجنگیم! ای دخمه نشین فرمانروای بندگان، کذاب و نهان کار، خصم خدایان و الف ها، پیش آی تا چهره ترسانت را ببینم!» آنگاه (آورده اند) که: «مورگوت آمد، چرا که نمی توانست در برابر چشم فرماندهانش از مصاف روی برتابد.» با گروند، پتک جهان زیرین می جنگید که هر ضربتش مغاکی در خاک پدید می آورد، و فین گولفین را بر زمین کوفت. اما فین گولفین پیش از مرگ پای مورگوت را به زمین دوخت «و خون، سیاه و بخار کنان فوران کرد و حفره های گروند را پر ساخت، چنان که مورگوت از آن روز پای کشان راه می رفت.» همچنین وقتی برن و لوتین، در پوست گرگ و خفاش به ژرف ترین تالار آنگباند و تخت گاه مورگوت راه یافتند، لوتین طلسمی بر وی نهاد و او «ناگهان به زمین افتاد، همچون کوهی که بهمن وار پایین می ریزد و به سان تندر از تخت واژگونه اش بر کف دوزخ سرنگون گشت. تاج آهنینش پر طنین از سرش فرو غلتید.»
نفرین چنین موجودی که به حق می تواند ادعا کند: «اراده من بر فراز آردا [زمین] سایه گسترده و هر آنچه در آن هست، به آهستگی، اما در نهایت در مقابل خواست من سر فرود خواهد آورد.» تفاوت فاحشی دارد با نفرین موجوداتی پست تر و با قدرتی بسیار کمتر. مورگوت، فلاکت و طالع نامبارک را برای فرزندان هورین «طلب» نمی کند، و از قدرتی برتر مدد نمی جوید تا عامل اش باشد، چرا که او، یا «ارباب تقدیرهای آردا» چنان که خویش را به هورین می شناساند، اراده کرده است تا نابودی دشمن را به نیروی اراده خویش رقم زند. بدین گونه، او آینده کسانی را که از ایشان نفرت دارد، خود طرح می ریزد و به هورین نیز چنین می گوید: «اندیشه من، بر سر همه کسانی که دوست می داری، چونان ابر سرنوشت سنگین خواهد بود و آنان را به ورطه تاریکی و یاس فرو خواهد کشید.»
مورگوت برای هورین این عذاب را تمهید دیده بود که «با چشمان مورگوت ببیند». پدرم معنای این جمله را چنین بیان کرده که اگر کسی مجبور به نگاه کردن در چشمان مورگوت می شد، تصویر واقعیت را از خباثت بی انتهای مورگوت به شکلی تحریف شده قانع کننده و باورکردنی می یافت (و یا از ذهن مورگوت در ذهن خویش پذیرا می شد) و اگر هم کسی می توانست از اراده مورگوت سر بپیچد، هورین نتوانست. این البته تا حدی به خاطر عشق هورین به خانواده اش و نگرانی او از بابت ایشان بود که وادارش ساخت تا به هر منبعی برای خبردار شدن دست یازد. و نیز تا حدی به این دلیل که از روی غرور گمان می برد مورگوت را در مناظره مغلوب ساخته و می تواند از افسون نگاهش در امان باشد، یا دست کم خرد نقادانه اش را حفظ کند و واقعیت را از دروغ تمیز دهد.»
در سرتاسر زندگی تورین از زمان ترک دور-لومین و زندگی خواهرش نیه نور که هیچ گاه پدر را ندید، سرنوشت هورین چنین بود، بی حرکت نشستن بر جایگاهی بلند در تانگورودریم و تلخ کام شدن فزاینده از دست شکنجه گرش.
در قصه تورین که خود را تورامبار، «ارباب سرنوشت» نامیده بود، نفرین مورگوت را انگار باید به گونه قدرتی عنان گسیخته در نظر گرفت که پلیدی می آفریند و قربانی می جوید؛ و گفته شده که خودِ والای مخلوع نیز می ترسید از این که مبادا تورین «به چنان قدرتی دست یابدکه نفرینی که بر او نهاده بی اثر شود و او از سرنوشتی که برایش پرداخته بگریزد.» همچنین در نارگوتروند، تورین نام راستین خود را نهان می ساخت و وقتی گویندور آن را فاش کرد، بر او خشم گرفت و گفت: «با من بد کردی دوستم که نام راستینم را فاش گفتی و تقدیری که خود را از آن پنهان می داشتم بر سرم فراخواندی.» گویندور بود که تورین را از شایعات آنگباند، جایی که گویندور در آن زندانی بود، شایعه این که مورگوت نفرینی بر هورین و خاندانش نهاده است، با خبر ساخت. اما گویندور در پاسخ به خشم تورین پاسخ داد: «این تقدیر در درون توست، و نه نام تو.»
این موضوع در این داستان از چنان اهمیتی برخوردار است که پدرم حتی نام دیگری نیز برای داستان انتخاب کرده بود: نارنِ راخ مورگوت، داستان نفرین مورگوت. و دیدگاهش در این باره را می توان در جملات زیر دریافت: «این چنین به پایان رسید، داستان تورین شوربخت؛ پلیدترین کرده های مورگوت در حق آدمیان در جهان باستان.»
هنگامی که چوب ریش مری و پی پین را بر خم بازوانش حمل می کرد و از میان جنگل فنگورن می گذشت، از مکان هایی که در زمان های دور می شناخت و از درختانی که در آنجا می رست برایشان آواز خواند:

