فیدیبو نماینده قانونی انتشارات کتاب کوله‌پشتی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب من لوسی بارتون هستم

کتاب من لوسی بارتون هستم

نسخه الکترونیک کتاب من لوسی بارتون هستم به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب من لوسی بارتون هستم

نامزد جايزه‌ی من بوكر سال ٢٠١٦
از پرفروش ترين‌های نيويورک تايمز و آمازون در سال ٢٠١٦
مادرم باز با همان لحنی که در کودکی با ما صحبت می‌کرد گفت: «ببین لوسی بارتون، سگ لعنتی! من از اون سر مملکت نکوبیدم بیام اینجا که تو بِهم بگی ما آشغالیم. اجداد من و اجداد پدرت جزء اولین کسایی بودن که به این کشور اومدن. آهای لوسی بارتون! من ننشستم توی هواپیما بیام اینجا که تو بِهم بگی آشغال! اجداد ما آدم‌های خوب و شایسته‌ای بودن. اون‌ها توی سواحل ماساچوست از کشتی پیاده شدن. اون‌ها مردم ماهیگیری بودن که این سرزمین رو آباد کردن. این ما بودیم که این کشور رو ساختیم و اون‌هایی که بهتر و شجاع‌تر بودن بعداً اومدن به میدوست. یعنی ماها. یعنی تو. این رو هیچ‌وقت فراموش نکن.»
چند دقیقه ساکت ماندم و بعد گفتم: «باشه. فراموش نمی‌کنم.» باز ادامه دادم: «من شرمنده‌ام، مامان. من متأسفم.»

ادامه...
  • ناشر انتشارات کتاب کوله‌پشتی
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 0.96 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۴۴ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب من لوسی بارتون هستم

