فیدیبو نماینده قانونی انتشارات روزنه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب معبد عشق

کتاب معبد عشق
مجموعه اشعار

نسخه الکترونیک کتاب معبد عشق به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۳,۷۵۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب معبد عشق

معشوقه بسامان شد تا باد چنین بادا کفرش همه ایمان شد تا باد چنین بادا از طبع و ذوق آتش چنین بیرون آمده است: دی رفت و بهاران شد تا باد چنین بادا گل باز به بستان شد تا باد چنین بادا بلبل که بسی خاموش بی‌دولت گل می‌زیست دستان و غزل‌خوان شد تا باد چنین بادا آن باده جان‌پرور بی‌جام و قدح یکسر در کاسه رندان شد تا باد چنین بادا این عقل صلاح‌اندیش از کفر به دین آمد ابلیس مسلمان شد تا باد چنین بادا یاری که شکست آخر پیمان وفاداری با ما سر پیمان شد تا باد چنین بادا این جوهر ظلمانی زآن نفخه رحمانی شاهنشه و سلطان شد تا باد چنین بادا در کعبه دل «آتش» تا عشق صلایی زد بتخانه جانان شد تا باد چنین بادا

ادامه...

بخشی از کتاب معبد عشق

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



۵۷

دشمن شود ار مرا همه خلق جهان
برخیزد اگر به کینه ام کون و مکان

تا دوست تویی مرا غمی نیست به دل
نه بیم ز دوزخ و نه شوقی به جنان

۵۸

رفتند چو دوستان یکرنگ همه
گیتی شده با فراخیش تنگ همه

افسرده دلم بیار ساقی جامی
مطرب بنواز حالیا چنگ همه

۵۹

ساقی بر ما زآن می گلرنگ بیار
گر صلح بُوَد زمانه ور جنگ بیار

زآن تلخوشی که آورد بی خبری
فارغ کندم ز نام وز ننگ بیار

۶۰

آمد گل سرخ باز در باغ و چمن
با فصل بهار نو شد این مام کهن

ما را که نویی نیست دراین دیر خراب
بگذشت بهار عمر پس وای به من

۶۱

والعصر که آدم از زیان کاران شد
الاّ که به عهد دوست هم پیمان شد

از یمن قمار هستی این کافرکیش
در مذهب عشق از نکوکاران شد

۶۲

بر خوان زمانه میهمانیم همه
وز منزل خویش بی نشانیم همه

این کودکی و جوانی و پیری و مرگ
راهی ست که ما در آن روانیم همه

۶۳

ای خاک درت سرمه بینایی من
وی چهره تو باغ تماشایی من

بر عاشق بی قرار چه نام و چه ننگ
پر کن همه جا حدیث رسوایی من

۶۴

باز آ که بهار و باغم ای دوست تویی
در ظلمت شب چراغم ای دوست تویی

گر داغ عبادتی ندارم به جبین بر
سینه نشان داغم ای دوست تویی

۶۵

گفتم شبی ای نگار جان پرور من
ای سایه دولتت همه بر سر من

زآن باده که داده ای به خاصان درت
یک جرعه شبی بریز در ساغر من

۶۶

پروین که سخن ز عشق و عرفان می گفت
نی ز عالم تن، ز عالم جان می گفت

فارغ ز تعینات این دنیی دون
رندانه حدیث زلف جانان می گفت

۶۷(۱۴)

پروین گهر تاج درخشان ادب
در کشور دل شمع فروزان ادب

از «اُدعُ الی سبیلِ ربِّک» همه عمر
بنهاده طعام وحی بر خوان ادب

۶۸

تا خیمه به بارگاه خواجو زده ایم
گویی قدمی به باغ مینو زده ایم

بی ساغر و جام، باده ها از می عشق
فارغ ز جهان پرهیاهو زده ایم(۱۵)

۶۹

در دولت گل باده گلرنگ خوش است
آن یارکه خوش نوازدم چنگ خوش است

آن رند قلندری که فارغ کندم
از کفر و ز دین و نام و از ننگ خوش است

۷۰

هر چند که موسم بهار است
بی روی تو گل به دیده خار است

باز آ که خزان با تو بودن
خوشتر ز هزار نوبهار است

۷۱

رفتی ای دوست گر از دیده من
در دلم مِهر تو برجاست هنوز

باز در خلوت تنهایی من
خاطرات تو چه زیباست هنوز

۷۲

دلم تنگ، دلم تنگ، دلم تنگ
دلم خواهد که با عالم کنم جنگ

چنان افسرده حالم ساقی امشب
که می ریزم به خاک و بشکنم چنگ

۷۳

بیا ساقی که ایام بهاره
دلم از ذوق مستی بی قراره

خوش آن صاحبدلی کو در بهاران
میش در جام و یارش در کناره

۷۴

بیا ساقی بهار آمد گل آمد
به شوق گل هزاران بلبل آمد

بزن مطرب که سرخوش پای کوبیم
که ساقی مست با جام مل آمد

۷۵

تنهایی می دهد مرا رنج
خواهان مصاحبی سخن سنج

گر هم سخنی چنین بیابم
خوشتر که مرا هزارها گنج

۷۶

دل تا ز تو بی وفا رمیده
دور از تو به کنجی آرمیده

از محنت دشمنان چه نالد
از دوست محبّتی ندیده

پیشگفتار



از دوران کودکی مرا با پدر انسی و الفتی تمام بوده و دست در دست پدر همه جا در کنار او بودم و از همان دوران کودکی از مصاحبت و گفتار شیرین و پند و اندرز حکیمانه آن پدر بزرگوار لذّتی وافر داشتم و همیشه در زمینه ادبیات و سرودن شعر، استاد راهنما و مشوّق من بودند و همچنین سایر فرزندان را به خواندن مثنوی الاطفال و گلستان و بوستان سعدی و کتاب خواجه شیراز تشویق می فرمودند، و بهترین تفریح ما در دوران کودکی در شب های بلند زمستان مشاعره با پدر بود و به مرور زمان از زندگی شیرین درس های عملی از بی نیازی و آزادگی و مهربانی و خدمت به خلق که:

بیا تا شمع هم، پروانه هم، یار هم باشیم
در این صحرا گل هم، خار هم، گلزار هم باشیم

الهی دشمنان دادند دست دوستی با هم
چرا ما دوستان پیوسته در پیکار هم باشیم

الهی قمشه ای

و دور بودن از زیب و زیور و ظواهر زندگی را به ما می آموختند و می فرمودند:

اصل گوهر چیست سنگی کرده رنگ
تو چنین سنگین دل از سودای سنگ

عطّار

و در کنار آن گرایش به امور معنوی و تحصیل علم و دانش که:

خاتم ملک سلیمان است علم
جمله عالم صورت و جانست علم

آدمی را زین هنر بی چاره گشت
خلق دریاها و خلق کوه و دشت

بُوالْبَشَر کو عَلَّمَ الاسما بَگست
صدهزاران علمش اندر هر رگ است

مولانا

و تزکیه نفس و صیقلی کردن آیینه وجود از زنگار تعینات عالم خاک تا به جهت این صیقلی نور الهی در آن متجلی گردد توصیه می فرمودند و این شعر مولانا را با صدای خوش زمزمه می کردند:

آینه ات دانی چرا غمّاز نیست
زآنکه زنگار از رُخَش ممتاز نیست

رو تو زنگار از رخ او پاک کن
بعد از آن، آن نور را ادراک کن

سالها بایست تا دم پاک شد
تا انیس و محرم افلاک شد

گفت پیغمبر به مولایم علی
صیقلی کن صیقلی کن صیقلی

مولانا

و گاه حقایق و لطایف شیرین عشق و عرفان را آمیخته با شاهد مثالهایی از شاعران بزرگ به ما درس می دادند، اما چه زود آن روزگار شیرین سپری شد و دوران کودکی و جوانی به سر آمد و امروز سالهاست از رحلت آن پدر بزرگوار می گذرد و من گاه و بی گاه با خاطرات آن روزگار خود را شاد می دارم.

یکی عیش گذشته یاد می کرد
بدان تاریخ دل را شاد می کرد

نظامی گنجوی

مهدیه الهی قمشه ای

ساقی نامه

ساقی نامه

بیا ساقی ای یار صاحبدلان
صفای دل و دیده مقبلان

ز خمخانه عشق جامی بیار
ز پیر مغانم پیامی بیار

بگو وصف یاران بیداردل
که چون دل گسستند از این آب و گل

از آن عاقلانی که دیوانه اند
به دیوانگی رند و فرزانه اند

از آن باده نوشان صهبای عشق
که جان داده در نقد کالای عشق

بگو تا که جانم به هوش آوری
دلم فارغ از نیش و نوش آوری

بیا ساقی ای جان فدای تو باد
بده جرعه ای می که گردیم شاد

بده می که در بیخودی شادی است
همه مستی و وجد و آزادی است

به جام سفالی شرابی بریز
به آهنگ چنگ و ربابی بریز

که حالی دهد می به آهنگ چنگ
در آن بیخودی فارغ از نام و ننگ

بیا ساقی ای مونس جان من
شبی تا سحر باش مهمان من

که بی دوست خالی ست کاشانه ام
ز غم گشته لبریز پیمانه ام

در این تیره زندان به شام فراق
ز دل برکشم ناله اشتیاق

به امید روزی که بس شاد دل
زنم خیمه بیرون از این آب و گل

گر آگه ز گلزار جانان شویم
از این شهر خاکی بس آسان شویم

سرابی ست لذّات دنیای دون
بسی کرده اند عاقلان آزمون

دهند عمر نوح ار به همراه گنج
از این هر دو ای دل درافتی به رنج

بیا تا سپاریم با جان و دل
ره و رسم یاران بیداردل

ز اوهام گیتی بشوییم دست
نشینیم در جمع رندان مست

شبی فارغ از غم بنوشیم می
بخندیم بر ملک کاووس کی

ساقی نامه

به یاد پدر

شبی را که جمعیم با یاد دوست
مغنّی به سازی نوازی نکوست

شبی را که از یاد آن رادمرد
به لب خنده داریم و در سینه درد

در این شب ز فقدان آزاده ای
بس افسرده ام ساقیا باده ای

به رندان بده زآن می سینه سوز
که با یاد یاری شب آریم روز

به رندان بده زآن می تابناک
که بر ما حلال است این آب پاک

از آن می که بخشد صفایی به جان
ز آلودگی پاک دارد روان

از آن می که دردم مداوا کند
غم از دل بَرَد، دیده بینا کند

مغنّی بزن نغمه ای سوزناک
که فارغ کنی جانم از آب و خاک

مغنّی نوایی که جانی دهد
بر این جسم خاکی روانی دهد

به رقص آوَرَد جان هشیار را
نشانی دهد بی نشان یار را

بزن مطرب آهنگ جانسوز عشق
بگو با نوای دل افروز عشق

ز اوصاف آن رند آزاددل
که جان را بپرداخت زین آب و گل

بیانش همه درس اللّه بود
چو نوری به دل های گمراه بود

چو گل خنده می زد به هنگام غم
نبودش به گیتی غم بیش و کم

که آزادمردان راه خدا
نکردند بر دوست چون و چرا

دگرباره ساقی بده جام را
به یاران می لعل گلفام را

به مصداق حالی در این انجمن
چه خوش گفت آن رند شیرین سخن

به مستان نوید سرودی فرست
به یاران رفته درودی فرست

ز «آتش» به پیمانه ای یاد کن
دل آزرده ای را ز خود شاد کن

ساقی نامه

بده ساقی امشب ز جام رحیل
که فارغ کنی جانم از قال و قیل

عزیزان چو بستند بار سفر
چرا من بمانم در این رهگذر

چو رفتند یاران بیداردل
دلا چند سرگرم این آب و گل

همه عمرت اندیشه خورد و خواب
تو را بازدارد ز راه صواب

بده ساقیا زآن می سینه سوز
که تا شام هجران رسانم به روز

بده می که از دوری دوستان
همه خار بنمایدم بوستان

مغنّی بزن تا غم روزگار
گذارم بر این چرخ ناپایدار

ساقی نامه

در میلاد باسعادت پیاکبر گرامی اسلام (ص) سروده شد

ای گوهر تابناک هستی
روی تو جواز می پرستی

ای صدرنشین آفرینش
رخسار تو باغ اهل بینش

ای ساقی بزم می پرستان
وی آینه جمال یزدان

ای فقر تو فخر پادشاهان
وی پشت پناه بی پناهان

ای ختم رسالت الهی
زیب تو مقام پادشاهی

با نام تو آدمی شرف یافت
در ظلمت بی رهی هدف یافت

ای مست شراب لی مع اللّه
زآن باده نه دیگری ست آگاه

زآن باده به جام عاشقان ریز
چون نیست ز کان جود پرهیز

ما را به شفاعتت نیاز است
گفتی در لطف دوست باز است

و زمانی شعر او حاصل طبع آزمایی از اشعاری بوده است که از بزرگان پیشین در دل داشته و او را به وجد آورده که به سبک و سیاق و بهره مندی از مفاهیم و مضامین بلند و عرفانی آنان خود قطعه ای بسراید. برای مثال بازتاب غزل معروف مولانا به مطلع:

معشوقه بسامان شد تا باد چنین بادا
کفرش همه ایمان شد تا باد چنین بادا

از طبع و ذوق آتش چنین بیرون آمده است:

دی رفت و بهاران شد تا باد چنین بادا
گل باز به بستان شد تا باد چنین بادا

بلبل که بسی خاموش بی دولت گل می زیست
دستان و غزل خوان شد تا باد چنین بادا

آن باده جان پرور بی جام و قدح یکسر
در کاسه رندان شد تا باد چنین بادا

این عقل صلاح اندیش از کفر به دین آمد
ابلیس مسلمان شد تا باد چنین بادا

یاری که شکست آخر پیمان وفاداری
با ما سر پیمان شد تا باد چنین بادا

این جوهر ظلمانی زآن نفخه رحمانی
شاهنشه و سلطان شد تا باد چنین بادا

در کعبه دل «آتش» تا عشق صلایی زد
بتخانه جانان شد تا باد چنین بادا

و گاه سیر عاشقانه او در دیوان خواجه شیراز بصورت سایه ای در کلام او دیده می شود.

