فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب روايت عور

کتاب روايت عور

نسخه الکترونیک کتاب روايت عور به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب روايت عور

سه روز تمام باران بارید و پس از سه روز اندکی ابرها خستگی در کردند تا یک ماه دیگر دُم‌ریز ببارند. آب از سطح خیابان و کوچه بالا آمد. آب از سطح چاه و گندابرو بالا آمد. آب از سطح شهر بالا آمد و در خانه‌ها و اداره‌ها و کارخانه‌ها و میدان‌ها رسید یک جا تا کمر آدم‌ها یک جا تا سینه، جایی تا زیر گلو و غالب جاها از سر آدم‌ها و خاطره‌ها و جغرافی هم گذشت. در جایی که تقریبا حاشیه کویر نامیده می‌شود این یک حادثه نادر شمرده می‌شود که آب‌های زیرزمینی پس از آن همه غیبت تاریخی برای خوشامد گفتن به نزولات آسمانی چنین مشتاقانه فوران کرده بالا بیایند، تصادفا چنین سراسری و عاشق و فراگیر و اتفاقا به بالاتر تا بالاترین حد طاقت تنفس و بعد از آن هم.

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 0.87 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۳۲ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب روايت عور

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

یادآوری یک آغاز

نوشتن تمثیل های غالبا طنزآمیز را از سال ۴۶ شروع کردم، درست هنگامی که یادداشت های آدم پر مدعا را می نوشتم و در متن آن داستانک های چند خطی را به تفاریق در نشریات و بعد در کتاب ها چاپ می کردم. در کتاب های آقای ذوزنقه و یادداشت های بدون تاریخ، مخصوصا در «قصه های جد بزرگوار» این شیوه را دنبال کردم. شاید شکل نهایی آن قصه واره ها به طرزی در شب ملخ یا کتاب لطفا درب را ببندید آمده باشد.
انگیزه خلق این نوشته ها بیش تر با این هدف بود که در دوران شتاب گرفتن زندگی سنتی و بی حوصلگی خاص و عام، داستان اگر بتواند بی شرح و بسط، در موجزترین شکل و معنای خود ظاهر شود، کم ترین فایده اش این است که در آن یک دقیقه آماری فرصت خوانندگان احتمالی، زودتر جذب می شود.
سال ۸۱ عزم جزم کردم این شیوه را به صورتی همه جانبه بیازمایم. تمثیل و روایت های کنایی کوتاه سابقه ای هزار ساله در ادبیات ما داشت چه در داستان ها و روایات نثری و چه در ذخایر شعری خودمان. حالا می بایستی با توجه به تجربیات ادبی جهانی این قالب قدیمی را از نو زندگی ببخشیم. با این هدف شروع کردم به نوشتن تمثیل های نو. البته مرور سریع و بازخوانی ده ها دیوان و متن ادبیات داستانی غالبا عرفانی ایران برای تدارک تحقیقی در زمینه «تاریخ طنز ادبی ایران» در این تصمیم بی تاثیر نبود.
پیداست که این تمثیل ها می توانست و بایستی هرچه بی پیرایه تر باشد و برهنه شود از آرایه ها و تزیین های وصفی؛ روایتی عور باشد از تصویر واقعیتی که در خیال مشوش معاصران می گذرد. نخواستم که نمونه های پیشین کارهای خود را تکرار کنم، چه با نقل آن ها در این دفتر، چه استفاده از فوت و فن های پیشین آن داستانک ها که دیگر برایم کهنه شده بود. پس گذاشتم که ذهن آزادانه و بی پروا، یادداشت های کوتاهش را ظاهر کند که حاصلش این دفتر است.
این یادداشت فقط می تواند یادآوری زنهاردهنده ای برای آن ها باشد که هر نوشته ایرانی را، بر اثر نوعی نقیصه کهترانگاری، ارجاع می دهند به تقلید آثار غربی. انگار ارزش و جایگاه هر کاری را به اعتبار تجربه های مذکور در مجموعه های ترجمه شده می سنجند.
اگر ما در اقتصاد و سیاست و فن دنباله روی جهان مسلط هستیم، دست کم در عرصه فرهنگ، خاصه شعر و روایات فرهنگی، میراث اعجاب آوری داریم که اگر از فرهنگ های دیگر برتر نیست فروتر هم نیست. من به برابری فرهنگی ملت ها باور دارم و هیچ فرهنگی را از فرهنگ دیگر برتر یا فروتر نمی دانم چرا که انسان در هر جای جهان تصویر یگانه خود را از عالم و آدم دارد. بازنگری و نواندیشی در این میراث، می تواند ما را در موقعیتی طبیعی قرار دهد که بتوانیم با آثار آفرینشی خود در عرصه فرهنگ های مستقل جهان، داد و ستدی عادلانه و برابر داشته باشیم.