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



بخش اول

یک زمانی، خیلی سال پیش از این، باید نُه هفته در بیمارستانی در نیویورک می ماندم. هر شب از پنجره ی اتاقم دورنمای ساختمان کرایسلِر(۶) و پرتوافشانی هندسی روشنایی هایش را تماشا می کردم. روزها، هر چه روز پیش می رفت، از جلوه ی ساختمان کاسته می شد و در واقع، فقط شبیه سازه ی عظیمی می شد، قد علم کرده در برابر آسمان آبی. بقیه ی ساختمان های شهر هم خاموش، بی رنگ و رو و کنارافتاده به نظر می رسیدند. ماه مه بود و بعد از آن ماه ژوئن از راه می رسید، یادم هست که پشت پنجره می ایستادم و پیاده روی زیر پنجره را نگاه می کردم.
زن های جوان هم سن و سال خودم را تماشا می کردم که لباس بهاری به تن، برای ناهار بیرون آمده بودند. از همان جایی که ایستاده بودم جنبیدن سر و گردن شان هنگام حرف زدن و چین و شکن برداشتنِ بلوزهایشان را در نسیم بهاری می توانستم ببینم.
با خودم قرار گذاشته بودم که هر وقت از بیمارستان مرخص شدم و دوباره رفتم آن پایین و در پیاده رو میان این آدم ها قدم زدم شکرگزار پروردگار باشم. هنوز هم منظره ی بیرون پنجره ی بیمارستان را به خاطر دارم و سال هاست از اینکه می توانم در پیاده رو قدم بزنم خوشحالم.
داستان به سادگی شروع شد. من برای درآوردن آپاندیسم به بیمارستان رفتم و دو روز بعد از عمل جراحی، وقتی به من غذا دادند معده ام غذا را تحمل نکرد و بیرون برگرداند، بعد تب کردم و هیچ کدام از پزشکان نتوانست بفهمد چه باکتری یا میکروبی این مشکل را به وجود آورده است.
خلاصه اینکه نتوانستند مشکل را حل کنند. غذا به صورت سرم از رگ وریدی یک دستم و دارو و آنتی بیوتیک ها از دست دیگرم وارد بدنم می شد. کیسه های سرم از یک پایه ی بلند فلزی چرخدار آویزان بودند که همراه خودم به این طرف و آن طرف هولش می دادم. کار خسته کننده ای بود.
من روحیه ای قوی داشتم، اما یک کش و واکش پُر تب وتاب روحی داشت مرا از پای درمی آورد؛ در عذاب بودم.
من شوهر داشتم و دو دختر کوچولو که دلم بی اندازه برای شان تنگ شده بود و نگران بودم، می ترسیدم این دلتنگی مرا از پای درآورد. دکترم که وابستگی روحیِ عمیقی به او حس می کردم، یک مرد یهودی بود. صورت چهارگوش خوش ترکیبی داشت و گرد اندوهی نجیبانه روی شانه هایش نشسته بود. آن طور که از یک پرستار شنیده بودم، پدربزرگ و مادربزرگ و سه تا از عمه هایش در یک اردوگاه کشته شده بودند. او با همسر و چهار فرزند بزرگسالش همین جا در نیویورک زندگی می کرد. وقتی از میزان دلتنگی من باخبر شد اجازه داد که دختر های پنج و شش ساله ام به شرطی که هیچ گونه بیماری نداشته باشند، به ملاقات من بیایند.
آن ها را همراه یکی از دوستان خانوادگی ما ن به اتاقم آوردند، به نظرم صورت و موهایشان خیلی کثیف شده بود. همان طور پایه ی سرم به دست، برداشتم و بردم شان حمام. بچه ها از وحشت فریاد زدند: «مامان تو پوست و استخون شدی!» وقتی موهایشان را با حوله خشک می کردم، روی تخت، کنارم نشسته بودند و نقاشی می کشیدند. ولی خیلی ملاحظه ی احوالم را می کردند و مثل قبل موقع نقاشی با سوال هایشان کلافه ام نمی کردند. قبلاً مدام می گفتند: «مامان، مامان، این رو دوست داری؟ مامان لباس شاهزاده خانم من رو ببین!» خیلی کم حرف شده بودند. مخصوصاً آن که کوچک تر بود انگار نمی توانست حرف بزند. بغض کرده بود.
وقتی بازوهایم را دورش حلقه کردم، لب پایینی اش را بیرون داد و چانه ی کوچکش لرزید. او موجود کوچولویی بود که تلاش می کرد خوددار باشد. وقتی رفتند از پنجره بیرون را نگاه نکردم. نمی خواستم ببینم همراه دوستی که خودش بچه نداشت می روند.
همسرم گرفتار گرداندن خانه و زندگی و درگیر مشغله ی کاری اش بود، انتظار نداشتم فرصتی برای ملاقات من داشته باشد. در همان روز های آشنایی مان به من گفته بود که از بیمارستان بیزار است.