ساقیا آمدن عید مبارک بادت
وآن مواعید که دادی، نرود از یادت

حافظ

ساقیا دی شد و ایام بهاران آمد ز
چمن زاغ برون رفت و هزاران آمد

بهر بینایی عشّاق در این ظلمت خاک
گردی از موکب خورشیدسواران آمد

آتش

ساقیا فصل بهار است بیاور جامی
نیست در دور فلک خوشتر ازین ایامی

دفتر هستی ما را به می ناب بشوی
آنچنان کز منِ دلخسته نماند نامی

آتش

نوبهار است در آن کوش که خوشدل باشی
که بسی گُل دمد از خاک و تو در گِل باشی

حافظ

نوبهار است بیا خیمه به گلزار زنیم
باده ای روح فزا از می دیدار زنیم

روشنایی چو در این باده انگوری نیست
شامگاهی درِ میخانه عطّار زنیم

دیده از غیر ببندیم و شبی از سر سوز
حلقه ای بر در آن محرم اسرار زنیم

آتش

آتش در شعر خویش بی پروا از می و مطرب یاد می کند همانگونه که زلیخا از یوسف، و او را به زبان رمز به هزار نام می خواند:

آن زلیخا از سپندان تا به عود
نام جمله چیز یوسف کرده بود

گر بگفتی موم زآتش نرم شد
این بدی کآن یار با ما گرم شد

گر بگفتی مه برآمد بنگرید
ور بگفتی سبز شد آن شاخ بید

گر بگفتی چه همایون است بخت
ور بگفتی که برافشانیم رخت

صدهزاران نام اگر برهم زدی
قصد او و خواه او یوسف بدی

او هم در یک رباعی مقصود خود را از می و مطرب به صراحت بیان کرده و می گوید:

گر می گویم مراد و مقصود تویی
وز مطرب و چنگ و بربط و عود تویی

هر جا سخنم به هر زبانی که رود
ای قبله جان و دیده معبود تویی

و گاه شراب برای او حضور دوست و دیدار یاران اهل دل است که شیخ شبستر گفت:

شرابی خور که جامش روی یار است
پیاله چشم مست میگسار است

و او در آغاز قصیده ای در ستایش بانوی اصفهانی به این شراب اشاره می کند:

آمد بهار و فصل گل افشانی
ساقی بیار باده روحانی

زآن آب آتشین که فروشوید
از جان و دل کدورت ظلمانی

زآن آب آتشین که از آن برقی
در طور دید موسی عمرانی

زآن باده ای که اهل صفا نوشند
ظاهر به ماه روزه نه پنهانی

آن کیمیای اهل سعادت را
از جام روی دوست کن ارزانی

همان شرابی که یعقوب از جمال یوسف می نوشید و مست می شد.

صورت یوسف چو جامی کرد خوب
زو پدر می خورْد صد باده یْ طروب

آتش در شعر خود گاه این عقل مصلحت اندیش و منافع طلب را مورد نقد قرار می دهد، عقلی که مولانا فرمود:

عقل اگرچه زیرک است و نکته دان
قبله اش دنیاست او را مرده دان

مولانا

خیمه بر ملک جنون زن که تو را دولت عقل
آخرالامر به گرداب بلا خواهد بُرد

آتش

رندیم و لاابالی وز نام و ننگ خالی
با عقل مصلحت بین ما را چه کار باشد

آتش
***
از عقل ز عاشقان چه پرسی
ما راهی وادی جنونیم
***
ای صلای عشق در ساز تو خوش
ما که رستیم از بلای عقل و هش
***
زین عقل صلاح اندیش، صدبار جنون خوشتر
ما در پی زنجیری زآن زلف پریشانیم

آتش همچنین گاه گاه به مناسبت بعضی از کنگره ها که برای شاعران بزرگ پیشین برگزار می شده قطعاتی سروده است که اغلب از مضامین بلند عرفانی و تشبیهات و استعارات دلپذیر برخوردار است، از جمله مثنوی زیر در ستایش عطّار که از معانی عارفانه و کلام گستاخ و بی پروای عطّار بی نصیب نیست:

عالمی از باده عطّار مست
کرده افیون در خم بالا و پست

خُم کجا دریای لبریز از شراب
جام دل خواهد که ریزد بی حساب

آن میی کو مایه هشیاری است
خوابِ آن خوشتر ز صد بیداری است

عارفی صاحبدلی آزاده ای
دین و دل در عشق جانان داده ای

فارغی از نام و ننگ و کفر و دین
عاشقی وارسته از شک و یقین
***
یا غزلی که به مناسبت کنگره خواجو در کرمان سروده و مضامین متناسب و ظریفی در آن درج کرده و با طنز لطیفی غزل را به پایان برده است.

در کنگره خواجو دستان و غزل خوانیم
با خطّ امان از چرخ در خطّه کرمانیم

گسترده بساطی خوش، از قول و غزل خواجو
بر خوانِ چنین فضلی جمعی همه مهمانیم

گر شعر لسان الغیب طرز سخن خواجوست
چون خواجه چنین فرمود ما تابع فرمانیم

هم خواجه و هم خواجو از صدرنشینانند
تا ملک سخن برجاست گویند که سلطانیم

این تفرقه ها بر ما از عالَم تن خیزد
در عالَم جان باز آ آنجا همه یکسانیم

زین عقل صلاح اندیش صد بار جنون خوشتر
ما در پی زنجیری زآن زلف پریشانیم

ساقی بده جامی خوش زآن باده که جان بخشد
پیمانه لبالب کن بر خوانِ کریمانیم

یاران موافق را دیدار چه خوش باشد
در شام خزان با دوست چون صبحِ بهارانیم

«آتش» سخنت هر چند از عالَم دل خیزد
در محضر استادان چون زیره به کرمانیم

پرجذبه ترین اشعار او قطعاتی است که به ذوق استادان موسیقی این روزگار چون استاد حسن کسایی و استاد ذوالفنون و غیره اغلب بالبداهه در محفل اجرای موسیقی سروده است که وصف هر نوازنده صاحبدل و خوش پنجه ای است. این اشعار از مضامین لطیف و روانی و سلامت کلام برخوردار است، در تعبیرات او که باز انعکاس سخن عارفان پیشین است موسیقی یادآور عهد الست است، همان عهدی که خواجه شیراز ما را از شکستن آن برحذر می دارد می فرماید:

پیر پیمانه کش ما که روانش خوش باد
گفت پرهیز کن از صحبت پیمان شکنان

حافظ

یاد آوَرَد ما را از آن روزی که با دوست
قالوا بلی گفتیم با صد بی زبانی

آتش

و موسیقی دانان حقیقی هم خود مست شراب عشقند و هم شنوندگان را به جرعه ای از آن شراب مست می کنند:

جرعه ای نوشیدی از جام الست
ساز تو زآن باده ما را کرد مست

مستی ما از شراب تاک نیست
این چنین مستی در آب و خاک نیست

موسیقی روزنه ای است تا آدمی فارغ از سود و سودای عقل، دوست را مشاهده کرده و با او راز و نیاز کند:

دیدی که نوای مطرب امشب
در دل چه قیامتی به پا کرد

این عقل اسیرِ چند و چون را
با مذهب عشق آشنا کرد
***
دیدی که نوای مطرب امشب
ما را به ضیافت خدا برد

بی طیّ طریق عاشقان را
در محضر یار آشنا برد
***
دیدی که نوای مطرب امشب
از عهد الست رازها گفت

از کبر و غرور و ناز معشوق
وز عاشقی و نیازها گفت
***
دیدی که نوای مطرب امشب
آموخت به زهره دلبری را

در پرده نوای عاشقی زد
وز پرده دری نداشت پروا
***
دیدی که نوای مطرب امشب
بی می همه مستی آفرین بود

چون تلخ وشی که گفت حافظ
بر کام من و تو دلنشین بود

بدین سان مجموعه اشعار آتش، وامی است که از معارف اسلامی و سنّت شاعران بزرگ و سیر عاشقانه او در میخانه ادب فارسی گرفته شده است و رایحه ای است که از این شراب به مشام او رسیده است.

درود بر آتش دلان جهان باد
حسین الهی قمشه ای
فروردین ۷۸

مدح عزیزان

طفل عشق

دیری ست صدای آشنا نیست
بی روی تو خانه را صفا نیست

آدینه شب است و جمع یاران
هرچند که بی رُخت ضیا نیست

ما تشنه و بر دیار مغرب
آن آب حیات را روا نیست

ای چشمه لایزال دانش
قدر تو به روزگار ما نیست

سِحری است در آن کلام شیرین
بر گوش که نغمه سما نیست

بر شادی «طفل عشق» پرمهر(۱۹)
آن کیست که دست بر دعا نیست

«پروین» که به خوان علم امروز(۲۰)
بی سکه مُهر او غذا نیست

بر شاهد و شادی آن عزیزان(۲۱)
مهری ست به دل که برملا نیست

ایام فراق را چه داند
آن را که به هجر مبتلا نیست

با این همه روزگارتان شاد
پیوسته جهان به کامتان باد

نقد عمر(۲۲)

نقد یک عمر جوانی تو فریبای منی
خوشتر از گن نهانی تو فریبای منی

بر من از گردش ایام ملالی چو رسد
همه از دیده بخوانی تو فریبای منی

در جهانی که همه در پی عقلند و صلاح دهی
از عشق نشانی تو فریبای منی

گر نشیند به هزاران غم دل پیش تو دوست
ز غمش بازرهانی تو فریبای منی

روی زیبای تو چون مریم عذراست مرا
به دل این دانم و دانی تو فریبای منی

«آتش» از آتش دل گفت نه از کلک سخن
نیست حاجت به بیانی تو فریبای منی

محمّد فرید(۲۳)

فرید من که سراپا صفای صبح بهاری
مباد ای گل من در کنار دست تو خاری

جهانی ار همه جنگ است باز بر سر صلحی
در این زمانه بیگانگی تو همدم و یاری

به جمع و محفل یاران چو دوستانه درآیی
گهی چو سوسن خاموش و گاه همچو هزاری

صفای کودکیت هست در بهار جوانی
درون سینه دلی پاک همچو آینه داری

مرا که نقد جوانی جمال روی تو باشد
بیا که با تو بگیرد دل رمیده قراری

فرید دلبندم

روی سخن ای فرید دلبند
با توست ز مادری به فرزند

ای مایه شادمانی من
سردفتر زندگانی من

ای بوی گل و بهار و باغم
در شام سیاه دل چراغم

دیدار تو نور دیده من
مهرت غزل و قصیده من

ای شادی من ز شادی تو
تلخیم ز نامرادی تو

دریاب که عمر در گذار است
بی مهری چرخ آشکار است

تا هست بهار عمر بشتاب
قدر گهر وجود دریاب

زین دنیی سفله برحذر باش
در سایه دوست زین شرر باش

گر دوست تو را پناه گیرد
بر آفت چرخ راه گیرد

گر شادی بردوام خواهی
وز دنیی سفله کام خواهی

در شادی کام دیگران کوش
هرگز مکن این سخن فراموش

گر دفتری از حساب خالی ست
اندیشه بهره زآن خیالی ست

ور زآنکه تو را هوای نام است
دل در پی عزّت و مقام است

در دانش و علم سربلندی ست
نقدی که کمال سودمندی ست

ما را که گذشت زندگانی
دوران سلامت و جوانی

بگذشت حدیث نوش و نیشم
در گوشه انزوای خویشم

ساقی ز شراب عشق درده
ما را دو سه جام بیشتر ده

تا زاد سفر کنم به شادی
شویم همه نقش نامرادی

سیمای عزیز(۲۴)