جواد مجابی
مرداد ۸۳ ـ تهران

بهار آمده بود

در باغ بزرگ شهر، بلبل های مست بر شاخساران، تعادلشان را از دست داده، درون جوی افتاده و بعضا خفه شده بودند.
پشت نرده ها گل ها چنان سرخ بودند که انگار رنگی دیگر برای شرمساری نمی شناختند.
شاعر پیری که بهار را از طریق بهاریه ها می شناخت، برای شناساندن فصل های دیگر، نومیدانه در دیوان ها سیر می کرد و عمرش چندان اعتبار نداشت تا قصاید زمستانی پیدا کند.
بهار گریخته بود بی هیچ تعبیری. گریختنش را دخترکی در اوراق دفتر خاطرات خود تعقیب می کرد. دفتر خاطرات ورق به ورق پر از حشرات نجواگر تابستانی شده بود. مادر دختر را به شلختگی متهم می کرد و دختر مادر را به تبعیض نژادی.
دخترک تمام زمستان را منتظر بلبلان مست ماند اما برای فریب بلبلان جوان گلی در باغچه اش نشا نکرده بود.
بهار دیگر رسید طوری گرم و صمیمی که تقریبا با تابستان اشتباه می شد، در سکوت ممتدی که حاکم بود ناگهان زنجره ها شروع کردند به آواز خواندن. آن ها آمدند زنجره ها را دستبند زدند و بردند. گل سرخ های پشت نرده مانده از انتظار یا که خشم رنگ باختند. بدین مناسبت بلبل ها دوباره مست کردند و یکی یکی از شاخسار طرب فرو افتادند.