بهار در بیدزارهای تاسارینان قدم می زدم.
آه! جلوه و بوی بهار در نان تاساریون!
و من گفتم که چه خوب است.
تابستان در بیشه های نارون اوسیریاند پرسه می زدم.

آه! روشنی و موسیقی تابستان در کنار رودهای هفتگانه اوسیر!
و من فکر کردم که این بهترین است.
پاییز به جنگل های راش نلدورت وارد شدم.

آه! برگ های طلایی و سرخ و نجواگر در پاییز تائور-نا-نلدور!
بهتر از این چیزی نمی توانستم آرزو کنم.
زمستان تا بیشه زارهای کاج روی بلندی های دورتونیون بالا رفتم

آه! ای باد و ای سپیدی و سیاهی شاخه های زمستان بر روی
اورود-نا-تون!
صدای من اوج گرفت و در آسمان طنین انداخت.
و اکنون تمام آن سرزمین ها در زیر موج ها آرمیده اند،
و من در آمبارونا، در تائوره مورنا، در آلدالومه راه می روم،
در سرزمین خودم، در سرزمین فنگورن،
جایی که ریشه ها بلندند،
و سال ها انبوه تر از برگ های مدفون شده اند
در تائوره مورنالومه.

خاطره چوب ریش، «انت خاکزاد، پیر به سان کوهستان» واقعا به زمان هایی دور برمی گشت. او جنگل های باستانی سرزمین وسیع بلریاند را به یاد می آورد که در غائله جنگ بزرگی که در انتهای روزگار پیشین رخ داد، نابود شدند. دریای بزرگ، همه سرزمین های غرب کوهستان آبی، ارد لوین یا ارد لیندون، را پوشاند و غرق ساخت؛ چنان که نقشه ضمیمه شده به سیلماریلیون در شرق به این رشته کوه ها ختم می شود، حال آن که در نقشه ضمیمه شده به ارباب حلقه ها، همان رشته کوه ها در منتهی الیه غرب سرزمین میانه قرار گرفته اند؛ و سرزمین های ساحلی فراسوی این کوه ها که در نقشه به نام های فورلیندون و هارلیندون (لیندون شمالی و لیندون جنوبی) مشخص شده است، تنها بقایای سرزمینی به نام اوسیریاند، سرزمین رودهای هفتگانه یا لیندون، در دوران سوم بودند که زمانی چوب ریش در جنگل های نارون آن قدم نهاده بود.

نظرات کاربران درباره کتاب نارن ای هين هورين

خواهش میکنم کتاب سیلماریلیون رو. هم بذارید
در 8 ماه پیش توسط
کتاب خوبی بود و هست فقط اگه بتوانید کتاب سیلماریلیون رو هم بیارید دیگه پرونده کتاب های تالکین در انتشارات روزنه بسته خواهد شد
در 2 سال پیش توسط