سیمای عزیز همچو جانی
خوشتر ز بهار جاودانی

آیینه بی غبار جانت
از دوست بسی دهد نشانی

آواز تو خوشتر از هزاران
چون نغمه عشق آسمانی

مهرت نه به دل نشسته امروز
دارد ز الست داستانی

ساقی ز شراب روی یاران
می ریز چو آب زندگانی

کز سود و زیان ملک هستی
ماییم و حضور همزبانی

هرچند در این کویر ایام
پژمرده گیاه شادمانی

«آتش» غم روزگار بگذار
تا هست حدیث مهربانی

شهرزاد عزیز(۲۵)

شهرزاد قصّه گوی ما کجاست
خانه خالی از صدای آشناست

ای همه شور و همه غوغای ما
طوطی شیرین شکرخای ما

ای وجودت شمع جمع دوستان
شاد و سرخوش چون بهاری بی خزان

ای فضای خانه را چون بوی عشق
همچو آهنگ خوش دلجوی عشق

در دلی هرچند دوری از نظر
خرّم آن روزی که بازآیی ز در

با تو ما را خوشترین دیدار باد
هرکجا هستی خدایت یار باد

در ستایش هنرمندان

مستی ما از شراب تاک نیست

ذوالفنونا سِحرآسا می زنی
راه دل ها را چه زیبا می زنی

ای چراغ افروز بزم دوستان
صد بهار آورده در فصل خزان

ای ز شورت گشته شیرین کام ما
جرعه ای خوش ریختی در جام ما

جرعه ای نوشیدی از جام الست
ساز تو زآن باده ما را کرد مست

مستی ما از شراب تاک نیست
این چنین مستی در آب و خاک نیست

بردی از ظلمت سرای آب و گل
دوستان را در بهشت جان و دل

ای صلای عشق در ساز تو خوش
ما که رستیم از بلای عقل و هش

از زبان مولوی آن پاک زاد
آفرین بر دست و بر بازوت باد

ما مست سه تار ذوالفنونیم
مستند ز باده گر حریفان

ما مست سه تار ذوالفنونیم

استاد چو می نوازد از دل
فارغ ز جهان چند و چونیم

در وصف سماع دلنوازش
ما نیز چو دیگران زبونیم

تا باز به ساز او نشینیم
بی صبر و قرار و بی سکونیم

از عقل ز عاشقان چه پرسی
ما راهی وادی جنونیم

مستیم نه از شراب انگور
ما مست سه تار ذوالفنونیم

ساقی نامه

بده ساقیا باده لعل فام که
گردون نگردد همیشه به کام

بده می که این چرخ نیلوفری
زمانی است سرگرم دون پروری

در این برهه از گردش روزگار
نبینی ز اهل خرد کامکار

کنون دوره جهل و نادانی است
چو خورشید پیدا نه پنهانی است

بده جامی ای ساقی خوبروی
که تا لب ببندیم از این گفتگوی

نه از دست گردون شکایت کنیم
نه زاحوال دونان حکایت کنیم

بیا ذوالفنون سازی آغاز کن
در شور و وجد و طرب باز کن

بزن ذوالفنون تا که گردیم مست
گذاریم پا بر سر آنچه هست

از این می چو نوشیم در جام دل
بشوییم از دل غم آب و گل

بزن ذوالفنونا که خوش می زنی
برون ز عالم پنج و شش می زنی

بزن ذوالفنون تا ز غم وارهیم
به مستی همه سر به صحرا نهیم

چو سرخوش درآیی به رامشگری
همه اختران را به رقص آوری

چو رقصان شود پنجه ات بر سه تار
زمستان یاران کنی نوبهار

بزن ذوالفنون من ندانم بزن
بزن تا فروبندم از لب سخن

بیا ساقیا باده در جام کن
به مستی مرا نیک فرجام کن

بده جرعه ای می ز جام الست
که آتش از این باده گردید مست

بنازم کلک شیرین قضا را

شبی خرّم نوایی دلنشین زد
به سازش راه عقل و کفر و دین زد

بزد در پرده وآنگه پرده برداشت
که آتش بر سر شک و یقین زد

حدیث عشق را با ساز بنواخت
به شیرین نغمه شوری آتشین زد

مگر آن نغمه از گردون گذر کرد
که ناهیدش صلای آفرین زد

خوش آن رندی که بی نقش جمالش
قلم بر اوّلین و آخرین زد

بنازم کلک شیرین قضا را
که نام عشق با آتش قرین زد

چه خوش است حال مستی که می مدام گیرد

ز شراب ساز خرّم که ز عشق وام گیرد
به هزار مستی ارزد که ز باده جام گیرد

نرسد ز تاک شادی که ز پی خماری آرد
می بی صداع ساقی که ز چرخ کام گیرد

نه به راه عشقبازی طلبد طریق ایمن
نه حریف کوی رندی پی ننگ و نام گیرد

بده آن پیاله ساقی که خمار جام عشقم
چه خوش است حال مستی که می مدام گیرد

چو بر «آتش» است زندان، غم روزگار هجران
به خیال دوست فالی همه صبح و شام گیرد

موسوی ساز تو ما را به سما خواهد برد

موسوی ساز تو ما را به سما خواهد برد
تا سراپرده اسرار خدا خواهد برد

امشب این نغمه شیرین تو در مایه شور
اهل دل را نتوان گفت کجا خواهد برد

ساقیا جرعه جامی که بسی زود فلک
خاک ما در گذر باد صبا خواهد برد

خیمه بر ملک جنون زن که تو را دولت عقل
آخرالامر به گرداب بلا خواهد برد

با همه تلخی ایام در این ظلمت خاک
موسوی ساز تو ما را به سما خواهد برد

الا ای سیاوش

الا ای سیاوش که عمری دراز
در خرّمی بر تو گردد فراز

وجودت ز گیتی نبیند گزند
بلندیت برتر ز چرخ بلند

نوای خوشت نغمه زندگی ست
بدین نغمه جان را فزایندگی ست

هر آن کو بدین نغمه سرمست نیست
تو گویی که از عالم هست نیست

مستیم از این می بی خمار و سرگرانی

خوش می نوازد نغمه ای یوسف زمانی
ریزد به کام جان شرابی آسمانی

خوش می زند در پرده تا بی پرده گوید
با عاشقان رمزی از آن راز نهانی

یاد آوَرَد ما را از آن روزی که با دوست
قالوا بلی گفتیم، با صد بی زبانی

ای شور شیرینت شرابی کهنه در جام
مستیم از این می بی خمار و سرگرانی

صدها هزاران باده غیر از باده تاک
در جام دل ریزند ما را بی گمانی

زآن می یکی دیدار یاران است امشب
همراه با ساز خوش یوسف زمانی

نشان میکده عشق

بیا که منتظری جام می به یاران داد
ز شور، باده شیرین به دوستداران داد

در این سرای بلاخیز نغمه ای خوش زد
در این صیام طعامی به روزه داران داد

بزد کمانچه و دل های تیره روشن ساخت
به روزگار خزان، رونق بهاران داد

چو نور معرفتی در شراب تاک ندید
نشان میکده عشق بر خماران داد

ساز کسایی(۱۶)

شبی به ساز کسایی که راه دل می زد
زدیم جام میی از شرابخانه عشق

نوای دلکش نی برد جمع یاران را
کنار ساحل دریای بیکرانه عشق

به رویِ خویش زمانی حواس خمسه ببند
که بشنویم ز هر ذرّه ای ترانه عشق

چو در حضور رسیدی به ارمغان آور
برای کحل بصر خاک آستانه عشق

هزار پرورش ای باغبان ز دل باید
که در کویر بروید مگر جوانه عشق

ولی تو تا پی سود و زیان و ما و منی
طمع مدار که بینی به دل نشانه عشق

سخن زساز کسایی ست امشب آی«آتش»
درون پرده بگو راز جاودانه عشق

صد آفرین بر پنجه ات

ای آنکه با ساز خوشت تسخیر دل ها می کنی
صدآفرین بر پنجه ات کاین شور برپا می کنی

آیی چو در رامشگری صد زُهره گردد مشتری
از زهره کردی دلبری آخر چه با ما می کنی

سوداگران آب و گل خوش می کشی تا کوی دل
زین «کیمیا یصْلِحْ لَکم» افسونگری ها می کنی

گر نیست بر جانت شرر از چشم مستی فتنه گر
ور از سماعی بی خبر بر خود ستم ها می کنی

«آتش» در این دنیای دون تا کی حدیث چند و چون
زین عقل بازآ در جنون تا چند پروا می کنی

دیدی که نوای مطرب...

دیدی که نوای مطرب امشب
در دل چه قیامتی به پا کرد

این عقل اسیر چند و چون را
با مذهب عشق آشنا کرد
***
دیدی که نوای مطرب امشب
ما را به ضیافت خدا برد

بی طیّ طریق عاشقان را
در محضر یار آشنا برد
***
دیدی که نوای مطرب امشب
از عهد الست رازها گفت

از کبر و غرور و ناز معشوق
وز عاشقی و نیازها گفت
***
دیدی که نوای مطرب امشب
بی می همه مستی آفرین بود

چون تلخوشی که گفت حافظ
بر کام من و تو دلنشین بود
***
دیدی که نوای مطرب امشب
آموخت به زُهره دلبری را

در پرده نوای عاشقی زد
وز پرده دری نکرد پروا
***
کوتاه کنم سخن حریفان
کاین نغمه سماع آسمانی است

ما را به کویر روزگاران
ساز است که آب زندگانی است

در ستایش نی

امشب به نوای نی به معراج
رفتیم و جمال یار دیدیم

آن پرده نشین عاشقان را
پنهان، نه که آشکار دیدیم
***
امشب به نوای نی چو موسی
مستانه به کوه طور رفتیم

بر شوق خطاب لن ترانی
پروانه صفت به نور رفتیم

بازار دل جز عشق کالایی ندارد

کی از در آید دلبر جانانه من
من شمع و او گردد شبی پروانه من

با گوش جانش بشنود افسانه من
از غم رهاند این دل دیوانه من

باز آ به روی دیده ام جای تو باز است
امشب مرا بر درگهت روی نیاز است

بینی به دام افتاده ام چون جای ناز است
باز آ و روشن کن شبی کاشانه من

با هر که بی مهری تو با ما مهربان باش
از عشق بی پایانم ای مه شادمان باش

آسوده دل از گفتگوی دیگران باش
تا باز بینی خنده مستانه من

بازار دل جز عشق کالایی ندارد
جز های و هوی عشق سودایی ندارد

مرده است دل گر عشق زیبایی ندارد
آیین ما این است ای بیگانه من

بشکنم قفس را

متاثر و غمگین از دیوان پدر فالی می زدم که این غزل آمد:

بشکن این قفس را و پرزن ای دل
خیمه بر جهان دگر زن ای دل

و من به مصداق حال این چند بیت را سرودم:

بشکنم قفس را و پر زنم سوی دوست
بوسه ها زنم عاشقانه بر روی دوست

پشت سر نهم این جهان فانی چو برق
آشیانه گیرم به شوق در کوی دوست

گرچه شاهبازم به دام عشقم اسیر
گرچه شیرم افکنده چشم آهوی دوست

دوزخ فراقش به جان شرر می زند
آب رحمتی بر من آور از جوی دوست

نظام رفت(۲۹)