تحریر اول در مجله فردوسی ـ ۱۳۴۷

این نقشه و آن شعبده

بازیافتن نقشه ای دگرگون شده، که بی ارتباطی اجزای آن یافتنش را بی معنا می کند، خاطره ساحری را در سرم بیدار کرده است که روزگاری عادت داشت با هنرنمایی شوخ چشمانه ای، نقشه ها و فضاها را از آنچه هستند به صورتی درآورد که دیگر نه عین خود هستند، نه چیز دیگر. گرچه می دانم سخن گفتن از ساحران به زمانی که روزگار آنان سپری شده است مایه ریشخند شهروندان بی حوصله است. با این همه نمی توانم از شرح آن موقعیت که پاره ای از عمرم با آن عجین شده است (در این پرونده خصوصی) تن زنم تنها بدین خاطر که عقل سلیم آن را باور نمی دارد.
آن ها که از این واقعه آگاهند به رغم تعبیرهای متفاوتی که هر یک به فراخور دانسته های پژوهشگرانه یا حد خیالبافی هاشان ابراز کرده اند دست کم در یک نکته اصلی وحدت نظر دارند:
«دستی که آن نقشه را دگرگون کرد از تمامی نیروی خود برخوردار نبوده است.»
یکی از آن ها که همسایه باغ ما هم هست می گوید: «وقتی ساحر شهیر انگشتانش را بر نقشه رنگین قدیمی نهاد و آن همه راه و کوه و شهر و دریا خطوط نشانه را، به اشاره ای سحرآمیز به چمن سر سبز سراسری تبدیل کرد، معلوم نشد به علت فرتوتی، مهارتش در کیمیاگری کاهش یافته بود یا این که حتا در آخرین روزهای عمر هم به هر دلیل نتوانسته بود به منتهای دانش و اقتدار معجزآفرینش برسد که کارش را درست و کامل انجام دهد، چرا که وقتی نقشه محدوده باستانی ناگهان شکل و رنگ چمن گرفت این تغییر ظاهر صورت نهایی نیافت و شعبده ناقص ماند. یک بیننده عادی هم می توانست با کم ترین دقت زیر پوشش سبز شفاف چمن انبوهی از اعداد ثابت را مشاهده کند که هر گروه به رنگی حدودی را برای خود مشخص می کرد و با دقت بیش تر زیر آن اعداد فضایی را با عمق چند متر بیابد که از خون روشن لبریز بود و ماهیان سیاه و کبود و زردی در آن خون موجزن شناکنان به هر سو چرخان بودند و پر رنگ تر شدن خون در انتهای ژرفا به نزدیک بینان اجازه نمی داد که لایه های زیرتری را هم کشف کنند که می توانست در عمق نقشه هنوز به جا مانده باشد.
همسایه اندیشید فضای زیر چمن باید سخت باشد مثل خاک نه مثل خون، که سبزی گیاه بر آن دیر بپاید. دید با این که باور ندارد اما زیر چمن را مخالف عادت های طبیعت می یابد. تنها بدین خاطر که به چشم می بیند باور می کند چیزی را که نبایستی باور می کرده است.
کف دستش را روی چمن گذاشت. کف چمن فرو رفت مثل طلق سبز کشدار. نعره هایی از دوردست آمد. پنداشت آن پایین ترین باید جزیره بوزینگان باشد، درست زیر لایه مغاره ها و گاوماهی و آدم های نخستین. آن جا که مار فریبکار، ظلمت را برای عروسی اش با ماه پریده رنگ آرایش می کند.
تا کف دستش را از روی چمن برداشت از جای پنج انگشتش بر سطح چمن ماهتاب جوشید و در آن باریکه های روشن هزاره ها رقم به رقم جابجا می شد و رد آن ها سایه ای به شکل مار به جا می نهاد.»
پژوهشگر جوان متجددی که تازه با او آشنا شده ام باور دارد:
«ساحر احتمالاً می خواسته و توانسته است از آغاز به یک حرکت، همین لایه های گوناگون را منطبق بر هم، عین یک تجسم کوبیستی، بیافریند. آن اعداد اما نشانه گذر سال ها یا تعداد آدمیان و حتا نشانگر وقایع تاریخی نیست بلکه می تواند یادآور دفعاتی باشد که گورهای قربانیان زیر و رو شده است. عدد حاکی است که بر گورستان قدیمی شهری نو بنا شده است و شهر باز به دیرگاهی گوری سراسری شده است تا دوباره بر آن شهری نوتر بنا شود که آمادگی دگرگونی به گورستانی عظیم را داشته باشد. وجود هر گروه از اعداد که به حساب سیاق نگاشته شده است با ماهیان ریزی که در دریای خون آن زیرها شناورند بی ارتباط نیست. این ماهیان نه روح قربانیان و شهیدان و هلاکت یافتگان بلکه خود آن ها هستند که با تمامیت حیات کالبدیشان دیده می شوند منتها تموج و ژرفای خون آن ها را از دور چنین ناساز و بی اندام چون آبزیان کوچک زرد و کبود وانمود می کند.»