زمانی که او فقط چهارده سال داشته است پدرش در یکی از همین بیمارستان ها جانش را از دست داده بود.
در اولین اتاقی که بستری شده بودم، پیرزن دمِ مرگی روی تخت کناری من بستری بود که یک بند صدا می زد و کمک می خواست. واقعاً جا خوردم از اینکه پیرزن فریاد می زد که دارد می میرد و پرستارها عین خیال شان نبود. با دیدن حال و روز پیرزن بیچاره دلیل بیزاری همسرم از بیمارستان را بهتر درک می کردم.
این بود که همسرم نتوانست تحمل کند، بایستد و مرا در آن اتاق ببیند. از این رو برای من یک اتاق خصوصی گرفت. شرکت بیمه ی سلامتی ما این هزینه های تشریفاتی را پوشش نمی داد و هر روز که از بستری شدن من می گذشت، پس انداز ما بیشتر ته می کشید.
توی اتاق قبلی از سر و صدای پیرزن بی نوا لذت نمی بردم، ولی متاسفانه در اتاق خصوصی هم از تنهایی رنج می بردم.
هر بار پرستاری برای گرفتن درجه ی تب من می آمد، سعی می کردم چند دقیقه پیش خودم نگهش دارم، اما پرستارها خیلی گرفتارند و وقت روده درازی ندارند.
یک روز اواخر بعدازظهر، سه هفته از بستری شدنم در بیمارستان می گذشت، از پنجره بیرون را نگاه می کردم، وقتی سرم را برگرداندم، مادرم را دیدم که روی صندلی کنار تختم نشسته بود.
گفتم: «مامان؟!»
مادرم گفت: «سلام لوسی.»
لحنش مهربان بود ولی صدایش کمی می لرزید. مادرم به جلو خم شد و پنجه های پای مرا از روی ملافه ها چلاند و گفت: «سلام ویزل(۷).»
سال ها بود که مادرم را ندیده بودم، مستقیم به او چشم دوخته بودم و نمی فهمیدم چه چیزی در او تغییر کرده بود.
پرسیدم: «مامان، چطور خودت رو رسوندی اینجا؟»
انگشتان دست مامان جنبید.
«هواپیما سوار شدم.»
معلوم بود که من و مادرم، هر دوی مان هیجان زیادی داشتیم.
خودم را کمی عقب کشیدم و دراز کشیدم. مادرم گفت: «مطمئنم خوب می شی.»
بعد با همان صدای مهربان و لرزان ادامه داد: «من هیچ خواب بدی ندیدم.»
اینکه مادرم آنجا بود و من را با اسم بچگی هایم که سال ها به گوشم نخورده بود صدا زد، کاری کرد که در درونم احساس گرما و شادابی کنم و گویی تنش ها و نگرانی های من توده ی یخی بود که در گرمای محبت مادرم ذوب شده بود.
بیشتر نیمه شب ها از خواب می پریدم و تا صبح خواب و بیدار می شدم یا کلاً دچار بی خوابی می شدم و همین طور تا صبح کنار پنجره، روشنایی های شهر را تماشا می کردم.
اما آن شب یک سره تا صبح خوابیدم و صبح، مادرم باز هم همان جا روی صندلی کنار تختم نشسته بود. وقتی حالش را پرسیدم گفت: «چیزی نیست، می دونی که من کلاً زیاد با خوابیدن میونه ای ندارم.»
پرستارها پیشنهاد دادند برای مادرم یک تخت خواب سفری بیاورند، ولی مادرم سر بالا انداخت و هر بار که پرستارها پیشنهاد می دادند برایش تخت خواب بیاورند باز هم مادرم سرش را بالا می انداخت تا اینکه پرستارها دیگر بی خیال شدند. مادرم پنج شب، پیش من بود و تمام مدت به حالتِ نشسته روی همان صندلی خوابید.
اولین روزی که من و مادرم با هم بودیم یک بند با هم صحبت می کردیم و در واقع خودمان هم هیجان زده بودیم و نمی دانستیم چه کنیم.
مادرم کمی در مورد دخترانم پرسید، صورتم گلگون شد.
«وای، مامان، اون ها خیلی بانمکن.»
ولی مادرم در مورد شوهرم سوالی نکرد، البته تعریف کرد که شوهرم قضیه را تلفنی به او گفته بوده و از مادرم خواسته بود بیاید پیش من، کرایه ی هواپیما را هم خود شوهرم پرداخت کرده و از مامان که تا به حال سوار هواپیما نشده بود، خواهش کرده بود که سوار هواپیما بشود.
بعد هم مادرم علی رغم خواست خودش از فرودگاه یک تاکسی می گیرد و چون نمی خواسته با همسرم رودررو بشود، همسرم فقط پول می دهد و راهنمایی اش می کند که چطور خودش را به من برساند.
حالا مادرم روی صندلی کنار تختم نشسته بود. مادرم در مورد پدرم هم چیزی نگفت، برای همین من هم چیزی در مورد پدرم از او نپرسیدم.