نظام رفت و دلم در فراق او خون است
حدیث هجر عزیزان ز وصف بیرون است

برادری که مرا همچو جان شیرین بود
چو جان برفت چه دانی که حال ما چون است

به حقّ صحبت دیرین که بی تو در شب هجر
ز خون دیده به جامم شراب گلگون است

چگونه نقش خیالش رود ز دیده من(۳۰)
مرا که هر سر مویم به دوست مدیون است

به روزگار جوانی مرا چه خوش می گفت
که زیب و زیور دنیا فریب و افسون است

ز چون و چند و غم نام و ننگ آزاد است
هر آن اسیر که دربند یار بی چون است

شکیب و صبر بر «آتش» دگر نماند ای دوست
نظام رفت و دلم در فراق او خون است

مادر عزیز(۳۱)

الا ای نازنین مادر که دور از شهر تهرانی
سعادت هم قرینت باد با آن خوی انسانی

فضای خانه بی رویت ندارد لطف و زیبایی
که ما را در شب هجران تو چون خورشید تابانی

کمالا گر طبیب جسم و جانی ای مسیحادم
به مشتاقان میسّر نیست دیدارت به آسانی

حسین ای طفل عشق نازپرور شادمان باشی
که شادند از وجودت دیده و دل های روحانی

شری جان گرچه ره دور است با ما گفتگویی کن
که با پرواز راه دل بلیطش هست مجّانی

حسینا پیش آن دریای دانش شرمسار آمد
کلامم گرچه ناچیز است برخوانت به مهمانی

در محضر پدر

«ای خوش آن دوران که با هم روز و شب»
«فارغ از اندوه و خالی از تعب»

مولانا

متّحد بودیم با درس و کتاب
شاد و سرخوش زیر نور آفتاب

اندر آن ایوان کوچک شادمان
بی خبر از رنج و اندوه زمان

وز تعین های هستی بر کنار
فارغ از نیرنگ های روزگار

گه ز مشّایی سخن می رفت و گاه
در رواقی بحث ما تا شامگاه

گه ز ماهیت زمانی از وجود
بحث می کردیم بی گفت و شنود

بی خبر بودیم از دنیای دون
وز علایق های این چرخ زبون

گردش ایام و بیداد زمان
کی گذارد شادیی را جاودان

لیک بعد از فصل ای جان وصل هاست
شِکوه از بیداد گردون نابجاست

تا نباشد فصل کی باشد وصال
این سخن گفتیم و کم کردیم قال

در پایگاه شاهرخی سروده شد (در شهر همدان)

در پایگاه شاهرخی چند هفته ای
با شادی یگانگی و خرّمی گذشت

بودیم شاد و خرّم و خندان به گرد هم
آن چند روز عمر که در بی غمی گذشت

نیایش

ای خدای بی شریک و بی نظیر
ما گنه کاریم و تو پوزش پذیر

ای که بینایی به احوال درون
هم خبر داری ز کردار برون

ذرّه ای از دید تو مستور نی
قطره از دریای علمت دور نی

از رگ جانی به جان نزدیکتر
ای ز عشقت عالمی زیر و زبر

بی رُخت ما را بهار و باغ نیست
غیر اشک و سوز و درد و داغ نیست

دردمندی، بی دلی، درمانده ایم
بر کویری خشک کشتی رانده ایم

کم نگردد از تو گر یاری کنی
بی بهایی را خریداری کنی

سکه قلبیم و ما را مشتری
گر تو باشی دیده بر هم می خری

سوره کوثر تو راست شان نزولش

فاطمه ای دختر رسول گرامی
درخور شانت نه واژه ای نه کلامی

فخر زنانی ز بَدو عالَم هستی
نیست فراتر ز حرمت تو مقامی

آینه ای بر جمال حضرت جانان
وز می دیدار دوست مست مدامی

سوره کوثر تو راست شان نزولش
باده «الفقر فخر» را همه جامی

راهروی اسوه بر زنان مسلمان
رایحه دین احمدی به مشامی

سجده به پیشت برند خیل ملایک
بنده آن درگهند عارف و عامی

بنده درگاه خاندان رسالت
فخر کند شاه عالَمش به غلامی

«آتش» مسکین اگر ثنای تو گوید
هست غرض، عرض بندگی و سلامی

کم کن آتش بخوان ترانه عشق

سینه پرآتش از جدایی هاست
خانه خالی ز آشنایی هاست

افق دیده رو به تاریکی ست
گرچه صبح است و روشنایی هاست

در بیابان شوره زار دلم
خنجر از خار بی وفایی هاست

در دلم فصل برگ ریزان است
گر بهار است و دلربایی هاست

دوستان را به هم روایی نیست
آنچه بینی ز ناروایی هاست

کم کن «آتش» بخوان ترانه عشق
شعر در کار غم زدایی هاست

به تشنگان مسافر بگو که آب کجاست

رسید موسم گل ساقیا شراب کجاست
ز دست خویش ملولم شراب ناب کجاست

بر عاشقان رهاگشته از تعلّق خاک
ز نام و ننگ و کم و بیش اضطراب کجاست

بهشت جای حریفان رَسته از خویش است
بگو به زاهد خودبین بدین شتاب کجاست

در این سرای بلاخیز جام می برگیر
مقام امن در این عالم خراب کجاست

گرفت ظلمت بیگانگی سراچه دل
بیا به شمع بگردیم کآفتاب کجاست

در این کویر هنر درس ناامیدی نیست
به تشنگان مسافر بگو که آب کجاست

به خواب کی رود «آتش» به شام تیره هجر
در آن دیار که عاشق رود به خواب کجاست

ثنای دوست

خراب(۲) و رند(۳) و نظرباز(۴)، لاابالی(۵) و مستم(۶)
به شکر جمع فضائل دهید باده به دستم

گهی به وسوسه عقل راه توبه گرفتم
گهی به جرعه جامی هزار توبه شکستم

گهی به کوی خرابات و گاه جانب مسجد
گهی به حلقه اذکار صوفیانه نشستم

به شوق روی تو هر بامداد دیده گشودم
به شام موی تو سوگند با خیال تو بستم

بدان امید که پیوند بسته با تو به مویی
به جان دوست که زنجیر صد علاقه گسستم

ثنای دوست ز«آتش» طریق و شرط ادب نیست
که این ثناست نشانی که با وجود تو هستم

آه که راهی است صعب سیر گذرگاه عشق

فصل بهار است و گل خانه خمّار کو
فارغ از این روزگار اهل دلی یار کو

بر سر سودا و سود عمر گران باختیم
آنکه نبازد چنین نقد گهربار کو

دور جهان نوبتی ست باده خور و شاد زی
آنکه بماند در این گردش پرگار کو

سرخوشی عاشقان از می انگور نیست
جام میی خوشتر از باده دیدار کو

صحبت اهل نظر ثروت بی منتهاست
در طلب گنج عشق دیده بیدار کو

آه که راهی است صعب سیر گذرگاه عشق
نفس کند سرکشی مرکب رهوار کو

«آتش» اگر جام تلخ داد فلک باک نیست
در چمن روزگار نوگل بی خار کو

«بر اهل نظر دانه دنیا همه دام است»

امروز مرا گردش ایام به کام است
صبح است و بهار است و می عشق به جام است

ما را غمی از سود و زیان دو جهان نیست
بی روی توام دیدن فردوس حرام است

از چون و چرا و من و ما جمله رهیدیم
ما را نه غم ننگ نه اندیشه نام است

ما در طلب باده کوثر ننشینیم
ای شیخ بگو شارع میخانه کدام است

مردان خدا فارغ از این سود و زیانند
بر اهل نظر دانه دنیا همه دام است

«آتش» به کف آری چو از آن جام شب افروز
در ساغر جان ریز اگر ماه صیام است

گوهر تاج عالمی در هنر است ملک جم

بوی بهشت می دهد فصل بهار اصفهان
دل به نشاط آوَرد گشت و گذار اصفهان

نیست در این دیار خوش غیر صفا و خرّمی
انس گرفته ایم ما با گل و خار اصفهان

گوهر تاج عالمی در هنر است ملک جم
طعنه زند به روم و چین نقش و نگار اصفهان

گاه بَرَد نوای نی هوش ز جان آدمی
گاه به وجد آورد نغمه تار اصفهان

«آتش» اگر ز ملک ری گاه فسرده دل شوی
خیمه خویش را بزن سوی دیار اصفهان

ایران و هند

ایران و هند بست چو پیمان دوستی
شد بهره ور دو کشوری از خوان دوستی(۷)

ما را وجوه مشترک ای دوست بی حد است
فرهنگ ما نشانگری از جان دوستی

عمری امیرخسرو و آن چنگ دلنواز
با شور و عشق کرد بیان شان دوستی

ما را کجاست فاصله زین مرز آب و گل
قائم به جان و دل شده ارکان دوستی

ساقی بیار بهر حریفان شراب عشق
ایران و هند بست چو پیمان دوستی

لولی شیرین

کجاست لولی(۸) شیرین خوش ترانه من
که ساعتی ز وفا بشنود فسانه من

کجاست لولی و آن ساز دلنواز کجاست
که همرهی کند این شعر عاشقانه من

کجاست اهل دلی تا به روزگار فراق
به گوش جان شنود ناله شبانه من

به روز سرد خزانی چو آفتاب امید
به شام تیره تویی شمع آشیانه من

قبول هستی ما کن که از برای نثار
به غیر گوهر جان نیست در خزانه من

هر آنچه بی تو سرایم سرود شادی نیست
بیا بیا که تویی بهترین ترانه من(۹)

دل دوست شاد کردی(۱۰)

سخنی به نظم گفتی به لطافت بهاران
که به گوش خوشتر آمد ز ترانه های باران

غزلی که خوش سرودی به جواب شعر خواجو
همه شادی آفرین بود چو نغمه هزاران

دل دوست شاد کردی همه شادیت مبارک که
نشاط رخت بربسته ز دور روزگاران

چه شد ای عزیز دلبند که شاعری نمودی
که نه راه عشقبازی ست طریق کامکاران

برسی به جان شادی که به چشم ما فوادی
تو که عالمی و دادی همه شمع جمع یاران

به بهار و گل سه تاری بنواز بهر «آتش»
که نوای دلنشینش رسدم ز جویباران

در بارگه خواجو(۱۱)

در بارگه خواجو گفتی سخنی از دل
از آتش اشعارت روشن شده صد محفل

آنجا که همه هستند وز باده دل مستند
تو شمع فروزانی گرماش بُوَد حاصل

بی شک سخن عشق است یا ولوله شادی
آنجا که تو ره یابی دیوانه شود عاقل

از بارقه شعرت گلخانه شود این خاک
خورشید توانایی در خطّه آب و گل

لولی(۱۲) تو چه می گویی در پیش رخ «آتش»
برخیز و نوایی زن تا حال شود حاصل

من سوخته ام «آتش» از آتش هجرانت
آن را همه جام می ما را همه خون دل

من لولی بی سازم می سوزم و می سازم
بر قلب کشم ناخن گر حکم کند عاقل

لولی وش خمّارم صد سینه سخن دارم
شرحش به سه حرف آید گر حال شود حاصل

برخیز و صلایی زن دستی زن و پایی زن
در عالم بازیچه افسونِ خرد باطل

مقدمه



آفرینش، دیوان شعری است که آفریدگار جهان در ستایش خویش سروده است، و حماسه ای است جاودانه که قصّه های پهلوانی و عیاری آن پادشاه پنهان را حکایت می کند. هر درختی که از زمین می روید، هر ستاره ای که چون فرشته در آسمان سیر می کند، هر چشمی که به اشتیاق در رویی می نگرد، و هر برقی که از خیمه حسن بیرون می جهد و خرمن سوخته ای را آتش می زند، غزلی است، در وصف آن جمال که از وصف بیرون است. «له الحمد و له الملک» هم ملک از آنِ اوست و هم ستایش مخصوص اوست، و ستایش او همان ملک اوست و ملک او همان ستایش اوست.