گفتم: «وقتی می گویی احتمالاً یعنی این که خودت هم قطعا بدین نظر باور نداری تا چه رسد که مرا هم قانع کنی.»
«گفتم احتمالاً چون نمی خواهم خودم یا تو را ــ حتا آن ها را که بعدا در این قضیه به کنجکاوی خواهند پرداخت ــ در تصویری ثابت میخ پرچ کنم که اگر روزی خلاف آن ثابت شد راه بیرونشد از آن چارچوب را نداشته باشیم.»
گفتم: «از ساختن وضعیتی که تقریبا بی فایده یا گیج کننده است چه در نظر داشته است؟ به واقع نمی خواسته نقشه ای کهنه را به چمنی سرسبز و دل انگیز تبدیل کند یا نتوانسته است و چیزی از این میان بیرون زده است که ساکنان آن نقشه تا ابد در موقعیتی دشوار گرفتار باشند؟ چون تصور این همه قساوت یا تناقض در یک شعبده معمول می تواند هر بیننده متفکری را به جای فکر کردن به خنده بیندازد.»
سرش را به حالت تفکر پایین انداخت و چند بار به چپ و راست حرکت داد و به نفی و انکار حرکاتی ظاهر کرد و زیر لب گفت: «یک احتمال دیگر هم هست.» وقتی نگاهش را به چشمان من دوخت تا احتمال تازه اش را توضیح دهد، هوشمندانه لب ورچید و به رغم اصرار من از شرح آن احتمال خودداری کرد.
در آخر گفت: «شاید دهر، شاید طبیعت.»
پرسیدم: «می تواند چیز دیگر باشد چیزی که بتوان آن را به هر کسی توضیح داد؟»
طوری نگاهم کرد که از آن نه معنی انکار حرف خود را می فهمیدم، نه اطمینانی بدان حاصل می شد.
سال ها بعد با یک متخصص معدن آشنا شدم که شهرت فراوانی در ژرفکاوی زمین های بایر داشت اما تنها کتاب چاپ شده اش را که در همان دیدار اول امضا کرد و به من داد دیوان غزلیاتش بود که از فرط غلط های چاپی و افتادگی های عمدی، معلوم نبود معشوق ستایش شده در آن اشعار خودش بوده یا نه؟
او بود که از آخرین جمع بندی نظریات در باره تبدیل نقشه باستانی به محیط سبز مرا آگاه کرد:
«عده ای معتقدند و دیرین شناسان هم نظرات آن ها را تایید می کنند که هیچ شعبده ای در کار نبوده است. آن وضعیت چمن و دریای خون و ماهیان و بعد فضاهای دیگر زیر صفحه شفافی قرار داشته است که به شکل نقشه طراحی شده بود، طوری که تا روی چمن قرار می گرفته است از یک زاویه آن فضاها پوشیده می ماند. وقتی این صفحه ورانما برداشته شد آن چمن و اعداد و ماهیان و...»
«به لایه های دیگر هم اشاره...»
«بله، از وقتی که شما در جریان آن قضایا بوده اید گمانه زنی تازه ای انجام گرفته. اتفاقا آن ها...»
«کی ها؟»
«چه می دانم، آن ها دیگر. می گفتم که چیزهای دیگری کشف شده که کل واقعیت آن چمن را دگرگون کرده است. مثلاً آن ها در پیشروی های زمانمندشان به چند مغاره باستانی برخوردند که رو به مشرق کنده شده بود.»
«زیر دریای خون؟»
«بله. آن ها با دستگاه های درون کاو مدرنی که خریده بودند در انتهای اکتشافات، مشاهده کردند که هنوز درون غارها افرادی بی خبر از فضای پیرامون و آن هوای محبوس، با خیال راحت زیر کرسی نشسته و به برنامه های آموزشی و تفریحی تلویزیون گوش هوش سپرده اند.»
«از چه راهی تغذیه می کرده اند آن زیر؟»
«با خوردن همدیگر.»
یک روز صبح زود تا به دفتر کارم در خبرگزاری رسیدم، پرینت های نقشه ای را با تمامی جزییات روی میزم دیدم و منشی ام توضیح داد که به محض رسیدن دیده که مونیتور روشن مانده از دیشب، به تکرار خبر می داده که اطلاعات تازه ای را باید دریافت کنیم. تا دگمه دریافت را زده نقشه ها پیاپی روی مونیتور آماده پرینت بوده است.
هر برگ حاوی جزییات دقیق و بزرگ شده نقشه ای آشنا بود که از مدت ها پیش به خاطر داشتم و کم کم وضوح و اندازه هایش رو به فراموشی می رفت.
پرسیدم: «فرستنده پیام را شناختی؟»
«نشانی ای در کار نبود.»

۱۴ فروردین ۸۰ ـ تهران

نظرات کاربران درباره کتاب روايت عور