ولی دلم می خواست که مادرم مثلاً می گفت: «پدرت برات آرزوی سلامتی کرد»؛ اما نگفت.
من گفتم: «مامان چطوری تنهایی تاکسی گرفتی؟»
مادرم کمی مِن مِن کرد. می توانستم دلهره ای را که هنگام قدم گذاشتن به هواپیما تجربه کرده بود تصور کنم. مامان گفت: «خُب گرفتم دیگه، دیگه این قدر ها هم بی دست و پا نیستم!»
لحظه ای گذشت. من گفتم: «مامان واقعاً خوشحالم که اینجایی!»
مادرم لبخند کوتاهی زد و به سمت پنجره نگاه کرد. اواسط دهه ی ۱۹۸۰ بود و هنوز از تلفن همراه خبری نبود. تلفن نخودی رنگ کنار تختم که زنگ زد، مطمئنم مادرم حدس زد شوهر من پشت خط باشد، چون سریع از صندلی اش بلند شد و اتاق را ترک کرد. گوشی را برداشتم. دلم می خواست گریه کنم. گوشی را برداشتم و با اندوه گفتم: «سلام.»
فکر می کنم در مدتی که من با تلفن صحبت می کردم، مادرم رفته بود به کافه تریای بیمارستان و یک چیزی خورده بود، چون در این مدتی که پیش من بود، ندیده بودم غذایی خورده باشد. بعد از این همه سال حالا می فهمیدم چرا پدرم همیشه از سلامتی او متعجب بود، تا جایی که یادم می آید هیچ وقت مشکلی با هم نداشتند.
من با هر دوی بچه ها صحبت کردم و دهانه ی گوشی را دوازده بار بوسیدم. بعد به پشت دراز کشیدم، سرم را در بالش فرو بردم و چشم هایم را بستم. وقتی چشم هایم را باز کردم، مامان بی سر و صدا به اتاق برگشته بود.
روز اول، ما ابتدا در مورد برادرم صحبت کردیم. برادرم فرزند بزرگ خانواده بود، مجرد مانده بود و با سی وشش سال سن هنوز کنار پدر و مادرم زندگی می کرد. بعد از آن در مورد خواهر بزرگم گفتیم که سی وچهار ساله بود و با شوهر و پنج فرزندش ده مایل دورتر از مادر و پدر زندگی می کرد. من از کار و بار برادرم پرسیدم و مادرم گفت: «اون سر هیچ کاری بند نمی شه، شب ها رو کنار حیوونایی که قراره روز بعد کشته بشن می گذرونه!»
من از مادر پرسیدم منظورش چیست، مامان باز هم همان جمله را تکرار کرد و توضیح داد: «اون به طویله ی پدِرسون ها(۸) می ره و پهلوی خوک هایی که قراره روز بعد سر بِبُرن می خوابه!»
از شنیدن این قضیه حیرت زده شدم. مامان با اینکه تعجب من را دید، فقط شانه بالا انداخت.
بعد رفتیم سراغ پرستارها و در مورد آن ها حرف زدیم؛ مادر فوری برای آن ها یکی یک اسم گذاشت. اسم آن یکی که از لاغری، پوست و استخوان بود و خیلی با قِر و غمزه رفتار می کرد را گذاشت «کلوچه.» یک پرستار دیگر که مسن تر و کمی افسرده حال بود، اسمش را گذاشت «دندون درد.» یک دختر سرخ پوست هم بود که هر دوی ما دوستش داشتیم، اسم او را «شیطون بلا» گذاشت.
من خسته و بی حوصله بودم. برای همین مادرم بنا کرد به داستان گفتن از آدم هایی که از سال های گذشته می شناخت. به یاد ندارم مادرم قبلاً این طور صحبت کرده باشد. طوری هیجان زده و پُراحساس حرف می زد که گویی این همه اظهار نظر و احساس و کلمه سال های سال در درون او تلمبار شده است. صدایش جان دار و سرزنده بود. من گاهی چرتم می برد و وقتی بیدار می شدم، از او می خواستم که دوباره حرف بزند. مادر گفت: «ببین ویزل جان، تو باید استراحت کنی!»
«من دارم استراحت می کنم! مامان تو رو خدا یه چیزی برام تعریف کن! برام در مورد کیتی نایسلی(۹) بگو، من همیشه عاشق اسمش بودم.»
«ای وای کیتی نایسلی! خدای من! اون آخر و عاقبت بدی داشت!»

نظرات کاربران درباره کتاب من لوسی بارتون هستم

خوب بود. حتی حس کردم چه دردهایی مشترکی بین انسانها هست که می‌توان به آسانی به قلم آورد.
در 7 ماه پیش توسط
عاااااالیییییییی ، ترجمه عااالیییی
در 9 ماه پیش توسط
خوب بود
در 12 ماه پیش توسط
داستانش خسته کننده و بی هیجان بود.نمیدونم این همه ستاره واسه چی هست
در 1 سال پیش توسط
سلیقه ها متفاوته و قابل احترام،نظر من و جلب نکرد اصلا
در 1 سال پیش توسط