آفرینش همه تنبیه خداوند دل است
دل ندارد که ندارد به خداوند اقرار

سعدی

در این دیوان آسمانی که غزل و قصیده و حماسه و قصّه، و هزاران هزار اطوار بدیع و شاعرانه درهم آمیخته انسان نیز آوای بی کلامی است در ستایش آفریدگار خویش که در عین حال خود کلام ناطق می آفریند. شعری است که شعر می گوید، غزلی است که غزل می سراید و فخر و مباهات می کند که در جهان هستی عاشق آن غزال رعنا هستم، شما نیز ای فرشتگان و ای کرّوبیان و ای آدمیان غافل از کار خویش، عاشق شوید و از خطّ جمال او بیاموزید که باید به گرد آن جمال طواف کرد:

منم که شهره شهرم به عشق ورزیدن
منم که دیده نیالوده ام به بد دیدن

ز خطّ یار بیاموز عشق با رخ خوب
که گرد عارض خوبان خوش است گردیدن

آدمی شهره شهر هستی است به عشق ورزیدن و شعر خواندن و ثنا گفتن، چنانکه فرشتگان از آوای او به وجد و سماع آیند (قدسیان در عرش دست افشان کنند) و مسیحای مجرّد در آسمان به پایکوبی برخیزد. آدمی است که بازار عشق را در جهان گرم می کند و بر سر هر کوی و برزن، یا نقشی از جمال او را به نمایش می گذارد یا نغمه ای در وصف ابروان دلبند او می سراید یا به شوق دیدار او در سایه بید می رقصد و می چرخد و شعر می گوید، و هر گل نو که در جهان بیند همچون هزاردستان، هزاربیت در وصف آن می سراید و هر گوشه ابرو که از جمال یار در گوشه ای می بیند چون هلال به همه کس می نماید، هنر، دستاویز پایکوبی آدمی در میدان عشق است، تجلّی اشتیاق آدمی برای بازگشت به وصال معشوق است، و آثار هنری رویای عاشقانی است سبک سیر که به سوی آن کعبه اقبال راه پیموده اند و چراغ هدایتی است که سالکان آینده این راه را روشنی بخشند تا مگر در چاه نیفتند. این عاشقان دیوان شعر خدا را می خوانند و مست می شوند، و به مصداق مستی و راستی آنچه از لطائف لعل یار چشیده اند بصورت شعر به زبان می آورند. اما شاعرانی نیز هستند که از شراب شعر آن شاعران حقیقی مست می شوند و بر سبیل مجاز خود نیز بر اثر آن مستی به اقتفای ایشان از شوق سخنی می گویند و ذوق و طبع آنان بحقیقت سایه ای از سیمرغ هزارچهره شعر آنانی است که در سیمرغ محو شده اند. دیوان اشعار «آتش» نیز حاصل این عشق و الفتی است که خواهر صاحبدل و خوش طبع این حقیر (مهدیه الهی قمشه ای) نخستین فرزند دختر شادروان (مهدی الهی قمشه ای) که با سیری عاشقانه در دیوان شاعران بزرگ چون نظامی و مولانا و سعدی و حافظ و دیگران داشته و نیز دستاورد فیوضاتی است که ایشان در مکتب درس ادب و تفسیر و فلسفه و عرفان پدر در طول سال های متمادی آموخته و با ذوق و قریحه ذاتی خویش آمیخته است و بازتاب آن انس با شاعران پیشین و حضور و مصاحبت فیض بخش پدر و استفاده از محضر سایر استادان روزگار خود به صورت غزلیات و رباعیات و ترانه ها و قطعات آکنده از مفاهیم عرفانی و اخلاقی در این دیوان به چشم می خورد. شاید قدیمترین شعر این دیوان به روزگار نوجوانی آتش بازمی گردد که در عین کودکی سخن کهنسالان را به زبان آورده است:

ذرّه ای مبند ای دل، دل به عالم فانی
خواهی ار خوشی، بگذر زین جهان جسمانی

گر نگشت بر کامت این جهان مخور اندوه
صبر در فراق آموز خود ز پیر کنعانی

دین و دل ربود از کف، آن نگار مه پیکر
گرچه جان من برْهاند از غم و پریشانی

این جهان که چون برقی است تندسیر و بی پایان
گر دهی تو دل بر وی هست عین نادانی

گاه در سنین بالاتر تجلّی مفاهیم بلند و عارفانه ابوسعید ابوالخیر در رباعیات او دیده می شود:

رباعی

ای روی تو مهر عالم آرای همه
وصل تو شب و روز تمنّای همه

گر با دگران به ز منی وای به من
ور با همه کس همچو منی وای همه

ابوسعید ابوالخیر

رباعی

ای روی تو قبله گاه جان و دل من
وی کوی تو راه آخرین منزل من

بی یاد رخت همه زیانست مرا
نقد دو جهان اگر شود حاصل من

آتش

رباعی

ای عشق تو مایه نشاط دل من
یادت همه نقد عمر بی حاصل من

تنها نه ز جان و دل حدیث تو کنم
کاین زمزمه بشنوی ز آب و گل من

آتش

و همانگونه که ابوسعید درگاه دوست را برای پذیرفتن توبه باز می بیند و می گوید:

باز آ، باز آ هر آنچه هستی باز آ
گر کافر و گبر و بت پرستی باز آ

این درگه ما درگه نومیدی نیست
صد بار اگر توبه شکستی باز آ

ابوسعید ابوالخیر

به تایید کلام او پرداخته و می گوید:

گفتی اگرت نامه سیاهست بیا
کار تو اگر همه گناهست بیا

باز است به روی دردمندان درِ ما
گر سوز دل و ناله و آهست بیا

آتش

و زمانی این دو بیتی باباطاهر را با برداشت دیگری در قالب رباعی به تصویر می کشد:

به قبرستان گذر کردم کم و بیش
بدیدم قبر دولتمند و درویش

نه درویش بی کفن در خاک خفته
نه دولتمند برد از یک کفن بیش

باباطاهر

بر وادی حیرتم شبی بود گذر
کردم چو به چشم دل در آن دشت نظر

دیدم همه خفته اند آرام و نبود
از عیش نعیم و رنج درویش خبر

آتش

و گاه سرخوش از میخانه خیام و نوشیدن جرعه ای از آن شراب معرفت و زیبایی به شادی آمده و به استقبال کلام او می رود:

در فصل بهار اگر بتی حورسرشت
یک ساغر می دهد مرا بر لب کشت

هرچند به نزد عامه این باشد زشت
سگ به ز من است اگر برم نامِ بهشت

خیام

در فصل بهار اگر کنار چمنی
جامی دهدم اهل دلی خوش سخنی

آن ساغر می به حوض کوثر ندهم
صد بارم اگر به قعر دوزخ فکنی

آتش

وقت سحر است خیز ای مایه ناز
نرمک نرمک باده خور و چنگ نواز

کآنها که بجایند نپایند بسی
زینها که شدند کس نمی آید باز

خیام

وقت سحر است و ما خماریم هنوز
پر کن قدحی که می رسد شحنه روز

می نوش که بگذرد بسی بی من و تو
پاییز و دی و بهار و گرمای تموز

آتش

هر چند که آتش در اکثر رباعی ها زبان حال خویش را بیان کرده و شعرش آیینه احساس درونی خود اوست.

رباعی

تا کی همه روز قیل و قالی بکنیم
مطرب بنواز تا که حالی بکنیم

کاین چرخ که صدهزار ابهام در اوست
فرصت ندهد که تا سوالی بکنیم

رباعی

تا دیده به هم زنی زمان می گذرد
گر خنده و گر کنی فغان می گذرد

افسوس مخور که باز بعد از من و تو
این آب حیات همچنان می گذرد

تا خیمه به ملک بینوایی زده ایم
با دوست صلای آشنایی زده ایم

در شام فراق تا سحر از سر سوز
فریادِ کجا، کجا، کجایی زده ایم

در رباعیات آتش بهاریه هایی هم دیده می شود که طراوت بهار را تداعی می کند.

رباعی

می ده که بهار می رسد ای ساقی
بوی خوش یار می رسد ای ساقی

آن نفخه جانفزای نوروز به ما
از کوی نگار می رسد ای ساقی

رباعی

ایام بهار و گل رسید ای ساقی
ما را به شراب ده نوید ای ساقی

خوش آنکه می ومطرب ویاری دوسه اهل
از نقد زمانه برگزید ای ساقی

رباعی

در دولت گل بیار ساقی جامی
زآن پیش که چرخ گستراند دامی

مطرب بنواز چنگ تا باده خوریم
تا دور دگر ز ما نماند نامی

غزلیات

تا باد چنین بادا

دی رفت و بهاران شد تا باد چنین بادا
گل باز به بستان شد تا باد چنین بادا

بلبل که بسی خاموش بی دولت گل می زیست
دستان و غزل خوان شد تا باد چنین بادا

آن باده جان پرور بی جام و قدح یکسر
در کاسه رندان شد تا باد چنین بادا

این عقل صلاح اندیش از کفر به دین آمد
ابلیس مسلمان شد تا باد چنین بادا

یاری که شکست آخر پیمان وفاداری
با ما سرِ پیمان شد تا باد چنین بادا

این جوهر ظلمانی، زآن نفخه رحمانی
شاهنشه و سلطان شد تا باد چنین بادا

در کعبه دل آتش تا عشق صلایی زد
بتخانه جانان شد تا باد چنین بادا

روزی حضور حضرت جانانم آرزوست

باز آ که باز بوی بهارانم آرزوست
باز آ که باغی از گل و ریحانم آرزوست

باز آ که باز با تو بگوییم و بشنویم
کآن قصّه های زلف پریشانم آرزوست

باز آ که صد بهار مرا همچو یار نیست
آن رویِ خوبتر ز گلستانم آرزوست

تا چند با خیال رُخَش عاشقی کنیم
روزی حضور حضرت جانانم آرزوست

رَستن ز کفر و دین و من و ما و نام و ننگ
وآنگه قدم به حلقه رندانم آرزوست

از دام عقل مصلحت اندیش رَسته ایم
زنجیر زلف آن شه خوبانم آرزوست

مطرب بزن ز گوشه عشّاق پرده ای
کآن ساز دلنوازِ خوش الحانم آرزوست

زین شهر پرغبار غم افزا دلم گرفت
چندی نسیم خلد سپاهانم آرزوست

آتش در این کویر بلاخیز روزگار
پیری دلیل ره ز بیابانم آرزوست

ساقیا فصل بهار است بیاور جامی

ساقیا فصل بهار است بیاور جامی
نیست در دور فلک خوشتر از این ایامی

دفتر هستی ما را به می ناب بشوی
آنچنان کز من دل خسته نمانَد نامی

سالها دیده به راهیم در این شهر فراق
به امیدی که ز کوی تو رسد پیغامی

آنچنان رفته ام ای دوست ز یادت که دمی
نه به مهرم بنوازی نه دهی دشنامی

رهروی گفت که ای بی خبر از وادی عشق
راه صعبی است که گسترده ز هر سو دامی

گفتمش دام که سهل است که صد تیر بلا
برسد پا نکشم از سر کویش گامی

همرهان مطرب خوش لحن خوش آواز کجاست
تا بگیریم از این گردش گردون کامی

تا حریفان همه جمعند در این محفل انس
ساقیا فصل بهار است بیاور جامی

ساقیا دی شد و ایام بهاران آمد

ساقیا دی شد و ایام بهاران آمد
ز چمن زاغ برون رفت و هزاران آمد

بهر بینایی عشّاق در این ظلمت خاک
گردی از موکب خورشید سواران آمد

به تماشای چمن یار تماشاییِ من
باز دستان و غزل خوان و خرامان آمد

ای بهار من و باغ من و بوی خوش من
باغ، بی دولت دیدار تو زندان آمد

بود در وادی عشقش چه خطرها در پیش
گرچه اوّل نظرم راحت و آسان آمد

دل دیوانه آتش که هوایی شده بود
باز در سلسله زلف پریشان آمد

دیدار آشنایان

دیدار آشنایان، ما را بهار باشد
گل بی جمال یاران در دیده خار باشد

رندیم و لاابالی وز نام و ننگ خالی
با عقل مصلحت بین ما را چه کار باشد

سهل است نقد جان را گیرند بهر جامی
در محفلی که ساقی آن گلعذار باشد

ساقی عنایتی کن خوش نیست در طریقت
در جمع باده خواران رندی خمار باشد

عهدی که با تو بستیم در روز آشنایی
با خود قرار کردیم کآن برقرار باشد

عاشق چو شمع باید کز سوختن نترسد
خوش در میان آتش شب زنده دار باشد

آتش ز عشق گفتی دل روضه جنان شد
کز صد بهشت خوشتر، دیدار یار باشد

بهار آمد و آتش حریف باده نیافت

بهار می رسد از ره کجایی ای ساقی
پیاله پر کن و درده صلایی ای ساقی

خمار باده عشقیم و بر درت به نیاز
چو بنده ایم و تو فرمانروایی ای ساقی

شراب خاص بیاور ز روی حضرت دوست
که بوی جان دهد از آشنایی ای ساقی

بریز باده که این چرخ فتنه گر بر ما
ستمگر است و ندارد وفایی ای ساقی

ز کفر و دین و من و ما که سخت دام ره است
به یک پیاله تو مشکل گشایی ای ساقی

ز شیخ و زاهد و واعظ نشان عشق مجو
که نیست اهل ریا را صفایی ای ساقی

بیا که پیر خرابات دست ما گیرد
به دام این سه اگر مبتلایی ای ساقی

بهار آمد و آتش حریف باده نیافت
کجاست اهل دلی پارسایی ای ساقی

جام جهان

اگرچه جام جهان جمله زهرآگین است
گَرَم تو بر سر مهری به کام شیرین است

هزار بارِ گناهم به دوش، باز ای دوست
دعای نیمه شبم را امید آمین است

مرا به دولت عشقت به زر نیازی نیست
زکات حسن تو بر عاشقان مسکین است

ز کفر و دین و من و ما بشوی دفتر عقل
حروف عشق رقم زن که شان ما این است

اگر بهار و اگر فصل برگریزان است
دلی که دوست ندارد همیشه غمگین است

از آن زمان که الست تو را بلی گفتیم
میان ما و تو ای دوست عهد دیرین است

اسیر پنجه عشق است آتش ای یاران
کبوتری است که تسخیر دست شاهین است

روی به میخانه کنی خوشتر است

ای دل غافل به کجا می روی
راه ندانسته خطا می روی

گمشده بسیار در این وادی است
از چه تو بی راهنما می روی

راه تو گر جانب دنیاستی
سخت به گرداب بلا می روی

روی به میخانه کنی خوشتر است
گر تو به مسجد ز ریا می روی

دیده ببند از همه جز نقش دوست
گر ره مردان خدا می روی

آینه دل چو شود صیقلی
از تن خاکی به سما می روی

«آتش» اگر دولت دیدار نیست
از چه به محراب دعا می روی

ما خماریم بگو خانه خمّار کجاست

ای صبا این دل دیوانه دگر بار کجاست
بست با زلفِ که پیمان و گرفتار کجاست

آنکه با برقِ نگاهی دل و دین برده ز دست
شوخ زیبای من آن دلبر عیار کجاست

آنکه شاهان جهان را به درش راهی نیست
بر چو من بی سر و پا دولت دیدار کجاست

صوفی و محتسب و عارف و دُردی کش و رند
همه مستند، یکی عاقل و هشیار کجاست

زاهدان را می کوثر همه ارزانی باد
ما خماریم، بگو خانه خمّار کجاست

سیرم از دیده بیدار و دل خفته خلق
راه جویان طریقت دل بیدار کجاست

ما که فارغ ز مکانیم و زمان با غم عشق
دل ما در غم این ثابت و سیار کجاست

چند روزی که چو موجیم به دریای وجود
ما در این بحر کجا شیخ ریاکار کجاست

گرچه آتش غم و اندوه تو را پایان نیست
آن حریفی که شود محرم و غمخوار کجاست

با دوست

در خلوت دل هر سحر با دوست تنها می کنم
با ذکر آن آرام جان مستانه غوغا می کنم

ای دوستان بی جام می، سرمستم از دیدار وی
بی چنگ و دف بزمی چنان رندانه برپا می کنم

بر آستان درگهش من چون گدایی ره نشین
با اشک و آه و سوز دل، وصلش تمنّا می کنم

از جام وصلش ساقیا گر جرعه ای بخشی مرا
کابین آن یک جرعه می، دنیا و عقبی می کنم

از کار دنیا روز و شب پیوسته در رنج و تعب
در کار عقبی ای عجب امروز و فردا می کنم

از فیض دیدار رُخَش، گر دوست محرومم کند
با آه آتش بار خود، صد فتنه برپا می کنم

سرای درویشان

قدم گذاری اگر در سرای درویشان
شوی چو آینه پاک از صفای درویشان

طریق رندی و آزادگی بیاموزی
به گوش دل شنوی گر صلای درویشان

ز هر تعین و هر قید و بند آزادند
خوشا به زندگی بی ریای درویشان

دلا نیازت اگر برنیامد از دگران
بزن شبی درِ دولت سرای درویشان

حضور درگهشان عرض بندگی دارد
چو گفت «آتش» مسکین ثنای درویشان

ذرّه ای مبند ای دل

ذرّه ای مبند ای دل، دل به عالم فانی
خواهی ار خوشی، بگذر زین جهان جسمانی

گر نگشت بر کامت این جهان، مخور اندوه
صبر در فراق آموز، خود ز پیر کنعانی

دین و دل ربود از کف، آن نگار مه پیکر
گرچه جان من برْهاند، از غم و پریشانی

این جهان که چون برقی است تندسیر و بی پایان
گر دهی تو دل بر وی هست عین نادانی

سینه را تو ای آتش، رشک طور سینا کن
تا به چشم دل بینی نور پور عمرانی

این میکده در کجاست حافظ

ای شاعر پاک آسمانی
گنجینه گوهر معانی

ای بلبل خوش نوای شیراز
وی مست ز نغمه ات جهانی

این میکده در کجاست حافظ
کاین باده دهی تو رایگانی

این باده که جان خاکیان را
بخشیده حیات جاودانی

این باده که رنج روزگاران
تبدیل کند به شادمانی

این باده که راز آفرینش
گوید به زبان بی زبانی

این باده نه، کیمیای هستی
این می نه، که داروی جوانی

افیون تو در شراب الفاظ
این کرد و چه می کند معانی

ای جام جهان نمای هستی
آئینه غیب بی گمانی

عمریست کزین شراب مستیم
بی رنج خمار و سرگرانی

زین باده چگونه وصف گویم
ای شاعر پاک آسمانی

شامگاهی درِ میخانه عطّار زنیم

نوبهار است بیا خیمه به گلزار زنیم
باده ای روح فزا از می دیدار زنیم

روشنایی چو در این باده انگوری نیست
شامگاهی درِ میخانه عطّار زنیم

دیده از غیر ببندیم و شبی از سر سوز
حلقه ای بر درِ آن محرم اسرار زنیم

گر نه این گردش گیتی است به کام من و دل
راه او را به یکی آه شرربار زنیم

ای خوش آن روز کز این جنگ مذاهب برهیم
خنده بر خرقه و سجّاده و زنّار زنیم

فارغ آییم از این صورت بی حاصل دین
شعله در خرمن شیخان ریاکار زنیم

آتش، اندیشه دنیای دنی تا کی و چند
نوبهار است بیا خیمه به گلزار زنیم

عالم خاکی

برخیز تا ز عالَم خاکی سفر کنیم
با پای شوق بر سر کویش گذر کنیم

برخیز تا که خیمه بر اقلیم جان زنیم
وز فیض دوست دامن جان پرگهر کنیم

برخیز تا که همره آزادگان رویم
باشد که زاد راهی از این رهگذر کنیم

دور افکنیم رشته اوهام چون و چند
خوش با شرار عشق، جهان پرشرر کنیم

ترسم فریب عشوه دنیای دون خوریم
سودی نبرده ای دل دانا ضرر کنیم

هر جا شراب و شاهد و شمع است و بانگ رود
ما عارفانه زمزمه عشق سر کنیم

حالی که نیست اهل دلی هم طریق عشق
آتش بیا، که قصه دل مختصر کنیم

ما در پی زنجیری زآن زلف پریشانیم(۱)

در کنگره خواجو دستان و غزل خوانیم
با خطّ امان از چرخ در خطّه کرمانیم

گسترده بساطی خوش از قول و غزل خواجو
بر خوان چنین فضلی جمعی همه مهمانیم

گر شعر لسان الغیب طرز سخن خواجوست
چون خواجه چنین فرمود ما تابع فرمانیم

هم خواجه و هم خواجو از صدرنشینانند
تا ملک سخن برجاست گویند که سلطانیم

این تفرقه ها بر ما از عالَم تن خیزد
در عالَم جان باز آ آنجا همه یکسانیم

زین عقل صلاح اندیش، صد بار جنون خوشتر
ما در پی زنجیری، زآن زلف پریشانیم

ساقی، بده جامی خوش، زآن باده که جان بخشد
پیمانه لبالب کن بر خوان کریمانیم

یاران موافق را دیدار چه خوش باشد
در شام خزان با دوست، چون صبح بهارانیم

«آتش» سخنت هر چند از عالَم دل خیزد
در محضر استادان چون زیره به کرمانیم

۱۸

ای دل شده وقت آنکه بیدار شویم
وز مستی خورد و خواب هشیارشویم

خودبینی و حرص و آز از دل شوییم
با مردم روزگار غمخوار شویم

۱۹

ای یار و رفیق و کارسازم همه عمر
از لطف برآورده نیازم همه عمر

روزی اگرم به خشم رانی ز درت
با غربت و درد و غم چه سازم همه عمر

۲۰

تا زلف نگار و جام می خواهد بود
ساز و دف و چنگ و تار و نی خواهد بود

این دولت نقد را غنیمت شمریم
این گر نَبُوَد بهشت کی خواهد بود

۲۱

تا عاشق و رند و لاابالی شده ایم
از هر چه به غیر دوست خالی شده ایم

مستیم چنان که تا رسد هشیاری
بر کوزه گر دهر سفالی شده ایم

۲۲

تا خیمه زد عشق دوست بر خانه دل
آباد شد این بنای ویرانه دل

گمنام اگرچه بودم از دولت عشق
مشهور به عالمی شد افسانه دل

۲۳

هرجا که توان نشست خوش خانه ماست
هرجا که گل است و سبزه میخانه ماست

شادیم و خوش امروز که فردای زمان
حرفی که به یاد نیست افسانه ماست

۲۴

ای دوست کنون که ناتوانیم بیا
افسرده و زار و خسته جانیم بیا

از رنج زمانه دل به فریاد آمد
تا از غم و رنج وارهانیم بیا

۲۵

کارم همه عمر خطا بود، خطا
وز درگه تو همه عطا بود، عطا

یک چند شد ار میسّرم طاعت تو
ترسم گویی همه ریا بود ریا

۲۶

زآن تلخوشی که گفت صوفی ست حرام
گر دست دهد برای ما ریز به جام

کای دوست چو بگذریم از این دیر خراب
در غیبت ما چه ننگ گویند و چه نام

۲۷

ای دلبر گلعذار سیمین بر من
عید است بیا به ناز بنشین برِ من

زآن پیش که خاک ما شود ساغر من
پر کن ز شراب لاله گون ساغر من

۲۸

«آتش» غم این جهان بیهوده ز چیست
جایی که در آن دوروز می باید زیست

تا هست ز نقد عمر کاری بنمای
کامروز فراغتی بود فردا نیست

۲۹

«آتش» چو از این سرای فانی گذریم
این راه دوروزه را به آخر ببریم

ترسم که به روزحشردرمحضردوست
بر نامه خود به شرمساری نگریم

۳۰

آتش به زمانه یار دمسازی نیست
هم صحبت و هم زبان و هم رازی نیست

در گلخن خاک تا به سودای تنیم
بر گلشن جان امید پروازی نیست

۳۱

ساقی ز میی که اصل شادی ست بیار
کآن داروی درد نامرادی ست بیار

این باده تاک رهگشایی نکند
زآن می که به کوی عشق هادی ست بیار

۳۲

گفتی اگرت نامه سیاهست بیا
کار تو اگر همه گناهست بیا

باز است به روی دردمندان در ما
گر سوز دل و ناله و آه است بیا

۳۳

ای روی تو آفتاب جان پرور من
دیدار رُخت صفای باغ و در من

تا گردش چرخ دید مشتاق توام
خون ریخت به جای باده در ساغر من

۳۴

بر وادی حیرتم شبی بود گذر
کردم چو به چشم دل در آن دشت نظر

دیدم همه خفته اند آرام و نبود
از عیش نعیم و رنج درویش خبر

۳۵

گریان به دیار خفتگان رفتم دوش
ناگاه ندایی آمد از بانگ سروش

نوبت به شما هم رسد ای بی خبران
با رفتن دیگران بیایید به هوش

۳۶

حالی که سرای خفتگان خانه ماست
آن منزل تنگ و تار کاشانه ماست

این فرصت کوتاه به شادی سپریم
کاین گفته ز درس پیر میخانه ماست

۳۷

گر می گویم مراد و مقصود تویی
وز مطرب وچنگ وبربط و عود تویی

هرجا سخنم به هر زبانی که رود
ای قبله جان و دیده معبود تویی

رباعیات و دوبیتی ها

۱

می ده که بهار می رسد ای ساقی
بوی خوش یار می رسد ای ساقی

آن نفخه جان فزای نوروز به ما
از کوی نگار می رسد ای ساقی

۲

ایام بهار و گل رسید ای ساقی
ما را به شراب ده نوید ای ساقی

خوش آنکه می و مطرب و یاری دو سه اهل
از نقد زمانه برگزید ای ساقی

۳

بر ما گذری چو باشتاب ای ساقی
افکن نظری بر این خراب ای ساقی

می ده که به بی خودی رود رقص کنان
هر ذرّه به سوی آفتاب ای ساقی

۴

ای عشق تو مایه نشاط دل من
یادت همه نقد عمر بی حاصل من

تنها نه ز جان و دل حدیث تو کنم
کاین زمزمه بشنوی ز آب و گل من

۵

گفتم شبی ای نگار جان پرور من
ای سایه دولتت همه بر سر من

زآن باده که داده ای به خاصان درت
یک جرعه شبی بریز در ساغر من

۶

در فصل بهار اگر کنار چمنی
جامی دهدم اهل دلی خوش سخنی

آن ساغر می به حوض کوثر ندهم
صدبارم اگر به قعر دوزخ فکنی

۷

در دولت گل بیار ساقی جامی
زآن پیش که چرخ گسترانَد دامی

مطرب بنواز چنگ تا باده خوریم
تا دور دگر ز ما نماند نامی

۸

در دولت گل باده گلرنگ خوش است
آن یار که خوش نوازدم چنگ خوش است

آن رند قلندری که فارغ کندم
از کفر و ز دین و نام و از ننگ خوش است

۹

در دولت گل نگار گل چهره من
برخیز و بیار باده بر طرْف چمن

تا نقد جوانی است جامی بزنیم زآن
پیش که بگذرد زمان تو و من

۱۰

در دولت گل توبه ز می گشت حرام
ساقی ز شراب لاله گون ریز به جام

زآن می که به یک جرعه فراموش کنیم
یک عمر خیال ننگ و اندیشه نام

۱۱

در دولت گل دلم هوای تو کند
بیگانه ز خویش و آشنای تو کند

ای جان به فدای دیده کز راه نگاه
دل واله و مست و مبتلای تو کند

۱۲

با مقدم گل جهان نشاط آور شد
با ساغر لاله باده جان پرور شد

با بوی بنفشه بلبلان مست شدند
با صبح بهار شام دل آخر شد

۱۳

آمیخته ای به عشق آب و گل من
تنها نه که آب و گل که جان و دل من

در ساغر ما بریز ساقی می عشق
عشق است گره گشای هر مشکل من

۱۴

تا خیمه به ملک بی نوایی زده ایم
با دوست صلای آشنایی زده ایم

در شام فراق تا سحر از سر سوز
فریاد کجا کجا کجایی زده ایم

۱۵

یاری که ز غم سرشت آب و گل من
افروخت ز عشق شعله ای در دل من

آن شعله به غیر عشق باقی همه سوخت
عشق است کنون ز آب و گل حاصل من

۱۶

ای روی تو قبله گاه جان و دل من
وی کوی تو راه آخرین منزل من

بی یاد رُخت همه زیان است مرا
نقد دو جهان اگر شود حاصل من

۱۷

هنگام سحر چو یاد روی تو کنم
با هر سر مویم آرزوی تو کنم

هرصبح که سر ز خواب خوش بردارم
با دل همه لحظه گفتگوی تو کنم

۳۸

هرچند که عاشقیم و رندیم و خراب
گه بوسه به نی زنیم گه جام شراب

دارد شرف این گنه که تا زاهد شهر
بر زرق و ریای خود نهد نام ثواب

۳۹

رندیم و قلندریم و مستیم و خراب
در مجمع اهل دل بنوشیم شراب

ما روزی خود ز باده امروز خوریم
از شیخ و فقیه و محتسب روز حساب

۴۰

ساقی به سرای دل نظر باید کرد
زاندیشه ما و من حذر باید کرد

چون رهگذریم ما در این دیر خراب
ناچار نظر چو رهگذر باید کرد

۴۱

بر تربت ما ز دیده اشکی مفشان
آنجا که منم چه جای افسرده دلان

می نوش به خرّمی که چون درگذریم
از ما به جهان نه نام مانَد نه نشان

۴۲

اینجاست مزار عاشقی بیخود و مست
آن سرخوش لاابالی از روز الست

با خلق زمانه گرچه سر کرد به مِهر
مهر از همه غیر عشق آن دوست گسست

۴۳

بر تربت ما بیا و مستانه بیا
بر شمع مزار ما چو پروانه بیا

افسرده میا که از تو دلگیر شوم
آنگه که شدی مست ز پیمانه بیا

۴۴

ساقی سحر است و ما خمّاریم هنوز
پر کن قدحی که می رسد دولت روز

می نوش که بگذرد بسی بی من و تو
پاییز و دی و بهار و گرمای تموز

۴۵

تا کی همه روزه قیل و قالی بکنیم
مطرب بنواز تا که حالی بکنیم

کین چرخ که صدهزار ابهام در اوست
فرصت ندهد که تا سوالی بکنیم

۴۶

تا دیده به هم زنی زمان می گذرد
گر خنده و گر کنی فغان می گذرد

افسوس مخور که باز بعد از من و تو
این آب حیات همچنان می گذرد

۴۷

از نرگس مست او خماریم همه
پیمانه به کف در انتظاریم همه

یک عمر به بازیچه در این دیر خراب
معلوم نشد که در چه کاریم همه

۴۸

«آتش» که مباد جامت از باده تهی
دور از سر تو سایه آن سرو سهی

باز آ ز طریق عقل در وادی عشق
تا در زی بندگی کنی پادشهی

۴۹

ساقی که به جام عاشقان افیون ریخت
بی رنگ میی ز عالم بی چون ریخت

زآن باده بر عاقلان نصیبی نرسید
بر کارفتادگانِ چون مجنون ریخت(۱۳)

۵۰

ساقی می صاف ارغوانیم بیار
زآن آب حیات جاودانیم بیار

از بهر رضای دوست تاخیر مکن
زآن پیش که بگذرد جوانیم بیار

۵۱

عید است و بیار ساقیا باده ناب
سازی بنواز تا بنوشیم شراب

زآن پیش که چرخ فتنه بر باد دهد
ما و تو و جام باده و چنگ و رباب

۵۲

مادر که سراپا همه آئینه اوست
رحمن و رحیم وصف دیرینه اوست

گر خاک رهش کشیم بر دیده رواست
کآن عشق الهی همه در سینه اوست

۵۳

عمری که به خورد و خواب عالم طی شد
ای دوست ندانمی کی آمد، کی شد

تا دیده به هم زدیم در بی خبری
صد حیف بهار زندگانی دی شد

۵۴

ای دوست مرا رخصت دیدار بده
بر درگه کبریائیت بار بده

از دوست هر آنچه می رسد خیر و نکوست
خواهی بنواز، خواهی آزار بده

۵۵

از جانب دوست گرچه ناز است مرا
بر نقد محبّتش نیاز است مرا

گر خواند و ور براندم از در خویش
در مکتب عشق سوز و ساز است مرا

۵۶

اندیشه بر این جهان فانی تا چند
غافل ز سرای جاودانی تا چند

ای دوست بر این متاع بی ارزش دهر
سرمایه عمر، رایگانی تا چند

اشعار نو

لبخند من نقاب ضخیمی است

من خسته ام
من خسته ام ز بار گرانی که زندگی است
آزاد اگر ز بار گرانم نمی کنی
یک دم درنگ کن
تا رفع خستگی کنم ای چرخ

در سینه موج غم
فریاد می زند
از سال های غربت و تنهایی
فریاد می زند

دیگر نمانده است
بر جان من توان شکیبایی

لبخند من نقاب ضخیمی است
تا نقش غم ز چهره بپوشاند
آرام اگر کنار تو بنشینم
باور مکن
در اندرون من همه عصیان است

امواج پرتلاطم دریای جان من
گر سرکشی کند
دنیا و هر چه هست به ویرانگی کشد

باور نمی کنی؟
یک دم درنگ کن
تا بی حصار عرضه کنم جان خویش را

رفته از دیده، کی رود از یاد

گرچه خاکستر فراموشی
ریختم من به روی آتش عشق
باز گاهی شراره ای سوزان
می زند شعله ها به هستی من

می زند شعله ها و گرمی آن
می فزاید نشاط و مستی من

گرچه دیر آشنای من چندی ست
برده از یاد آشنایی ما
روزگاری است رفته از دیده
رفته از دیده، کی رود از یاد

همه شب در سرای خلوت من
یاد او می کند مرا دلشاد

گرچه هر شامگاه شهپر عشق
گرد بام تو می کند پرواز
نیست هرگز امید دسترسی
بر تو ای نوگل شکفته من

جز در اندیشه های دور و دراز
جز در اندیشه های دور و دراز

دیرآشنای من

دیرآشنای من
قلبم ز خاطرات نخستین نگاه عشق
در سینه می طپد
هر شامگاه شهپر احلام و آرزو
بر گرد بام وصل تو ای دوست می پرد

دیرآشنای من
بین من و تو گرچه جدایی فکند چرخ
امّا قسم به دوست
بعد از تو مرغ دل نشود رام دیگری
هرگز نمی برم به زبان نام دیگری

دیرآشنای من
در کوره راه مبهم و تاریک زندگی
باشد که باز با تو شبی روبرو شوم
باشد که باز در خَم این کوچه های تنگ
با آن نگاه گرم تو در گفتگو شوم

دیرآشنای من
بار دگر به کلبه خاموش من بیا
تا در نگاه گرم تو ریزد نگاه من
ای روشن از فروغ تو شام سیاه من

دیرآشنای من
بیگانگی رها کن و شو آشنای من

هست کافی برای خوشبختی

دوستی نکته دان ز من پرسید
که ز دید تو نیکبختی چیست؟

گفتم از دید من اگر پرسی
خانه ای دور و خالی از اغیار
در اتاقی کنار سبزه و گل
میز تحریر و چند جلد کتاب
همزبانی، مصاحبی، همفکر
هست کافی برای خوشبختی

ما خسته از کشاکش گردون
جمعی به ملک امن رسیدند

ما تشنه ایم و آب حیاتند
آنان که عشق دوست گزیدند
***
زندانیان عالم خاکیم یاران
کجاست راه گریزی

با این سپهر بوقلمون رنگ
تا کی کنیم جنگ و ستیزی
***
ما ساکنان معبد عشقیم
آنجا ز کفر و دین خبری نیست

مقصد اگر حریم تو باشد
بر هیچ فرقه بسته دری نیست
***
ای جانشین خالق بی چون
تا کی اسیر چون و چرایی

سودای آب و خاک رها کن
وآنگه بزن صلای خدایی
***
«آتش» بهار عمر سرآمد
دریاب روزگار خزان را

بیرون ز ملک جسم نظر کن
دریای بیکرانه جان را
***
همراه با نسیم دل انگیز صبحدم
آرد صبا پیام محبّت ز سوی من(۱۷)

ای آنکه یادی از من دل خسته می کنی
وز راه دور می شنوی گفتگوی من
***
برسان باد صبا از من دل خسته پیامی(۱۸)
به عزیزان گرامی

باز گو خواهرک عارف ما را
نامه گر دیر شد ای جان گله از باد صبا کن
که صبا دیر بیاورد ز ما عرض سلامی

عالمی از باده عطّار مست

به مناسبت کنگره عطّار

عالمی از باده عطّار مست
کرده افیون در خم بالا و پست

خُم کجا دریای لبریز از شراب
جام دل خواهد که ریزد بی حساب

آن میی کو مایه هشیاری است
خواب آن خوشتر زصد بیداری است

عارفی، صاحبدلی، آزاده ای
دین و دل در عشق جانان داده ای

فارغی از نام و ننگ و کفر و دین
عاشقی وارسته از شک و یقین
***
اهل دل را مستی از گفتار توست
بوی جان در نافه اسرار توست

هفت شهر عشق را گردیده ای
عالم پیدا و پنهان دیده ای

منطق الطّیر سلیمانی تو راست
سروری بر ملک روحانی تو راست

شیخ صنعانی تو در سودای عشق
آفرین بر موج گوهرزای عشق
***
حرف وگفت وصوت را آن شان نیست
تا به حق گوید یکی عطّار کیست

مولوی ها مست آن میخانه اند
شمع آن محراب را پروانه اند

سفره ای گسترد و بار عام داد
رهروان خسته را آرام داد

تا شراب بیخودی در جام کرد
عالمی را مست و شیرین کام کرد

تا ابد میخانه اش معمور باد
چشم هشیاران از آن در دور باد

این شعر در بزرگداشت و ستایش از بانوی دانشمند
و مفسّر کلام وحی بانو مجتهده امین سروده شد:

آتش به وصف مردم صاحبدل

آمد بهار و فصل گل افشانی
ساقی بیار باده روحانی

زآن آب آتشین که فروشوید
از جان و دل کدورت ظلمانی

زآن آب آتشین که از آن برقی
در طور دید، موسی عمرانی

زآن باده ای که اهل صفا نوشند
ظاهر به ماه روزه، نه پنهانی

آن کیمیای اهل سعادت را
از جام روی دوست کن ارزانی

در فصل گل ستایش و تجلیلی ست
از آن بزرگ بانوی ایرانی

آن بانوی یگانه دین پرور
استاد علم و دانش قرآنی

گویی ز بامداد الست آمد
توفیق او به خدمت انسانی

عمری حدیث زلف پریشان گفت
تا خلق وارهد ز پریشانی

بانوی اصفهانی صاحبدل
می داد درس حکمت ایمانی

بر عاشقان دانش و دین می گفت
تفسیری از صحیفه سبحانی

کز آفتاب دانش و دانایی
نوری گرفت جوهر ظلمانی

پروانگان شمع شب افروزش
صدها رجال و عالم ربّانی

او در میان مجمع مشتاقان
همچون نگین دست سلیمانی

از محضر یگانه دین ارباب
آموخت بس لطایف عرفانی

بانویی از ثلاله زینب بود
در روزگار خود به سخندانی

گسترد خوان علم و صلایی زد
ما را بر این ضیافت و مهمانی

ای اصفهان که شهره آفاقی
چون گوهری به تارک سلطانی

هم مهد علم و دانش و دانایی
هم در هنر چو شمع فروزانی

خورشید آسمان هنر با فخر
بر سکه تو کرده زرافشانی

ای شهر پرطراوت و حکمت خیز
چون سرمه ای به دیده ایرانی

سردفتری در آیت زیبایی
سرچشمه ای ز چشمه حیوانی

ساقی بیار بار دگر جامی
تا بنگری به دیده پنهانی

هر ذرّه ای ز عالم هستی را
در کار خویش عالی و چه دانی

«آتش» به وصف مردم صاحبدل
بلبل به شاخ گل به غزلخوانی

اختر چرخ فروزان ادب(۲۸)

«اندک اندک جمع مستان می رسند
اندک اندک می پرستان می رسند»

مولوی

تا که سرخوش یادی از یاری کنیم
یاد یار نغزگفتاری کنیم

یادی از صاحبدلی شیرین سخن
عافیت سوزی برون از ما و من

یادی از پروین که در شعر دری
در زمان خویش بودش سروری

اختر چرخ فروزان ادب
پای تا سر آینه اوصاف رب

گرچه تلخی ها کشید از روزگار
ماند از او گفتار شیرین یادگار

گرچه در ظاهر زبان از عشق بست
بود در باطن ز عشق دوست مست

در مقام زهد همچون رابعه
همچو او در عشق صاحب واقعه

پارسایی بود در دوران خویش
جام او خالی ز نوش و پر ز نیش

گرچه آتش قاصر از اوصاف اوست
عیب پوشی می کند از دوست، دوست

متفرقات

در ستایش امیرمومنان حضرت علی (ع)

ای سرور آزادگان، مولا و مولانا علی
وی شمع جمع عاشقان مولا و مولانا علی

ای پیشوای شیعیان مولا علی، مولا علی
ای جان جان جان جان مولا و مولانا علی

ای باب علم احمدی بر خلق عالم تا ابد
وی نور وحی شعشعی در جام اللّه الصَّمد

در قسط و عدل و داد و دین گشتی ترازوی احد
مهرت به دل، عشقت به جان، مولا و مولانا علی

ای آفتاب معرفت در سایه انوار تو
مستند هشیاران جان از باده گفتار تو

مکتوم بر صاحبدلان، ذات تو و اسرار تو
بیرونی از کون و مکان مولا و مولانا علی

ای جان جمله انبیا بر تاج هستی گوهری بیرونی
از ظرف مکان، ادیان حق را جوهری

ظلمت سرای خاک را خورشید نیکومنظری
ای جلوه ای زآن بی نشان مولا و مولانا علی

دنیاست در بیگانگی، ای آشنا یاری کنم
کز مستی دنیای دون، آهنگ هشیاری کنم

دست من و دامان تو، ای دوست غمخواری کنم
ای دستگیر بی کسان، مولا و مولانا علی

به مناسبت میلاد باسعادت حضرت اباعبداللّه الحسین (ع) سروده شد.

از حسین آموز درس عاشقی
راه و رسم رهروان متّقی

از حسین آموز تسلیم و رضا
زیر تیغ عشق راضی بر قضا

از حسین آموز این جان باختن
پیش پای دوست سر انداختن

دیده از دنیای فانی دوختن
شمع بزم عشق را افروختن

گر قماری هست در ملک وجود
هست جان بازی نه این سودا و سود

در قمار عشقبازان سود نیست
سود و سودا عشق را مقصود نیست

چون صلای حق شنید از راه دل
چشم پوشید از متاع آب و گل

چشم پوشید از مقام و عزّ و جاه
تا که گردد دین احمد را پناه

آبیاری کرد با خون عشق را
عالمی در حیرت از این ماجرا

دنیی و عقبی به پیشش گشت سرد
این بُوَد تعلیم آن آزادمرد

گر تو خواهی پای بوسی عشق را
شست و شویی کن ز دل اینجا بیا

سرزمینی کو همه نور خداست
پیش عاشق سرزمین کربلاست

دزد و پارسا(۲۶)

رفت دزدی در سرای پارسا
دید خالی خانه مرد خدا

شد بسی افسرده و آمد برون
باخبر شد پارسا در اندرون

در رهش انداخت زیرانداز خویش
تا نگردد دزد محرومی پریش

ای مسلمانان مسلمانی ست این
چند آخر در نزاع کفر و دین

طوطی و زاغ(۲۷)

صید طوطی کرد صیادی جوان
برد سوی خانه بهر کودکان

در وثاقش بود زاغی در قفس
طوطیک را کرد با او هم نفس

زاغ و طوطی هر دو از دیدار هم
در عذابی سخت با رویی دژم

طوطیک نالید بر دانای راز
کای مرا بر درگهت روی نیاز

باز گو تا این عقوبت بهر چیست
کای توان یک عمر با ناجنس زیست

زاغ هم با دیده بس خشمگین
کرد بر طوطی نگاهی پر ز کین

گفت با ما گر تو را پیوند نیست
زاغ هم از دیدنت خرسند نیست

این مثل گفتند دانایان راز
ما هم از دل شرح آن گفتیم باز

گفت مولانا سخن آرای عشق
آن درخشان گوهر دریای عشق

هرکه را با ضد خود بگذاشتند
آن عقوبت را چو مرگ انگاشتند

عاشقم از عشق تو عاریم نیست

تضمین غزلی از مولانا

بی رُخت ای دوست بهاریم نیست
در دو جهان غیر تو یاریم نیست

شب همه شب بی تو قراریم نیست
«کار من آن است که کاریم نیست»

«عاشقم از عشق تو عاریم نیست»

خرمن ما عشق تو بر باد داد
جام دل از عشق تو خالی مباد

فارغم از خویش وز بیگانه شاد
«خویش من آن است که از عشق زاد»

«بهتر از این خویش و تباریم نیست»

باده تاکم ندهد نور جان
نیست مرا مستی از این خاکدان

تا شده ام بر در دل میهمان
«می رسدم باده نو زآسمان»

«منّت هر شیره فشاریم نیست»

دنیی دون را همه افسانه گیر
دام ره عاقل و دیوانه گیر

غیر توام با همه بیگانه گیر
«بر سر کوی تو مرا خانه گیر»

«کز سر کوی تو گذاریم نیست»

نرگس بیمار تو ای نازنین
برده ز ما عقل و دل و کفر و دین

گر نه زبانی که کنم آفرین
«گر نه نگارم سخنی بعد از این»

«نیست از آن رو که نگاریم نیست»

عالم خاکی تن و جان شهر عشق
برتر از این کون و مکان شهر عشق

کشور بی نام و نشان شهر عشق
«هست فزون از دو جهان شهر عشق»

«خوشتر از این شهر و دیاریم نیست»

دریاب امروزم

ساقی بهار آمد تو گویی رستخیز است
این شاخه های نو ز بعد برگریز است

چون گل به شادی کوش ایام جوانی
گیتی جوان یا پیر با ما در ستیز است

این چرخ بر مخلوق خاکی بس دلیر است
دریاب امروزم که فردا سخت دیر است
***
زین بیشتر بیگانگی با ما روا نیست
این راه و رسم آشنا با آشنا نیست

ای باغ من، بوی بهار من، گل من
این عمر فانی را چو می دانی بقا نیست

از مرگ و هستی چرخ گردون ناگزیر است
دریاب امروزم که فردا سخت دیر است
***
تا جرعه ای در جامم از آب حیات است
با ما وفایی کن که گردون بی ثبات است

این چرخ چنگیز است و قتل عام دارد
ما را کجا زین فتنه گر حکم برات است

ما گوسپندانیم و گیتی گرگ پیر است
دریاب امروزم که فردا سخت دیر است

می ده که بر عاشقان حلال است

برخیز و دلا ز دار فانی
بشتاب به ملک جاودانی

زین کهنه سرای دهر بگریز
ای شهپر باغ لامکانی

بگذار به منعمان غافل
سیم و زر قلب، رایگانی

با دشمن و دوست مهربان باش
پیوسته، دو روز زندگانی

می ده که بر عاشقان حلال است
این مایه شور و شادمانی
***
چندان که به زیر سقف گردون
دیدیم فریب و مکر و افسون

از خلق زمانه بی وفایی
لطف و کرم از خدای بی چون

ما را همه نقد بی نیازی ست
ای شیفتگان دنیی دون

یک روز ز جمع دوستان شاد
روز دگر از فراق دل خون

خواهم ز فراق یار جانی
سر بگذارم به کوه و هامون

تا باز رهم ز رنج هستی
ساقی بده زآن شراب گلگون
***
راندیم ز درگهت به خواری
من ماندم و درد هجر و زاری

تا چند نشینم از فراقت
در خلوت دل به سوگواری

ای نقد تو بر گدای مسکین
لطف و کرم و بزرگواری

ما را ز ره کرم ببخشای
بنمای طریق رستگاری

ساقی بده جرعه ای شرابم
زآن می که نیاورد خماری

ای خشم تو بِهْ ز مهر یاران

خواندیم به سوی خود دگر بار
جان زنده شد از امید دیدار

با وصل تو شام تیره ام روز
وز هجر تو روز روشنم تار

یکسان بود ای نگار جانی
بنوازی و گر دهیم آزار

ای خشم تو بِهْ ز مهر یاران
مهرت چه کند بر عاشقی زار

ای شیخ شراب کوثر از تو
ما را بنمای راه خمّار

باشد که ز کوی می فروشان
روزی شنوم صلای دیدار

فریاد، ز دست چرخ فریاد
آوخ ز سپهر مکربنیاد

کی گشت سپهر سفله پرور
یک لحظه به کام عاشقان شاد

دون پروری ست کار گیتی
تا بوده، چرا برآوری داد

ماییم ز چون و چند فارغ
وز قید تعینات آزاد

گر چرخ به کام ما نگردد
از بیخ و بنش کنیم بنیاد

مستانه به خنده لب گشاییم
گر داد کند وگر که بیداد

یکسان غم و شادی است ما را
رندانه کنیم جمع اضداد

جامی بده ساقیا که تا چرخ
از مستی ما رسد به فریاد

رندیم و خراب و لاابالی
با جام میی کنیم حالی

جامی بده تا شویم آزاد
از زحمت گفت و قیل و قالی

گر نقد تو نیست جام زرّین
می ریز به کاسه سفالی

گفتم چو به سوز دل سحرگاه
بر حضرت دوست حسب حالی

گفتا که محبّ ماست فارغ
از چون و چرا و هر سوالی

ساقی بده جرعه ای دگربار
زآن می که فزایدم کمالی

زآن می که به وجد و مستی آرد
رندان خراب لاابالی

نظرات کاربران درباره کتاب معبد عشق

فوق‌العاده زیبا و خواندنی دوستان علاقمند به شعر و ادب را به گشت و گذار در معبد عشق دعوت می نمایم. با سپاس
در 2 سال پیش توسط حزین خوش نظر